پاورپوینت کامل یک داستان با دو خاطره ۵۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل یک داستان با دو خاطره ۵۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل یک داستان با دو خاطره ۵۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل یک داستان با دو خاطره ۵۰ اسلاید در PowerPoint :
>
جریمه
گروه تعقیب کنندگان نزدیک بود به من برسند و یقه ام را از پشت بگیرند که به جنگل رسیدم. نفس نفس زنان از میان درختان بلند و تیره که روی تنه ی شان را خزه پوشانده بود می دویدم که احساس کردم تعقیب کنندگان دیگر به دنبالم نمی دوند. ترسیدم. جنگل مرموز و وهم انگیز بود. آیا خطری در کمینم بود که معلم ها دست از سرم برداشتند و وارد جنگل نشدند؟
ایستادم و به اطراف نگاه کردم. جنگل روی تپه ی بسیار بزرگی بود. از پشت درخت ها موجودات عجیب و غریبی سرک می کشیدند و با پوزخندهایی که معنی اش را نمی فهمیدم به من نگاه می کردند. با آخرین ذره هایی که از توانم مانده بود خودم را به بالای تپه رساندم. آن جا کلبه ای بود. دیگر هوا تاریک شده بود. اطراف کلبه درختی نبود. موجودات عجیب و غریب، تعقیبم کرده بودند و همچنان پوزخند می زدند. عجیب بود که پشت آخرین درخت ها ماندند و نزدیک تر نشدند. نوری از پشت پرده های پنجره به بیرون می تابید و از دودکش بالای کلبه، دودی شیری رنگ بالا می رفت و در هوا پیچ و تاب می خورد. کنار درِ کلبه ایستادم. جرأت نداشتم در بزنم. دستم را بالا آوردم. طنابی را که به زنگوله ای وصل بود گرفتم. نمی دانستم اگر طناب را بکشم و زنگوله را به صدا درآورم چه کسی در را به رویم باز می کرد. بوی قورمه سبزی می آمد. طناب را که رها کردم، موجودات عجیب و غریب قدمی پیش آمدند و پوزخندهای شان را کش دادند. بی اختیار دست دراز کردم و طناب را کشیدم. زنگوله که به صدا درآمد، موجودات عجیب و غریب در لحظه ای از سر و کول هم و از درختان بالا رفتند و میان شاخه ها و برگ ها با کنجکاوی به من چشم دوختند. درِ کلبه با صدای کشداری باز شد. آب دهانم را به زحمت فرو بردم و خود را به سرنوشت سپردم. در آن لحظه ها اگر غولی جلوم سبز می شد تعجب نمی کردم. ناگهان فرشته ای آبی پوش از پشت در سرش را بیرون آورد و با لحنی که خالی از سرزنش نبود، پرسید: «این جا چه می خواهی؟»
گفتم: «معلم ها می خواستند تنبیهم کنند. مجبور شدم از مدرسه فرار کنم.»
نگاهی به داخل کلبه انداختم. پینوکیو هم آن جا بود. پشت میزی نشسته بود و سعی می کرد تکلیف ریاضی اش را بنویسد. او هم دست از نوشتن کشید و به من خیره شد.
– چرا فرار کردی؟
فرشته نگاهش را به من دوخته بود. معلوم بود تا جوابش را نمی دادم به داخل راهم نمی داد.
– با خط کش و تسمه و ترکه به دنبالم بودند. اگر گیرشان می افتادم پس گردنی و تیپا هم روی شاخش بود.
بدون آن که پلک های زیبایش را تکان دهد پرسید: «چرا می خواستند تنبیهت کنند؟»
با خجالت گفتم: «مشق هایم را ننوشته بودم.»
موجودات بالای درخت خندیدند و فرشته ی مهربان آهی کشید و از جلو در کنار رفت. وارد کلبه شدم. فرشته در را بست و اشاره کرد که بنشینم. روبه روی پینوکیو روی صندلی چوبی نشستم. فرشته به سراغ اجاق گوشه ی کلبه رفت و ملاقه را توی دیگ چرخاند و قورمه سبزی را چشید. پینوکیو نخودی خندید و گفت: «خوب وقتی رسیدی! تا چند دقیقه ی دیگر شام حاضر است.»
به کاغذ جلوش نگاه کردم. نوشته بود: ۵= ۲+۲
پرسیدم: «این جا کجاست؟»
گفت: «این جا کلبه ی نویسندگی است. کسانی که مشق های شان را نمی نویسند ممکن است مانند تو، روزی از این جا سر در آورند.»
فرشته ی مهربان دسته ای کاغذ سفید و یک لیوان پر از مداد جلوم گذاشت و گفت: «تا سفره را بیندازم شروع کن و چند صفحه ای بنویس.»
– این جا هم باید بنویسم؟ چه بنویسم؟
– تو باید هزار برابر مشق هایی که ننوشته ای بنویسی.
بدجوری به کاهدان زده بودم. گفتم: «هزار برابر! یعنی باز جریمه شدم؟»
مدادی را به دستم داد و با مهربانی گفت: «سرنوشت تو آن است که یک نویسنده باشی و همه ی عمر بنویسی.»
وقتی بشقاب ها را آورد که روی میز بگذارد، برای آن که دلداری ام بدهد گفت: «این خیلی بهتر از آن است که فقط یک تایپیست معمولی باشی و یک عمر، نوشته های دیگران را تایپ کنی. تو می توانی داستان های قشنگ بنویسی. از من می شنوی کاری کن که معلم ها به تو افتخار کنند.»
پینوکیو خندید و گفت: «مثل این که وضع تو از من بدتر است.»
فرشته دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «ناراحت نباش. من کمکت می کنم. یادت باشد که من و پینوکیو را هم یک نویسنده به بچه ها هدیه داده.»
قلم را روی کاغذ گذاشتم. دلم می خواست بنویسم. چیزی به ذهنم نمی رسید. به فرشته نگاه کردم. او قشنگ ترین لبخند دنیا را تحویلم داد و گفت: «برو سراغ گنجینه ی خاطره هایت. همیشه آن جا چیزی برای نوشتن هست. به شرط آن که خوب به گذشته ات نگاه کنی. این سفارش من به همه ی بچه هایی است که دوست دارند داستان بنویسند؛ اما نمی دانند چه باید بنویسند.»
*
خاطره ی اول
دهقان فداکار
وقتی آقای خواجه گفت: «مشق ها روی میز!» تازه یادم آمد فراموش کرده ام درس «دهقان فداکار» را بنویسم. آقای خواجه از ردیف جلو شروع کرد به دیدن دفترها و خط زدن مشق ها. آن روزها دوست داشتم معلم بشوم برای این که بتوانم مثل آقای خواجه خودکار را میان دو انگشت میانی و اشاره ام بگیرم و مشق ها را به شکل امضایی که شبیه یک بادکنک مثلثی بود خط بزنم.
تا نوبت به من که ردیف آخر بودم برسد، هزار فکر و خیال کردم و نقشه کشیدم. اگر مثل بچه ی آدم راستش را می گفتم با ترکه ی انار یا با تسمه ی پروانه ی ماشین و یا با زهی که از کناره ی میز کنده شده بود تنبیهم می کرد. آن روزی صدای کشیده شدن پی درپی خودکار آبی روی صفحه ی دهقان فداکار برایم آزاردهنده بود. سرانجام نوبت به من رسید و خودکار در دست آقا بی حرکت ماند. انگار نوک خودکار داشت دفترم را بو می کشید.
– ننوشتی؟
خیلی دلم می خواست به چشم های تندی که زیر ابروهای کلفت و به هم پیوسته پناه گرفته بود نگاه کنم و بگویم: «پاک یادم رفت بنویسم.» نه نگاهش کردم و نه جرأت کردم راست بگویم. بی اختیار دهان باز کردم و به زحمت گفتم: «آقا اجازه! خانه جا گذاشتیم.»
به سوراخ های پرموی دماغش و لب های تیره اش که همه ترس به دلم می ریختند خیره شدم. نمی توانستم حدس بزنم که چه عکس العملی نشان می دهد. به سراغ ردیف دوم رفت و خط زدن را از آخرین میز ادامه داد. گرچه نفس راحتی کشیدم، ولی می دانستم دارد فکر می کند. سه دفتر را که خط زد برگشت و با خودکارش به من اشاره کرد. سعی می کرد خون سرد باشد.
– خانه ی تان توی کوچه ی قریشی است؟
– بله آقا.
– گفتی که مشقت را نوشته ای؟
– بله آقا.
– و جا گذاشته ای؟
– بله آقا.
– پس برو و بیارش! عجله کن!
دلم را به دریا زدم و گفتم: «آقا اجازه! دیروز میخ رفت کف پای مان آقا. نمی توانیم تند برویم. می خواهید فردا بیاوریم!»
غرید: «همین حالا!»
از میز و نیمکت جدا شدم و با کمی لنگی خودم را به در کلاس رساندم. در را باز کردم و چرخیدم.
– اجازه آقا؟
– منتظرم. می خواهم دفترت را ببینم.
معلوم بود باور نکرده است. در را بستم و با تمام سرعت راهرو و حیاط مدرسه را پشت سر گذاشتم و خودم را به کوچه رساندم. طوری می دویدم که گویی سگی وحشی دنبالم کرده است. میخی که دیروز کف پایم را سوراخ کرده بود قصه ای بود که در یک لحظه ساخته بودم تا اگر دیر کردم آقا شک نکند. مثل آهویی که از صیاد می گریزد می دویدم. آن دو-سه کوچه پس کوچه را با سرعت طی کردم. نمی دانستم آن همه انرژی را از کجا آورده ام. خانه ها تکان می خوردند و با هر گام از جلوم می گذشتند.
درِ خانه ی مان باز بود. با همان سرعت از راهرو و حیاط گذشتم و به حیاط پشت ساختمان رسیدم. ننه آغا داشت مشتی خمیر برای مرغ و خروس ها فتیله می کرد و جلوشان می انداخت. مرا که دید دهانش باز ماند. وقتی وارد طویله که ته حیاط بود شدم صدایش را شنیدم.
– کجا بودی امیر؟ دوباره چه دسته گلی به آب دادی؟
طویله چند اتاقک داشت. زمانی پدربزرگم الاغ و کره اش را آن جا می بست. حالا دو تا گوسفند آن جا بود.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 