پاورپوینت کامل داستان ; روز اول عید ۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل داستان ; روز اول عید ۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان ; روز اول عید ۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان ; روز اول عید ۲۰ اسلاید در PowerPoint :

>

صبح خروس‌خوان از خواب بیدار شده، لباس‌های نو را تن‌مان کرده و منتظر بابابزرگ بودیم. سه‌تایی با لباس‌های نو و تر و تمیز، هی بالای سر بابابزرگ رژه می‌رفتیم و الکی صدا درمی‌آوردیم تا بیدار شود. روز اول عید بود، ذوق داشتیم. هر چه اکبر و اصغر از خودشان صدای جک و جانور درآوردند، بابابزرگ بیدار نشد که نشد؛ ولی در عوض مادرمان صدایش درآمد که:

– چه خبرتونه؟ این‌جا خونه‌س یا باغ وحش؟ درد بگیری اکبر، چرا نمی‌ذاری بخوابیم؟ الآن باباتونو صدا می‌زنم.

من از ترس بابا همان‌طور با لباس نوی مهمانی چپیدم زیر پتو. اکبر با این‌که از من کوچک‌تر بود هیچ ترسی از بابا نداشت. از همان جا داد زد:

– خیر سرمون امروز عیده‌ها!

– عیده که عیده! مگه می‌خوای بری مرده‌شورخونه که این موقع صبح همه رو بیدار کردی؟

بابابزرگ پتو را از روی صورتش کنار زد و گفت: «زهراجان! نفوس بد نزن، روز اول عیدی، شگون نداره.»

هنوز حرف بابابزرگ تمام نشده بود که صدای در بلند شد: تق… تق… تق…

بابا از اتاق آمد بیرون و همان‌طور که خودش را مرتب می‌کرد، دوید طرف در و چند دقیقه‌ی بعد آمد تو:

– زود باشید صبحانه بخوریم بریم.

– کجا بابا؟

– قبرستون.

– کم اسم قبرستون رو بیارید، شگون نداره، چرا نمی‌فهمید؟

– شوخی نکردم آقاجون، جدی گفتم! حاج‌سلیمون بود، همسایه‌ی سر کوچه، مثل این‌که عمه‌اش فوت کرده، امروز اول عیده، کسی رو پیدا نکرده اومده سراغ ما. گفت شما رو هم ببرم که چندتا شعر و نوحه بخونی، بچه‌ها رو هم ببرم برای تشییع که یک کم شلوغ بشه، مهموناشون فردا از شهرستان میان، اینا هم نمی‌خوان مُرده رو زمین بمونه، گفت از خجالت‌مون درمیاد. زود راه بیفتید. فکر کنم پول خوبی بهمون بده.

همه داشتند مامان را نگاه می‌کردند. مامان همان‌طور قوری به دست وسط آشپزخانه خشکش زده بود.

***

مجلس آن‌طورها هم که فکر می‌کردیم خلوت نبود؛ ولی هیچ کس کاری انجام نمی‌داد. انگار آمده بودند مهمانی! همه‌ی کارها را ما انجام می‌دادیم. مراسم تشییع به خوبی انجام شد و نوبت به بابابزرگ رسید. بابابزرگ عاشق بلندگو بود. بلندگو که می‌آمد دستش همه چیز را فراموش می‌کرد. رفت طرف بلندگو. اول دوتا فوت کرد و بعد چشمکی به ما زد و یواش گفت: «بچه‌ها یادتون نره؟»

صدایش توی بلندگو پخش شد؛ ولی این‌قدر مجلس شلوغ پلوغ و به‌هم‌ریخته بود که کسی چیزی متوجه نشد. بابابزرگ شروع کرد به خواندن: «آی‌ی ی‌ی‌ی‌…»

اول از همه بابا زد زیر گریه. اولش آرام بود، ولی یواش یواش صدایش رفت هوا. چنان گریه می‌کرد که برای مرده‌های خودمان همچین گریه‌ای نکرده بود. صدای مردم هم یکی یکی درآمد. بابا همان‌طور که گریه می‌کرد از لای انگشتانش نگاهی به ما انداخت. دید آرام و بی‌صدا نشسته‌ایم. سقلمه‌ی محکمی به من زد و با اخم گفت: «حیف‌نونا! گریه کنید.»

انصافاً بابابزرگ توی تنها چیزی که اصلاً استعداد نداشت نوحه‌خوانی بود. نمی‌دانم این اکبر و اصغر چطوری گریه می‌کردند؟ اکبر که با کتک‌های بابا هم اشکش درنمی‌آمد این‌جا سنگ تمام گذاشته بود. به جای تمام یتیم‌ها و صغیرها داشت گریه می‌کرد. نگاهم به بابابزرگ اف

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.