پاورپوینت کامل داستان; پهلوان آینهها ۳۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل داستان; پهلوان آینهها ۳۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان; پهلوان آینهها ۳۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان; پهلوان آینهها ۳۱ اسلاید در PowerPoint :
>
او پهلوان پهلوانان ایرانزمین بود. هیکلی چون کوه داشت و پهلوانان بسیاری را شکست داد، تا پهلوان پهلوانان شد. به او «پهلوانآینه» میگفتند؛ چون دو آینه به دو زانویش میبست. آینههایی که مانند دو ستاره میدرخشیدند و نشان میدادند که هیچ پهلوانی نتوانسته زانوهای او را بر زمین بزند. اگر پهلوانی میتوانست زانوهای پهلوانآینه را بر خاک بزند و آینهها را بشکند، پهلوان پهلوانان ایران میشد و بازوبند پهلوانی را به بازویش میبست.
اولین پهلوانی که به جنگ پهلوانآینه آمد، جوانی بود بالابلند، چهارشانه، با بازوان ورزیده و موهایی بلند که در نور آفتاب میدرخشیدند.
دو پهلوان مانند دو ببر روبهروی هم ایستادند. پهلوانآینه به چشمان پهلوان جوان نگاه کرد و گفت: «از کجای این سرزمین میآیی؟»
پهلوان جوان گفت: «از آنجایی میآیم که مردمش با بوی دریا آشنا هستند و با کوسههای خشمگین نبرد میکنند.»
پهلوانآینه گفت: «با چه آرزویی به جنگ من آمدهای؟»
پهلوان جوان گفت: «باید تکهای از آینههای شکسته را برای حاکم سرزمین خود ببرم. آن وقت به آرزویم میرسم و با دختر حاکم عروسی میکنم.»
دو پهلوان پنجه در پنجهی هم فرو بردند. پهلوانآینه با یک حرکت پهلوان جوان را بر زمین کوبید. فریاد شادی و شور مردم در گوش پهلوان جوان پیچید.
زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ از هر سو دواندوان آمدند. بر زمین، روی خاک زانو زدند. یکی غبار آینهها را پاک میکرد. یکی لحظهای در آینهها نگاه میکرد، آرزویش را زیر لب میگفت و یکی بر آینهها بوسه میزد. پهلوانآینه با لبخندی بر لب، مهربانیهای مردم را پاسخ میگفت.
پهلوانآینه در میان هیاهو و شادی مردم راه افتاد. از هر سو بر سر و روی او سکه، نقل و نبات، گل و عطر و گلاب میپاشیدند.
دومین حریف پهلوانآینه، پهلوانی کهنهکار و باتجربه بود. نام او «پهلوان اسفندیار» بود. بزرگترین تاجرِ شهر او را از پشت کوههای سر به فلک کشیده آورده بود تا پهلوانآینه را شکست دهد.
دو پهلوان رخ به رخ هم ایستادند. هیاهوی مردم از هر سو شنیده میشد. پهلوانآینه به پهلوان اسفندیار گفت: «با چه آرزویی به جنگ من آمدهای؟»
پهلوان اسفندیار گفت: «باید آینههای شکسته را برای بزرگترین تاجر شهر ببرم! آن وقت به آرزوهایم میرسم و شریک بزرگترین تاجر شهر میشوم.»
پهلوانآینه گفت: «از کدام شهر و دیار میآیی؟»
پهلوان اسفندیار گفت: «از پشت کوههای سر به فلک کشیده و سنگی! زانوان من از جنس سنگ هستند و زانوهای تو از آینه، کدام پیروز میشوند؟»
دو پهلوان به هم پیچیدند. از هر سوی میدان دود اسفند به آسمان میرفت. پهلوانآینه با ضربهای پهلوان اسفندیار را بر خاک زد. فریاد شادیِ مردم گوش آسمان را کر میکرد.
سومین حریف پهلوانآینه از دل جنگلهای سبز آمد. او چهرهای چون گلهای شاداب جنگل داشت و چشمانش مانند دو برگ سبز میدرخشید. نامش «پهلوان مُراد» بود.
پهلوانآینه، پنجه در پنجهی پهلوان مراد فرو کرد و گفت: «با چه آرزویی به جنگ من آمدهای؟»
پهلوان مراد با خشم به پهلوانآینه خیره شد و گفت: «اگر آینهها را بشکنم، صاحب قصری در دل جنگل میشوم.»
دو پهلوان به بازوی هم پیچیدند. نگاه مردم شهر به زانوهای پهلوانآینه بود. همه نگران بودند که مبادا زانوان پهلوانآینه بر زمین بخورند.
ناگهان فریاد زن و مرد بلند شد. پهلوان مراد به پشت بر زمین افتاده بود و از درد مینالید. پهلوانآینه گرد و خاک میدان را از سر و روی آینهها پاک میکرد.
چهارمین حریف پهلوانآینه پهلوانی بود که چهرهاش به رنگ آفتاب بود. او از آن سوی کویر خشک میآمد. نامش پهلوان سهراب بود. بازوانی سخت و آهنین داشت. هنگامی که چشم به چشم پهلوانآینه دوخت، گفت: «سرانجام آینهها را میشکنم.»
پهلوانآینه گفت: «با چه آرزویی به جنگ من آمدهای؟»
پهلوان سهراب گفت: «اگر آینهها را بشکنم، انگشتری فیروزه از دستان پادشاه خواهم گرفت.»
پهلوانآینه گفت: «انگشتری فیروزه؟» و سینه به سینهی پهلوان سهراب داد. پهلوانان بسیاری نبرد دو پهلوان را نگاه میکردند. در دست هر پهلوانی آینهای بود و همه در آینهها چهرهی پهلوانآینه را میدیدند.
ناگهان پهلوان سهراب نعرهای از دل کشید و نقش زمین شد. صدای ساز و دهل آمد. مردم پایکوبی میکردند. پهلوانآینه انگشتری فیروزه به انگشت خود داشت. آن را بیرون آورد و به انگشت پهلوان سهراب کرد. پهلوان سهراب دست پهلوان آینه را بوسید.
پنجمین حریف پهلوانآینه، بوی گندمزارها را میداد. او آسیابان بود و همه او را «پهلوان آسیاب» صدا میکردند؛ چون به جای اسب، خودش سنگ بزرگ آسیاب را میچرخاند و گندمها را آرد میکرد.
پهلوانآینه به او گفت: «با چه آرزویی به جنگ من آمدهای؟»
پهلوان آسیاب گفت: «میخواهم پهلوان پهلوانان پایتخت
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 