پاورپوینت کامل بازگشت اسطوره به علم ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بازگشت اسطوره به علم ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بازگشت اسطوره به علم ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بازگشت اسطوره به علم ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
برخی بر این باورند که آگاهی اسطورهای را میتوان به عنوان تفکری پیشامدرن تلقی کرد که به تبیین چراییِ بودنِ اشیا و امور و به طور کلی پدیدههای پیرامون خود میپرداخته است، و البته با ظهور «علم» به عنوان تفکری مدرن این جایگاه را از دست داده است. در عین حال، برخی نیز بر این باورند که اسطوره به مثابه نوعی شناخت، شیوهی خاصی از عینیت بخشیدن به جهان است و البته مقولات آن متفاوت از مقولات شناخت علمی است.
گزارشی از آرای متفکران مدرن درباره اسطوره؛
برخی بر این باورند که آگاهی اسطورهای را میتوان به عنوان تفکری پیشامدرن تلقی کرد که به تبیین چراییِ بودنِ اشیا و امور و به طور کلی پدیدههای پیرامون خود میپرداخته است، و البته با ظهور «علم» به عنوان تفکری مدرن این جایگاه را از دست داده است. در عین حال، برخی نیز بر این باورند که اسطوره به مثابه نوعی شناخت، شیوهی خاصی از عینیت بخشیدن به جهان است و البته مقولات آن متفاوت از مقولات شناخت علمی است.
زندگی را تنها میتوان با بازگشت به عقب درک کرد،
اما تجربه [زیستی] ما تنها در پیش رویمان قرار دارد.
سورن کییرکگارد
در جهانی فاقد معنا نمیتوان زندگانی بامعنایی داشت.
تئودور آدورنو
مقدمه: به رغم آنکه پژوهشگران ارتباط میان علم و اسطوره را ارتباطی مناقشهانگیز میدانند اما برخی اندیشمندان به دوگانگی این دو قائل نیستند (
Gadamer,
۱۹۸۱)؛ از سوی دیگر، برخی بر این باورند که اسطوره برای تبیین پدیدهها به عالمی ماورای طبیعی توسل میجوید، در حالی که روش علم استخراج قوانین نظاممند از طبیعت و تبیین پدیدهها بر اساس همین قوانین طبیعی است و از این رو علم و اسطوره را دارای تمایز بنیادینی میدانند. با وجود این، هم میتوان پیدایش «میتوس[۱]» و «آگاهی اسطورهای» را به مراتب قدیمیتر از ظهور «لوگوس[۲]» و «شناخت عقلانی» – به معنای خاص کلمه (اعم از فلسفی یا علمی) – دانست، و هم میتوان ظهور آن را به عنوان شکل اولیهای از شناخت و توجیه عقلانی همزمان دانست. از این رو، برخی بر این باورند که آگاهی اسطورهای را میتوان به عنوان تفکری پیشامدرن تلقی کرد که به تبیین چراییِ بودنِ اشیا و امور و به طور کلی پدیدههای پیرامون خود میپرداخته است، و البته با ظهور «علم» به عنوان تفکری مدرن این جایگاه را از دست داده است. در عین حال، برخی نیز بر این باورند که اسطوره به مثابه نوعی شناخت، شیوهی خاصی از عینیت بخشیدن به جهان است و البته مقولات آن متفاوت از مقولات شناخت علمی است.
بدین ترتیب، به نظر میرسد دو رویکرد کلی نسبت به اسطوره و شناختی که از طریق آن میتوان به دست آورد وجود دارد: نخست، رویکردی که در آن اسطوره به عنوان وجه مقابل تفکر مدرن، که تفکری اساساً علمی و منطقی است، نفی میشود؛ و دیگر، رویکردی که در آن اسطوره به مثابه وجه پیشامنطقی و پیشاعلمیِ علم دارای نیروی پویایی در نظر گرفته میشود که میتواند تناقضات برآمده از تفکر محض علمی را مرتفع سازد. اما این رویکرد اخیر به اسطوره، خود میتواند به طور ضمنی دربردارندهی کارکردی منفی نیز باشد که منظور از آن تفکری است که میتواند در جهت اشاعهی خرافهپرستی و ایدئولوژیزدگی پیش رود. در اینجا هر دوی این نگرشها به اسطوره، در راستای ارتباط آن با علم، به اجمال بررسی و به آرای اندیشمندان در این باره اشاره میشود.
۱. گسست علم از اسطوره
نبرد علیه اسطوره یا آنچه میتوان آن را «اسطوره زدایی[۳]» نامید، دست کم به زمان افلاطون بازمیگردد که اسطورههای هومری را، به ویژه بر اساس زمینههای اخلاقی، نقد و انکار کرد؛ زیرا خدایان، که الگوهایی برای رفتارهای انسانی بودند، در بیشتر موارد آنچنان که شایستهشان بود رفتار نمیکردند و این خود باعث فساد و تباهی اخلاقیِ انسانها میشد که مجوز انجام رفتارهای غیراخلاقی خود را از خدایانشان میگرفتند. اما گذشته از نقد اخلاقی علیه اسطوره، چالش علم با اسطوره خود را در دو قالب نشان داده است: یکی چالشی باستانی و دیگر چالشی مدرن. شاید اولین مقابله در برابر «میتوس» با ظهور «لوگوس» یونانی آغاز شد، هرچند اولین فیلسوفان یونان یعنی پیشاسقراطیان که اندیشهی اسطورهای در باب تبیین جهان را به چالش کشاندند، خود نیز بیشتر تبیینی طبیعتگرایانه از جهان ارائه دادند تا تبیینی عقلگرایانه. با این حال، میتوان گفت که تحول اسطوره به علم از طریق همین فیلسوفان طبیعتگرای یونانی صورت گرفت. اما وجه دیگر چالش علیه اسطوره، که این بار از جانب علم مدرن بوده است، از منظرهای گوناگون به بررسی این موضوع میپردازد که خدایان اسطورهای چگونه جهان فیزیکی را تحت نظارت خود داشته و به تبیین و توجیه علمی پدیدههای طبیعی میپرداختهاند.
۲. پیوند علم با اسطوره
اسطوره، تلاش آدمی برای جستوجو و یافتن حقیقت و معنای زندگی است. از این رو، پرسش از علت رویدادها و نیز تبیین پدیدهها که اولین مواجههی انسان با جهان پیرامون خود بوده است – یعنی همان رویکرد تأییدگرانهای که در جهت پیوند اسطوره و علم پیش میرود – قدمتی به اندازهی خود اسطوره دارد. در اینجا میتوان اسطوره را به عنوان شکل نخستین و ابتدایی علم تحت سه مقولهی زیر دستهبندی کرد:
۱. اسطوره به مثابه علم اولیه: این منظر اسطوره را به عنوان وجه پیشاعلمیِ علم در نظر میگیرد، در اینجا اسطوره با علم سازگاری دارد، زیرا تبیین این است که خدایان چگونه سبب وقوع حوادث میشدند و در واقع شرح جزئیات نقشآفرینی خدایان در وقوع رویدادها بررسی میشود.
۲. اسطوره به مثابه علم صادق: در اینجا اعتبار علمی اسطوره مدنظر است و از آن برای تبیین برخی حوادثی که اسطورهها نقل میکنند استفاده میشود؛ داستان طوفان نوح مثال خوبی برای این مورد است، شواهد علمی، اعم از زمینشناختی و باستانشناختی، به خوبی نشان میدهند که این طوفان به راستی به وقوع پیوسته است.
۳. اسطوره به مثابه امری الهامبخش: الهام گرفتن از اسطورهها برای شکل دادن به نظریههای علمی، به ویژه در دوران مدرن، همواره مد نظر بوده است؛ برای مثال، فروید و یونگ توانستند با استفاده و الهام از اسطورهها به تبیین عقدههای روانشناختی برآیند و نظریهای را در باب ناخودآگاه مطرح سازند (
Segal,
۲۰۰۰
:
۱۱-۱۳). به نظر میرسد که الهامبخشی اسطورهها همچنان میتواند برای تفکر مدرن سودمند باشد.
بدین ترتیب، درمییابیم که برخی اوقات وقایع و اموری که زمانی اسطوره و داستانی افسانهای تلقی میشدند، اکنون میتوانند به لحاظ علمی قابل تبیین و تأیید باشند. به عبارت دیگر، علم با استفاده از داستانها و اسطورهها و شرح وقایع و عللی که در آنها آمده، توانسته است در جهت پیشبرد خود از آنها بهره برد.
۳. تعریف اسطوره
اسطوره به نظر سرگذشتی مقدس میرسد که در زمانی ازلی رخ داده و به طرزی نمادین و خیالانگیز دربردارندهی حقیقتی است که میگوید چگونه چیزها پدید میآیند، هستی مییابند و از میان میروند. اسطورهها قدیمیترین و دیرپاترین تلاش آدمی برای بیان خاستگاه و جایگاه انسان در جهان هستیاند. بدین ترتیب، اگرچه گاه استفاده از واژهی اسطوره به معنای امری غلط و کاذب یا حتی داستانی فریبآمیز است، اما میتوان اسطوره را داستانی دربارهی منشأ و خاستگاه دانست که نشان میدهد انسان چگونه جهان پیرامون خود را ساخته است. واژهی یونانی «میتوس» در اصل به معنای «گفتن» است که بعدها به معنای «داستان» نیز کاربرد یافت، بنابراین، اسطوره همواره یک «روایت[۴]» است و «هر اسطوره میکوشد تا هر چیزی را، که خواه علت پدیدهای طبیعی است و خواه منشأ نهاد یا رسم و عادتی، تبیین کند و بنابراین اساساً قصهای توجیهی است» (کراپ، ۱۳۷۷: ۴۴).
از سوی دیگر، اسطوره به مثابه ایمان و عقیده نیز هست، که این ایمان و عقیده یا خود را در قالب داستانهایی دربارهی اعتقادات مردم عادی، مثلاً دربارهی آفرینش و خلق جهان که داستان آن در کتب مقدس آمده است، نشان میدهد، یا در قالب اعتقادات افراد خاصی همچون دانشمندان و فیلسوفان. اعتقادات اسطورهای همواره در تفکرات افراد عادی وجود داشته است، اما آنچه اهمیت مییابد وجود همین باورهای اسطورهای در تفکر دانشمندان است که میتواند بر نگرشها و تصمیمات آنها تأثیرگذار باشد. جرالد هولتون[۵] در خاستگاههای مضمونیِ تفکر علمی[۶] (۱۹۷۳) و نیز کتاب تخیل علمی[۷] (۱۹۷۸)، دربارهی «وجه عمومی[۸]» علم دانشمندان که میباید مطابق با معیارهای پذیرفته شدهی علمی جامعه باشد و «وجه خصوصی[۹]» آن که اعتقادات و علایق خاص شخص دانشمند به اسطورهها در آن مؤثر است مینویسد. به اعتقاد وی، چشماندازهای اسطورهای دانشمندان از یک سو و معیارها و هنجارهای معهود و مألوف در عرصهی پذیرفته شدهی علمی از سوی دیگر، میتوانند به ترتیب سبب پدید آمدن دو حوزه خصوصی و عمومی در علم شوند.
۴. نظریهها و رویکردها
دربارهی اسطوره و رابطهی علم با آن، نظریهها و رویکردهایی وجود دارد که میتوان آنها را به طور کلی به دو دسته تقسیم کرد:
۱. نظریهها و رویکردهای باستانی، که قدمتی به اندازهی خود اسطورهها دارند و دست کم به دوران پیشاسقراطیها یا همان فیلسوفان طبیعتگرای یونانی بازمیگردند. این رویکردها بیشتر جنبهی انتزاعی و نظری داشتند.
۲. نظریهها و رویکردهای مدرن، یا همان نظریههای علمی دربارهی اسطوره که به ویژه به ارتباط میان اسطوره و علم میپردازند. این نظریهها از نیمهی دوم قرن نوزدهم شکل گرفتند، و خود به دو دسته تقسیم میشوند: الف) نظریههای قرن نوزدهمی، که در این نظریهها اسطورهی باستانی وجه مقابل علم مدرن تلقی و یکسره انکار میشود؛ ب) نظریههای قرن بیستمی، که اسطورهی باستانی را وجه مقابل علم مدرن میدانند اما آن را یکسره انکار نمیکنند.
نظریهها و رویکردهای مدرن، اعم از قرن نوزدهمی و بیستمی، دارای دو ویژگی مهم زیر هستند: «میانرشتهای بودن مطالعات»، بدین معنا که این نظریهها به هنگام بحث دربارهی اسطوره نیازمند بحث دربارهی چندین رشتهی علمی دیگر نیز هستند. برای مثال، نظریههای انسانشناختی دربارهی اسطوره که در واقع همراه با نظریههایی دربارهی فرهنگ هستند؛ یا نظریههای روانشناسانه دربارهی اسطوره که در واقع با نظریههایی دربارهی ذهن همراه هستند؛ و یا نظریههای جامعهشناسانه دربارهی اسطوره که همراه با نظریههایی دربارهی آیین و مناسک قومیاند. «تفاوت در پرسش» ویژگی دیگر رویکردهای مدرن به اسطوره است، بدین معنا که نظریهها دربارهی پرسشی که از اسطوره میپرسند با یکدیگر متفاوتاند. پرسشی که دربارهی اسطوره پرسیده میشود ارتباط اسطوره را با رشتههای علمی خاص مذکور نشان میدهد. در این میان سه پرسش مهم وجود دارد: نخست پرسش از «خاستگاه[۱۰]» است، اینکه چرا و چگونه اسطوره به وجود میآید؟ و دوم، پرسش از «کارکرد[۱۱]»، اینکه چرا و چگونه اسطوره دوام میآورد؟ پاسخ این دو پرسش اغلب از جنس یک نیاز است، و تا زمانی که این نیاز برآورده نشده است اسطورهها شکل میگیرند و تداوم مییابند. اما پرسش سوم پرسش از «موضوع[۱۲]» است، به این معنا که محتوای اسطورهها چیست؟ در اینجا منظر تحلیلگر در پاسخ به این پرسش مهم است؛ مثلاً خوانش تحت اللفظی تحلیلگر از اسطوره یا خوانش نمادین و یا ساختارگرایانه میتواند محتوای اسطورهها را به گونهای متفاوت عرضه کند (
Segal,
۲۰۰۰
:
۲-۴). نکتهی مهم این است که نظریهها در این مورد که کار خود را با کدامین پرسش آغاز میکنند از یکدیگر متمایز و متفاوت میشوند، همچنان که میتوان تفاوت در طرح پرسش را نیز عموماً در میان نظریههای قرن نوزدهمی و قرن بیستمی مشاهده کرد.
ـ تفاوت نظریههای قرن نوزدهمی و بیستمی
همچنان که گذشت، تفاوت عمدهی نظریههای قرن نوزدهمی و بیستمی در پرسشی است که این نظریهها مطرح میکنند، نظریههای قرن نوزدهمی پرسش دربارهی خاستگاه را طرح میکنند و نظریههای قرن بیستمی پرسش از کارکرد و موضوع را. نظریههای قرن نوزدهمی موضوع اسطوره را جهان فیزیکی میبینند و کارکرد اسطوره را ارائهی تبیینی تحتاللفظی یا نمادین از این جهان میدانند اما چون به خاستگاه توجه دارند اسطوره را به عنوان وجه مقابل علم انکار میکنند؛ در حالی که نظریههای قرن بیستمی اسطوره را یا در موضوع و یا در کارکرد وجه مقابل علم میدانند و نه در خاستگاه، به همین دلیل هم یکسره منکر اسطوره به ویژه در ارتباط با علم نیستند.
۵. نظریهپردازان قرن نوزدهم
اسطورهشناسی محل تلاقی شمار زیادی از رشتههای علمیِ تخصصی است، از باستانشناسی گرفته تا تاریخ و ادبیات و حتی منطق و معرفتشناسی. اما به نظر میرسد که رشتههای خاصی همچون انسانشناسی و قومشناسی دارای مزایایی باشند که به آنها این اجازه را میدهد که درک و تبیین بسیار بهتر و عمیقتری از اسطورهها و تفکر اسطورهای داشته باشند، زیرا انسانها و اقوام بدوی که سازندهی این اسطورهها هستند نزد انسانشناس یا قومشناس حاضرند و تحقیق و بررسی در اینجا اصیلتر و خاستگاهیتر است. در قرن نوزدهم نیز اولین کسانی که به پژوهش در این باره پرداختند از انسانشناسان معروفی بودند که در اینجا به افکار و آرای دو تن از آنها میپردازیم. تبیین ایشان از تفکر اسطورهایِ انسان بدوی هم در راستای مرتفع ساختن نیاز علمی وی برای توجیه پدیدههای طبیعی است و هم به منظور ارضای نیازهای دینی او. همان طور که گفتیم، نظریهپردازان و نظریههای قرن نوزدهمی قائل به ناسازگاری اسطوره و علم هستند.
ـ ادوارد تایلور
ادوارد برنت تایلور[۱۳] (۱۹۱۷-۱۸۳۲) انسانشناس انگلیسی در کتاب فرهنگ بدوی[۱۴] (۱۸۷۱)، بر این باور است که اسطوره و علم مخالف هماند. او اسطوره را ذیل دین و دین و علم را ذیل فلسفه میداند، و فلسفه را به دو بخش «بدوی» و «مدرن» تقسیم میکند. فلسفهی بدوی با دین بدوی مشخص میشود، اما علم بدوی از نظر او وجود ندارد. برعکس، فلسفهی مدرن دو بخش فرعی دارد: علم و دین. علم وجه مقابل و مدرن دین بدوی است. دین مدرن شامل دو جزء است: متافیزیک و اخلاق که هیچ کدام از اینها در دین اولیه وجود ندارد. چرا که متافیزیک با اشیا و موجودات غیرفیزیکی سروکار دارد و به این معنا هم نمیتواند بدوی باشد و دارای معنا و مفهومی در دوران اولیهی تاریخ بشر. اخلاق از فرهنگ بدوی باستانی غایب نبود اما خارج از دین بدوی بود. میتوان گفت که اخلاق به نوعی با فلسفه «جاندارانگارانه[۱۵]» رابطه داشت. تایلور اصطلاح «جاندارانگاری[۱۶]» را هم برای دین بدوی و هم برای دین مدرن به کار میبرد زیرا به نظر او باور به خدایان از باور به روح (آنیما در زبان لاتین) نشأت میگیرد. در دین بدوی ارواح همهی دنیای فیزیکی را اشغال کرده و تحت کنترل خود داشتند (
Tylor,
۱۹۱۳
:
۸۵).
از نظر تایلور دین بدوی وجه مقابل و اولیهی علم است، زیرا هر دو تبیینهایی برای جهان فیزیکی هستند؛ هرچند تبیین دینی شخصی است، زیرا تصمیمات خدایان هستند که حوادث را تبیین میکنند و تبیین علمی غیرشخصی است چرا که قوانین مکانیکی هستند که حوادث را تبیین میکنند. در دوران مدرن علوم به مثابه یک کل و به عنوان تبیین جهان فیزیکی جایگزین دین شده است. دین مدرن جهان فیزیکی را به علم واگذار و به جهان غیرمادی عقبنشینی کرده است، به ویژه به حوزهی حیات پس از مرگ. به همین ترتیب و بر خلاف دین مدرن، در دین بدوی خدایان مادی فرض میشدند؛ پس خدایان از عاملیت خود در جهان فیزیکی دست کشیدهاند. تایلور میپندارد از آنجا که تأثیرات فیزیکی باید علل فیزیکی داشته باشند، پس خدایان میباید از جهان فیزیکی به جهان اجتماعی تغییر مکان داده و تبدیل به الگوهایی برای انسانها شده باشند، درست همانطور که از نظر افلاطون خدایان اسطورهای یونان الگوهایی برای رفتارهای اجتماعی و اخلاقی برای انسانها بودند.
نزد تایلور مرگ دین به عنوان تبیینگر جهان فیزیکی به معنای مرگ اسطوره نیز هست، و به همین دلیل از نظر او هیچ اسطورهی مدرنی وجود ندارد. دیدگاه تایلور با قرار دادن اسطوره در مقابل علم، همچون قرار دادن دین در برابر علم، اساس نظریههای قرن نوزدهمی را شکل میدهد. اما در قرن بیستم، که تمایل به آشتی علم و دین وجود دارد، ارتباط میان اسطوره و دین نیز میتواند حفظ شود.
از نظر تایلور، علم اسطوره را نه فقط زائد که ناپذیرفتنی هم میداند. اسطوره و علم اساساً سازشناپذیرند، نه فقط به این دلیل که تبیین اسطورهای شخصی و تبیین علمی غیرشخصی است، بل بدین سبب که اسطورهها فرایندهای فیزیکی را نادیده میگیرند و در عوض بر تقدیرات و مشیت خدایان متمرکز میشوند. به نظر تایلور، اسطوره در زمان خود وظیفهاش را به خوبی انجام داده و حالا دیگر زمانش به سر آمده است. یکی از دلایلی که سبب میشود تایلور اسطوره را در برابر علم قرار دهد این است که او اسطوره را ذیل دین فرض میکند و از آنجا که دین بدوی وجه مقابل علم است پس اسطوره هم باید چنین باشد.
بدین ترتیب، به نظر میرسد که به باور تایلور اسطوره امری کاذب است و باید یکسره کنار گذاشته شود، زیرا وقتی که علم – یعنی تبیین غیرشخصی امور و پدیدهها – پا به عرصه میگذارد، اسطوره – یعنی تبیین شخصی رویدادها و حوادث – باید کنار برود.
ـ جیمز فریزر
جیمز جورج فریزر[۱۷] (۱۹۴۱-۱۸۵۴) انسانشناس اسکاتلندی، در کتاب شاخه زرین[۱۸] (۱۸۹۰) دیدگاههای خود را دربارهی اسطوره به تفصیل آورده است. برای او هم مانند تایلور اسطوره بخشی از دین بدوی است، دین بدوی هم بخشی از فلسفه و وجه مقابل علم طبیعی است که خود کاملاً مدرن است. از نظر فریزر دین و علم با یکدیگر تباین دارند، اگر یکی باشد دیگری نباید باشد. دین بدوی کاذب و علم صادق است. برای تایلور، اسطورهها وجه مقابل «نظریه»های علمی هستند، اما برای فریزر، اسطوره وجه مقابل علوم «کاربردی» یا همان تکنولوژی است. برای تایلور دین بدوی در خدمت تبیین حوادث و رویدادها در جهان فیزیکی است، اما برای فریزر دین بدوی برای «تأثیر گذاشتن» بر رویدادها است؛ مثلاً برای تأثیر بر رشد بیشتر محصولات کشاورزی. تایلور با اسطوره به مثابه یک مفهوم مستقل برخورد میکند اما فریزر اسطوره را به آیین و مناسک مذهبی پیوند میزند و آن را بر مراسم دینی تأثیرگذار میداند (فریزر، ۱۳۸۳: ۸۹).
بزرگترین مشکل برای تایلور و فریزر در دیدگاهشان نسبت به اسطوره که آن را وجه مقابل و اولیهی علم میدانند این است که آنها از حفظ اسطوره در زمان بیداری علم ناتواناند. اگر به نظر آنها اسطوره کارکردی فراتر از علم ندارد پس چرا هنوز اسطورهها هستند؟ البته تایلور و فریزر پاسخ میدهند که آنچه به نظر بقایای اسطورههای به جا مانده میرسد، اسطوره نیست، چون اسطوره کارکرد علم را ندارد، اما تبیین نمیکنند که چرا هنوز هم برای تبیین رویدادهای فیزیکی از اسطوره یا دین در کنار علم طلب یاری میشود (
Segal,
۲۰۰۰
:
۲۴-۲۵). برای مثال هنگامی که تعدادی مسافر در سانحهای هوایی زنده میمانند، این تبیین علمی و فیزیکی نیست که این امر را توجیه میکند بلکه در اینجا خواست خداوند یا بخت و اقبال میتواند تبیین تسلیبخشتری باشد، به عبارت دیگر این تبیین دینی و نه تبیین علمی است که در مواردی از این دست میتواند به ما کمک میکند.
۶. نظریهپردازان قرن بیستم
برخلاف نظریههای قرن نوزدهمی که منکر پیوستگی اسطوره و علماند، اکثر نظریهپردازان قرن بیستم قائل به سازگاری یا دست کم ارتباط و همبستگی میان اسطوره و علم هستند.
ـ لوسین لوی – برول
لوسین لوی- برول[۱۹] (۱۹۳۹-۱۸۵۷) فیلسوف و انسانشناس فرانسوی در کتاب بدویان چگونه میاندیشند[۲۰] (۱۹۲۶) و نیز کتاب کارکردهای ذهنی در جوامع عقبمانده[۲۱]، به تبیین این امر میپردازد که ذهن بشر در طی ادوار مختلف تاریخ چگونه کار کرده است. او از کارکردهای ذهنی بدویان آغاز میکند و نشان میدهد که ذهنِ خرافه
پرست انسانهای بدوی به هیچ وجه ذهنی آشفته و لگام
گسیخته نبوده بلکه قوانین خاص خود را داشته است. از منظر لوی- برول، ذهن بشر هم امور عقلانی را می
آفریند و هم امور ضدعقلانی را؛ به عبارت دیگر، ذهن بشر هم خرافه می
آفریند و هم علم را. بنابراین، ذهن هر انسانی، چه بدوی و چه مدرن، از دو جزء «منطقی[۲۲]» و «عرفانی[۲۳]» تشکیل شده است (لوی- برول، ۱۳۸۹) که گاه در برخی اقوام و انسانها وجه منطقی غلبه دارد و در برخی دیگر وجه عرفانی.
تایلور و فریزر معتقد بودند که چون انسان بدوی نادرست می
اندیشد، به
جادو اعتقاد پیدا می
کند؛ اما لوی-
برول، برعکس، مدعی است که اعتقاد انسان بدوی به جادو سبب می
شود تا نادرست بیندیشد. ذهنیت ابتدایی، قوانین طبیعت را مستقل از ارادهی انسانها نمی
داند و اعتقاد دارد که این رفتار انسان
ها است که در وقوع حوادث طبیعی نقش دارد؛ برای مثال خطاها و گناهان انسانها در روابط با خود و خدایانشان می
تواند موجب وقوع بلایایی طبیعی همچون سیل و زلزله شود. پس ذهنیت بدوی به اموری اعتقاد دارد که ورای قوانین طبیعی هستند. بدین ترتیب، برخلاف تفکر تایلور و فریزر مبنی بر اینکه انسانهای بدوی همانند انسانهای مدرن میاندیشند تنها با اندکی تفاوت، از نظر لوی- برول، بدویان کاملاً متفاوت از مدرنها میاندیشند. از این رو، نزد لوی- برول میان اسطوره و علم نیز تفاوت زیادی وجود دارد. همان طور که گفته شد، از منظر تایلور و فریزر تفکر بدویها منطقی است فقط با اندکی خطا، اما از دیدگاه لوی- برول تفکر بدوی کاملاً غیرمنطقی – یا آن چنان که خودش ترجیح میدهد «پیشامنطقی[۲۴]» – است (همان). بنابراین، اسطوره پیشامنطقی و علم منطقی است.
لوی- برول تفکر اسطورهای بدویان را وابسته به حوزهی عرفانی طبیعیای میداند که سبب میشد تفکر بدوی غیرفلسفی باشد چرا که از جهان فیزیکی جدا نشده بود. بنا بر باور وی، بدویان معتقد نیستند که همهی پدیدههای طبیعی دارای ارواحی انسانی یا خداییاند بلکه همهی پدیدهها، اعم از انسانی و غیرانسانی بخشی از قلمرو مقدس یا «عرفانی» و غیرشخصیای هستند که به قلمرو طبیعی نفوذ کردهاند. بدویان همچنین اعتقاد دارند که مشارکت همه چیز در این واقعیتِ عرفانی، پدیدهها را قادر میسازد تا نه تنها بر روی یکدیگر به طرزی جادویی تأثیر بگذارند بلکه شبیه به یکدیگر نیز گردند و در عین حال همانی که هستند باقی بمانند؛ امری که برای ما مدرنها چندان قابل فهم نیست. همان طور که گفتیم، لوی- برول این مقطع زمانی از تفکر بدوی را پیشامنطقی مینامد، زیرا این مفهوم که چیزی میتواند همزمان هم خودش باشد و هم چیز دیگری از قانونِ منطقیِ عدم تناقض تجاوز میکند.
بدین ترتیب، برای لوی- برول تفکر اسطورهای مخالف تفکر علمی است، چرا که نگرش و مفهومسازیهای انسان بدوی از جهان و یکی دانستن خود با آن متفاوت از نحوهی نگرش انسان مدرن است. لوی- برول تفکر فلسفی را جدا از همسانسازی عرفانی با جهان میداند و از این رو، تفکر باستانی را تفکری غیرفلسفی میداند که خود را از جهان جدا نکرده است. به اعتقاد لوی- برول، انسان بدوی نه عقلگرا که عاطفهگرا[۲۵] است، زیرا بدویان ذهنیت کلیای دربارهی خودشان داشتند که در اسطورههایشان نیز آشکار میشود و آن همانا چیزی است که بیشتر نمایانگر درگیریها و دغدغههای عاطفی انسانهای بدوی است تا عدم عقلگراییشان. بنا بر گفتهی لوی- برول، بدویان از اسطوره استفاده میکردند تا جهان را تبیین یا کنترل کنند، اما در عوض به واسطهی همدلی عرفانیای که با طبیعت داشتند با آن یکی میشدند.
ـ برونیسلاو مالینووسکی
برونیسلاو مالینووسکی[۲۶] (۱۹۴۲-۱۸۸۴) انسانشناس انگلیسیِ لهستانیتبار در مقالات «جادو، علم و دین»[۲۷] و «اسطوره در روانشناسی بدوی»[۲۸] (۱۹۴۸)، به کارکرد اجتماعی و فرهنگی تفکر اسطورهایِ انسان بدوی اهمیت میدهد و صرفاً نظری طبیعتگرایانه در این باره ندارد. به اعتقاد وی کاری که اسطوره برای انسان بدوی انجام میدهد بیشتر از طریق آیینهای مذهبی و برخی تأثیرات اخلاقی و اصول جامعهشناختی است که نمایان میشود. او دیدگاه لوی- برول مبنی بر جدایی اسطوره از علم و فلسفه را میپذیرد، اما بر خلاف وی که معتقد بود انسانهای بدوی بیشتر در پی متحد شدن با طبیعت بودند تا تبیین آن، مالینووسکی بر این باور است که بدویان به منظور حفظ بقای خود بیشتر در پی کنترل طبیعت بودند تا تبیین آن؛ و از این رو، انسان بدوی از نظر مالینووسکی نه عقلگرا و عاطفهگرا بلکه «عملگرا» است.
اسطوره تفسیر انسان نخستین از جهان و طبیعت است و بیشتر جنبهی نظری تفکر انسان باستانی به شمار میرود؛ در حالی که آیینها و مناسک[۲۹]، جنبهی عملی آن بودند. درست است که اسطوره، نیروی خلاق، حیاتی و پویایی است که مستقیماً از عمیقترین انگیزههای انسانی سرچشمه میگیرد، اما به اعتقاد مالینووسکی مهمتر آن است که همین اسطوره به گروههای مختلف انسانی تعلق دارد و نه به فردی خاص.
مالینووسکی با بهره گرفتن از آرای فریزر مبنی بر اینکه اسطوره و دین وجوه متضاد و اولیهی علم کاربردی هستند، چنین استدلال میکند که بدویان آنقدر مشغول جنگیدن برای زنده ماندن بودند که نمیتوانستند تأملاتی تجملی دربارهی جهان داشته باشند. در حالی که بسیاری بر این عقیدهاند که بدویان از اسطوره به جای علم استفاده میکردند، مالینووسکی معتقد است که انسانهای بدوی در ابتدا از علم – یعنی همان علم اولیه – برای کنترل جهان فیزیکی استفاده میکردند، اما وقتی که دیگر علم برایشان کارایی نداشت، به جادو روی آوردند و وقتی که دیگر جادو هم کارساز نبود، به اسطوره متوسل شدند. البته از نظر مالینووسکی، انسانهای بدوی برای حفظ کنترل بیشترخودشان بر طبیعت به اسطورهها پناه نبردند، بلکه برعکس، برای وفق دادن خود با آن جنبههایی از طبیعت که دیگر توان کنار آمدن با آنها را نداشتند از تفکر اسطورهای بهره بردند، اموری همچون فجایع و بلایای طبیعی، بیماری، پیری، مرگ و مانند اینها.
با وجود این، آنچه در اینجا نقش پررنگتری از نظر مالینووسکی مییابد ارتباط اسطوره و جامعه است. در حالی که تایلور و فریزر معتقد بودند که اسطوره بیشتر با پدیدههای فیزیکی مانند سیل، بیماری، مرگ و غیره سروکار دارد، برای مالینووسکی اهمیت این نگرش اسطورهای بیشتر شامل مسائل اجتماعیای همچون ازدواج، داد و ستد، مالیات و خراج، جنگ و صلح و چیزهایی از این دست بود؛ یعنی تقریباً آنچه تحت عنوان آیین و مناسک مذهبی اجرا میشد. بدین ترتیب، مالینووسکی اعتقاد ندارد که اسطوره قصد تبیین یا معقول ساختن چیزی را دارد بلکه کار اسطوره به وجود آوردن حرکتی اجتماعی در جهت ایجاد و انجام شعائر و آداب و رسومی خاص برای آن چیز است.
اهمیت دیدگاه مالینووسکی در این است که اسطورهها میتوانند پدیدههای دیگری، به جز پدیدههای فیزیکی، را تبیین کنند، پدیدههایی اجتماعی، متافیزیکی، اخلاقی، دینی و مانند آنها. نکتهی مهمتر این دیدگاه، یا به عبارت بهتر نتیجهای که میتوان از عقیدهی مالینووسکی به دست آورد، آن است که اسطوره میتواند نقش فرهنگی و اجتماعی خود را با دو کارکرد اساسی همراه سازد: یکی «کارکرد مصالحهای[۳۰]» تفکر اسطورهای، که کارکردی خوب و تأییدگر است، به این معنی که انسانها میتوانند با ناملایمات آشتی کنند و با سازش با آنها زندگی بهتری را برای خود رقم زنند، این کارکرد میتواند کارکردی «ایجابی» باشد؛ در حالی که کارکرد دیگرِ تفکر اسطورهای در قالب نقشهای فرهنگی- اجتماعی در زندگی انسانها میتواند کارکردی بد و نفیکننده باشد، کارکردی که میتوان به آن نام «کارکرد ایدئولوژیک[۳۱]» داد. این وجه منفی انسانها، اقوام و ملتها را به سوی خرافهپرستی و جمود فکری سوق میدهد و آنان را انسانهایی تسلیم و رضا بار میآورد، انسانهایی که تفکر پویا و انتقادی را از ایشان سلب کردهاند. این کارکرد اسطوره در عرصهی فرهنگ و اجتماع میتواند به عنوان کارکرد «سلبی» در نظر گرفته شود. در بخشهای بعدی باز هم به این موضوع اشاره خواهیم کرد.
ـ کلود لوی – استراوس
کلود لوی- استراوس[۳۲] (۲۰۰۹-۱۹۰۸) انسانشناس ساختارگرای فرانسوی در دو کتاب ذهن وحشی[۳۳] (۱۹۶۶) و اسطوره و معنا[۳۴] (۱۹۷۸) سعی دارد نشان دهد که انسان بدوی عقلگرا است و اسطوره هم مقولهای عقلانی است. او مفهوم «ذهن وحشی» را در مقابل مفهوم «ذهن علمی» قرار می
دهد و معتقد است که ذهن علمی به منظور شناخت پدیده
های واضح و متمایز از طریق فرایندی تجربی عمل می
کند، در حالی
که ذهن وحشی بر امور از پیش تعیین
شده تأکید دارد و به
سوی تمثیل
ها و اسطوره
ها در حرکت است. با این حال، وی تفکر اسطورهای را فرایندی علمی و منظم میداند و نه تخیلی بیحد و حصر.
از نظر لوی- استراوس بدویان اسطوره را به این دلیل خلق کردند که متفاوت از مدرنها میاندیشیدند. اسطوره خلاصهی اندیشهی بدویان است. برای لوی- استراوس تفکر باستانی انضمامی و تفکر مدرن انتزاعی است. تفکر باستانی با پدیدهها به صورت کیفی سروکار دارد در حالی که تفکر مدرن به صورت کمی با پدیدهها سروکار دارد. تفکر باستانی بر وجوه قابل مشاهده و محسوس پدیدهها تمرکز دارد در حالی که تفکر مدرن بر جنبههای غیر قابل مشاهده و غیرمحسوس متمرکز است. لوی- استراوس، برخلاف مالینووسکی که عقیده داشت بدویان بیشتر عملگرا بودند تا عقلگرا، و برخلاف لوی- برول که معتقد بود بدویان عاطفهگرا بودند تا عقلگرا، برای بدویان و اسطورههاشان دیدگاهی عقلانی قائل است. از نظر او انسانهای بدوی اسطوره را ساختند، زیرا برخلاف انسانهای مدرن منتقدانه نمیاندیشیدند و ذهن آنها هنوز وحشی بود. به اعتقاد لوی- استراوس، اسطوره وجه مقابل و اولیه علم مدرن است اما نه به معنای تحقیرآمیز کلمه. از نظر او، تفکر اسطورهای تفکری کاملاً علمی است، البته علمی که به شناخت امور عینی و محسوس میپردازد و نه به شناخت امور انتزاعی و نامحسوس.
نکتهی مهم دیگری که باید بدان توجه داشت، رابطهی اسطوره و ساختارگرایی است که مدیون تفکرات لوی-استراوس است. سهم وی در مطالعهی اسطوره نه تنها به احیای نگرش تایلوری به اسطوره به مثابه امری پیشاعلمی برمیگردد، بلکه حتی بیشتر در ابداع رویکردی «ساختارگرایانه» به اسطوره است. از نظر لوی- استراوس اسطوره میتواند به فراسوی دوگانهانگاریها و جفتهای متناقضی برود که تفکر امروزی مشحون از آنها است. البته این فراروی از تناقضات در خود اسطوره به طور فینفسه وجود ندارد، بلکه در آن چیزی یافت میشود که لوی- استراوس آن را «ساختار[۳۵]» مینامد و بنابراین، میتوان رویکرد وی به اسطوره را رویکردی «ساختارگرایانه[۳۶]» دانست. همچنان که گذشت، برای لوی- استراوس تفکر اسطورهای، چه باستانی و چه مدرن آن، نمونهای از تفکر اصیل است زیرا امور، اشیا و پدیدهها را ردهبندی و منظم میکند. استراوس در مقالهی «مطالعهای ساختارگرایانه در باب اسطوره»[۳۷] میگوید که انسانها در قالبی طبقهبندی شده و به ویژه دوگانه و متناقض میاندیشند و همین جفتهای متناقض در اندیشهی خود را به جهان خارج فرامیافکنند. این نحوهی تفکر نه فقط در اسطوره یا علم، که لوی- استراوس با آنها به عنوان دانش ردهبندی موجودات برخورد میکند، بلکه در تمامی دیگر عرصههای تفکر نیز جاری است و نشاندهندهی انگیزهی انسانها برای جفتجفت ساختن مقولات آن هم به شکلی متناقض است: خیر در برابر شر، فرهنگ در برابر طبیعت، مرد در برابر زن و مانند آنها. اما نکتهی مهمی که در این میان وجود دارد آن است که تفکر اسطورهای که همچون تفکر مدرن بیانگر جفتهای متناقض یا «دوپارگی/ انشقاق[۳۸]» در تفکر است، برخلاف آن موفق به رفع این دوگانگی نیز میشود: «هدف اسطوره اثبات یک الگوی منطقی است که قادر باشد بر تناقض فائق آید. اسطوره تناقض را به روش «دیالکتیکی» رفع، یا به عبارت بهتر، آن را تعدیل میکند» (
Levi-Strauss,
۱۹۵۵
:
۴۳۰-۴۳۴) .
همهی این تناقضات و نحوهی اندیشیدن دوگانهی انسان ناشی از تناقض بنیادین میان «طبیعت» و «فرهنگ» است و ریشه در نهاد دوپارهی آدمی دارد، چرا که اساساً انسان میان خود به مثابه حیوانی در دامان طبیعت و خود به عنوان بشری که بخشی از فرهنگ است، تناقض و دوگانگی میبیند. فرافکنی این تضاد از دنیای ذهن آدمی به جهان بیرون بنیان تمامی این جفتهای متناقض را شکل میدهد. به باور لوی- استراوس، انسانها نه تنها به شکلی دوگانهانگارانه میاندیشند بلکه در نتیجه جهان را هم به نحوی دوگانه تجربه میکنند.
ـ ارنست کاسیرر
مطالعهی اسطوره برای کاسیرر به منزلهی کلیدی راهگشا برای فهم انسان و فرهنگ او است. اسطوره امری نمادین یا، آنچنان که کاسیرر میگوید، صورتی سمبلیک است. اسطوره مکانی میان ذهن و واقعیت است، میان من و جهان تجربی؛ کاسیرر در پی کشف این مکان سوم است (
Silverstone,
۱۹۷۶
:
۲۵) .
خاستگاه اندیشههای ارنست کاسیرر[۳۹] (۱۹۴۵-۱۸۷۴) فیلسوف فرهنگ اهل آلمان، به ویژه در کتاب فلسفهی صورتهای سمبلیک، متأثر از شلینگ و ایدهی وی در باب اسطوره است. شلینگ در کتاب خود، فلسفهی اسطورهشناسی[۴۰]، ایدهی «یگانهانگاریِ عقل» و «کثرتگرایی خیال» را مطرح میکند، بدین معنی که عقل ما همواره در پی وحدت بخشیدن به امور و ردهبندی کردن آنها ذیل مقولهای واحد است، حال آنکه خیال ما تمایل به گونهگون انگاشتن اشیا و امور دارد و از این رو، برخلاف زبان منطقی و عقلانی، به زبان و بیان سمبلیک روی میآورد. کاسیرر نیز ایدهی صورتهای سمبلیک را از شلینگ میگیرد. او جهان اسطوره را جهانی ویژهی خود میداند که مقولات آن متفاوت از مقولات بناکنندهی شناخت علمی است و به رغم همنام بودن، الگو و مدل متفاوتی دارند .به اعتقاد کاسیرر اسطوره شیوهی خاصی از عینیت بخشیدن به جه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 