پاورپوینت کامل آخرین نیایش ۴۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل آخرین نیایش ۴۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آخرین نیایش ۴۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل آخرین نیایش ۴۸ اسلاید در PowerPoint :
>
کوچه ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت. خورشید غریبانه به غرب آسمان رنگ غروب می زد و در انتهای افق پنهان می شد. امشب را به خانه ی دخترش می رفت. هُرم گرما ی سنگفرشِ کوچه ها چهره اش را می سوزاند.
این شصت و سومین بهار قرآنی بود که بر سر سفره ی رمضان میهمان خدا می شد. در را که کوبید همه به استقبالش آمدند. مرغابی ها، کودکان و دختر مهربانش. رنگین کمان مهربانی اش بر آسمان خانه ی کوچک ام کلثوم،
رنگ رنگ محبت و لطف و احسان و کرامت را به تصویر کشید، درست چون رنگین کمانی که همه شب برآسمان غبار گرفته و غربت زده و تفتیده ی کوفه رنگ حیات پاشیده بود. همه از حضور او شادمان بودند. این رمضان او هر شب را در خانه ی یکی از بچه ها میهمان بود و امشب نوبت خانه ی ام کلثوم بود.
دختر هم حس می کرد که امشب شبی غریب است. طَبَقِ افطار را که بر زمین گذاشت به چشم های پدر خیره شد. بر ساحل موج خیز مهربانی نگاهش غرق تماشا بود که ناگاه موجی بلند و خروشان آمیخته با بغض او را به خود آورد.
ام کلثوم با دستپاچگی به طبق افطار خیره شد. دو تکه نان جو،کاسه ای شیر و قدری نمک، همین! اما پدر گریست:«دخترم برای من دو خورش حاضر کرده ای؟ نمی دانی که من از برادرم رسول خدا تبعیت می کنم…؛ به خدایم سوگند افطار نمی کنم تا از این دو خورش یکی را برداری». ام کلثوم پریشان ظرف شیر را برداشت و پرسید: تنها با کمی نان جو و نمک؟
لحظه ها سنگین و آهسته می گذشت. ام کلثوم از دریچه به حیاط خانه چشم دوخته بود. بی تابی های پدر پریشانش می کرد.
امشب گویی در عمق آسمان و لابه لای ستارگان قراری دارد که این گونه بی قرار نجوا می کند. نغمه ی مناجاتش عمق جان را می سوزاند. «یس» تلاوت می کرد و استغفار بر لب داشت؛ چون دریایی متلاطم می خروشید و ناگاه آرام می گرفت «به خدا سوگند این همان شبی است که حبیبم، رسول خدا به من وعده داده است». اللّهُمَّ بَارِکْ لِیَ الْمَوْتَ؛ خداوندا! مرگ را بر من مبارک گردان.
شب از نیمه گذشته. شهر گویی در سکوتی وهم آلود به خواب رفته است. اهل خانه همه خوابیده اند، حتی مرغابی ها. تنها علی بیدار است و در کار مناجات و ام کلثوم که مضطرب، پدر را می پاید.
امشب از آسمان عطر پیامبر به مشامش می رسد. همان عطری که در لحظه های خوب کودکانه اش از آغوش گرم پیامبر استشمام می کرد. آن گاه که او را در کنار خود و در بستر خود می خوابانید؛ علی همیشه و همه جا در پی پیامبر بود، در سفر و حضر، چون شتربچه در پی مادر؛ آن گاه پیامبر از اخلاق نیکش برای علی نشانه ها برپا می داشت و او را به پیروی از آن ها می گماشت.
به آسمان چشم دوخت. امشب دوباره آسمان ستاره باران بود. چون شب های بیتوته ی پیامبر در خلوت حرا. شب هایی که برای آرامش دل بی قرار خدیجه، علی ظرفی غذا را تا بالای کوه با خود می کشید و با همه ی کوچکی اش در عظمت نیایش های پیامبر شریک می شد. امشب دوباره آسمان ستاره باران بود، گویا امشب علی مبعوث می شد. وعده ی دیدار نزدیک شده بود.
علی که درود خدا بر او باد به راه افتاد. ام کلثوم جلو دوید: پدر این چه حالی است امشب! مرغابی ها نجوا کنان به جامه ی او آویختند او خواست آن ها را از پدر دور کند؛ امام فرمود: آن ها را به حال خود بگذار.
حالا سروصدا می کنند اما به زودی نوحه سر خواهند داد. اشک از چشمان ام کلثوم جاری شد، ملتمسانه از پدر تقاضا کرد: دستور بفرمایید که جُعده به مسجد برود و با مردم نماز بگذارد.
پدر آرام نگاهش کرد، نگاهش گرم و مهربان و عمیق بود و فرمود:« از قضای الهی نمی توان گریخت». کمربندش را محکم بست و در حالی که شعری زمزمه می کرد«هان ای فرزند ابوطالب! کمر خویش را برای مرگ محکم ببند؛ زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد»
لبخندی شیرین بر لب هایش نشست: «از مرگ، آن گاه که به سوی تو می آید، جزع و فریاد مکن» و به سوی مسجد شتافت.
قدم هایش مصمم و استوار بود. گام هایی به استواری گام های لیله المبیت. به همان صلابت و استواری. آن شب هم می دانست که نو عروس مرگ آراسته به پیشوازش شتافته. به مسجد نزدیک می شد.
حس کرد کسی با فاصله او را تعقیب می کند؛ برگشت و به تاریکی چشم دوخت؛ حسن علیه السلام بود که برای حفاظت از پدر با فاصله مراقبش بود. او را به خانه برگرداند.
شب های پایانی میهمانی خدا بود و مسلمانان در مسجد مشغول دعا و مناجات. وارد مسجد شد و در تاریکی، نمازی اقامه کرد به شرافت نیایش های بی مانند علی. نمازی که اگر تیر از پایش می کشیدند او غرق در ستایش معبود دست و دل از بندگی برنمی گرفت.
خود را به بلندای بام مسجد رساند و با همه ی وجود نغمه ی اذان را سرود. اذانی که در سایه ی همت و رشادت مردانه ی او شکوه و جلال یافته بود، در آسمان کوفه پیچید. از مأذنه پایین آمد. هنوز در گوشه و کنار صحن مسجد عده ای درخواب بودند و برخی بیدار، اما فروخفته در غفلتی عمیق. امام، با بانگ «الصلوه، الصلوه»، خفتگان را برای نماز بیدار کرد. جماعت شتابان برای حضور در صف اول بر هم سبقت می گرفتند و علی نماز را اقامه کرد. آخرین نماز عشق.
وقتی اهل کوفه قامت خون آلودش را بر سر زنان به خانه می بردند، غریوی غرور آفرین شنیدندکه خُروشید «بِسْمِ اللّهِ وَبِاْللّهِ وَ عَلَی مِلَّه رَسُولِ اللّهِ فُزتُ و رَبِّ الْکَعْبَه؛ به پروردگار کعبه سوگند که رستگار و کامروا شدم».
او را به سمت خانه می بردند؛ او که در قبله گاه زاده شد و در سجده گاه کشته. علی بر روی دستان مردم به سوی خانه می رفت و می اندیشید. به روز های« بدر» به روز های «حنین» به روز های «خندق».
به لحظه هایی که حبیبش محمد که درود خدا بر او باد، او را راهی نبرد کرده و فرموده بود: «تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» و او می ایستاد و قامت نا استوار طغیان و ظلم و کفر و بیداد را در هم می شکست.
به روز هایی اندیشید که در برابر ناکثین ایستاد با همه ی «وجاهت»، «ثروت»، «سیاست» و «قدرت» آنان و در برابر قاسطین ایستاد با همه ی «حسادت و کینه ورزی»، «قدرت طلبی و دنیا طلبی»، «تزویر و «نیرنگ» و «باورهای التقاطی و سست» آنان و در برابر مارقین ایستاد با همه ی «بی بصیرتی در تشخیص حق و باطل»، «عصبیت»، «خرافه گرایی» و «عدم تبعیت از ولایت» آنان؛ اینک با بی بصیرتی و حقد و کینه ی هم آنان در شهادت برایش باز شده بود.
علی را به خانه بردند و او می دانست که موعد دیدار نزدیک است. با شعارحکم برای خداست نه برای تو ای علی؛ « للّه الحکمُ لا لک یا علی» دیباچه ی عظیم ترین شگفتی خلقت را بستند و علی قرآن ناطق در ماه قرآن به نام قرآن کشته شد و جهانی هنوز تشنه کام اقیانوس مواج علوم ناب و ناشناخته ی علوی است.
او که می فرمود: «به خداوند سوگند تمام آیات الهی را می دانم. پروردگارم به من قلبی فهیم و زبانی پرسنده بخشیده است. از من، هر آن چه از آیات الهی می خواهید بپرسید، که می دانم تمام آیات الهی کی و کجا نازل شده است، در فرازها و یا فرودها. در روزان و یا شبان».
بزرگ مردی که می دانستند هر آیه ای که نازل می شد رسول خدا شیوه ی قرائت آن را به او آموخته بود. آن گاه املاء می کرد و او می نوشت؛ سپس تأویل، تفسیر، ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه آن را به علی علیه السلام می آموزانید و دعا می کرد که آن حقایق را دریابد و حفظ کند.
****
گویی هنوز بر مناره های تاریخ این ندا طنین انداز است که: «کتاب پروردگار
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 