پاورپوینت کامل گزارش; تمام آرزوهای من برای مادرم است ۴۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل گزارش; تمام آرزوهای من برای مادرم است ۴۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گزارش; تمام آرزوهای من برای مادرم است ۴۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل گزارش; تمام آرزوهای من برای مادرم است ۴۹ اسلاید در PowerPoint :

>

گفت‌وگو با سینا محمدی‌فر بازیگر نوجوان

سینا محمدی‌فر دوازده سال بیش‌تر ندارد و کلاس ششم ابتدایی است. بسیار مؤدب و مهربان است و چهره‌ی دل‌نشین و زیبایی دارد. او با خوش‌رویی پذیرای ما می‌شود. سینا از هفت سالگی به بازی‌گری مشغول شده و بازی‌گری در این فیلم و سریال‌ها را در کارنامه‌ی خود دارد:

فیلم تلویزیونی یک روز خوب، به کارگردانی مصطفی خانلقی

سریال تجربه‌های آقای خوش‌بخت، به کارگردانی داریوش ربیعی

سریال‌ یادآوری، به کارگردانی حجت قاسم‌زاده

فیلم سینمایی حضور، به کارگردانی قاسم جعفری

سریال آوای باران، به کارگردانی حسین سهیلی‌زاده

سیناجان قبل از این‌که در فیلم‌ها و سریال‌ها بازی کنی، در زمینه‌ی بازی‌گری آموزشی دیده بودی؟

نه، آموزشی ندیده بودم.

پس چه شد که وارد دنیای بازی‌گری شدی؟

من به کلاس شنا می‌رفتم. ‌یک آقایی آن‌جا بود که چند بار من را دیده بود. با مادرم صحبت کرد و گفت که من پسر شما را می‌شناسم. استعداد بازی‌گری دارد. او را برای تست بیاورید. من تست دادم. بعد از پنج – شش ماه شروع کردم به کار کردن. من از هفت سالگی بازی می‌کنم. اوایل فقط تیزرهای تبلیغاتی بازی می‌کردم. در رادیو هم دوبله‌های رادیویی زیاد کار کردم. از هفت سالگی جلوی دوربین حاضر شدم.

از میان فیلم‌هایی که تا به حال بازی کرده‌ای، کدام را بیش‌تر دوست داری و به نظرت مهم‌ترین کار توست؟

از نظر خودم، سریال ‌یادآوری که از شبکه‌ی آی‌فیلم پخش شد، بهترین و مهم‌ترین فیلمی است که بازی کرده‌ام. در این سریال من نقش پسری را داشتم که از خانواده‌ی مرفهی بود، پدر پولداری داشت و این پسر به بیماری دیابت مبتلا بود و بعد به کمای دیابتی رفت.

از روزی که برای تست دادن رفته بودی، برای‌مان بگو.

آن روز پسربچه‌های زیادی برای تست دادن آمده بودند. آقای کارگردان از من خواست که ابتدا ادای‌ یک پسربچه‌ی گدا را دربیاورم. بعد هم از من تست گریه کردن گرفتند. من این‌ها را به خوبی اجرا کردم و انتخاب شدم.

به من گفتند که در این فیلم تو نقش‌ یک پسربچه‌ی بیمار را بازی می‌کنی. کمی حالم گرفته شد. دوست نداشتم که نقش کسی را که بیمار و بی‌حال است، بازی کنم، ولی بعد که فیلم‌برداری شروع شد، خوشم آمد. از کار کردن لذت می‌بردم و راضی بودم.

چرا از میان آن همه پسربچه‌ای که برای تست دادن آمده بودند، تو را انتخاب کردند؟

در درجه‌ی اول چهره برای آن‌ها خیلی مهم بود؛ چون نقش، نقش‌ یک پسربچه‌ی پول‌دار بود، اعتقاد داشتند که چهره‌ی من برای این کار مناسب‌تر است. علاوه بر آن تست که گرفتند، آقای کارگردان بازی من را خیلی پسندید. به مادرم گفت پسر شما استعداد عجیبی دارد و خیلی هم باهوش است؛ چون دو صفحه دیالوگ به من دادند، من آن دو صفحه را در عرض نیم ساعت حفظ کردم و بدون تپق جلوی دوربین اجرا کردم. آقای کارگردان عقیده داشت که بازی من خیلی طبیعی است. بعد تصمیم گرفتند که دیالوگ‌های بیش‌تری برای من در نظر بگیرند.

از روز اولی بگو که فیلم‌برداری شروع شد و تو برای بازی رفتی.

اولین روزی که رفتم سر کار، من به غیر از کارگردان کسی را نمی‌شناختم. با موضوع فیلم هم آشنایی نداشتم. آن‌ها داستان فیلم را به طور شفاهی برای من گفتند. کم کم با همه‌ی عوامل فیلم دوست شدم و رابطه‌ی ما رابطه‌ی صمیمانه‌ای شد و گاهی با هم بازی هم می‌کردیم. پنج – شش ماه سر آن کار بودم و وقتی کار تمام شد، احساس دل‌تنگی می‌کردم. روزی که کار تمام شد، برای من خیلی غم‌انگیز بود.

اولین سکانسی را که بازی کردی به‌ یاد داری؟ چه احساسی داشتی؟

بله، اولین بار سکانسی را بازی کردم که در خانه‌ی شخصی به نام فرهمند بودم، من را دزدیده بودند و داشتند به من آمپول انسولین می‌زدند. احساس نگرانی می‌کردم. با خودم می‌گفتم نکند بد بازی کنم و کس دیگری را به جای من بیاورند، ولی تا آخر این نقش، مال خودم بود و نگرانی من بی‌مورد بود.

تو در این فیلم با بازی‌گرهای بزرگ‌تر از خودت، هم‌بازی بودی، در مقابل آن‌ها چه احساسی داشتی؟

احساس بزرگی می‌کردم؛ چون با کسانی که سن و سال‌شان از من بیش‌تر بود، همکار شده بودم.

برخورد بازی‌گرها با تو چه‌طور بود؟

خیلی خوب، برخورد آن‌ها صمیمی و دوستانه بود. اگر سر کار به غذایم اهمیتی نمی‌دادم و غذا نمی‌خوردم، آن‌ها با شوخی و خنده من را وادار به غذا خوردن می‌کردند و خیلی به فکر من بودند.

کارگردان چه‌طور؟ به تو سخت‌گیری نمی‌کرد؟ تو را دعوا نکرد؟

نه، نه، اصلاً. خیلی با من مهربان بود. فقط‌ یک بار که باید ‌یک سکانسی را که در بیمارستان می‌گذشت می‌گرفتیم، آقای کارگردان با من خیلی بدرفتاری کرد. چند بار سرم داد کشید. من ناراحت و دلخور بودم. آخر کار به من گفت سینا از دست من ناراحت نباش. من عمداً با تو بدرفتاری کردم که تو سر این سکانس ناراحت باشی. من فهمیدم که ایشان مجبور بوده این کار را بکند و دیگر دلخور نبودم. ایشان خیلی من را تشویق می‌کرد و با هر بار تشویق ایشان، من انرژی بیش‌تری می‌گرفتم.

چه خاطره‌ی خوبی از روزهایی که بازی می‌کردی، داری؟

آقای امیر آقایی در این فیلم نقش کسی را بازی می‌کرد که من را دزدیده بود و می‌خواست که از خانواده‌ی من اخاذی کند. قرار بود که آقای امیر آقایی به من سیلی بزند؛ اما این سیلی زدن نمایشی باشد و فقط دستش را از صورت من رد کند. چند بار این سکانس را گرفتیم و خوب درنیامد. تا این‌که آقای امیر آقایی ‌یک‌دفعه‌ای و بی‌هوا به من سیلی زد و بالأخره این بار، سکانس، طبیعی از کار درآمد. من هم بی‌کار ننشستم و تلافی کردم. (می‌خندد) قرار بود در سکانسی وقتی ایشان جلوی دهان من را گرفته، من ‌یک گاز الکی از دستش بگیرم و فرار کنم، ولی من نامردی نکردم و به تلافی آن سیلی یک گاز محکم از دستش گرفتم. (می‌خندد)

سکانس‌هایی هم بود که باید به من کپسول اکسیژن وصل می‌کردند، اکسیژن می‌رفت توی ریه‌های من و من از درون خنک می‌شدم. خیلی کیف می‌داد. دیگران می‌خندیدند و می‌گفتند انگار خیلی بهت خوش می‌گذرد. (می‌خندد)

خاطره‌ی تلخ هم داری؟ ‌یا این‌که مثلاً اتفاق بدی برایت افتاده باشد؟

خاطره‌ی تلخ که نه؛ اما از آن‌جا که در این فیلم من نقش پسری را داشتم که در کمای دیابتی بود، باید لب‌هایم را شبیه کسی که در کماست، سفید و خشک می‌کردند. ‌یک ماده‌ای بود که آن را روی لب من می‌زدند. آن ماده خیلی لب‌های من را می‌سوزاند، لبم پوسته پوسته شده بود و این کار هر روز تکرار می‌شد. ‌یکی – دو روز که آن سکانس‌ها را گرفتیم و تمام شد، برای من پماد آوردند و کم کم لبم بهبود پیدا کرد.

هم‌کلاسی‌هایت وقتی دیدند که تو در ‌یک فیلم بازی کرده‌ای، چه عکس‌العملی در مقابل تو داشتند؟

قبل از این‌که سریال پخش شود، کسی از هم‌کلاسی‌هایم خبر نداشت که من بازی‌گری می‌کنم. ‌یکی از هم‌مدرسه‌ای‌های خوب من که بازی‌گر هم هست، محمدرضا شیرخانلو که در فیلم دهلیز بازی کرده است. بچه‌ها خیلی او را تحویل می‌گرفتند، من گفتم خب منم سینا محمدی‌فر هستم، بازی‌گر‌ یادآوری. ‌یکی از بچه‌ها خندید و گفت خب اگر این جوری است پس من هم محمدرضا گلزار هستم و همه با هم خندیدیم. بعد که قسمت اول سریال پخش شد، بچه‌ها فهمیدند که من شوخی نکرده بودم و خیلی تعجب کردند. از آن به بعد من را هم تحویل می‌گرفتند.

کسی هم بود که با تو حسادت کند؟

نه، بین هم‌کلاسی‌هایم نه؛ اما ‌یک روز که با مادرم رفته بودیم خرید، پشت ویترین کفش‌فروشی ایستاده بودیم که دو تا جوان آمدند کنار ما. من را شناختند. همان‌طور که کفش‌ها را نگاه می‌کردند ‌یکی‌شان به آن ‌یکی گفت: سریال ‌یادآوری را دیده‌ای؟ خیلی فیلم مزخرفی است. آن پسره امین را دیده‌ای؟ (اسم من

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.