پاورپوینت کامل گفتاری از مراد فرهاد پور درباره ژیل دلوز ۹۹ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل گفتاری از مراد فرهاد پور درباره ژیل دلوز ۹۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل گفتاری از مراد فرهاد پور درباره ژیل دلوز ۹۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل گفتاری از مراد فرهاد پور درباره ژیل دلوز ۹۹ اسلاید در PowerPoint :

دلوز هیچگاه نمی‌پذیرد که یک کل زنده و گشوده با یک مجموعه مساوی است زیرا کل را همواره در قالب یک نسبت و یک حرکت می‌بیند. او از مشتقی حرف می‌زند که به سمت مقداری میل می‌کند و اینکه با چه نیرو و مقداری میل می‌کند، نکته اصلی است.

دلوز هیچگاه نمی‌پذیرد که یک کل زنده و گشوده با یک مجموعه مساوی است زیرا کل را همواره در قالب یک نسبت و یک حرکت می‌بیند. او از مشتقی حرف می‌زند که به سمت مقداری میل می‌کند و اینکه با چه نیرو و مقداری میل می‌کند، نکته اصلی است

من در تلاشم تا از این فضا جدا شوم و نشان دهم که آدمی مثل دلوز تفکر را تابع فرهنگ و هنر نکرده است و شکل خاص و عجیب برخورد با سینما هم نتیجه همین رویکرد است. صرف‌نظر از اینکه این تفکر درست است یا نه یا من قبول دارم یا نه، تلاش او منطقی است و از قضا از سینما فرهنگ‌زدایی می‌کند

اندیشه‌های دلوز در سال‌های اخیر مورد توجه اهل فکر و اندیشه ایران قرار گرفته است. چندی پیش در موسسه پرسش به مناسبت رونمایی از ترجمه یکی از آثار سینمایی این اندیشمند فرانسوی یعنی «سینما ۱» که به همت مازیار اسلامی ترجمه شده و انتشارات مینوی خرد آن را منتشر کرده، نشستی برگزار شد. در این نشست غیر از مترجم، صالح نجفی و مراد فرهادپور نیز سخنرانی کردند. آنچه در ادامه می‌خوانید، متن سخنان مراد فرهادپور در این نشست است. ‌

بحث من چارچوب از قبل فراهم شده‌یی ندارد و تنها به نکاتی اشاره می‌کنم. نقطه شروع بحث من غیردلوزی است و شکافی میان دو دلوز نشان می‌دهد. نخست دلوز فرهنگی پست‌مدرن آنارشیست اهل خلاقیت و زایش است که غالبا با رفیقش فلیکس‌گتاری کتاب می‌نویسد. در مقابل تاکیدی می‌کنم بر دلوز به عنوان متفکر و فیلسوف. این نقطه شروع چنان که اشاره کردم، غیردلوزی است، زیرا از میان دلوزهایی که هست، یکی را کاذب و دیگری را تا جایی که پای فکر در میان است، جدی می‌گیرد. زیرا در جاهایی که ته مانده‌یی از سنت باقی مانده است، تفکر زیر فشار منطق قدرت و منطق سرمایه مجبور شده است که از جهاتی به نهادهایی مثل دانشگاه یا حواشی هنر و فرهنگ جایی برای خودش بسازد. یعنی این خطر است که تفکر به دکوراسیون معنوی خصوصا برای هنر بدل شود. این ماجرای هنر و تفکر به عنوان نقد هنر یا فرهنگ، نشانه زوال تفکر در دوران ما است، به‌ویژه اگر بشود تفکر را دکوراسیون یا آرایشی برای فرهنگ و هنر بدل کرد. این قضیه به‌ویژه برای دلوز بارز است، زیرا او بعد از دهه ۱۹۷۰ ظهور کرد یعنی دورانی که نئولیبرالیزم جهان را فتح کرد و همه‌چیز را به فرهنگ تبدیل کرد و همه‌چیز را به جنگ فرهنگ‌ها و جنگ تفاسیر بدل کرد. از آن زمان بود که ما با انبوهی از درها روبه‌روییم که هیچ کدام با هم فرقی ندارند و افراد هم، بسته به اینکه چقدر پول در جیب‌شان است، از این درها رفت و آمد می‌کنند و از زندگی لذت می‌برند. این یک تصویر کلی پست مدرنیستی است. من در تلاشم تا از این فضا جدا شوم و نشان دهم که آدمی مثل دلوز تفکر را تابع فرهنگ و هنر نکرده است و شکل خاص و عجیب برخورد با سینما هم نتیجه همین رویکرد است. صرف‌نظر از اینکه این تفکر درست است یا نه یا من قبول دارم یا نه، به هر حال می‌بینیم که تلاش او منطقی است و از قضا از سینما فرهنگ‌زدایی می‌کند و سینما را از آن فضایی که برای ما مطرح شده است، خارج می‌کند. در وهله اول به این دو گانگی اشاره می‌کنم و آن را تا حدی مفهوم‌پردازی می‌کنم یعنی به تفاوت میان دلوز فرهنگی و دلوز فیلسوف می‌پردازم. بر این اساس به بخش کوچکی از کتاب بدیو که درباره دلوز نوشته شده و به همین موضوع می‌پردازد، اشاره می‌کنم. بدیو در صفحه ۱۰ کتاب می‌گوید: ‌«بر خلاف تصویر پذیرفته شده و رایج یعنی دلوز در مقام کسی که تکثر امیال و جریانات بی‌منطق را آزاد می‌کند و به شکل آنارشیک به خلاقیتی از تکثر امیال را پر و بال می‌دهد، حتی در تقابل با برخی نشانه‌هایی که در کار دلوز میان دو مفهوم مولتیپل و مولتیپیلسیتی وجود دارد، عملا کاری که در فلسفه دلوز رخ می‌دهد، تاکید‌گذاری او بر «احد» یا «the one» یا «امر یکتا» است. امری که دلوز نامش را «one-all» یا «یکی-همه» می‌گذارد. شاید جمله‌یی از کتاب «تفاوت و تکرار» این مفهوم را برای ما بهتر روشن کند که «یک صدای یکتا و واحد برای همه هزاران صدای امر کثیر یا بسیار، یک اقیانوس یکتا و واحد برای همه قطره‌ها و یک سر و صدای واحد از وجود برای همه موجودات». بعدا در کتاب «منطق معنا» می‌گوید «وجود همان رخداد یکتایی است که در آن همه رخدادها با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند.» به عبارت دیگر در اینجا ما با انتخابی به قول بدیو، زهدآمیز مواجه هستیم. زیرا می‌خواهد امر کثیر و بسیار را در متن یک درون‌ماندگاری وجود یا‌ در متن گونه‌یی تک صدایی وجود درج بکند. اینکه ما بازنمایی نداریم و تصویر یک درخت عین خود آن درخت است، در اینجا معنا پیدا می‌کند. اتفاقا ما امر بسیار را کنار می‌گذاریم یعنی باید تقابل یکی و بسیار را به شکل کمی کنار بگذاریم تا بتوانیم یکی را به شکل کیفی برجسته کنیم. کاری که اصل و اساس انتولوژی دلوزی است. یعنی نهایتا می‌بینیم که کثرت و بسیاری را در قالب مفهوم کل می‌خواند و تمام حرفش این است حرکت، تصویر و زمان یک کل هستند و آن را چیزی تحت عنوان «دوره» مطرح می‌کند و می‌گوید حرکت را نمی‌توان بخش‌های مجزا به اضافه توالی دانست. او مفهوم کل و کل زنده را که در جاهای مختلف آورده و با آن تاکید می‌کند که کل همان زمان است و تمام حرکت-تصویرها را در دل خودش دارد. یعنی شکاف میان تصویر و خود شیء به لحاظ انتولوژیک معنایی ندارد. البته تصویر درخت با خود درخت تفاوت دارد اما تفاوت انتولوژیک ندارند. اینها در دو حوزه مختلف نیستند، هر دو تا آنجا که وجود دارند، به یک معنا و با یک صدا وجود دارند. همان‌طور که تمام قطره‌های اقیانوس، به یک معنا قطره‌یی از این اقیانوس هستند. یعنی تکیه بر درون‌ماندگاری است و وجود را خالی از هر‌گونه تعالی و شکافی بخوانیم. راه دیگر آن است که مثل دلوز فلسفه را نه بر اساس پاسخ‌ها که بر اساس پرسش‌ها بخوانیم. اگر بخواهم ساده کنم از دو کتاب معروف «وجود و عدم» سارتر و «وجود و رخداد» بدیو استفاده می‌کنم. در این دو‌گانگی پرسش‌های دلوز همیشه به سمت قسمت اول یعنی وجود است. بر عکس می‌بینیم که عدم و رخداد هم در سارتر و هم در بدیو نشان‌دهنده شکاف و گسستی در وجود یا آن قلمرو هستند، قلمرویی که ژیژک سعی می‌کند آن را با مفهوم سوژه پیوند بزند. یعنی در سنتی که ما با آن آشنا هستیم، این شکاف و گسست چه نامش سیاست باشد یا سوژه، در حین اینکه جزیی از درون‌ماندگاری وجود است، ولی امکان تعارض و ظهور امر نو تنها از دل یک اعوجاج و گسست درون ماندگار فراهم می‌شود. همین که برخلاف وضعیت‌های طبیعی، به تعبیر بدیو، وضعیت‌های تاریخی نیز داریم که در این وضعیت‌های تاریخی رخداد به عنوان امر استثنایی، غیر‌قابل پیش‌بینی، بی‌سابقه، نو و غیر‌قابل سنجش می‌آید. در حالی که رخداد دلوزی با کل یکی است، در واقع یک رخداد، رخ داده است. در دلوز رخداد نقطه مقابل وجود نیست بلکه کل وجود به عنوان یک رخداد ناب یکتا یا چنان که در فلسفه ماقبل کانت در فلسفه اسپینوزا به عنوان جوهر یا حتی پیش از آن در الهیات قرون وسطایی با عنوان کلمه الهی است که با بیانش کل جهان خلق شد. در دلوز رخداد به این معناست. رخدادی که در دل آن همه رخدادهای دیگر درش بده بستان می‌کنند. بنابراین ما دوگانگی دلوز فرهنگی و دلوز متفکر را به اولویت انتولوژی یا اولویت وجود در بحث‌های دلوز ترجمه کردیم. اینکه دلوز در همه جا می‌کوشد یک عرصه درون‌ماندگار بسازد، چنان که دوستان گفتند، هم می‌تواند نقطه قوت باشد و هم نقطه ضعف. زیرا از سویی ما را از شر انواع سوبژکتیویسم یا دخیل شدن ایدئولوژی یا خرت و پرت‌هایی که به شکل شخصی در ذهن هر انسانی تلنبار شده، نجات می‌دهد و دریچه‌یی به سوی وجود ناب می‌گشاید. وجودی که احتیاج به بازنمایی ندارد و لازم نیست کسی مثل دکارت آن را اثبات کند و از طریق آن سایر موجودات را اثبات کند. اما آیا ما با اولویت دادن به تک صدایی وجود می‌توانیم بر گونه‌یی دگماتیزم سوبژکتیویستی غلبه کنیم؟ کاری که کانت و ایده‌آلیسم کلاسیک آلمانی کوشیدند از طریق بسط تئوری سوژه به شکل سوژه‌یی که متعلق به جهان است و نه خارج از جهان، صورت دهند. ایشان کوشیدند با این سوژه درونی جهان را به عنوان جهان بشری و ماتریالیستی بسازند. اما این تک‌صدا بودن وجود به یک معنا، مبنای ضروری فلسفه از زمان پارمنید (هنگامی که گفت اندیشه با وجود یکی است) است. این یگانه بودن اندیشه و وجود که هگل با خروارها دیالکتیک می‌کوشد آنها را وصل کند، در سنت دلوزی که از یک‌سو به اسپینوزا وصل است و از سوی دیگر به آنتیگون از اول داده شده است. چه این وحدت را از ابتدا داده شده بگیریم و چه بخواهیم با میانجی‌هایی به آن برسیم، شرط اینکه چیزی به نام عقل و فلسفه معنا داشته باشد، باقی ماندن در عرصه درون‌ماندگار وجود است زیرا غیر از این هم فرقی میان فلسفه با مامبوجامبوی قبیله استرالیایی یا فیزیک نسبیت اینیشتین و هر تصوری که ما می‌توانیم از خیالات خودمان داشته باشیم، ‌نخواهد بود. اما همان‌طور که خود دلوز هم در جاهای مختلف اشاره کرده، این دید درون‌ماندگار را که در آن حرکت، تصویر و زمان یکی و یک کل گشوده و در حال زایش هستند، سینما بهتر از هر چیز می‌تواند توضیح دهد. دلوز می‌گوید جهان چیزی جز یک جهان (universe) مادی یا سرهم کردن ماشینی این حرکت-تصویرها و به همین دلیل از گونه‌یی متاسینما صحبت می‌کند و می‌گوید این تک صدایی وجود را بهتر از هر چیز می‌تواند منعکس کند. این بحثی است که در کتاب هست اما برخورد من با فیلم پریمیتو است و ۸۰ درصد صحبتی که درباره‌اش می‌گویم، درباره قصه‌اش است. بنابراین با این تصور از سینما زیاد نمی‌توانم مفهوم‌پردازی کنم و نمی‌دانم که آیا سینما مثال خوبی برای این هستی‌شناسی درون‌ماندگار است یا نه!‌ این را دوستانی که با سینما رابطه درون‌ماندگارتری دارند بهتر می‌فهمند. بهتر است بحث را با مثالی تمام کنم. از قضا می‌شود با رجوع به هندسه تحلیلی تصور یا مثال دیگری داد که به لحاظ مفهومی برای کسانی که مثل من هنری نیستند در دسترس باشد. هر چند هندسه تحلیلی را دکارت تاسیس کرده که ضد دلوزی‌ترین متفکر فرانسوی است اما فراموش نکنیم که هندسه تحلیلی به معنایی که من می‌گویم و چیزی که همه در مدرسه خوانده‌ایم، از سه محورx،y و z تشکیل شده است. البته در اسپینوزا و دلوز فراتر از این سه محور که فضای سه بعدی را می‌سازند، می‌توان تا n بعد داشت. اما اصل هندسه تحلیلی دو محور x و y است و این را می‌شود زبان کل علوم بدانیم زیرا فکر نکنم هیچ رشته علمی باشد که بتواند بدون استفاده از ساختن مفهوم به تصویر کار کند. در این نمودارها مجموعه‌یی از مفاهیم تبدیل به مجموعه‌یی از تصاویر می‌شود. حالا از دل این فضا و دیاگرام هندسه تحلیلی برای هستی‌شناسی درون‌ماندگار دلوزی که بر یک دست بودن همه تاکید می‌کند و سوژه و ابژه، بازنمایی و تعالی ندارد، چه استفاده‌یی می‌شود کرد؟ در این فضا همه‌چیز هست و هیچ هست بودنی بر دیگری برتری ندارد و همه‌چیز را باید به یک‌صدا بشنویم. این را در فضای سه بعدی می‌توان دید زیرا در این فضا هر نقطه‌یی عین نقاط دیگر است و به هیچ‌وجه نمی‌توان رجحانی بر یک نقطه بر دیگر نقاط یافت و همه در یک سطح از اعتبار هستند و به یک معنا همه از قبل داده شده هستند و احتیاجی به آن نیست که چیزی گونه‌یی ظهور یا appearance را به آن اضافه کند. تمام خطوط و نقاط و منحنی از قبل داده شده هستند و تعدادشان هم از قضا یک نامتناهی است. زیرا تعداد منحنی‌های ممکن مساوی با کاردینالیتی مجموعه اعداد واقعی است، یعنی حتی بالاتر از نامتناهی اعداد طبیعی است. یعنی از یک نامتناهی با فشردگی بالاتر برخورداریم. اما نکته‌یی که مهم‌تر است، نسبت‌هاست. در این تقاطع x،y و z ما همواره یک‌سری نسبت داریم و ما مدام چیزها را با یکدیگر می‌سنجیم و پدیده‌ها تنها در قالب نسبت با هم وجود دارند، ما یک‌سری اشیا یا موجودات یا یک تئوری ابژه نداریم تا ببینیم این ابژه چگونه به ما داده می‌شود و به مساله داده‌شدگی ابژه‌ها به یک سوژه استعلایی بپردازیم. در این فلسفه کل بر اساس نسبت ساخته می‌شود یعنی آنچه هست مجموعه‌یی از نسبت‌هاست. این در فضای سه بعدی که مثال زدم کاملا روشن است که ما با مجموعه‌یی از نسبت‌ها سر و کار داریم. نکته دیگری که بیش از آنکه در دلوز روشن باشد، در قرائت دلوز از نیچه نمایان است و آن همان چیزی است که ما در «خواست قدرت» به آن اشاره می‌کنیم. این خواست قدرت هم از دل همین منحنی و شیب منحنی و مشتق گرفتن منحنی نمایان می‌شود. اینکه جهان مجموعه‌یی از نیروهاست که با یکدیگر می‌جنگند و این را نباید به صورت یک تعارض ابژکتیو یا ابژه‌هایی که در یک سطح در تقابل هم هستند ببینیم بلکه آن را باید به عنوان فشردگی نیروها دید، نیروهایی که به قول بنیامین وقتی مقابل هم قرار می‌گیرند، می‌توانند به عوض اینکه یکدیگر را خنثی کنند، بر عکس به‌شدت یکدیگر بیفزایند. نسبتی که ما در این فضای سه بعدی بر قرار می‌کنیم، فقط فضای کمی عددی نیست، یک نقطه یا یک خط که بشود معادل‌هایش را نوشت، نیست بلکه نکته اساسی آن شیب یا فشردگی نیروهاست. اینکه این نیرو یا پدیده که با منحنی نشان داده می‌شود، در حال نزول است یا در حال صعود. شیبش مثبت است یا منفی؟ آیا وقتی بالا می‌رود، با یک نرخ شتابنده بالا می‌رود یا یک نرخ کاهنده؟ وقتی از خواست قدرت صحبت می‌شود، نباید به قدرت به صورت قدرت روزمره توجه شود بلکه به صورت خواست زندگی بیشتر است. منتها بیشتر به معنای کمی صرف نیست چون این معنای کمی همان منحنی است بلکه قدرت در اینجا به معنای زندگی بیشتر یعنی زندگی فشرده‌تر است یعنی چیزی که توانایی خلق و آفرینش بیشتری دارد که در مثال ما خودش را با شیب نشان می‌دهد. یعنی حتی یک منحنی می‌تواند رو به افزایش باشد و منحنی به نقطه‌یی می‌رسد که افزایشی در آن نیست. این‌گونه‌یی مرگ اراده است. یعنی جای اراده منفی یا اراده نیهیلیستی است که نیچه به آن اشاره می‌کند. در حالی که اگر شیب تند داشته باشد، می‌بینیم که نه فقط بیشتر می‌شود بلکه روند این افزایش هم بیشتر می‌شود. این نکته مهم است یعنی تناسب نیروها باید نه بر اساس یک رابطه حسابی درجه یک بلکه بر اساس رابطه مشتق این نیروها باید سنجیده شود که بیانش همان خواست قدرت است. این دقیقا بر ریاضیات آنالیز متکی است. از قضا آنالیز آن شکلی از ریاضیات است که دلوز بر آن تاکید دارد، در تقابل با بدیو که در تئوری اعداد و نظریه مجموعه‌ها کار می‌کند. دلوز هیچگاه نمی‌پذیرد که یک کل زنده و گشوده با یک مجموعه مساوی است زیرا کل را همواره در قالب یک نسبت و یک حرکت می‌بیند. او از مشتقی حرف می‌زند که به سمت مقداری میل می‌کند و اینکه با چه نیرو و مقداری میل می‌کند، نکته اصلی است. من فکر می‌کنم مثال هندسه تحلیلی اگر به عنوان یک تصویر به آن فکر و سعی شود آن را با گونه‌یی هستی‌شناسی پیوند زد، تا حد زیادی می‌تواند چنان که سینما چنین می‌کند، برخی جهت‌گیری‌های اصلی این نوع درون‌ماندگاری وجو

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.