پاورپوینت کامل بی بی ۴۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بی بی ۴۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بی بی ۴۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بی بی ۴۳ اسلاید در PowerPoint :

>

رویا زنده‌بودی

زن‌ها حواس‌شان نیست. بی‌بی را در خانه جا گذاشته‌ایم کمی دعا بخواند. آرام می‌خزم لبه‌ی قایق و بی آن‌که کسی ببیند، شیرجه می‌زنم در آب. آب تا گوش‌هایم بالا می‌آید و بعد موهایم را خیس می‌کند. احساس می‌کنم موهای مجعدم صاف شده‌اند و روی سطح آب، نرم نرم بالا و پایین می‌روند. دست‌هایم را باز می‌کنم و به چالاکی یک پری دریایی جلو می‌روم. حالا دیگر پا ندارم، یک دم طلایی دارم که زیر آب تکان تکان می‌خورد. ماهی‌های کوچک اطرافم جمع می‌شوند و هرجا می‌روم همراهم می‌آیند.

ناگهان دریا سیاه می‌شود. آب، موج برمی‌دارد و ماهی‌ها را می‌ترساند. موج دیگری می‌آید و همه‌چیز غیب می‌شود، حتی ماهی‌ها و دم طلایی من. صدایی از روی سطح آب فریاد می‌زند: «کجاست؟ کجا رفت این ذلیل مرده؟» دستی مرا بالا می‌کشد. روی چوب‌های پوسیده‌ی قایق کشیده می‌شوم. سرفه می‌کنم. آب شور بینی‌ام را پرکرده. نمی‌توانم نفس بکشم و هر بار نفس کشیدن، یعنی بلعیدن چند لیوان آب نمک. از لای پلک‌هایم زن‌ها را می‌بینم که همه با چشم‌های باز نگاهم می‌کنند. زن‌دایی مرا میان بازوهای زمختش گرفته، احساس می‌کنم یکی از ماهی‌هایی هستم که می‌خواهد فلس‌شان را بکند و جای دل و روده‌ی‌شان سیر و پیاز بگذارد. مرا به پشت می‌گذارد و چوب‌های پوسیده‌ی قایق صورتم را زخمی می‌کنند. چند بار به کمرم می‌کوبد و آب شور از بینی و گوش‌هایم می‌زند بیرون. روی قایق نیم‌خیز می‌شوم و ته‌مانده‌ی آب را تف می‌کنم روی چوب‌ها. هنوز بلند نشده‌ام که زن‌دایی یک بار دیگر می‌کوبد به کمرم: «برو گم‌شو، ذلیل مرده.»

***

بچه‌ها شیطنت می‌کنند. روی سفره می‌دوند و آویزان مادرهای‌شان می‌شوند: «نوشابه، نوشابه بده!»

با بی‌حالی به بشقاب غذا خیره مانده‌ام. گوشت سفید ماهی و پوست براق خاکستری‌اش دست‌نخورده مانده، فکر می‌کنم این کدام یک از ماهی‌هایی است که هر بار در دریا پری دریایی می‌شوم، اطرافم می‌چرخد. به زحمت چند قاشق برنج می‌خورم و عقب عقب می‌روم. یکی از پسرها بالای سرم ایستاده، گوشه‌ی لپش پر است. جیغ می‌زند: «زن‌عمو، زن‌عمو! این یکی غذایش را تمام نکرده!» زن‌دایی دست به کمر بالای سرم می‌ایستد. لب‌هایش را کج می‌کند: «کارش همین است، غذا حرام می‌کند.» بعد خم می‌شود. صورتش را تا صورتم پایین می‌آورد. زمزمه می‌کند: «تا غذایت را نخوری حق نداری از این سفره بلند شوی.» به تکه‌ای از ماهی که در غذایم مانده نگاه می‌کنم، لب‌هایم می‌لرزند. سرم را می‌اندازم پایین و بی‌آن‌که بخواهم هق‌هقم بلند می‌شود. احساس می‌کنم خانه ساکت شده. زن‌دایی خم می‌شود و بشقابم را بلند می‌کند. با نفرت می‌گوید: «حق هم داری. آن مرحوم لوس بارت آورده.»

همان‌طور که بشقاب‌ها را جمع می‌کند صدای بچه‌ها بلند می‌‌شود. مثل سپاهی از پیش آموزش دیده یکی یکی فریاد می‌زنند: «دست‌تان درد نکند!» سفره را دور می‌زند و دوباره به من می‌رسد. خانه ساکت می‌شود و یا من این‌طور فکر می‌کنم. می‌گوید: «این زهرماری را که کوفت نکردی، تشکر هم نمی‌خواهی بکنی؟» آب دهانم را قورت می‌دهم. زیر لب می‌گویم: «دست شما درد نکند!» زن‌دایی با سینی بشقاب‌ها از اتاق بیرون می‌رود.

***

از میان انبوه جمعیت اتاق، بی‌بی را پیدا می‌کنم. دیوارها کمکم می‌کنند. نوک انگشت‌هایم را روی دیوار حرکت می‌دهم و جلو می‌روم. زن‌ها و بچه‌ها نگاهم می‌کنند، انگار از سیاره‌ی دیگری آمده‌ام. بی‌بی خیال نمی‌کند من از سیاره‌ی دیگری آمده‌ام؛ یا شاید، او اهل همان سیاره است. درِ اتاق را باز می‌کنم. عطر بی‌بی همه‌ی اتاق را گرفته، روی سجاده‌اش نیم‌خیز شده و زیرلب چیزی را تکرار می‌کند. دانه‌های تسبیح از میان انگشتانش می‌لغزند و پایین می‌افتند. گوشه‌ی دیوار به دیوار تکیه می‌دهم تا دعاخواندنش تمام شود. تمام مدت خیره می‌مانم به دانه‌های تسبیح. برای هرکدام که می‌افتد و از دیگر دانه‌ها جدا می‌شود اسمی می‌گذارم: «این خانه‌ی نقلی‌مان در ساحل است. این باباست. این مامان است که حالا قابی شده روی دیوار…» دانه‌های تسبیح که تمام می‌شوند فقط یکی می‌ماند؛ بزرگ‌ترین دانه، این بی‌بی است.

بی‌بی سرش را بلند می‌کند: «از کی تا حالا این‌جایی؟» می‌گویم از وقتی اولین دانه را انداختید. لبخند می‌زند. می‌گوید بیا جلوتر. جلو می‌روم. منتظر نیستم حرفی بزند. او هم حرفی نمی‌زند. آرام آرام سجاده‌اش را جمع می‌کند. مهر و تسبیحش را میان سجاده می‌گذارد و کتاب کوچک دعایش را می‌بوسد. بی‌بی آرام است. هرگز عجله‌ای نمی‌کند.

مراسم جمع کردن سجاده‌اش انگار تا ابد طول می‌کشد. تکیه می‌دهم به دیوار. اتاق تاریک است. نمی‌بینم بی‌بی دارد چه‌کار می‌کند. شاید فکر می‌کند. شاید روح مادرم را نگاه می‌کند که بعد از چهل روز، هنوز زمین را ترک نکرده. می‌گوید: «نگران نباش!» می‌فهمم که داشته ذهن مرا می‌خوانده. بی‌بی در این کارها وارد است. شاید فرشته‌ها در گوشش می‌خوانند که هرکس چه فکری می‌کند. چیزی نمی‌گویم. دوباره می‌گوید: «پیش من می‌مانی. من هم نباشم این اتاق برای تو است.» مکثی می‌کند. انگار که دارد با دقت، از میان انبوه کلمه‌های دنیا کلمات مناسب را انتخاب می‌کند. می‌گوید: «خانه‌ی سالمندان به این‌جا خیلی نزدیک است. می‌توانی گاهی سراغم بیایی.» چیزی را که در گلویم گیر کرده قورت می‌دهم. می‌گویم: «خانه‌ی سالمندان شبیه پرورشگاه است؟» چیزی تغییر می‌کند. بی‌بی همچنان ساکت است؛ اما صدای نفس‌کشیدنش تندتر شده. تکرار می‌کند: «پرورشگاه؟» سرم را روی زانوهای جمع‌شده‌ام می‌گذارم. می‌گویم: «زن‌دایی می‌گفت. با بقیه‌ی زن‌ها می‌گفتند راهی نمانده است. می‌گفتند این خانه خودش به اندازه‌ی کافی شلوغ است. به اندازه‌ی کافی بچه و پیرزن دارد. زن‌دایی می‌گفت خسته شدم، مُردم. آن از شوهرش که گذاشت و رفت آن سر دنیا. این از خودش که این همه جوان مُرد و دخترش را انداخت روی دوش ما. می‌گفت خودم به اندازه‌ی کافی بدبختی دارم…»

آخرین کلمه‌ها تبدیل به هق‌هق می‌شوند و من بی‌هوا گوشه‌ی چادر بی‌بی را می‌گیرم. انگار که این آخرین پناهگاه من است. شانه‌هایم می‌لرزند. بی‌بی دستم را می‌گیرد و به طرف خودش می‌کشد. خیال می‌کنم می‌خواهد به من بگوید گریه نکن، ولی سرم را روی پاهایش می‌گذارد و رد اشک روی گونه‌ام را، با نوک انگشت‌هایش پاک می‌کند. آن‌قدر گریه می‌کنم که خیال می‌کنم حالا زیر پای‌مان دریاچه‌ای درست شده و من و بی‌بی، تنهای تنها روی آن شناوریم. بی‌بی دست‌هایش را روی شانه‌ام گذاشته و فشار می‌دهد. انگار که می‌خواهد مرا از خطری نامرئی محافظت کند. دست‌هایش می‌لرزند. سرش را پایین می‌آورد و پیشانی‌ام را می‌بوسد. می‌گوید: «تو همیشه با من می‌مانی، تو فرشته‌ی کوچک منی!

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.