پاورپوینت کامل پابه پای خورشید ۲۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل پابه پای خورشید ۲۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پابه پای خورشید ۲۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل پابه پای خورشید ۲۱ اسلاید در PowerPoint :
>
عُدَیْ ایستاد. به نقطه ای خیره شد و برای چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد طول اتاق را پیمود. در انتهای اتاق دوباره ایستاد، چهره اش درهم رفت، زیر لب چیزی را زمزمه کرد و دوباره شروع به قدم زدن کرد.
زمزمه هایی از بیرون به گوش می رسید. صدایی آمد. خدمت کار اجازه گرفت و وارد شد. با وارد شدن او عُدَیْ در میان اتاق ایستاد و چشم به او دوخت.
– امروز کاروانی وارد می شود. می گویند کاروان از مدینه می آید. شاید… شاید خواهرتان…
عدی فرصت نداد صحبت برده تمام شود. کفش هایش را پوشید و به راه افتاد.
کاروان رفته رفته نزدیک می شد. عدی می توانست در میان آن ها برخی از افراد قبیله اش را بشناسد. با رسیدن آن ها، مردمی که به استقبال آمده بودند، اطراف کاروان را گرفتند. افسار شترها و اسب ها هرکدام در دست کسی بود و به سمتی می رفت. عدی بی اعتنا به اهالی کاروان، نگاهش به هودجی که بر شتری در میان کاروان بود، جلب شده بود. شتر که نشست، پرده ی هودج کنار رفت و خواهرش سفّانه از آن بیرون آمد.
***
– من خواهرت هستم، یادگار پدرت. چطور گریختی و مرا در میان لشکر مسلمانان تنها گذاشتی؟
عدی بلند شد. کوزه ی آب را برداشت. ظرفی را پر از آب کرد و به سفّانه داد. سفّانه کمی آب نوشید و ظرف را به عدی برگرداند. عدی به آبی که در ظرف تکان می خورد چشم دوخت و گفت:
– سفّانه، حق داری. آرام باش. تو می دانی که من همیشه از حمله ی احتمالی مسلمانان، با آن قدرت روزافزون شان می ترسیدم و همه چیز را آماده ی فرار کرده بودم. وقتی خبر حمله ی آن ها رسید، چنان با هول و شتاب گریختیم که از تو غافل شدم. شنیدم که مسلمان ها بت خانه ی فلس را به آتش کشیدند. حتماً روزهای سختی در میان آن ها داشتی. چطور تو را آزاد کردند؟
سفّانه به زمین خیره شد و به فکر فرو رفت. عدی ظرف آب را به کناری گذاشت، دستی به ریش هایش کشید و در کنار خواهرش نشست.
***
سفّانه برای بار چندم نگاهی به بیرون انداخت. دستش را جلو صورتش گرفت تا آفتاب اذیّتش نکند. از دور پیامبر(ص) را دید. می دانست که پیامبر(ص) هر روز این موقع برای اقامه ی نماز و رفتن به مسجد از این جا عبور می کنند. با خود فکر کرد: «دو روز است که از پیامبر(ص) تقاضا می کنم و او اعتنایی نمی کند. من از قبیله ی بزرگی هستم و خواهر رئیس قبیله. می دانم، اگر عدی به شام نمی گریخت، شاید پیامبر(ص) به من این طور بی اعتنایی نمی کرد.» سفّانه در فکر بود که پیامبر(ص) نزدیک شد. مردد بود که نگاهش به علی(ع) که به دنبال پیامبر(ص) درحرکت بود، افتاد. با اشاره ی علی(ع)، فهمید که باید خواهشش را تکرار کند:
– ای پیامبر خدا، پدرم فوت کرده و آن که عهده دار هزینه ام بود، فرار کرده است. بر من منّت گذار، خداوند بر تو منّت گذارد.
برخلاف انتظار سفّانه، این بار پیامبر(ص) فرمود: «خواسته ات را پذیرفتم. هرگاه قافله ی مورد اعتمادی پیدا شد، مرا خبر کن تا تو را با آنان به سرزمینت برگردانم.»
لبخندی بر لبان سفّانه نشست. پیامبر(ص) با درخواست او موافقت کرده بودند.
عدی نفس عمیقی کشید. تکانی به خود داد و بلند شد و به آرامی شروع به حرکت در اتاق کرد. همه جا آرام بود. جز صدای برخورد پاهای عدی به کف اتاق صدایی به گوش نمی رسید. سفّانه انگار با خودش حرف می زد، آرام گفت:
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 