پاورپوینت کامل آسمانه، سکوی پرش برای پرواز ۶۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آسمانه، سکوی پرش برای پرواز ۶۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آسمانه، سکوی پرش برای پرواز ۶۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آسمانه، سکوی پرش برای پرواز ۶۲ اسلاید در PowerPoint :

>

گفت‌وگو با آقای مظفر سالاری

اشاره

حجهالاسلام والمسلمین مظفر سالاری یکی از چهره‌های گمنام ادبیات داستانی در کشور ماست. ایشان یکی از اعضای پرکار و محبوب تحریریه‌ی سلام بچه‌ها در طی سال‌های ۷۲ تا ۷۹ بوده‌اند؛ که البتّه به تازگی هم‌کاری با سلام بچه‌ها را از سر گرفته‌اند. سالاری در طول این سال‌ها شاگردان بسیاری را پرورش داده است. تعدادی از شاگردان ایشان از نویسندگان مطرح کودک و نوجوان هستند. از این نویسنده تعدادی کتاب هم به چاپ رسیده است که مهم‌ترین آن‌ها رمان «نیمه‌شبی در حلّه» است که هم جوایز متعدّدی را کسب کرده و هم مورد اقبال مخاطبین قرار گرفته است. برای مصاحبه با آقای سالاری سؤال‌ها را به صورت مکتوب برای ایشان نوشتیم و ایشان هم به صورت مکتوب پاسخ‌های مورد نظرشان را دادند.

* در نوجوانی فکر می‌کردید چه‌کاره بشوید! نویسنده یا روحانی؟

– از همان کلاس دوم، سوم دبستان تصمیم گرفتم نویسنده شوم. وقتی نام نویسنده‌ها را روی کتاب‌ها می‌دیدم احساس می‌کردم آن‌ها مهم‌ترین و خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستند. آنچنان که دوست داشتم روزگاری خودم نیز کتاب بنویسم و نامم روی جلد آن چاپ شود که شروع کردم به درست کردن دفترهای داستان. این دفترهای داستان تصویر هم داشت، یا خودم برای داستان‌هایم نقاشی می‌کشیدم و یا تصویر مناسبی را از مجله‌ها می‌بریدم و توی دفترم می‌چسباندم.

از دوره‌ی راهنمایی، شور دینی در من شکل گرفت. اهل نماز جماعت و جلسه‌های دعای کمیل، ندبه و زیارت عاشورا شدم. امام جماعت مسجد سر خیابان که آقا سیدجواد حیدری نام داشت مرا به این صرافت انداخت که درس طلبگی بخوانم و روزی مانند او شوم. او هنوز هم در یزد به پرهیزگاری و وارستگی معروف است. او آن‌قدر محبوب است که شنیده‌ام گاهی زرتشتی‌ها پیش او می‌آیند تا برای‌شان استخاره بگیرد.

می‌خواستم نویسنده‌ای شوم که جایزه‌ی نوبل و جایزه‌ی نیوبری و هانس کریستان آندرسن را بگیرم، و آنچنان روحانیِ فرزانه‌ای شوم که معرفتم درباره‌ی دین عالی باشد.

به این‌ها نرسیدم. کاش همت و اراده‌ی بیش‌تری داشتم و تلاش بیش‌تری می‌کردم!

* نوشتن را از چه زمانی شروع کردید و اولین متنی که از شما چاپ شد، کجا بود؟

– کلاس دوم دبستان عضو کانون پرورش فکری شدم و تقریباّ هر روز عصر پس از تعطیل شدن مدرسه، راه زیادی می‌رفتم تا به کانون می‌رسیدم و دو کتاب می‌گرفتم و برمی‌گشتم. به خانه که می‌رسیدم هوا رو به تاریکی رفته بود. همه‌ی کتاب‌های کانون را خواندم. تابستان آن سال بیماری حصبه گرفتم و در خانه افتادم. دیگر کتابی نبود که بخوانم. شروع به نقاشی کردم. از نقاشی خسته شدم. ناگهان به ذهنم رسید قشنگ‌ترین داستان‌هایی را که خوانده بودم به زبان خودم بازنویسی کنم. نخستین نوشته‌هایم را در آن یک ماهی که بیمار بودم نوشتم.

به مجله‌ی کیهان بچه‌ها علاقه‌ی زیادی داشتم و آن‌را در کانون می‌خواندم. بعد شروع کردم برای آن، لطیفه و خاطره و داستان فرستادن که چندتایی از آن‌ها چاپ شد.

از کلاس دوم دبستان با مؤسسه‌ی در راه حق مکاتبه داشتم و آن‌ها جزو‌ه‌های کوچکی را برایم ارسال می‌کردند. نخستین بار که دیدم نام و آدرس من روی پاکت پستی تایپ شده است، خیلی لذت بردم. قسمت آدرس را می‌بریدم و نگه می‌داشتم. برایم خوشایند بود که نام خودم را تایپ شده ببینم. بعد هم که نخستین نوشته‌ام را در کیهان بچه‌ها دیدم خیلی خوش‌حال شدم و احساس کردم نخستین گام‌ها را به سوی نویسنده شدن برداشته‌ام.

* اساتید و مشوقان شما برای نوشتن چه کسانی بودند؟

– استاد من کتاب‌ها و کتاب‌دارهای کانون و معلم‌های انشا بودند. کتاب‌دارهای کانون به من وعده می‌دادند که ترتیبی می‌دهند تا آقای مهدی آذریزدی را ببینم. ایشان وقتی به یزد می‌آمد گاهی به کانون سرمی‌زد، نگاهی به نوشته‌های ما می‌انداخت و نکته‌هایی می‌گفت که برای‌مان حکم چراغ قوه در یک انبار تاریک را داشت.

بعدها هم از استادان دیگر بهره‌هایی بردم که صلاح نمی‌بینم نام ببرم.

* چگونه وارد «سلام بچه‌ها» شدید؟

– پس از پایان دبیرستان، چهار سال در یزد درس طلبگی خواندم و بعد به قم آمدم. در قم می‌خواستم با کتاب‌خانه‌ای مرتبط شوم. به سراغ کتاب‌خانه‌ی دفتر تبلیغات رفتم و عضو شدم. عصرها به آن‌جا می‌رفتم و تا وقتی تعطیل می‌شد مطالعه می‌کردم. یک روز اطلاعیه‌ای دیدم و به بخش فرهنگی هنری دفتر مراجعه کردم تا در کلاس‌های تئاتر و نقد فیلم آن‌جا شرکت کنم. در آن‌جا با آقای حسن‌زاده آشنا شدم. ایشان اداره‌ی کتاب‌خانه‌ی بخش را به من سپرد. وقتی دید اهل مطالعه‌ام و دستی هم به قلم دارم با سلام بچه‌ها و بعد با پوپک پیوندم داد. تا چشم باز کردم دیدم علاوه بر اداره‌ی کتاب‌خانه، مسئول داستان سلام بچه‌ها و پوپک هم شده‌ام. همیشه آرزو داشتم کتاب‌دار یک کتاب‌خانه‌ی ادبی و هنری باشم و با مجله‌های کودک و نوجوان هم‌کاری داشته باشم. آقای حسن‌زاده فرشته‌ی مهربانی بود که مرا به آرزوهایم رساند.

* سلام بچه‌ها چه‌قدر در رشد قلم شما مؤثر بود؟

– تأثیرش غیر قابل انکار است. پیشنهاد می‌کنم بچه‌هایی که علاقه به نوشتن دارند با مجله‌های کودک و نوجوان مکاتبه و هم‌کاری داشته باشند. گرچه الآن که نوشته‌های خودم را در شماره‌های سال ۷۲ سلام‌بچه‌ها می‌خوانم می‌بینم که به هنگام ورودم به سلام بچه‌ها یک نویسنده‌ی خوش‌قریحه بوده‌ام. سلام بچه‌ها به من امکان داد هم خودم جدی‌تر بنویسم و هم نوشته‌های بچه‌ها را به فراوانی بخوانم و طرحی عملی برای استفاده از مطالعات، تجربه‌ها و اندوخته‌هایم داشته باشم.

* کدام‌یک از نوشته‌های‌تان را که در مجله چاپ شده، بیش‌تر دوست دارید؟

– از میان داستان‌ها، عمو نوروز؛ از میان فیلم‌نامه‌ها، مسافر؛ از میان نقدها، نقد خانه‌ی عروسک نوشته‌ی کاترین مانسفیلد؛ از میان نمایش‌نامه‌ها، بیت‌الاحزان؛ مقاله‌های آموزشی گشایش داستان؛ داستان دنباله‌دار، تابستان دل‌پذیر؛ و از میان داستان‌های فانتزی و خیال‌انگیز که با عنوان پنجره‌ای به باغ خیال به چاپ می‌رسید، داستان دوست فضایی را بیش‌تر می‌پسندم. دو داستان جریان سیال ذهن هم نوشتم تا بچه‌ها با این نوع داستان آشنا شوند که راز برج و طوطی تو نام داشت. آن‌ها هم برایم خاطره انگیزند.

* آیا با مجلات دیگر هم هم‌کاری می‌کردید؟

– روی سلام بچه‌ها تعصب زیادی داشتم. می‌خواستم رشد کند و به بهترین مجله‌ی کشور تبدیل شود. تصمیم گرفتم تا کارهایم را سلام بچه‌ها چاپ می‌کند، برای مجله‌ی دیگری ارسال نکنم. گاهی به تهران می‌رفتم و به دفتر مجلاتی مانند کیهان بچه‌ها، سروش کودک و نوجوان و سوره‌ی نوجوان سرمی‌زدم؛ اما هیچ‌وقت به آن‌ها مطلب ندادم.

* کلاس‌های داستان‌نویسی را از چه زمانی شروع کردید؟

– پیش از آن‌که مسؤول داستان سلام‌بچه‌ها شوم، به پیشنهاد آقای حسن‌زاده در همان اتاقی که کتاب‌خانه بود دو کلاس داستان‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی راه انداختم که چند نفری شرکت می‌کردند. در آن هفت سالی که مسؤول داستان سلام بچه‌ها و پوپک بودم، در کنار اداره‌ی کتاب‌خانه، علاقه‌مندان به داستان‌نویسی به کتاب‌خانه می‌آمدند و درباره‌ی داستان‌هایی که نوشته بودند حرف می‌زدیم.

در طی سال‌ها با ده‌ها نفر در محل کتاب‌خانه درباره‌ی داستان‌هایی که نوشته بودند صحبت می‌کردم. این ارتباط گاهی تا سال‌ها ادامه پیدا می‌کرد. از خوانندگان مجله نیز خیلی‌ها داستان می‌فرستادند که من هم در جواب برای‌شان نامه می‌فرستادم و پیشنهادهایی می‌دادم تا نوشته‌های‌شان بهتر شود، و این مکاتبه ادامه می‌یافت. اجازه بدهید نام نبرم. شایسته نیست از کسی به عنوان شاگرد یاد کنم. به قول طلبه‌ها، با هم مباحثه می‌کردیم.

* چرا دیگر در تحریریه‌ی سلام بچه‌ها نیستید؟

– برای سال‌هایی مجبور شدم در مقام معاون فرهنگی هنری دفتر تبلیغات خدمت کنم. هر چند کتاب‌خانه و مجله‌ی سلام بچه‌ها و پوپک هم زیرنظر این معاونت اداره می‌شد، دغدغه‌ی کارهای اجرایی و جلسه‌های بی‌پایان با مسؤولین مربوطه و در کنار آن سردبیری فصل‌نامه‌های شهرزاد و آفرینه، مرا از کتاب‌خانه و هم‌کاری مستقیم با سلام بچه‌ها و پوپک دور کرد؛ گرچه همیشه در کنارشان بودم و یاری‌شان می‌کردم.

* کمی درباره‌ی کتاب‌خانه‌ای که در آن بودید توضیح دهید.

– وقتی کتاب‌خانه را تحویل گرفتم در یک اتاق کوچک خلاصه شده بود. زمانی که تحویلش دادم تبدیل شده بود به کتاب‌خانه‌ی تخصصی ادبیات و هنر. بزرگانی از جمله هوشنگ مرادی‌کرمانی و مصطفی رحماندوست آن‌ را دیدند و تعریف و تمجید کردند. به آقای رحماندوست گفتم بعید است نام کتابی ببرید و ما نداشته باشیم. او نام کتابی را برد و گفت که در زمان سابق تنها یک بار ترجمه شده و چند نسخه از آن بیش‌تر نیست، ولی یکی‌اش را دارم. به رایانه که مراجعه کردیم دیدیم ما دو ترجمه از آن‌ را داریم. آقای رحماندوست خیلی تعجب کرد. او اصلاً از ترجمه‌ی دیگر آن اطلاع نداشت.

در شروع کارم کتاب‌خانه به دلیل کمبود فضا، به اتاقکی در زیرزمین کنار دست‌شویی‌ها منتقل شد. در جلسه‌ای که مسؤولین این دفتر بودند من چنین گفتم: «انگلیسی‌ها در زمان سابق برای جذب جوانان ما، مغازه‌های کنار سینما و پارک را اجاره می‌کردند و آجیل‌فروشی و ساندویچ‌فروشی راه می‌انداختند تا مشتری‌های جوان‌شان را به تور بزنند. من به شما تبریک می‌گویم که کتاب‌خانه را کنار دست‌شویی‌ها قرار داده‌اید؛ چون هر کس در روز یکی-دوبار مجبور است به دست‌شویی برود و هر بار چشمش به تابلوی کتاب‌خانه می‌افتد. سرانجام یک روز وقتی از دست‌شویی بیرون می‌آید و نفس راحتی می‌کشد با خودش می‌گوید خوب است سری به این کتاب‌خانه‌ی

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.