پاورپوینت کامل معارف – مردی از اهل بهشت ۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل معارف – مردی از اهل بهشت ۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل معارف – مردی از اهل بهشت ۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل معارف – مردی از اهل بهشت ۲۰ اسلاید در PowerPoint :

>

آستین‌هایش را بالا زد و وضو گرفت. رو به قبله ایستاد و زیرلب اذان گفت. صدای همهمه‌ای از بیرون شنید. نگهبان اجازه خواست و داخل شد: «جناب وزیر کسی برای دیدن شما آمده. می‌گوید کار مهمی دارد. اجازه می‌دهید داخل شود؟»

علی همان‌طور که رو به قبله ایستاده بود، پرسید: «چه کسی است؟»

– ابراهیم… ابراهیم شتربان.

سرش را رو به نگهبان چرخند و تکرار کرد: «ابراهیم شتربان؟» و با خودش زمزمه کرد: «ابراهیم چه کاری با من دارد؟» شاید کار واجبی باشد… ولی نه، وزیر خلیفه که نمی‌تواند با یک شتربان ساده ملاقات کند. شاید خبرش به هارون برسد!

نگهبان پرسید: «چه بگویم جناب وزیر؟»

علی دوباره رو به قبله ایستاد. «بگو کار دارم؛ بگو نمی‌توانم او را ببینم.»

زمان حج رسیده بود. نزدیک مدینه بودند. هیجان‌زده بود. چشم‌هایش را بست و زمزمه کرد: «بوی امام را از این‌جا هم می‌توانم حس کنم.» دانه‌ی اشکی از روی گونه‌اش سُر خورد و لابه‌لای ریش‌های پرپُشتش پنهان شد. یکی از نگهبان‌ها را صدا کرد و گفت: «در مدینه کار مهمّی دارم. لازم نیست کسی همراه من بیاید. شما بروید، من خودم می‌آیم.»

نگهبان سری تکان داد و گفت: «بله، جناب وزیر.»

علی ضربه‌ای به پهلوی اسبش زد و از کاروان جدا شد.

اسب، کوچه‌های مدینه را با سرعت زیر پای خودش طی کرد. انگار او هم می‌دانست به کجا باید برود. سر کوچه که رسید، علی افسار اسب را کشید و ایستاد. همین‌طور که از اسب پایین می‌آمد، گفت: «اسب خوبی هستی، ولی از این‌جا با پای پیاده می‌روم؛ بدون اسب و بدون کفش.» و کفش‌هایش را به زین اسب بست و پابرهنه به راه افتاد. انتهای این کوچه خانه‌ی کسی بود که علی بن یقطین مدت‌ها انتظار دیدنش را می‌کشید.

خدمتکار در را باز کرد و نگاهی به سرتاپای علی کرد. سری تکان داد و گفت: «جناب وزیر می‌بخشید، ولی فایده ندارد. امام اجازه نمی‌دهند شما وارد شوید. نمی‌خواهند شما را ببینند.»

علی همان‌جا زانو زد. سرش را روی زمین گذاشت. آرام گفت: «چرا امام مرا راه نمی‌دهند؟»

خدمتکار جلو رفت. دستش را روی شانه‌های لرزان علی گذاشت. صدای گریه‌ی علی بلند شد…

در را آرام بست و بیرون آمد. نگهبان برگشت و به علی نگاه کرد. علی دستارش را مرتب کرد و روی سرش گذاشت. هوا هنوز تاریک بود. به نگهبان گفت: «کسی دنبال من نیاید.»

نگهبان سرش را خم کرد: «بله، قربان!»

علی قدم‌هایش را تند و بلند برمی‌داشت. می‌خواست قبل از طلوع آفتاب جلو خانه‌ی امام باشد. به خانه که رسید، آفتاب هنوز طلوع نکرده بود. پشتش را به دیوار تکیه داد و به در خیره شد. از وقتی که وزیر هارون‌الرشید شده بود، همه‌ی سعیش را کرده بود که به مردم کمک کند، دوستان امام را یاری کند، جلو تصمیم‌های ظالمانه‌ی هارون را بگیرد و به پیغام‌ها و دستورهایی که گاه به گاه از سوی امام می‌رسید، به درستی عمل کند. به خاطر کارهایش بعضی به او مشکوک شده بودند و حتی پیش هارون از او بدگویی می‌کردند. می‌دانست که اگر روزی هارون‌الرشید بفهمد که وزیرش از شیعیان امام موسی‌کاظم(علیه‌السلام) است، جانش به خطر می‌افتد؛ ولی همه‌ی این خطرها را پذیرفته بود تا شاید بتواند با نزدیکی به هارون کمکی به اما

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.