پاورپوینت کامل داستان ;تاریخ انقضای مامانم گذشت ۳۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل داستان ;تاریخ انقضای مامانم گذشت ۳۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان ;تاریخ انقضای مامانم گذشت ۳۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان ;تاریخ انقضای مامانم گذشت ۳۰ اسلاید در PowerPoint :
>
دلم گرفته است. خیلی دلم برای مامان تنگ شده است. روی تخت او دراز کشیدهام. صدایش میآید، شاید از آشپزخانه. میگوید: «بلند شو کمی با کامپیوترت ور برو آرام میشوی. به چیزی که ناراحتت کرده است فکر نکن.»
کمد لباسهای مامان هم باز است؛ اما ده دقیقه است که خالیِ خالی است. لباسها را درمیآوردم تا به مردی که از خیریه آمده بود و پایین منتظر بود بدهم. او نمیدانست که من این بالا کمکم دیوانه میشوم. هر لباس را که بیرون میآوردم یک عالم خاطره داشت و یک عالم عطر توی اتاق پخش میکرد. هر کدام از آنها را بو میکردم، هم بوی عطرش را میداد که من به زور خریدم و به او زدم و هم بوی عطر تنش را میداد. توی مجلهای نوشته بود: تن هر آدمی عطر مخصوص به خودش را دارد که با هیچ آدم دیگری مشترک نیست. برای همین سگها آدمها را از هم تشخیص میدهند. آدمها هرچند شبیه هم برای سگها قابل شناسایی هستند. نکند مرگ هم نوعی سگ است!
اما پالتویش نه بوی عطر میداد و نه بوی تنش. پیراهنی که بابا برایش خریده بود هم همینطور. چند قواره پارچهی نوی نو هم داشت.
میگویم: «مامان هوا سرد است چرا تنت نمیکنی؟ مگر بیرون نمیروی؟»
میشنوم: «حالا نه، میگذارمش برای یک روز خوب!»
بابا گفت: «پیراهن به این گرانی برایت خریدم و یک روز هم تنت ندیدم.»
– آن را گذاشتهام برای مراسم بله برون بنفشه.
– حالا کو تا آن موقع! خدا بزرگ است. باز هم برایت میخرم!
صدای خندهی مامان میآید: «نه، همین که گفتم.»
چند بار آمدم و رفتم تا توانستم تمام لباسها را پایین ببرم.
شب هفتمش بود که عمه گفت: «باید تا شب سومش لباسهایش را خیرات میکردید.»
عمه شام را که خوردند رفتند. دراز کشیدم. مامان جایی که عمه ایستاده بود و خداحافظی میکرد، ایستاد. کفشی را که روز مادر برایش خریده بودم توی دستش داشت و گفت: «این پنجره را ببین. همهی آدمها از این پنجره میآیند و میروند. همه هم منتظرند تا دیگران برسند. فاصلهی آدمها از هم یک چشم به هم زدن است؛ اما کسی این را نمیداند.» و کفشها را به من داد. رفت. پنجره پر از نور بود.
بلند میشوم. چشمم میافتد به خودم، توی آینهی میز آرایش مامان هستم. هیچ جای صورتم شبیه مامان نیست. کاش حداقل چشمهایم شبیه او بود! راستی او دنیا را چهجوری میدید؟ هر کس با چشمهایش دنیا را چگونه میبیند؟ بابا که چشمهایش سبز است همینجوری که ما چشمسیاهها میبینیم، میبیند؟
شیشههای عطر مامان روی میز است. درِ شیشهی صورتی را باز میکنم. شیشهاش شبیه گل است. هرکس هم که میآید اول از همه میگوید چه شیشهی قشنگی دارد!
مامان جواب آزمایشش را گرفت. مثبت بود. من توی شکم مامان بودم. بابا اداره بود. مامان تا زنگ زد او گوشی را برداشت. آن روز بابا اصلاً حوصله نداشت. الآن هم او هر وقت منتظر است بیحوصله هم هست و هی سر این و آن داد میزند.
مامان گفت: «من فقط شماره را گرفتم. هنوز زنگ نزده بود که بابا گفت بفرمایید!»
مامان گفت: «شما پدر شدهاید!»
بابا شب با یک جعبه شیرینیِ بزرگ از همانها که مربایی و ژلهای با هم هستند میخرد. آخر مامان آنها را خیلی دوست داشت.
بابا گفت: «خانم بگذار یک دل سیر شیرینی بخوریم.»
و گفت: «هی هم میگفت از فردا که فامیل این خبر را بشنوند همه اینجا هستند. برای حفظ آبرو هم که شده است بگذار توی خانه شیرینی بماند.»
و مامان شنید: «خانمجان خب شیرینی معمولی برایشان میخریم! آخر ناسلامتی ما الآن جشن گرفتهایم.»
و بابا گفت: «مگر به خرجش رفت! همه را هم گذاشت توی یخچال یا چه میدانم توی فریزر. فکر کنم اگر رویش بشود مرا و تو را هم میگذارد توی فریزر و میگوید کار نکنید! حیف است از بین میروید. بگذارید فامیلها شما را سرحال ببینند.»
شیشهی عطر را طرفش میگیرم و میپاشم.
میشنوم که میگوید: «نکن، تو کی میخواهی آدم بشوی من نمیدانم!»
گفتم: «چرا عطرت را نمیزنی؟»
میشنوم: «عطر به این گرانی را کجا بزنم؟ اصلاً کجا میروم که عطر بزنم. برای چی اینقدر پول دادی؟»
میگویم: «مامان، این عطر دیگر بوی عطر نمیدهد، بوی الکل میدهد. بوی خوبش پریده است.»
حالا هم شیشه دستم است. فشارش میدهم. بوی گند هم نمیدهد. شیشه را بالا میگیرم، روبهروی چشمهایم. الکلش هم پریده است؛ مثل مامان که پرید.
میروم سراغ پنجرهها. میدانم که باید بروم خانهی عمه؛ اما دلم نمیآید این خانهی پر از حضور مامان را ترک کنم. پردهها را کنار میزنم. نور تند ظهر میآید توی خانه. پنجره پر از نو شده است. چشمهایم را میزند. فکر میکنم بابا تا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 