پاورپوینت کامل پاداشی که خدا به یک فقیر داد ۱۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل پاداشی که خدا به یک فقیر داد ۱۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پاداشی که خدا به یک فقیر داد ۱۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل پاداشی که خدا به یک فقیر داد ۱۵ اسلاید در PowerPoint :
>
روزی روزگاری
قسمت اول
هوا صاف و آفتابی بود. نسیم گرمی در حیاط خانهی مرد فقیر چرخ خورد و به سراغ گلهای توی باغچهاش رفت. گنجشکهای روی درخت دیگر جیک جیک نمیکردند؛ چرا که هوا گرم بود و حوصلهی خواندن نداشتند.
ناگهان صدای همسر او، از آشپزخانه بلند شد: «چه شد مرد؟ چرا بیرون نرفتی؟ دارد ظهر میشود. بچهها از دیروز تا به حال غذایی نخوردهاند!»
مرد فقیر که توی پستو بود، با عجله بیرون آمد. در دست او یک ریسمان بلند و سیاه بود. آن را تکان تکان داد. گرد و غبار زیادی به هوا برخاست. زن دوباره حرفهای خودش را تکرار کرد. مرد که آدم آرام و خوشاخلاقی بود جواب داد: «به روی چشم زن! الآن این ریسمان کهنه را میبرم و میفروشم. بعد، از پول آن برای بچهها غذا تهیه میکنم!»
از خانه بیرون آمد. خودش هم مثل همسر و بچههایش گرسنه بود؛ اما تحمل میکرد و حرفی نمیزد. نه گلهای داشت نه شکایتی. روزگارش چند ماهی بود که بد شده بود. پیش از اینها، سر زمین کشاورزی مردم میرفت و برایشان کار میکرد؛ اما از وقتی که خشکسالی شده بود، هیچ کس او را به کار نمیگرفت. آب کم بود و کار و کشت کمتر.
او ریسمان را روی شانهاش انداخت. بسم الله گفت و وارد بازار شد. از هر طرف بازار، سر و صدا بلند شد. یکی داد میزد: «آهای، نمک دارم، نمکهای خوشمزه!»
آن دیگری میگفت: «یک کبک زنده آوردهام، بخرید و از گوشت خوشمزهاش نوشِ جان کنید!»
صدای فروشندههای مختلف، از گوشه و کنار، او را وا داشت که صدای خود را بلند کند.
– آهای… من یک ریسمان دارم. کسی نمیخرد؟
یک مرد بقال که کنار دکانش ایستاده بود به او خندید. مرد فقیر هم از حرف خود خندهاش گرفت. کمی جلو رفت و کنار یک مسجد قدیمی ایستاد. اما این بار، ساکت ماند و حرفی نزد. فقط ریسمان را در دست گرفت و منتظر ماند.
ناگهان یک مرد غریبهی سطل به دست را در مقابل خود دید. مرد، ریسمان را از او گرفت و پرسید: «قیمتش چند است؟»
مرد فقیر گفت: «فقط یک درهم!»
مرد با تعجب نگاهش کرد. او با خودش فکر کرد که عجب فروشندهی منصفی است. فوری یک سکهی یک درهمی به او داد. ریسمان را گرفت و رفت. فقیر خوشحال شد. خدا را شکر کرد و راه افتاد طرف بازار قصابها تا کمی گوشت بخرد. کمی که رفت سر و صدایی شنید.
– آهای مردک نادان، چرا پول من را نمیدهی؟
– آخر بیانصاف چرا به من رحم نداری! خُب
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 