پاورپوینت کامل داستان ; شاگرد ۲۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل داستان ; شاگرد ۲۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان ; شاگرد ۲۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان ; شاگرد ۲۶ اسلاید در PowerPoint :

>

به مناسبت سالروز ۱۵ خرداد

پیرمرد لباس‌هایش را که پوشید، ننه‌عفت دوید جلو و گفت: «کجا؟ کجا؟ الآن امیر این‌جا بود. می‌گفت شهر داره شلوغ می‌شه. خطر داره. صبح به این زودی چاقچور کردی کجا بری؟»

– می‌رم مغازه. کار دارم. تو که می‌دونی تو این موقعیت نمی‌تونم تو خونه بمونم.

– بری مغازه چه‌کار کنی؟ اون هم دست‌تنها؟

– برو کنار زن، این حرفا چیه می‌زنی؟ مگه نمی‌بینی صدای تیر میاد؟ حتماً خبراییه. حتماً دوباره این سر و صداها به خاطر اونه. باید برم ببینم چه خبره؟

– تو نه زور داری که بزنی، نه پا داری که فرار کنی. کجا می‌ری؟ جون عفت نرو. می‌ری یه کاری دست خودت می‌دی‌ها! اون‌وقت منِ بدبخت چه کار کنم؟

– نترس زن! تو که می‌دونی من دل و جرأت این کارا رو ندارم. می‌رم تو مغازه می‌شینم. اگه هم دیدم داره شلوغ می‌شه، درِ مغازه رو می‌بندم و میام.

***

پیاده راه افتاد. همیشه پیاده می‌رفت. مغازه‌اش بین مدرسه‌ی فیضیه و حرم بود. آن‌جا را خیلی دوست داشت؛ هم به حرم نزدیک بود، هم به مدرسه. هر روز نمازش را در حرم می‌خواند و اولین اخبار هم از فیضیه به دستش می‌رسید. اولین عکس امام را هم یکی از طلبه‌های جوان فیضیه برایش آورده بود. آن اول‌ها اعلامیه‌ها را قبول نمی‌کرد، می‌ترسید؛ ولی از وقتی امام را شناخته بود اعلامیه‌هایش را می‌خواند.

کوچه‌ها یک جور دیگر بودند؛ مثل روزهای قبل خلوت نبودند. رفت و آمد توی آن‌ها زیاد بود. به خیابان رسید. نزدیک حرم از همیشه شلوغ‌تر بود. تعجب کرد. توی خیابان پر از سرباز بود. توی پیاده‌رو هم چند بی‌سیم به دست دید که سعی می‌کردند بی‌سیم خود را زیر کت بگیرند و کسی نبیند. ترسید. قدم‌هایش را تندتر کرد. فهمید که اوضاع خراب است. به مغازه رسید. قبل از این‌که در را باز کند نگاهی به فیضیه انداخت. شلوغ بود؛ از همیشه شلوغ‌تر. طلبه‌ای از کنارش رد شد.

– ببخشید آقا!

طلبه ایستاد.

– شرمنده آقا! امروز چه خبره؟ چرا این‌قدر شلوغه؟

– مگه خبر نداری؟ امروز عزاداریه پدرجان، آقای خمینی رو دیشب گرفتن.

– گرفتن؟

سرش گیج رفت.

– کی‌ها آقای خمینی رو گرفتن؟

– مأمورای دولت دیگه. دیشب بردنش تهران.

– حالا چی می‌شه؟ قراره خبری بشه؟ آخه من چند تا بی‌سیم به دست دیدم، همین نرسیده به حرم.

– نترس پدرجان! اگر خبری هم باشه، به شما و مغازه‌ات آسیب نمی‌رسه.

طلبه دور شد؛ ولی دل پیرمرد آشوب بود. سرش درد گرفته بود. مگر می‌شد آقای خمینی را بگیرند؟ مگر کسی هم جرأت داشت برود درِ خانه‌ی آقا؟ دست‌هایش می‌لرزید. مردمک‌های چشمش تکان خوردند و چند قطره اشک روی گونه‌هایش چکید. با خودش گفت: «کاش توی مغازه تلفن داشتم و به عفت خبر می‌دادم!»

بعد فکر کرد که خوب است تلفن ندارد و نمی‌تواند خبر بدهد. اگر این خبر را می‌داد، حتماً عفت با پای برهنه هم که شده به خیابان می‌آمد.

با زحمت درهای چوبی مغازه را یکی یکی درآورد. درآوردن درهای چوبی همیشه برایش مشکل بود. امروز که دست و دلش می‌لرزید، مشکل‌تر. پیش خودش گفت: «کاش یه شاگرد داشتم!»

توی عمرش هیچ‌وقت شاگرد به مغازه نیاورده بود. زورش نمی‌رسید بهش مزد بدهد. مگر چه‌قدر پول درمی‌آورد؟

میز را گذاشت بیرون و کفش‌ها را چید روی میز. نگاهش به فیضیه افتاد. حالا طلبه‌های فیضیه در چه حالی هستند؟ چه کار می‌کنند؟

انگار توی فیضیه هم خبرهایی بود! هر چه می‌گذشت تعداد طلبه‌ها بیش‌تر می‌شد. انگار همه‌ی طلبه‌های قم در فیضیه قرار داشتند! مطمئن بود که امروز فروش ندارد. فقط محض کنجکاوی آمده بود. خودش هم نمی‌دانست برای چه آمده. انگار کسی او را به این‌جا کشانده بود!

کفش‌ها را که مرتب کرد، صندلی‌اش را گذاشت بیرون توی آفتاب و یک لنگه کفش هم گرفت دستش تا مشغول دوختن شود؛ ولی نمی‌توانست. خیابان روبه‌رو دیگر شلوغ شده بود. از دورها صدای تک‌تیر و شعار می‌آمد.

– یا مرگ یا خمینی!

کی‌ها بودند که مرگ‌شان را با نبودن خمینی یکی می‌دانستند؟

صداهای عجیب و غریبی از فیضیه به گوشش می‌رسید. گوش‌هایش را تیز کرد. از روی صندلی بلند شد که به طرف فیضیه برود؛ ولی چند ماشی

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.