پاورپوینت کامل نگاهی به علل دینی و مذهبی ظهور سکولاریسم درمغرب زمین ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل نگاهی به علل دینی و مذهبی ظهور سکولاریسم درمغرب زمین ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل نگاهی به علل دینی و مذهبی ظهور سکولاریسم درمغرب زمین ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل نگاهی به علل دینی و مذهبی ظهور سکولاریسم درمغرب زمین ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
>
علی کریم پور قراملکی[۱]
چکیده:
آز آنجا که موضوع علل و عوامل ظهور سکولاریسم در مغرب زمین و اروپا، یکی از مباحث بسیار مهم در عرصه علم به شمار می آید، جا دارد ابعاد مختلف و متفاوت آن مورد بررسی و پژوهش قرار بگیرد.
در این نوشتار، تلاش شده درباره زوایای روشن و غیر روشن آن از نظر دینی و مذهبی مطالعه و تتبع صورت بگیرد. از این رو، به عللی مانند الهیات جزمی، سوء استفاده از عقاید مردم، فقدان شریعت و… اشاره گردیده و در نهایت نتیجه گرفته شده که سکولاریسم معلول رخ دادن عوامل مذکور است و از هر گونه جنبه علمی و واقع گرایی خالی است.
مقدمه
بی تردید، بحث و بررسی درباره سکولاریسم و به تبع آن سکولاریزاسیون دین، یکی از زنده ترین مباحث جامعه شناسی دین و یکی از دغدغه های اصلی دینداران و جوامع دینی به شمار می آید؛ چرا که تاریخ نشان می دهد که سخن از سه ضلع مثلث «انسان»، «خدا» و «جامعه»، بیشترین بحث و گفت وگو را در میان مباحث بشری به خود اختصاص داده است؛ یعنی تبیین رابطه موجود میان این سه عنصر، در طول تاریخ، افکار اندیشمندان را به خود مشغول ساخته است. گفتنی است که امروزه هم مثل گذشته، اظهار نظرهای متفاوت و گفت وگو میان آن سه مقوله، یکی از مباحث بسیار مهم نزد صاحبان فکر و اندیشه به شمار می رود.
در این میان، پرداختن به علل دینی و مذهبی ظهور و پیدایش سکولاریسم در مغرب زمین می تواند ما را در روشن ساختن ابعاد مختلف و پنهان موضوع مذکور کمک بنماید. از این جهت که با شناختن این مسائل، توهم این که ممکن است سکولاریسم با دین اسلام سازگاری داشته یا زمینه پیدایش آن در دین اسلام میسر باشد، کاملاً منتفی بوده و معلوم می شود که با توجه به آن عوامل (که خواهد آمد)، چگونه و به چه عللی سکولاریسم در مغرب زمین رشد نموده است.
طرح مسأله
بحث سکولاریسم و دین، از جمله مباحثی است که درباره آن هنوز به صورت دقیق و شفاف، سخن گفته نشده است؛ چرا که ابهامها و نکات تاریکی در آن وجود دارد که بایستی درباره آنها بحث کرد.
به نظر می رسد آنچه که می توان در این نوشتار مختصر به آنها پرداخت، تحلیل و ارزیابی مسائل ذیل است:
الف) آیا میان سکولاریسم و دین، رابطه ای هست یا نه؟ به عبارت دیگر، بین این دو خط، مرز قاطعی می توان کشید یا نه؟ آنچه به صورت سربسته می توان گفت این که در عالم جدید، بین دین باوری و سکولاریسم جدالی وجود دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت و یا از اهمیت آن چشم پوشید.
و از طرف دیگر، به طور کلی می توان گفت که اختلاف دین و سکولاریسم بر سر دو چیز است: یکی این که ارزشهای انسانی کدامند؟ دوم این که ملاک مناسب عمل انسان چیست؟ آیا تکیه گاه ارزشهای انسانی در جهانی است که ما در آن زندگی می کنیم یا در چیزی ورای آن است؟»[۲]
ب) امروزه باید با کمال دقت درباره مسأله سکولاریسم، که به عنوان یک مسأله علمی، اجتماعی و سیاسی مطرح کرده اند، تحقیق و بررسی کنیم. از این جهت که آیا این ادعا درست است که سکولاریسم یک مسأله علمی مربوط به واقعیت است؟
یعنی جدا بودن دین از شؤون سیاسی، اجتماعی و دنیوی. خالص بودن این شؤون، یک واقعیت طبیعی است که برخی آن را توضیح و تبیین می کنند، یا با نظر به یک عده عوامل معین، باید دین از سیاست، علم، حقوق، اقتصاد، هنر و اخلاق و حتی عرفان تفکیک شود؟
در مباحث آینده با توجه به عواملی که در پیدایش سکولاریسم در غرب خواهیم شمرد، روشن خواهد شد که این مسأله خالی از هرگونه جنبه علمی و واقع گرایی است و تنها معلول رخ دادن عوامل معینی در اروپاست.»[۳]
ج) ریشه این که در غرب، بشر در جایگاه عبودیت قرار می گیرد و ولایت دنیوی جای ولایت الهی می نشیند، روی چه عوامل و مبانی اتفاق افتاده است؟ پرسش اصلی این نوشتار است. آیا سکولاریسم تنها می توانست در مسیحیت موجود، رشد کند؟ و یا این که می تواند در اسلام نیز ظهور کند؟
واژه سکولاریسم
کلمه سکولاریسم «در فرهنگ لغتها و دائره المعارفها»[۴] در معانی زیر به کار رفته است: دنیاگرایی، لادینی، بی خدایی، اعراض از دنیا، طرفداری از اصول دنیوی و عرفی. البته گرچه معنای دنیاگرایی با معنای اعراض از دنیا ناسازگار است ولی این به علت تعاریف متفاوتی از سکولاریسم است که سکولاریسم را با دین داری سازگار می داند و لکن اجازه دخالت دین را در عرصه مسائل دنیوی نمی دهد. اما در اصطلاح، به معنای نگرش دنیوی داشتن به ساحتهای مختلف حیات انسانی از قبیل: حکومت، فرهنگ، اقتصاد، اجتماع و… است. [۵]
به گفته «محققان»،[۶] بین سکولاریزم و سکولاریزاسیون تفاوت وجود دارد. سکولاریزم، یک مکتب و مرام و ایدئولوژی است؛ اما سکولاریزاسیون، یک پدیده خارجی است که در جامعه و جهان خارج تحقق می یابد. بنابراین، به طرز تفکرهایی مانند دنیامداری، دنیاگرایی، دنیازدگی، دنیاپرستی، جدانگاری دین و دنیا، جدا شمردن دین از سیاست و غیره، سکولاریزم یا سکولاریسم اطلاق می گردد؛ اما به فرآیندی که در طی آن، اندیشه دینی، اعمال دینی و نهادهای دینی، نقش و اهمیت اجتماعی خود را از دست می دهند سکولاریزاسیون گفته می شود.
سکولاریزم به منزله یک ایدئولوژی، بر مبانی و مقدمات و تئوریکهای خاصی متکی است که مهمترین آنها بدین قرارند: ۱- عقل بسندگی ۲- بشر پرستی (اومانیسم) ۳- نسبی گرایی در معرفت و نیز در قلمرو ارزشهای اخلاقی ۴- مخالفت متعصبانه با سنّت ۵- تجدد گرایی (مدرنیسم) ۶- اباحی گری (آزادی مطلق و بی حد و مرز) ۷- الحاد و بی دینی (آئیسم و لائیسم) ۸- علم پرستی(سیانتیسم)
تاریخ و جغرافیای سکولاریزم
بر اساس نقل مورخان[۷]، سکولاریزم از نظر روند تاریخی دو مرحله را پیموده است:
الف) معنایی خاص که مقصود از آن، تشریح و توصیف سرزمینهای منتقل شده از تحت نظارت کلیسا به زیر سلطه قدرتهای سیاسی غیر روحانی است.
ب) معنایی عام که بعد از زمان رنسانس، در معنای جدیدی همچون عدم دخالت دین در سیاست، تسلط دولت بر کلیسا، حذف و تحریف دین از عرصه اجتماع به کار رفت. از این رو، کسانی مانند ویکهام و واینگلیس و رابرت کیوری و به خصوص آلن گیلبرت در تاریخ مغرب زمین بودند که اعتقاد داشتند برای رسیدن به توسعه اقتصادی و صنعتی باید دین را کنار گذاشت یا از میان برداشت یا جلو مداخله آن را گرفت.
از سوی دیگر، تفاوتهای ماهوی و حقیقی میان اسلام و مسیحیت از یک سو و تحولات به وجود آمده در مغرب زمین، این نکته را ثابت می کند که سکولاریزم، تنها می تواند در مغرب زمین به ظهور برسد چنان که همان طوری که در آنجا به وجود آمد.
چرا که نوع آیین حاکم بر غرب و عمل کرد ناصحیح متولیان آن از یک سو و به چرخش درآمدن علم و تکنولوژی از سوی دیگر و ورود افکار ناپخته و گاه متضاد به جامعه از سوی سوم، زمینه را برای تفسیری خاص از رابطه میان سه موضوع مهم یعنی: انسان، خدا و جامعه مهیا کرد و بدین ترتیب فرض بر این قرار گرفت که «خدا تنها هستی آفرین است» و «خود خدا، تدبیر انسان و جامعه را به دست خود بشر واگذار نموده است.» از این جهت، قانون حاکم بر زندگی اجتماعی، قانون بشری و فقط برخاسته از افکار اوست و تنها قلمرو باقی مانده برای دین و شریعت، حوزه شخصی انسان و روح و روان اوست.
این در حالی است که با تأمل در آیات قرآن[۸] و احادیث اسلامی، به خوبی روشن می شود که مسأله قانون گذاری و حکومت، به طور کلی یک امر بشری و دنیوی خالص نیست؛ زیرا که بخش عظیمی از آیات قرآن، حوزه اجتماعی انسانها را در برمی گیرد و ناظر به قلمرو اجتماع و جامعه است. بنابراین، در مشرق زمین برخلاف مغرب زمین، بویژه در جهان اسلام، تفکر سکولاریستی اساسا بر خلاف آموزه های قرآنی و حدیثی می باشد.
افزون بر آن، امروزه برخی جامعه شناسان مانند رابین گیل حتی اعتبار مطالعات میدانی و کاوشهای تجربی جامعه شناسان در مورد سکولاریزه شدن دین در جوامع اروپایی را نیز زیر سؤال برده و مورد تردید جدی قرار داده اند. جامعه شناسان دیگری مانند رابرت و وئنو بر نارساییهای مفهومی نظریه سکولاریزاسیون، انگشت نهاده اند و معتقدند که این نظریه، بر معانی و مفاهیمی استوار است که تعریف و ماهیت آنها هنوز براستی تنقیح نشده و مشخص نگشته است و از این جهت، مفاهیمی چند پهلو و بسیار ابهام آمیزند.
در هر صورت، از آنچه بیان شد، نتیجه گرفته می شود که مسلک سکولاریسم و یا فرآیند سکولاریزاسیون تنها می تواند در مغرب زمین رشد و نمو بنماید و با توجه به تعالیم اجتماعی قرآنی و حدیثی امکان ندارد بتواند در جهان اسلام، همچون تفکری به مرحله عمل برسد.
البته اگر سکولاریسم را دارای مراتب مختلف بدانیم، ممکن است درجه ای از آن در جوامع اسلامی امروزی به چشم بخورد. مثل ترکیه و امثال آن.
مراتب مختلف سکولاریسم عبارتند از: ۱- حذف دین از متن جامعه؛ ۲- تمرکز توجه آدمیان به مسائل بشری و روبرگردانی آنها از تفکر در امور ماوراء طبیعی مانند خدا و فرشته و قیامت و…؛ ۳- جلوگیری از تبدیل دین به امری اجتماعی؛ ۴- توجیه رفتارها بر اساس قدرت انسانی نه خدایی؛ ۵- قطع دست نیروهای غیبی از جهان مادی و سلب تقدس آنها؛ ۶- مبنا قرار دادن مبانی عقلانی و فایده گرایی در تصمیم گیریها؛ ۷- نگرش دنیوی داشتن به ساحتهای مختلف حیات انسانی از قبیل حکومت و اجتماع و….
علل ظهور و پیدایش سکولاریسم در مغرب زمین
گفتنی است که مکتب سکولاریسم و پروسه سکولاریزاسیون در مغرب زمین، عوامل مختلف و متفاوتی دارد که در این مجال کوتاه، پرداختن به همه آنها امکان پذیر نیست یا در وسع نگارنده نمی باشد؛ اما برای نمونه، به برخی از آنها اشاره می کنیم:
الف) الهیات جزمی
«در قرون وسطا، بحث علمی و حکمتی تقریبا به آنچه در مدارس دیر و کلیسا می گذشت، منحصر بود که از آن با عنوان اسکولاستیک یاد می کنند.»[۹]
واسکولاستیک بر دو اصل متکی بود. یکی متون مسیحیت و دیگری اندیشه یونان باستان. در این میان، متون کلیسایی مشتمل بر احکامی بود که با عقل، قابل اثبات و حتی قابل فهم نبود. به نظر آباء کلیسا، این احکام، بایستی بدون چون و چرا پذیرفته می شد. آنها با جمود بر ظواهر متون انجیل، به اصطلاح نص گرایی، قرائتی را از مسیحیت ارائه می دادند که با عقل و علم سازگار نبود.
اکنون به چند مورد خاص که در انعقاد زمینه های مناسب فکری – اجتماعی نهضتهای ضد کلیسایی تأثیر داشت اشاره می کنیم:
۱- خدای انسان نما
«از جمله آموخته های نامأنوسی که با مقیاسهای علمی مخالف بود، مسأله اصل تجسد یا حلول لاهوت (خداوند) در ناسوت (جنبه جسمانی عیسی مسیح) است که از دستورات الهیات کلیسا شمرده شده و بر آن تاکید می شد.
در دین مسیحیت، دو نوع مسیح شناسی (یعنی طبیعت و جایگاه عیسی مسیح در نظام الهی و جهانی) در نیمه اول قرن دوم در ذهن متفکران مسیحی پدید آمد.
اولین نوع مسیح شناسی (adoptianist Christology)، فرزند خواندگی گفته می شود؛ یعنی خداوند، عیسی مسیح را به مرتبه فرزند خواندگی قبول کرده است و او در کنار روح القدس که پسر طبیعی اوست، قرار دارد.
دومین نوع مسیح شناسی (High Christology)، مسیح شناسی بلند مرتبه نامیده می شود. این مسیح شناسی از مسیحی که وجود قبلی دارد، حمایت می کند. در نامه دوم کلمنتا ۹:۵ این طور آمده است:
«و خداوند، عیسی مسیح که ما را نجات داده، تجسد یافت. در حالی که در ابتدا روح بود، این مسیح خداوند جهان است و به او بود که خدا (پدر) گفت که انسان را به صورت و شکل خود بسازیم![۱۰] اوست که پیامبران بشارت آمدنش را دادند. او برتر از فرشتگان. از وقتی که از باکره مقدس متولد شده. و در عین حال که جسمانی و روحانی است، مولود ابدی است. در انسان بودنش خداست و در مرگش زندگی حقیقی. [۱۱] او در عین حال از باکره مقدس و از خداست و خداوند عیسی مسیح است. [۱۲]
«آنچه از ظاهر ابتدای متن نامه دوم کلمنتا می توان استفاده کرد این است که علت واقعی طبیعت الهی دادن به عیسی ناصری می تواند مسأله اجتماعی – سیاسی باشد تا مذهبی.» [۱۳]
۲- خدای سه بعدی یا تثلیث
«موضوع تثلیث یا سه خدایی از جنجالی ترین مباحثی است که به گواه تاریخ، میان محققان و اولیا کلیسا در طول تاریخ مسیحیت مطرح بوده و هست. علّتش هم این است که مسیحیت اساسا اعلام ایمان است به نجاتی که عیسی مسیح برای بشر به ارمغان آورده است.
در ابتدای مسیحیت و در متون نخستین، این اعلام ایمان به وسیله جملات ساده مثل «عیسی مسیح است» و یا «عیسی، خداوند (رب) است»، ابراز شده است. بدین ترتیب یک نام نقل می شده است؛ اما اگر ما این اعلام ابتدایی را گسترش دهیم، مشاهده می کنیم که ساختار آن سه گانه است.
بر اساس تعالیم کلیسا، در حقیقت مؤمن مسیحی باور دارد این نجات که به وسیله عیسی مسیح آورده شده از طرف خداست و عمل آمرزش، تصحیح و تقدیس، پس از بازگشت مسیح نزد خدای پدر، به وسیله روح القدس ادامه دارد.
وقتی که این سه شخص به عنوان سه موجود الهی ملاحظه شدند، یک مشکل خود را نشان دادند و آن این که چطور می توان این کثرت در خداوند را با وحدتی که کتاب تورات (مسیحیان کتاب تورات را جزو متون مقدس خود پذیرفته اند) اعلام کرده است، جمع کرد.» [۱۴]
به گفته محققان، اعتقاد به الوهیت عیسی مسیح به عنوان پسر خدا تا آنجایی که تاریخ نشان می دهد در ابتدا به وسیله پولس بیان شد و بعد در نظریه لوگوس یوحنا، شکل فلسفی تری به خود گرفت. در نیمه دوم قرن دوم و اوایل قرن سوم میلادی «شورای نیقیه» و در ۳۸۱ میلادی «شورای عمومی قسطنطنیه» قطعنامه هایی را در تایید اندیشه فوق صادر کرد. [۱۵]
جالب است که حتی امروز، پس از دوهزار سال هنوز اعتقاد به تثلیث آن گونه که مورد نظر کلیساست، کاملاً تثبیت نشده است و الوهیت عیسی و هم هویت با خدای پدر، باز هم مورد گفت وگوی خبرگان کلیساست. [۱۶] «از این رو افرادی مانند کلارک این عقیده را که تثلیث از نخستین روزهای کلیسا و اوایل ظهور مسیحیت وجود داشته، رد می کند.» [۱۷]
۳- آلودگی ذاتی انسانها و مسأله قربانی عیسی علیه السلام
بر اساس تعالیمی که مسیحیت ارائه می کند، در سرشت و ذات تمام انسانها گناه و آلودگی و ناپاکی، نفوذ کرده است. هیچ انسانی در تمام عالم یافت نمی شود که این بیماری مهلک را نداشته باشد؛ زیرا خطای حضرت آدم در بهشت به تمام فرزندان او نیز منتقل شده و باعث آلودگی نسل بنی آدم گردیده است. از طرفی، این ناپاکی را در اثر انجام اعمال نیک و عبادات نمی توان از بین برد؛ چرا که جزء فطرت او گشته است.
تعالیم کلیسا در این رابطه چنین است: آدم به ذات خداوند توهین کرد. از این رو، عقل و قدرتهای مادی انسانی نمی توانند او را نجات داده و بهای این گناه را بپردازند و چون هیچ کس جز خداوند قادر نیست که این گناه با عظمت را بیامرزد، پسر خود (عیسی) را به جهان فرستاد تا با خون او بهای گناه آدم پرداخته شود و بدین ترتیب، عنایت خداوند که خیر مطلق است، مشمول انسانها گردید.
به عبارت دیگر، با آمدن موسی علیه السلامو پیامبران بنی اسرائیل، انسان به گناه خویش معرفت نسبی پیدا کرد؛ ولی این آگاهی نتوانست او را از شرایط گناه آلوده نجات دهد. آنگاه کلمه الله یعنی: هم ذات خداوند به جسم و شکل انسان درآمد و با خفت و خواری بین آدمیان زیست و با این رنج و محنتی که از این تجسد و ضرب و شکنجه روی صلیب کشید با خون خویش، آزادی نسل بشر را بیمه نمود و کفاره گناه آدم را پرداخت نمود. البته، این لطف پدر که توسط مسیح فعلیت یافته بعد از آن حضرت توسط روح القدس ادامه می یابد و از لغزش مسیحیان جلوگیری می کند.» [۱۸]در خود انجیل گناه فطری و مسأله فدا به صراحت آمده است. [۱۹]
«آنچه روشن است این است که چگونه ممکن است عقل انسانی این گونه تعالیم را بپذیرد. انسانی که گناه نخستین را مبتلا نگشته و همیشه در انجام اعمال نیک سعی و کوشش دارد و زندگی اش را بر اساس تعالیم الهی برنامه ریزی می کند. آیا وجدان او می تواند اندیشه فوق را بپذیرد؟
اساسا از نظر منطقی و اخلاقی می تواند قابل دفاع باشد. گرچه در نظر آباء کلیسا مخالفت با این آموزه، مخالفت با دین به حساب آید. به همین علل در تاریخ مسیحیت می بینیم برخی متفکران مسیحی خود به نقد آن برخاسته اند.
از مخالفان اولیه می توان به پلاگیوس (۳۷۰) کشیش معاصر آگوستین اشاره کرد.» [۲۰]روشن فکران پروتستان در آلمان هم آن را توهینی به انسانیت انسان تلقی کردند. [۲۱]و همین طور ژان ژاک روسو متفکر نامی اروپا در سده هیجدهم به مخالفت صریح برخاست؛ اما کریستف دوبومن، سراسقف پاریس، در حکمی روسو را محکوم کرد. [۲۲]چنان که پلاگیوس به اصرار آگوستین از سمت کشیشی و بدون سر و صدا برکنار شد.
۴- عرضه اوراق عفو نامه
یکی دیگر از چیزهایی که در تاریخ مسیحیت اتفاق افتاد و کسی را توان انکار آن نیست. مسأله فروش برگه های آمرزش نامه است که بر اساس آن عفو گناه و قول بهشت از سوی کشیشان به فروش و حراج گذاشته می شد.
افرادی که گناهکار بودند و یا احساس گناه داشتند با پرداخت مبلغی به کشیشان و کلیسا، خود را از آلودگی به گناه شست و شو می دادند. از سوی دیگر، کشیشان برای تشویق مردم در خرید این گونه اوراق، تبلیغات وسیعی هم صورت می دادند؛ چرا که درصدی از فروش آن به جیب خود آنها می رفت.
کلیسا در توجیه شرعی آن به سخن حضرت مسیح که به پطرس خطاب فرمود، تمسک می کردند: کلیدهای ملکوت آسمان را به تو می سپارم و آنچه بر زمین ببندی در آسمان بسته می گردد و آنچه در زمین گشایی در آسمان گشوده شود. [۲۳]
«اما این تعلیم کلیسا مورد مخالفت افراد واقع بین جامعه قرار گرفت و سرانجام در بین خود مردم نارضایتی و شکایت از این عمل پدید آمد.» [۲۴]«چرا که ظاهرا چنین به نظر می رسید خرید عفونامه ها سبب آزادی در ارتکاب هرگونه جرم می شود.» [۲۵]و از طرفی، مردم دیدند ایمان آنها مورد بهره کشی آباء کلیسا قرار می گیرد و حتی از جنایتها و چیزهایی که همه کس آن را گناه می شمرد، پولی به جیب متولیان کلیسا می رود.
بدین ترتیب بود که این عمل اولاً نزد افراد جامعه مورد انتقاد شدید قرار گرفت، از جمله لوترو کالوان. [۲۶]و ثانیا از طرف دولتها و حاکمان کشورهای مختلف مسیحی مانند انگلیس، آلمان، فرانسه و اسپانیا مورد اعتراض واقع شد. [۲۷]
۵- عصمت و مصونیت پاپ
«از اواخر قرن دوم میلادی، کلیسای رم برای خود، برتری بر دیگر کلیساها و بر تمام جوامع مسیحی ادعا نموده و اسقف این شهر خود را پاپ نامید. وی برای اثبات ادعای خود بر متنی از انجیل[۲۸] که پطرس – حواری معروف – را بنیان گذار کلیسا معرفی می کرد و بر روایات و سنن مسیحی کاتولیک که وی را بنیان گذار کلیسای رم دانسته و می گوید که پولس قدیس در این شهر مدفون است، تکیه نمود.
پاپ کم کم به عنوان یک معصوم شناخته شد و عنوان پدر مقدس به خود گرفت و دستورات وی در امور شرعی و کلامی به عنوان قانون شناخته شد. در شورای عمومی کالدون سال ۴۵۱ هم ابراز گردید که پطرس از دهان لئون، اسقف رم، صحبت کرده و به او برتری بر دیگران بخشیده است.» [۲۹]
بر اساس تعالیم کلیسا، پاپ اعظم، جانشین پطرس قدیس و قائم مقام عیسی در زمین و خلیفه خداوند است که از هرگونه خطا و لغزشی به دور است. [۳۰]
از این رو، می بینیم در سال ۱۳۲۴ قدیس آگوستینو تریونفو تحت حمایت پای یوآنس[۳۱]، در پاسخ به حملات و اعتراضات ویلیام اکامی و مارلیوس پادوایی به حکومت پاپها در رساله ای نوشت: «قدرت پاپها از جانب خداوند است؛ زیرا خلیفه و قائم مقام او بر زمین است و اطاعت پاپ حتی اگر غرق در گناه باشد، واجب است… مقام پاپ برتر از مقام فرشتگان و در خور همان ستایش و تقدیس است که به مریم عذرا و دیگر قدیسان گذارده می شود. [۳۲]
«بدین طریق، به صورت رسمی و قانونی، مجمع واتیکان روم در سال ۱۸۶۹، عصمت و حق تشریع پاپ را از تصویب گذراند.» [۳۳]بدیهی است که نفی هرگونه خطا از پاپ می توانست آثار سویی را در میان عموم مردم به خصوص طبقه دانشمندان به جا بگذارد. برای این که آباء کلیساها با توسل به آراء پاپ می توانستند به راحتی آراء مخالفان را تخطئه و حتی آنان را به ارتداد و کفر نسبت دهند و این اندیشه هم، باعث گردید بذرهای دوری از کلیساها در ذهن مردم رشد و نمو بکند.
۶- ایمان منهای عقل
در اواخر قرون وسطا[۳۴]، عده ای از کشیشان این اندیشه را ترویج می کردند که مسیحیت یک نوع ایمان و اراده انسانی است. نمی توان آن را بر پایه های عقلی بنا نمود. به نظر آنها، ذات و جوهره ایمان جز محبت و عشق نیست. اگر عقل در امر فوق دخالت بکند، ساختمان عشق فرو خواهد ریخت.
از این رو، آنها دین را ناشی از یک نوع اراده و انتخاب انسانی قلمداد می کردند که در صورت مداخله عقل به حوزه دین، آن اراده بشری هم رخت بر می بست. شاید مقصود آنها از این امر این بود که می خواستند مسائلی چون تجسد و تثلیث و عصمت پاپ و… را از مداخله عقل در امان نگه دارند.
روشن است که قائل شدن به این که عقل در دین راهی ندارد و تنها اصالت اراده و اصالت ایمان منهای عقل است که حق ورود به وادی دین را دارد، اندیشه ای نادرست است. و همین باعث عکس العمل تندی از جانب انسان می شود که شکل افراطی آن اومانیسم (انسان مداری) است.
ژیلسون در این باره می گوید:
«یکی از علل پیدایش رنسانس این بوده است که در پایان قرون وسطا، دین جنبه عقلی خود را از دست داده و به اصالت ایمان تبدیل شده است.» [۳۵]آری مردمان آن زمان به خصوص تحصیل کردگان آن عصر این را فهمیده بودند که اگر فهم را از آنها سلب بکنند تمام هستی و سرمایه را در حقیقت از آنها سلب کرده اند.
۷- دین انگاری فلسفه یونان (ارسطو)
کلیسا دو هدف را در رأس برنامه های کاری خود در زمان قرون وسطا قرار داده بود و آنها را به شدت تعقیب می کرد. یکی: یگانه مرجع دانستن کلیسا در تفسیر متون انجیل و در صدق و اعتبار آموزه های دینی. دیگری حمایت همه جانبه و دفاع از اعتبار فلسفه ارسطویی و به تبع آن، صاحب نظر دانستن در اصول و قواعد علمی و طبیعی. کلیسا در هر دو مورد بدون اغماض از مردم می خواست، آموزه هایی که از طرف کلیسا ارائه می شود را بدون مطالبه دلیل و برهان بپذیرند و در صورت مخالفت با آن، محکومیتهای کیفری مد نظر داشته باشند. از این رو، کلیسا در پنجمین شورای لاتران اهداف فوق را به صورت قانون تصویب کرد: بیرون از آغوش مسیحیت دانش و رستگاری وجود ندارد. [۳۶]
به گفته محققان، جای شک نیست در این که کلیسا یک سلسله اصول و عقاید عقلی و طبیعی از فلسفه یونانی – رومی را جزء اصول دیانت و مقدسات مسیحیت قرارداد. مثلاً زمانی کلیسا تعلیمات ارسطو را کفر و الحاد می خواند، اما با رواج آن، با چرخش ۱۸۰ درجه، نه تنها فلسفه او را پذیرفت؛ بلکه مخالفت با آن را با حربه دیرین تکفیر و بدعت پاسخ داد.» [۳۷]و یا در سال ۱۶۱۶، شورای مقدس کلیسای کاتولیک رومی تئوری علمی حرکت زمین به دور خورشید را محکوم و آن را خلاف کتاب مقدس تفسیر کرد. [۳۸]
بدین طریق به قول پی یر روسو، مورخ معاصر، فیلسوف یونانی نیز در سلک بزرگان کلیسا درآمد. [۳۹]و بر اساس اعتراف محققانی مانند ایان باربور و ویل دورانت، حتی آثار ارسطو برای فلسفه اروپایی، همانند کتاب مقدس برای علوم روحانی گردید و متنی غیر قابل نقض و برطرف کننده تمام مشکلات به شمار رفت. [۴۰]
کشف و معلوم شد که طبق گفته گالیله، زمین به دور خورشید می چرخد و مرکز بودن با خورشید است نه زمین، شکل حرکت ستارگان به دور زمین هم طبق گفته کپرنیک بیضی شکل است نه دایره ای. افزون بر آن، علم فیزیک هم با کمک اصل «ماند» ثابت کرد که نظریه نیاز حرکت به محرک هم مخدوش است.» [۴۱]
آری اینها باعث شدند که دانشمندان متفکر، کم کم از کلیسا دور بشوند؛ چرا که نمی توانستند در برابر چنین اصول باطلی سر تعظیم فرود آورند. شاید نمونه بارزتر تأثیر مستقیم تفکر ارسطویی ارائه نظریه تغییر ماهیت باشد که به اندازه خود در اعتقادات کلیسای کاتولیک در مورد عشا ربانی تأثیر نمود. بر اساس این نظریه، ثابت شد که نان و شراب در عین حال که نماد بدن و خون واقعی مسیح است.
اشاره به نان و شراب معمولی هم می کند. بدین طریق، عقیده ای به مسیحیت تحمیل شد که نه فقط به خودی خود غلط بود؛ بلکه اثر تأکیدی که در مورد آن به عمل می آمد توجه مردم را از نکات اصلی پیام مسیحی منحرف نمود.» [۴۲]
۸- تکفیر و ارتداد مخالفان
یکی دیگر از آموزه هایی که آباء کلیسا بسیار از آن طرفداری می کردند مسأله نسبت دادن ارتداد به مخالفان خود در اندیشه و فکر بود. آنان هر انسانی را که در مقابل تفسیر و توجیه آرا کلیسایی مخالفت می کرد و یا نظر دیگر داشت که با طبع متولیان کلیسایی سازگاری نداشت در اولین فرصت وی را متهم به ارتداد و خروج از دین می کردند و با این حربه، وی را در وضعیتی نابرابر و برگشت ناپذیر قرار می دادند تا این که مجبور به عقب نشینی و پس گرفتن رأی خود باشد.
آنان حتی پا را از این فراتر گذاشته و با تشکیل دادن دادگاههای تفتیش عقاید (انگیزیسیون) حق دخالت در امور داخلی و شخصی افراد را برای خود به تصویب رساندند. نوع شکنجه این محاکم عبارت بود از:
شلاق زدن متهم، سوزاندن پاها، کشیدن دست و پا به وسیله طناب و چرخ و یا زندان مجرد در سیاه چال.» [۴۳]«بدین طریق اندیشه مسیحی با دانش غیر دینی آشتی ناپذیر شد این در واقع نشان از این بود که به طور کلی پدران کلیسا نسبت به علوم توجهی نداشتند و شاید از آن بوی تند شرک و بت پرستی م
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 