پاورپوینت کامل بررسی ریشه ها و خاستگاههای تکثرگرایی ۱۱۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بررسی ریشه ها و خاستگاههای تکثرگرایی ۱۱۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بررسی ریشه ها و خاستگاههای تکثرگرایی ۱۱۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بررسی ریشه ها و خاستگاههای تکثرگرایی ۱۱۶ اسلاید در PowerPoint :

>

مهدی منفرد[۱]

چکیده:

کثرت گرایی دینی، به عنوان یکی از مسائل مهم کلام جدید در عالم غرب ظهور و بروز کرد، به همین جهت جایگاه غربی دارد. متفکران دینی در غرب، برای احیای مجدد الهیات مسیحی و ارزشهای دینی و… پلورالیزم دینی را مطرح نمودند. تبیین ریشه ها و خاستگاههای پلورالیزم دینی (که نقش اساسی در پیدایش چنین تفکری داشت) از اهمیت خاصی برخوردار است.

از این رو، طرح این بحث به طور مستقل و منسجم، باعث توجه و نگاه عمیق و دقیق تری به پلورالیزم دینی خواهد شد. این مقاله در صدد است بستر چنین ره آوردی را برای علاقه مندان به کلام جدید مهیا نماید.

گفتنی است که در این پژوهش از ریشه ها و عوامل اصلی و تأثیرگذار بر کثرت گرایی دینی سخن به میان آمده است. از این رو، از بعضی خواستگاه های جانبی دیگر صرف نظر شده است.

طرح بحث

یکی از مسائلی که در حوزه فلسفه دین مطرح است «کثرت گرایی دینی»[۲] یا به عبارتی پلورالیزمدینی است. بحث پلورالیزم دینی زاییده تفکر غرب است. زمانی که این بحث به دنیای اسلام و به دنبال آن در ایران آورده شد، همانند این که جلای وطن کرده باشد همواره احساس غربت می کرد: یعنی به جایی آورده شده است که هیچ موطن و موقفی برایش نیست؛ چون او ناخواسته و سرخورده، وارد وطنی شده است که اولاً: نیازی به او نبوده و ثانیا: بستر و زمینه رشد و تکاملش هم مهیا نبود. ما در این پژوهش به بررسی عوامل و خاستگاههای تولّد و زایش پلورالیزم دینی (کثرت گرایی دینی)، خواهیم پرداخت.

غرض آن است که آیا عواملی که باعث تولد چنین تفکری در غرب شده، در جامعه دینی ما نیز متحقق است؟ آیا به راستی طرح بحث پلورالیزم دینی در عالَم اسلامی، یک مسأله ضروری است؟ این مسأله (کثرت گرایی دینی) چه معضل درون دینی از عالَم اسلام و مسلمانان را خواهد زدود؟

بحث پلورالیزم دینی در اصل، اندیشه ای غربی است و تولدش هم در غرب بوده و در آنجا نیز مشتری فراوان دارد؛ اما این بحث به زبان عده ای از هموطنان ما هم خوش آمده است، به همین جهت با آب و تاب خاصی که کاملاً در تأیید تفسیر غربی است، تبیین کرده اند.

ما مسلمانان مفتخریم که در همه اعصار به اصول دین مبین اسلام معتقدیم و در زندگی روزمره مان آن را به عنوان اصل تردیدناپذیر، پذیرفتیم و جایگاه آن در عالیترین مرتبه از عقایدمان، منزل کرده است؛ بنابراین، نیازی نداریم برای حفظ دین و احیای ارزشهای دینی و ایمان دینی خود، آن را جایگزین نماییم.

استاد شهید مرتضی مطهری در این مورد چنین فرموده است:

«قرآن هرگز کلمه دین را به صورت جمع (ادیان) نیاورده است. از نظر قرآن آنچه وجود داشته است به دین بوده و نه ادیان… قرآن کریم که دین خدا را از آدم تا خاتم یک جریان پیوسته معرفی می کند، نه چند تا، یک نام روی آن می گذارد و آن اسلام است.

البته مقصود این نیست که در[هر یک از] دوره های مختلف دین خدا با این نام خوانده شده است و با این نام در میان مردم معروف بوده است؛ بلکه مقصود این است که حقیقت دین، دارای ماهیتی است که بهترین تصرّف آن لفظ اسلام است: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الإِْسْلامُ»[۳].»[۴]

غربیها با شروع دوره رنسانس و با ورود به دروازه های مدرنیته، ارزش دین و دینداری را به نفع علم، تکنولوژی و مدرنیته فدا کردند. اندیشمندانی چون شلایر ماخر (۱۸۳۴- ۱۷۶۸ م) و به دنبال آن جان هیک (۱۹۲۲ م) تلاش و کوشش فراوان نمودند تا در ابتدا به داد دین و دینداری برسند و حیثیت و اعتبار و ارزشهای دینی از دست رفته را با پلورالیزم دینی دوباره بدست آورند و بعد به آزادیهای اعتقادی انسانها هم وقعی بنهند.

مقدمه

سعی و تلاش ما در مقدمه این بحث، این است که جَستی در بنیان تفکر غرب زنیم و اساس و اصول نگرش غرب را درباره علم، دین و الهیات از قبل و بعد دوره مدرن بدست آوریم تا بتوانیم درک درست تری از عوامل و خاستگاههای پلورالیزم دینی را مد نظر قرار دهیم.

اگر بخواهیم زیربنای عوامل و خاستگاههای پلورالیزم دینی (کثرت گرایی دینی) را در منشأ فلسفی آن جستجو کنیم، باید به سراغ پدر فلسفه جدید غرب، رنه دکارت (۱۵۹۶-۱۶۵۰م) برویم. دکارت مؤسس فلسفه جدید غرب است و از طرف دیگر، تاریخ تفکر غرب پس از اتمام دوره قرون وسطی و به دنبال دوره رنسانس، دوره ای آغاز شد که از آن تعبیر به دوره مدرن کردن و تفکر حاکم بر این دوره را مدرنیته (Modernity) نامیدند.[۵] اما تفکر در دوره قرون وسطی چگونه بوده است؟

قرون وسطی وقتی شروع می شود که تفکر دینی مسیحی نحوی معقولیت برای خودش پیدا می کند. یعنی دارای یک جور شأن عقلی و فلسفی می شود. تعالیم دینی آن همان گونه که در اناجیل آمده، شأن دینی دارد؛ اما توجیه عقلی اش با سنت اگوستین (۳۵۴-۴۳۰ م) پیدا شده است. اینجاست که تفکر قرون وسطی با معنایی از یقین، حاصل شد و آگوستین با لحاظ الهی و ایمانی و دینی آن را تعریف کرده بود. آگوستین نیز مانند دکارت با شک آغاز کرد؛ ولی شک او در جهت تحکیم و پایداری ایمانی بود که در پی فهم و ادراک است.

در قرون وسطی یقین انسانی، حاصل وحی و تعالیم کلیسا بود. به همین جهت فهمی که از عالم، آدم و غیره دارند، فهم دینی است. تفکر، ریشه در ایمان دینی دارد و چون ایمان نه تنها شکل دهنده به حقیقت؛ بلکه ضامن آن نیز محسوب می شده است، از این رو حقیقت را بر همین اساس، یقین دینی می انگاشتند و منفک از یکدیگر تصور نمی کردند. [۶]

چگونه این نوع تفکر و نگرش دینی متزلزل شده است؟

وقتی به عصر دکارت نظر می کنیم، می بینیم او در دوره ای بود که دو قرن از قرون وسطی گذشته بود و عصر رنسانس هم، انسان و عالَمِ تازه ای را به همراه آورده بود. از این رو، دکارت در دوره ای بود که انسان می خواست خود را از حجیت، تبعیت دین، کلیسا و تعالیم آن برهاند. در این دوره بود که یقین دینی قرون وسطایی که اگوستین بنا نهاده بود، تبدیل به شک شد. دکارت مصمم بود که یقین کاذبی را که کسانی چون مونتینی در این دوره مدعی بودند که می توان با شک به آن رسید، به یقین جدیدی که آن را حقیقی می دانست، تبدیل کند. [۷]

این یقین دکارتی، یقین مدرنیته است که مبتنی بر معنای جدید عقل است. این عقل جدید، خود مختار است و مبتنی بر «Cogito»[۸] و چنین چیزی در قرون وسطی نبوده است؛ چون عقل در آنجا،یک عقل تابع ایمان است. عقلی است مخلوق، مطیع و خواهان رستگاری و فلاح. [۹]

دکارت عصر جدیدی را تأسیس کرد که در آن، انسان معیار و ملاک وجود است: یعنی سوبژکتیویسم (Subjectivism) یا خودبنیادی بشر آغاز گردید، که در نهایت به اومانیسم۶ختم شده است. [۱۰] از طرف دیگر دکارت کسی است که حوزه الهیات را از فلسفه جدا کرده و بر بی اعتباری مباحث الهیات که مبتنی بر یافته های متألهان مسیحی بود تا حدودی بی رمق کرده بود.

کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴ م) با ورود خود در عرصه فلسفه، اصل سوبژکتیویسم دکارت را تحکیم کرد. از طرفی حمله وی به ما بعدالطبیعه، رشد فلسفه های تجربه گرا در دین را به دنبال داشت. مسیحیت غربی، به جای آن که جایگاه خود را در نقد مبانی مختلف نشان دهد، واکنشهایی در قالبهای مختلف، که در بعضی موارد هم فلسفی بود، نشان داد؛ غافل از آن که این رویکرد، نه تنها دین را در برابر آن شبهات نجات نمی دهد؛ بلکه به انکار بسیاری از مبانی دینی می انجامد.

در عالم جدید که امروز تعبیر به مدرن و مدرنیته شده است، انسان، همان انسان دوره قبل نیست. نگاه و نظر انسان در عالم جدید عوض شده است. گویی که انسان بکلّی هویت خودش را تغییر داده است. در واقع همه چیز بر پایه سوبژکتیویته (انسان) است. مدار عالم، خدا و به طور کلی همه چیز را انسان (سوژه) تعیین، ابقاء و محو می نماید.

دنیای انسان مدرن و متجدّد، عالمی است که تمام توجه اش به دنیای مادی، ارزشهای دنیوی و پیشرفت در حوزه علوم تجربی است. او می خواهد تکنولوژی به حد اعلای خود برسد، به همین جهت باید سکولار[۱۱] باشد، البته قبل از آن اومانیسمشده است. پس خدا، در کجای دنیای انسان مدرن قرار دارد؟ در هیچ جا. چون خدا فراموش شده است. ارزشهای والای الهی در جامعه مدرن (و در مدرنیته)، از بین رفته است. [۱۲]

در دوره جدید، انسان از قید و بند دین و شریعت، آزاد است. او خودش را لیبرال[۱۳] می داند. دیگردین در عرصه سیاست، فرهنگ، اجتماع و قوانین آن دخالت ندارد و تمام همّ و غم دانشمندان و اندیشمندان، رسیدن به تعالی و تکامل دنیایی است و تمام تعلّقات متوجه همین جا (سکولاریسم) است.

در چنین دنیای متجدّد غربی، که همه ارزشهای دینی و الهی از دست رفته است، عده ای از متفکران دینی از سر خلوص در صدد احیای ارزشهای الهی و دینی برآمدند. کسانی مانند شلایر ماخر (۱۸۳۴-۱۷۶۸م) و به دنبال او جان هیک (۱۹۲۲ م) و دیگران، سعی در رهایی از قید و بند و مشکلات الهیات و وضع موجود زمان خود، نمودند.

از این رو مباحثی را طرح کردند که امروزه به آن، مسائل کلام جدید می گویند. سؤال اصلی اینجاست که آیا با طرح پلورالیزم دینی و یا تجربه دینی و مانند آن، اعتبار و ارزشهای والای الهی که از دست رفته است مجددا احیا خواهد شد؟!

به نظر نگارنده، متفکران دینی غرب، اگر براستی خواهان برپایی و احیاء حقیقی دین و ارزشهای دینی هستند، لازم است دین و معرفت دینی را در تمام عرصه های زندگی مدرن غرب، جاری کنند تا غربیان با نوشیدن نور حقیقی دین، همراه با محصولات تکنولوژی، به سوی سعادت ره سپار شوند.

در غیر این صورت با طرح مباحث کلامی جدید که به صورت بسیار فرعی، مؤثر در عالم دینی غرب است، کاری از پیش نخواهند برد. ذکر این نکته در اینجا ضروری به نظر می رسد و آن این که عالم اسلام، مشکلات و تنگناهای عالم غرب را نداشته است و حتی امروزه هم، خدا، وحی و سنت پیامبر او حضرت محمد صلی الله علیه و آله در تمام عرصه های زندگی مسلمانان نقش اصلی و اساسی را ایفا می کند و نیازی نیست برای احیاء ارزشهای از دست رفته به مباحثی مثل پلورالیزم دینی تمسک نمایند.

این مباحث، در عالم اسلام به صورت فرعی – نه از باب عوامل و خاستگاهی که در غرب دارد – مطرح شده است. البته در عالم اسلام مشکلات دینی خاصی وجود دارد و متفکران دینی و فلسفی، باید در رفع آن و جایگزین کردن مباحث جدید، تلاش زیادی را متحمل شوند تا با استعانت از خداوند متعال، دین الهی بتواند الگوی مناسبی برای زندگی همه انسانهای خداجو و مؤمن گردد. انشاء الله.

مباحث این پژوهش (بررسی عوامل و خاستگاه کثرت گرایی دینی – پلورالیزم دینی)، در دو بخش طرح شده است. بخش اول به لحاظ معرفتی است؛ که این بخش دارای پنج نکته است. و بخش دوم به لحاظ زمینه های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است که دارای چهار نکته است و نتیجه گیری این مباحث در پایان آمده است.

بخش اول – بررسی عوامل و خاستگاه پلورالیزم دینی (کثرت گرایی دینی) به لحاظ معرفتی

این بخش دارای نکاتی است:

نکته اول:

در بحث معرفت و علم، در غرب چرخش عظیمی رخ داده است. چون علم و معرفت در فلسفه یونان باستان و نیز در فلسفه قرون وسطی، کاشف حقیقت بود. اگر علم حاصل می شد، آن علم ناظر به حقیقت است؛ اما با ورود به دوره مدرنیته و در عصر جدید، علم، آن مقام خودش را از دست داد. علم دیگر مطلق نگر و حقیقت یاب نبود. نسبیت در علم و این که معرفت و علم انسانی مطابق واقع نیست، از ویژگیهای دوره مدرن است.

این جریان شکاکیت که باعث تردیدهایی در اعتقادات دینی گردید از آنجا آغاز شد که هیوم (۱۷۱۱-۱۷۷۶م) با ایرادات جدی خود در باب علّیت، به معرفت و شناخت جزمی خدشه وارد کرده و سرانجام کانت را به فلسفه نقّادی کشاند. در ادامه این جریانِ عقل گریزی و عقل ستیزی، مکاتب اگزیستاسنیالیزم، پوزیتیویسم، پوزیتیویسم منطقی و فلسفه های تحلیل زبانی پدید آمدند.[۱۴]

به همین جهت، بعضی از دانشمندان، فلاسفه و متکلمان غربی با این دیدگاه به ادیان نگریستند. چون در هر چیزی با دیده نسبیت و شک نگاه می کنند، یک نگرش جدید و نو به دین و الهیات نمودند و سؤالاتی را طرح کردند: از کجا معلوم دین مسیح حق باشد؟ و بعد می پرسند چرا بقیه ادیان حقّ هستند؟ (مثل دین اسلام، بودا و.. .)

در واقع در طول تاریخ اندیشه و تفکر، چنین جریاناتی (شک) بارها اتفاق افتاده است. مثلاً در دوره فلاسفه پیش از سقراطیان درباره اصل و ماده المواد (آرخه) عالَم، نظرات مختلف و در بعضی موارد متضادی ارائه شد. سوفسطاییان برای رهایی از چنین اوضاعی ظهور کردند و برای رفع تردید و شک در جامعه، قائل شده اند به این که معیار هر چیزی انسان است. معیار هر حقیقتی خود انسان است. هر انسانی هر چه را درست و حقیقی دانست همان درست و حقیقت است. [۱۵]

در دوره معاصر، در فلسفه دین و کلام جدید چنین وضعی به وجود آمد. از این رو، برخی از متفکرین غربی (شلایر ماخر، جان هیک و.. .) برای رفع چنین تردیدهایی، نظراتی مثل پلورالیزم دینی و تجربه دینی را ارائه نمودند.

به عبارت دیگر بعضی از متکلمان مسیحی حتی در اصول دین مسیحی نیز دچار شک و تردید شده اند. آیا دین مسیحیت حقّ است یا نه؟ اینها در خصوص خود حضرت عیسی مسیح هم شک کردند. آیا پیامبری به نام عیسی وجود داشته است یا نه؟

در بعضی موارد در رابطه با کتاب مقدس (تورات و انجیل) هم شک کردند: ما می دانیم که این کتابها دست نوشته است و دست نوشته های صحابه عیسی هم نیست؛ بلکه دست نوشته های صحابه صحابه است. کتابهای تورات و انجیل سالها بعد از پیامبران نوشته شده اند. [۱۶]

این عوامل باعث شده است که بعضی از متکلمان مسیحی، بحث پلورالیزم دینی را مطرح کنند و بگویند نه تنها دین ما حق نیست، بلکه شاید ادیان دیگر هم حق نباشند. و در نهایت اگر دین ما حق است، همه آن ادیان دیگر هم حق است. بنابراین با توجه به نسبیت در علم و معرفت، اینها به پلورالیزم دینی روی آوردند تا بتوانند شک و تردیدها را از بین ببرند و جان تازه ای به جسم بی رمق الهیات مسیحی بدهند.

نکته دوم:

یکی از عوامل و خاستگاههای نظریه پلورالیزم دینی، تلقی جدید نسبت به ایمان است. از زمانی که نقش عقلانیت و استدلال و برهان در نظریات دینی، خاصیت خودش را از دست داد، مقوله ایمان، از شأن استدلالی و عقلی به شأن تجربی، شخصی، احساسی و عاطفی تغییر هویت داد. در این چرخش باید به نقش شلایر ماخر توجه کرد. وی با طرح مسأله تجربه دینی و به دنبال آن پلورالیزم دینی، در واقع به دنبال احیای مسیحیت بود. [۱۷]

شلایر ماخر عقیده داشت:

«مبنای دیانت، نه تعالیم وحیانی است چنان که در سنت گرایی مطرح است، نه عقل معرفت آموز[۱۸]،چنان که در الهیات طبیعی (عقلی) مطرح است، نه حتی اراده اخلاقی[۱۹] چنان که در نظام فلسفیکانت مطرح است؛ بلکه در انتباه دینی[۲۰] است که با همه آنها فرق دارد. دیانت، موضوع تجربه زنده است نه عقاید رسمی مرده. و قابل تحویل به اخلاق یا حکمت عملی یا حکمت نظری نیست؛ بلکه باید با خودش سنجیده شود و بر وفق معیارهای خودش فهمیده شود… الهیات را باید از بازاندیشی تجربه دینی برآورد.» [۲۱]

تلاش شلایر ماخر و به دنبال آن رواج نظریه تجربه دینی، یکی از خاستگاههای مهم حوزه معرفت و شناخت در رابطه با بحث پلورالیزم دینی است.

نکته سوم:

رواج نظریات مختلف در حوزه فلسفه علم و تأثیر آنها در حوزه های معرفتی، بویژه معرفت دینی، از عوامل دیگر بروز پلورالیزم دینی بوده است.

اموری که مرتبط با اثبات پذیری، ابطال پذیری و بخصوص صدق و کذب گزاره ها بودند، سبب شد که عده ای در این جریان به اثبات ناپذیری و در نهایت به بی معناانگاری گزاره های دینی روی آورند. بدین سبب و رویکردهای جدیدی در خصوص زبان دین به وجود آمد. ابطال گرایان در این سیر، بی معناانگاری گزاره های دینی را نپذیرفتند؛ اما سرانجام، با تأکید بر اثبات ناپذیری این گزاره ها، نتیجه ای مشابه در حوزه معرفت دینی به بارآوردند. بدیهی است که توجه به نظریه های زبانی و ابتنای پلورالیزم بر آن، واکنشی در جهت رهایی از این قبیل شبهات جدّی فلسفی بود. [۲۲]

نکته چهارم: تعارض علم و دین

تعارض علم و دین در کلام مسیحی کاملاً مشهود بوده است. آباء کلیسا در دوران قرون وسطی: یعنی زمانی که حاکمیت بدست آنها بود، تلاش زیادی کردند تا تعالیم دینی و کلیسا را در تمام عرصه های زندگی، حوزه های علوم تجربی، نجوم و حتی در مسائل سیاسی جای دهند. به این معنی که هیچ نظریه، برنامه یا طرح علمی ای نباید بی اجازه کلیسا مطرح شود.

بعد از دوره رنسانس، تحوّل فکری جدیدی که به وجود آمد و در پی آن نگرش جدیدی نسبت به علوم طبیعی، تجربی، نجوم و فلسفه صورت گرفت (انقلاب کپرنیکی در نجوم، انقلاب فلسفی دکارت، فلسفه نقادی کانت). از همان ابتدای نگرش نوین به عالَم و آدم، آباء کلیسا به مخالفت با آنها پرداختند و با کمک احکام دینی و نفوذ و قدرت اجرایی خود، مانع آن شدند.

این دو جریان (علم و دین) در نتیجه تضارب و تعارض، هر یک به راه خود رفتند و از اینجا جدایی دین و علم شروع شد. البته خود این جریان تعارض، باعث بروز شکاکیت در هر دو حوزه (علم و دین) شد. با فلسفه دکارت و یقین اوّلیه غیرقابل تردید او (Cogito) شک از دامن علم زدوده شد و به همین سبب کوجیتوی دکارت، سرآغاز مدرنیته و مبدأ اومانیسم در غرب شده است.

شکاکیت در حوزه دین هم رسوخ کرد و باعث تردیدهای جدی در اعتقادات دینی گردید. البته این شکاکیت با تردیدهایی که هیوم وارد کرد، مسأله را تشدید کرد. از این رو، سیر الهیات در غرب، راهی بسیار دشوار و سختی را پیش رو داشت.

از طرف دیگر از این جدایی علم و دین، با پیشرفتی که در علوم تجربی و فیزیک به وجود آمد در نهایت به نفع علم و به ضرر و رکود دین منجر شد؛ تا جایی که استدلالیون قرن هیجدهم مانند بیل و فلاسفه دائره المعارفی فرانسه به طور کلی، دیگر مقام و منزلتی برای دین قائل نبودند. [۲۳] در چنین اوضاعی شلایر ماخر و متکلمان بعدی برای احقاق حق در مورد دین، بپاخاستند و با طرح مسائلی چون تجربه دینی، پلورالیزم دینی و… در کلام جدید، خواهان احیای تفکر دینی و مانع رکود و س

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.