پاورپوینت کامل داستان ; رودست ۳۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
6 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل داستان ; رودست ۳۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان ; رودست ۳۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان ; رودست ۳۹ اسلاید در PowerPoint :

>

از چند ماه پیش در اداره‌ی بابا پیچیده بود می‌خواهند به کارمندها کارت اعتباری بدهند. پچ و پچ‌ها همین‌طوری ادامه داشت تا بالأخره کارت‌های پنجاه‌هزار تومانی را بهشان دادند.

شب، وقتی بابا برگشت، با گردن افراشته و سینه جلو داده کارت را میان کف دست نگه داشت و یکی‌یکی از مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی ما گذراند.

مامان با چشم‌های گردشده کارت را قاپید و درحالی‌که کمی صدایش می‌لرزید گفت: «آی، آی، آی، ببینمش!» و شروع کرد به بررسی کارت.

به‌جز «کامبیز» که در قنداقش مشغول استراحت بود، ما دوتا مامان را دوره کردیم و با شور و اشتیاق و جیغ و جاق برای گرفتن کارت از دستش بپربپر می‌کردیم.

بابا که هیچ‌وقت طاقت شلوغ‌بازی‌های ما را ندارد کارت را از دست مامان گرفت و تشر زد: «ساکت! این فقط یه کارته، یک کارت.» و ادامه داد: «کارت ندیده‌ها!»

من بدون توجه به توپ و تشر بابا پرسیدم: «روش یه چیزایی نوشتن، آره؟»

بابا از سؤالم خوشش آمد. نیشش را باز کرد، با رضایت، درحالی‌که چشم‌هایش نیم‌بسته بود، انگشت سبابه‌اش را روی خطوط برجسته‌ی کارت کشید و با صدایی که از شوق می‌لرزید بلند گفت: «اسم آقاتانه. برجسته‌اش کردن، صاحب کارت معلوم باشه.» و با غرور نوشته‌اش را خواند: «قربان خاک‌پرور.»

و منتظر ماند. قیافه‌اش نشان می‌داد منتظر تشویق و تقدیر و احیاناً قربان صدقه‌ی ما و به‌خصوص مامان را دارد؛ اما برخلاف انتظارش مامان صدایش را کشید: «اووووه! حالا این یه تیکه مقوا چه منفعتی داره؟» بابا به روی خودش نیاورد و گفت: «این یه تیکه مقوا، یعنی پنجاه هزار تومن پول بی‌زبان!» و بی‌اختیار چلپ، کارت را بوسید.

رخشنده با تعجب پرسید: «واقعاً توی این یه ریزه‌جا پنجاه هزار تومن پول جا دادن؟»

بابا پوزخند زد: «نه جانم، نه عزیزم، نه گلم، نه عسلم! این یه کارت اعتباریه؛ یعنی شما دوتا دختر با مامان‌تون، یا پریچهر با مامان‌تون، یا مامان‌تون خودش تنهایی، می‌رین خریداتونو می‌کنین، بعدش سر برج از حقوق آقاتان کم می‌شه.»

من با حرارت گفتم: «چه خوب! دیگه پولی به فروشنده نمی‌دیم؟»

بابا همچون معلمی دلسوز مشغول توجیه‌ام شد: «دخترجان، وقتی آقات می‌گه این کارت اعتباریه، یعنی که اعتباریه، یعنی… اعتبار داره. یعنی… چی داشتم می‌گفتم. آهان، یعنی وقتی با مامان‌تون می‌رین بیرون و من باهاتون نیستم، چون کارت توی کیف مامان‌تونه خریداتونو می‌کنین و کارت می‌کشین و برمی‌گردین خونه. بقیه‌اش ماشینیه.»

و آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «دوباره تأکید می‌کنم، دستگاه‌های کارت‌خوان نشانی اداره‌ی آقاتان را دارن. پیغام می‌دن، از حقوق آقاتان کم می‌شه؛ و یک بار دیگر تأکید می‌کنم؛ اصلاً لازم نیست با خودتان پول بردارید. این یه کارت اعتباریه. بازم توضیح می‌خواین؟»

مامان با شعف رو به بابا گفت: «دست اداره‌ی‌تان درد نکنه. شما که نمی‌د‌ونین من از دست سبزی‌فروش و قصاب و بقال و چقال چی که نمی‌کشم. تا حالا بهتون نگفته بودم چقده ازشون حرف شنفتم. اسکناس رو که بگیرن یه هفت‌- هشت‌- ده بار اونو زیر و رو می‌کنن تقلبی نباشه، پاره نباشه، گوشه داشته باشه.» و با گلایه اضافه کرد: «پول کهنه و چسب‌خورده رو که اصلاً قبول نمی‌کنن. انگار مردم دستگاه پول‌چاپ‌کنی دارن یا از قصد بهشون پول پاره پوره می‌اندازن.»

و تازه سر درد دل مامان باز شده بود: «واه واه واه! مگه کسی می‌تونه سوار تاکسی بشه. یا باید پول خرد داشته باشی یا بقیه‌ی پولت رفته توی جیب راننده.»

بابا کش و قوسی به کمرش داد و گفت: «روز جمعه با مامان‌تان می‌ریم خرید. اون‌جا یادش می‌دم باهاش کار کنه.» و درحالی‌که کارت را به مامان داد، افزود: «حواس‌تون بهش باشه. توی اداره اعلانیه زدن اکیداً المثنی صادر نمی‌شود.» و به طرف بیرون به راه افتاد، اما انگار چیزی یادش افتاد، چون برگشت: «این کارت‌ها رمز داره. رمز رو اداره صادر می‌کنه. ماشین رمز رو می‌گیره و عمل می‌کنه.» و کاغذ مخصوص و محرمانه‌ای که رمز کارت را داشت از جیب درآورد و به مامان داد: «فقط شما و پریچهر رمز رو داشته باشید. حواس‌تان به رمز باشه. اگر رمز لو بره می‌رن کارت رو خالی می‌کنن. اون‌وقتش همه‌ی‌مان خانه‌خراب می‌شیم.»

*

روز جمعه، بابا، مامان و من به یک فروشگاه زنجیره‌ای بالای شهر رفتیم. بابا صاف رفت خودش را به صندوقدار معرفی کرد: «بنده قربان، قربان خاک‌پرور هستم. غرض از مزاحمت خرید از فروشگاه شما؛ البته به اتفاق خانواده با استفاده از کارت اعتباری است که اخیراً از طرف اداره در اختیار کارمندان محترم قرار گرفته است.»

فروشنده که مرد چاق و خپلی بود نگاه سریعی به کارت، سپس به بابا و ما انداخت و گفت: «خریدت که تموم شد برگرد بیا همین‌جا کارت بکش. از قیافه‌ات معلومه از اون کارت پنجاه‌تومنی‌ها باشه!»

بابا برای این‌که زهر حرف صندوق‌دار را گرفته باشد رو به مامان برگشت و با تحکم پرسید: «رمز کارت که یادتون مونده؟» به جای مامان من جواب دادم: «من، من، من از برم.» مامان هم چشم‌هایش را ریز کرد: «ببینم کارت بیشتری‌ها رو خودشون برمی‌دارن، کارت آشغالی‌ها رو می‌اندازن به شما؟»

بابا دستپاچه جواب داد: «اون کارت‌ها تعدادش کم بود. رؤسا از کارمندها درخواست کردن ازخودگذشتگی کنن تا به چند نفر مستحق برسه. ما هم روی‌شان را زمین نینداختیم.»

با این حرف اخم مامان باز شد و با تحسین بابا را نگاه کرد: «جدی!»

صندوق‌دار که مثل این‌که بدش نمی‌آمد رخی نشان بدهد گفت: «اون کارت‌ها مخصوص مدیراس. صدتومنیِ؛ اما کارت شما از این اعتباری‌هاس. از اینا که از عرض کم و به طول اضافه می‌کنن!» سپس با لحنی موذیانه رو به بابا کرد: «مرد حسابی زن و بچه‌ات رو این همه راه کشوندی تا این‌جا واسه پنجاه تومن؟» و برّ و برّ نگاهش کرد.

بابا کنف‌شده من و مامان را به طرف غرفه‌ها راند. به غرفه‌ی تنقلات که رسیدیم، ایستادم و طوری که بابا متوجه نشود صورتم را به طرف صندوق‌دار برگرداندم. دیدم روی صندوقش خم شده و دارد بهمان می‌خندد. تیز سرم را برگرداندم. بابا برای ا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.