پاورپوینت کامل گفتوگو ; مسافر سیارهای ناشناخته ۳۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل گفتوگو ; مسافر سیارهای ناشناخته ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گفتوگو ; مسافر سیارهای ناشناخته ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل گفتوگو ; مسافر سیارهای ناشناخته ۳۵ اسلاید در PowerPoint :
>
مسافر سیارهای ناشناخته
گفتوگو با سُرور کُتبی، نویسندهی کودک و نوجوان
از کودکیتان در کرانههای کارون بگویید، از بازیها و همبازیها …
شبهای تابستان هوا خیلی گرم بود. روی پشتبام رختخواب پهن میکردیم و میخوابیدیم… زیر نور ماه… چشم در چشم ستارهها… شهابها را میشمردم و به قصههای خالهام، خالهرباب گوش میدادم . با خالهام میرفتیم کنار شط و تا پل پیادهروی میکردیم. نخل، درخت عجیبی است. تنهی بلند و خالی و بعد روی کلهاش برگهای بلند. نمیدانم چرا نخل را همیشه شبیه آدمها دیدهام. نخل برایم با همهی درختهای دیگر فرق دارد. بچه که بودم گاهی از تنهی نخل که مثل پله بود بالا میرفتم؛ اما بعد میترسیدم پایین بیایم .
بعدازظهرهای گرم و طولانی خرمشهر همه زیر کولر میخوابیدند؛ اما نمیدانم چرا من دوست نداشتم بخوابم؛ تا همه میخوابیدند، میپریدم توی حیاط و با بچههای همسایه توی آفتاب بازی میکردم. گاهی با خالهرباب و همبازیهایم خود را لب شط کارون میرساندیم و تا پل پیاده میرفتیم. خالهرباب همهی راه خاطره میگفت. زنی توی شهر ما بود که یک پا نداشت. خاله میگفت این زن وقتی بچه بود، رفته کنار شط ظرف بشوید، یک کوسه پریده بود پایش را زده بود. کارون برای مردم شهر پر از قصه بود… قصههای تلخ… قصههای شیرین. مادرم از عروسیاش میگفت که همراهان عروس با ده تا بلم از اهواز به خرمشهر آمده بودند و همهی راه روی کارون و توی بلمها داریه زده و آواز خوانده بودند …
شبها که روی پشتبام به ستارههای دب اکبر و دب اصغر نگاه میکردم، خاله میگفت: «اینها هفت خواهرند که پدرشان مرده. چهارتای اول تابوت پدر روی دوششونه. سه تای بعدی دنبال تابوت راهمیرن. ستارهی هفتم از بقیه دور افتاده بود.» خاله میگفت: «این یکی خواهره که از همه کوچکتره، کور و لنگه؛ برای همین نمیتونه پابهپای بقیه راهبره.» همیشه دلم برای این خواهرکوچیکه میسوخت. تا لحظهای که خوابم میبرد، نگاهش میکردم و دلم میخواست تنها نمونه. حتی یکبار سرم را کردم زیر ملافه و برایش گریه کردم.
در اهواز به دنیا آمدید یا خرمشهر؟
اهواز به دنیا اومدم؛ ولی خرمشهر بزرگ شدم. اهواز خیابان سیمتری… توی یک خانه که هنوز هم هستش. چهارساله بودم که رفتیم خرمشهر و تا وقتی که جنگ شد آنجا بودیم.
چند فرزند بودید؟ از خواهرها و برادرهایتان بگویید .
ما هفت خواهر و برادر بودیم؛ پنج تا پسر و دو تا دختر . پنج تا برادر داشتم که همبازیِ من بودند. به من دوچرخهسواری و شنا یاد دادند. خانوادهی پرجمعیتی بودیم. یکبار برادرم رختخوابها را از پشتبام انداخت توی حیاط، بعد از پشتبام پرید روی رختخوابها. یکبار من خوردم زمین و پوست دستم پاره شد. برادرم مرا سوار دوچرخه کرد و برد دکتر. دستم چند تا بخیه خورد. من خیلی کوچک بودم و برادرم فقط چند سال از من بزرگتر بود. خواهر و برادرهایم بهترین دوستان من بودند.
در کودکی دوست داشتید چهکاره بشوید؟ میدانستید که قرار است برای بچهها بنویسید؟
توی خانهی ما ریاضیاتِ همه خیلی خوب بود. همهی بچههای بزرگتر از من مهندسی خوانده بودند. من هم ناخودآگاه فقط به مهندسشدن فکر میکردم. اول راهنمایی، یک معلم حرفه و فن داشتیم که با کمک او یک نشریهدیواری درست کردیم. روی مقوا مطلب و قصه مینوشتیم و میزدیم به دیوار. در یک سال تحصیلی شش تا نشریه درست کردیم. یکی- دوتا قصه که نوشتم، این معلم چند تا کتاب از ساعدی و نادر ابراهیمی برایم آورد. یک فهرست بلندبالا از اسم رمانهای خارجی را به من داد و گفت این کتابها را پیدا کن و بخوان. فهرست را دادم به پدرم و گفتم مدرسه گفته اینها را بخوانید. پدرم به کتابفروشیهای شهر سرزد و چند تا از کتابها را پیدا کرد. بعد رفت آبادان که کتابفروشیهای بیشتری داشت. بعد هم تلفن کردم به برادر بزرگم که آن موقع تهران دانشجو بود و اسم کتابهایی را که نتوانسته بودم پیدا کنم، تلفنی برایش خواندم. برادرم کتابها را زود فرستاد خرمشهر. یک گنج پیدا کرده بودم. کتابها را ریخته بودم دور و برم و از یکی به یکی میپریدم. نمیدانستم کدام را اول شروع کنم. فکر میکنم این فهرست به نوعی در تعیین سرنوشتم خیلی تأثیر داشت.
مجله هم میخواندید و برای آنها شعر و یا داستان میفرستادید؟
بله؛ کیهان بچهها میخواندم و مجلهای به نام پیک که در مدارس توزیع میشد و من خیلی دوستش داشتم. یادم است که در پشت جلد هر شمارهی پیک، یکی از قصههای من و بابام چاپ میشد؛ یک قصهی تصویری که توضیحی نداشت. بعد از انقلاب دیدم قصههای من و بابام با توضیح مترجم ایرانی به صورت کتاب چاپ شده است. به نظر من لطف کار در همین بود که خواننده تصویرها را درک کند و توضیح نداشته باشد. برای کیهان بچهها و پیک خیلی قصه میفرستادم؛ اما حتی یکبار قصههایم چاپ نشد. هر بار مجله میخریدم، دنبال کارهای خودم میگشتم؛ اما خبری نبود که نبود .
کانون پرورش فکری هم میرفتید؟
نه، خرمشهر کانون پرورش فکری نداشت؛ حتی اسمش را نشنیده بودم. شهر ما یک کتابخانهی عمومی داشت که نزدیک پل و از خانهی ما دور بود. خودم کتاب میخریدم و توی خانه میخواندم.
نخستین بار کی اثری از شما منتشر شد؟
دو تا قصه نوشته بودم؛ یکی اسمش بود: «نخل پیر خانهی ما» و یکی هم «شهر گلهای خاکستری»، سال ۱۳۶۱ این دو قصه را ب
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 