پاورپوینت کامل اشک برگ ۳۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اشک برگ ۳۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اشک برگ ۳۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اشک برگ ۳۶ اسلاید در PowerPoint :

>

نویسنده: آ.و.و. فرناندو از سریلانکا

بخاری نفتی را روشن کردم. آن را روی میز شکسته قرار دادم و نگاهم را به کوچه دوختم. بیرون، تاریکی، سایه‌ی خود را بر همه‌جا گسترانیده بود. از مادر خبری نبود.

آه که بعد از مرگ پدر چه فقری را تحمل می‌کردیم! هر روز مادر زنبیلی از سبزیجات را روی سر می‌گذاشت و از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر به دوره‌گردی می‌رفت. بعد از ظهرها که از مدرسه برمی‌گشتم، از نانوایی سر راه نانی می‌خریدم و می‌خوردم. مادر همیشه دیر به خانه می‌رسید، اما امروز خیلی دیر کرده بود.

– اوه، مادر آن‌جاست… اما چرا این‌قدر یواش می‌آید؟

بیرون دویدم و سبد سبزی را از او گرفتم.

مادر با ناله گفت:‌ «حالت ضعف دارم… مجبورم مدتی را در خانه بمانم.» و روی گونی کف اتاق نشست و با بی‌حالی ادامه داد:‌ «پسرم، کمی آب برایم بیاور. امشب نان می‌خوریم. فردا که حالم بهتر شد برایت برنج می‌پزم.» کمی آب از قوری در فنجان که از پوست نارگیل بود ریختم و به مادر دادم: «بله مادر، امشب نان می‌خوریم.»

فردا آمد. مادر تب داشت. او از من خواست که به مدرسه بروم. با اکراه قبول کردم. توی کلاس حواسم سر جایش نبود و تمام مسأله‌های حساب را غلط حل کردم. معلم گفت: «امتحانات پایان سال، ماه آینده برگزار می‌شود و به آن‌هایی که در امتحانات بیش‌ترین نمرات را بیاورند، جایزه داده می‌شود.» در طول سال‌های گذشته همیشه جایزه‌ی شاگرد ممتاز کلاس به من تعلق می‌گرفت. همچنین سال گذشته جایزه‌ی بهترین دانش‌آموز مدرسه را بردم. من در تمام درس‌ها بالاترین نمره‌ها را داشتم.

***

هرگاه به یاد اتفاق جشن سال پیش مدرسه می‌افتم احساس خجالت می‌کنم. در آن روز پرچم‌هایی در دو طرف جاده‌ی منتهی به مدرسه نصب شده بود و یکی از تیرک‌ها کج شده بود. مدیر از من خواست آن را خم کنم که صدایی در آمد:‌ «ب ب رر آ س س»

بله، درز شلوارم پاره شده بود.

دوستانم جمع شدند و تا آن‌جایی که می‌توانستند درزها را به سنجاق کشیدند. برای دریافت جایزه‌ام مجبور بودم از سکو بالا بروم. با چشم‌های اشک‌آلود جایزه را در دست‌هایم فشردم. روز بعد همه مرا مسخره می‌کردند. وقتی دوستانم ادای حرکات مرا هنگام دریافت جایزه در می‌آورند درد ناگفته‌ای مرا عذاب می‌داد.

– امسال هم حتماً همه‌ی جایزه‌ها مال من است. پس باید به هر نحو شده شلواری دست و پا کنم؛ اما این پیراهن کهنه با یک شلوار نو جور در نمی‌آید. باید پیراهنی نو هم تهیه کنم.

خودم را در یک دست لباس نو مجسم می‌کردم در حالی که از سکو برای دریافت جایزه بالا می‌روم و همه برایم کف می‌زنند.

***

وقتی از مدرسه برگشتم مادر از درمانگاه برگشته بود. او همراه عمه ماجیلین و همسایه‌ی‌مان به درمانگاه رفته بودند. حال مادر بهتر بود. دکتر به او دوا داده و گفته بود گلوکز بخورد. برای خرید گلوکز کمی پول برداشتم و راهی مغازه شدم. آن‌جا سری پالا را دیدم. او بسیار لاغر و ضعیف بود و در کارگاه لیف نارگیل آقای «گاناداسا» کار می‌کرد. سری پالا گفت: «بینال، اگر بخواهی می‌توانی با ما کار کنی. الآن من به خوبی می‌توانم طنابی از پوست نارگیل ببافم. مزد هر روز ما پنج روپیه می‌شود.»

با بی‌میلی گفتم:‌ «نه سری پالا. من باید به مدرسه بروم.»

اما سری پالا دست‌بردار نبود:‌ «خب تو می‌توانی شب‌ها کار کنی. آقای گاناداسا گفته هر پسری را که دوست دارد کار بکند به کارگاه بیاورم. مادرت مخالفت نمی‌کند. تو می‌توانی بعد از مدرسه بیایی و یک نوبت کار کنی، دو روپیه و پنجاه سنت مزدت می‌شود.»

– اگر مادر اجازه داد می‌آیم.

روز بعد مادر برای فروش سبزیجات بیرون رفت. حالش خیلی بهتر شده بود. شب به مادر گفتم: «مادر، جشن پایان سال و دادن جایزه‌ها نزدیک است. قصد دارم یک شلوار و یک پیراهن نو بخرم.»

مادر که به چشمانم نگاه می‌کرد گفت:‌ «اوه، شاید بتوانم شلوار کهنه‌ی پسر دکتر را برایت قرض بگیرم.»

به آرامی غر زدم:‌ «مادر، چطور می‌توانم شلوار کهنه بپوشم؟ به خاطر نمی‌آوری دفعه‌ی پیش چگونه شلوارم شکاف برداشت؟»

مادر گفت: «بسیار خب، یک پیراهن و یک شلوار از بازار هفتگی برایت می‌خرم…»

اجازه ندادم حرفش ادامه پیدا کند و با ناراحتی گفتم: «اما مادر من از آن‌جا لباس نمی‌خواهم؛ چون لباس‌هایش خیلی بدریخت هستند. در ضمن می‌توانم در کارگاه لیف نارگیل آقای گاناداسا کار کنم. می‌توانم بعد از مدرسه بروم. می‌توانم لباس‌های نو بخرم…»

لحن مادر غمگین بود: «پسرم، تو هنوز خیلی کوچکی. آن هم برای چنین کاری!»

– فقط برای یک هفته. به محض این‌که پول کافی برای خرید پیراهن و شلوار به دست آوردم دیگر کار نمی‌کنم. به علاوه، فقط بعد از مدرسه می‌روم… مادر می‌توانم بروم؟

ظاهراً مادر قدری نرم شد.

ادامه دادم: «مادر من به لباس‌های نو احتیاج دارم.»

دوباره رگه‌ای از ناراحتی در صدایش پدیدار شد: «آنچه را دوست داری انجام بده؛ اما می‌دانی، پسرهایی که آن‌جا کار می‌کنند دوستان خوبی نیستند.»

***

کارگاه آقای گاناداسا کوچک بود. کار ما این بود که طناب‌های ماشین طناب زیر درختان نارگیل را ببافیم. حدود هفت یا هشت پسربچه در آن‌جا کار می‌کردند. پسرهای دیگر صبح خیلی زود به سر کار می‌آمدند و شب، دیر‌وقت برمی‌گشتند. من بعد از مدرسه چیزی می‌خوردم و با عجله خودم را به کارگاه می‌رساندم. به من مزد نصف روز داده می‌شد. روز اول کف دست‌هایم قرمز شد. سپس دست‌هایم خشن شدند و روی آن‌ها میخچه در آمد. مزد ما شنبه شب داده شد. به من ۱۰ روپیه دادند. وقتی آقای گاناداسا پول را داد گفت: «هنوز باید کار یاد بگیری.» من چون احتیاج به پول داشتم سخت کار می‌کردم و آقای گاناداسا مرا مانن

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.