پاورپوینت کامل مفهوم «آزادی» به‌مثاب? جان‌مای? فلسف? عملی ۹۱ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل مفهوم «آزادی» به‌مثاب? جان‌مای? فلسف? عملی ۹۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مفهوم «آزادی» به‌مثاب? جان‌مای? فلسف? عملی ۹۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل مفهوم «آزادی» به‌مثاب? جان‌مای? فلسف? عملی ۹۱ اسلاید در PowerPoint :

اگر بگوییم فلسف آلمانی از کانت تا هگل، همانا فلسف حق و آزادی است، سخنی به‌گزاف نگفته‌ایم. اما با دریغ باید گفت، مفهوم «حق» و فلسف حق، بخصوص از دریچ نگاه ایدئالیسم آلمانی، در زبان فارسی تا حدودی مهجور مانده است. خواهم کوشید در سلسله نوشتارهایی در چند قسمت که به‌مرور انتشار خواهند یافت، در نهایت اجمال، نظری بیفکنم بر مفاهیم اصلی فلسف عملی و خاستگاه و جایگاه آن‌ها در ایدئالیسم آلمانی؛ مفاهیمی مانند «اخلاق»، «حق» و «آزادی». به این منظور در این نخستین نوشتار که درآمدی است بر بحث اصلی، بابِ پیشگفتاری را درزمین «فلسف عملی» -به‌مثاب اقلیم «فلسف اخلاق» و «فلسف حق»- خواهم گشود، تا پس‌ازآن، مفهومی بنیادین را مطمح نظر قرار دهم که جان‌مای فلسف عملی در ایدئالیسم آلمانی به‌طور عام، و فلسف اخلاق و حق به‌طور خاص است: مفهوم «آزادی».

درآمدی به فلسف عملی در ایدئالیسم آلمانی – بخش اول

نظام من از ابتدا تا انتها همانا تحلیلی از مفهوم آزادی است.

– یوهان گوتلیب فیخته[۱]

Mein System ist vom Anfang bis zu Ende nur eine Analyse des Begriffs der Freiheit

.

Johann Gottlieb Fichte

مقدمه

اگر بگوییم فلسف آلمانی از کانت تا هگل، همانا فلسف حق و آزادی است، سخنی به‌گزاف نگفته‌ایم. اما با دریغ باید گفت، مفهوم «حق» و فلسف حق، بخصوص از دریچ نگاه ایدئالیسم آلمانی، در زبان فارسی تا حدودی مهجور مانده است. خواهم کوشید در سلسله نوشتارهایی در چند قسمت که به‌مرور انتشار خواهند یافت، در نهایت اجمال، نظری بیفکنم بر مفاهیم اصلی فلسف عملی و خاستگاه و جایگاه آن‌ها در ایدئالیسم آلمانی؛ مفاهیمی مانند «اخلاق»، «حق» و «آزادی». به این منظور در این نخستین نوشتار که درآمدی است بر بحث اصلی، بابِ پیشگفتاری را درزمین «فلسف عملی» -به‌مثاب اقلیم «فلسف اخلاق» و «فلسف حق»- خواهم گشود، تا پس‌ازآن، مفهومی بنیادین را مطمح نظر قرار دهم که جان‌مای فلسف عملی در ایدئالیسم آلمانی به‌طور عام، و فلسف اخلاق و حق به‌طور خاص است: مفهوم «آزادی». سپس به ارتباط وثیق مفهوم آزادی با مفهوم اخلاق و حق خواهم پرداخت تا بدین‌سان بستری نهایی برای بحث اصلی آماده گردد؛ بستری که در آن بتوان معنای فلسف اخلاق و حق را نزد سه فیلسوف بزرگ آلمان، کانت، فیخته و هگل واکاوی نمود. بر اهل نظر پوشیده نیست که این یادداشت‌ها به معنای مطلق‌انگاری یا حقیقت‌انگاری موضع ایدئالیسم آلمانی در قبال مفاهیم و مسائل طرح‌شده نیست، و صرفاً توصیفی از درون است که صدالبته می‌توان از بیرون آن را نقد کرد.

فلسف عملی: اقلیم آزادی

فلسفه را به‌طور سنتی به دو شاخ عملی و نظری تقسیم می‌کنند. اما این تقسیم‌بندی از ابتدا با فلسفه نبوده است. فلسفه ذاتاً و از ابتدا رو به‌سوی «کلیت» و «تمامیت» داشته و همواره در جستجوی سرآغازی واحد بوده است؛ اصلی که تکثرات در آن وحدت یابند. این جستجو در پی وحدت، در سراسر فلسف باستان، در صُور گونه‌گون در نزد فیلسوفان مختلف تجلی یافته است. بااین‌حال غایت هم این صُور آن بوده است که پرسش‌های متکثر عملی و نظری، نهایتاً بتوانند پاسخ خود را در اصلی «واحد» بیابند. برای اولین فیلسوفان باستان، کارکرد این اصل، وحدت بخشیدن به تکثرات طبیعت بوده است[۲]. با سقراط، اندیش فلسفی یک گام از طبیعت فراتر گذاشته و دامن نظر خود را به اعمال و رفتار انسان نیز تعمیم می‌دهد و پای نیک و بد را به میان می‌کشد. پس از سقراط، در نزد شاگرد او افلاطون، این واحد وحدت‌بخش همان اعلی المُثل یعنی «مثال خیر» است. ازنظر افلاطون، مثال خیر همان عنصر وحدت‌بخشی است که مقرر است تمام نظامِ باشندگان، چه ازلحاظ نظری و چه عملی -یعنی به یک معنا «وجود» در تمامیت خود- بر آن استوار گردد.

این جستجو به دنبال یک اصل که تمامی فلسفه از آن نشئت گرفته و بدان بازگردد، تا زمان ما کم‌وبیش یکی از اشتغالات فیلسوفان بوده است. از لایبنیتس و اسپینوزا تا هگل و حتی هایدگر، ترجیع‌بند سخن همه این است که فلسفیدن، در ذات خود، اندیشیدنِ یک فکرتِ واحد بیش نیست. بااین‌حال، تقسیم فلسفه به «نظری» و «عملی»، بخصوص از کانت به بعد، به ما در درک مفاهیمی مانند «حق» و «آزادی» کمک فراوان می‌کند. این تقسیم‌بندی خود ریشه در فلسف ارسطو دارد. ارسطو نخستین کسی بود که اولین برش‌ها را بر فلسفه زد و موضوع آن را به بخش‌هایی تقسیم کرد. پای تقسیمات او مبنایی روش‌بنیاد داشت، به این معنا که ازنظر او، همان‌گونه که سایر علوم هر یک روش‌های گوناگون در پرداختن به ابژ خود دارند و از منظری خاص به «کل» نظر می‌افکنند، فلسفه نیز به همین سیاق و بسته به موضوع و روش خود، انواع دارد، و آنچه مثلاً موضوع فلسف طبیعت است لزوماً موضوع فلسف اخلاق نیست. غرض از پرداختن به فلسف نظری، معرفت به امور عالَم است از دریچ «شاخت»، در حالی که فلسف عملی می‌پردازد به اعمال انسان و غایات و نیات آن.

در روزگار ما، شاخ فلسف عملی، خود به فصولی بخش‌بندی شده است که هریک بنا بر روشگان و موضوع، نامی خاص گرفته است؛ ازجمله: فلسف اخلاق، فلسف حق، فلسف سیاسی، فلسف اقتصاد و فلسف تاریخ. در این میان، اخلاق، نه‌فقط ازلحاظ سابق تاریخی، بلکه به دلایل فلسفی، از جایگاهی خاص در فلسف عملی برخوردار است، چنان‌که شاید بتوان آن را بنیاد فلسف عملی نامید. موضوع اخلاق به‌طورکلی، آموز ساختار نیات و اعمال فرد انسان است. به‌طور دقیق‌تر، اخلاق ناظر بر «عمل» و «نیت» انسان در مقام «فرد» است. مفاهیم اصلی اخلاق، مفاهیمی هستند از قبیل «خیر» و «شر» یا «خوب» و «بد». این مفاهیم به‌نوب خود به مفاهیم دیگری مانند «وجدان»، «نیت»، «ارزش»، «باید و نباید» و بسیاری دیگر ازاین‌دست گسترش می‌یابند.

«حق» برخلاف اخلاق که با «فرد» سروکار دارد، ناظر بر ساحتی فراتر از فرد است و موضوع آن روابط میان افراد یا به‌طور دقیق‌تر، اعمالِ افراد انسانی در یک جامعه و تجلیات آن در نهادهای اجتماعی است. حق در تمایزی دیگر با اخلاق، متکی بر فرد و تصمیم و تشخیص و نیت سوبژکتیو او در تمایز میان خیر و شر و عمل بر اساس آن نیست، بلکه مشخص اصلی حق، ابژکتیو بودن آن است. نیز، حق -به‌رغم اخلاق که بیشتر امری درونی است- در پاسداری وصیانت از خیر و دفع و نفی شر، در هیئت مؤثر و بیرونی نهادهای اجتماعی، مانند عرف‌های اجتماعی حاکم بر نهاد خانواده، اصناف، نظام جزایی و قضایی، قوانین و رویّه‌های حقوقی و نظایر این‌ها تجلی می‌یابد.

دیگر شاخ فلسف عملی، «سیاست»، یک گام فراتر از «حق»، در پی «تحقق» امر نیک است. سیاست، تحقق امر نیک را در هیئت «مصلحت» و منافع عموم افراد جامعه در بستر زمان و مکان، و با درنظرداشتن تنگناها و محدودیت‌های زمانی و مکانی پی می‌گیرد. سیاست در این معنا، در رویای نیل به خیر اعلا و غایت قصوای بشری نیست، بلکه با اشراف بر محدودیت‌های موجود در زمان و مکان، تحقق اینجا و اکنونِ اید امر خیر و دفع شر را برای حفظ مصالح عامه مطمح نظر دارد. برخلاف روزگاران پیشین که سیاست عمدتاً با دین آمیخته بود و سویه‌ای آسمانی داشت، امروز در غرب، نگاه سیاست معطوف و محدود به اینجا و اکنون شده و در پی تحقق اینجهانی خیر عمومی، پیوند دیرین خود را از دین گسسته و با «اقتصاد»، پیوسته است. همین امر می‌تواند مدخلی باشد برای تأمل فلسفی در باب اقتصاد، که شاخ دیگری است از فلسف عملی.

سرانجام، فلسف عملی به تاریخ می‌پردازد، اما نه تاریخی که محدود به توصیف سلسل رویدادها باشد. در نظر فلسف تاریخ، جمیع اعمال انسانی به‌طورکلی، نه قابل‌تقلیل به نیات سوبژکتیو فردی (اخلاق) است و نه حاصل نوعی پروژ جمعی جماعات انسانی (حق و سیاست). در چشمِ فلسف تاریخ، عناصری تاریخی در کار شکل دادن به تاریخ بشری‌اند؛ آن‌هم با سازوکاری فربه‌تر از اخلاق، حق و سیاست. پرداختن به فلسف تاریخ، به تعبیر یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفانِ این وادی، هگل، همانا نظار روح است در صیرورت او؛ و پرسش از اوست دربار پیشرفتِ آگاهیِ آزادی.

باری، پس از این نگاه اجمالی به اقلیم فلسف عملی و با یادآوری دیدگاه هگل نسبت به روح، اکنون می‌توانیم پای در وادی مفهوم «آزادی» نهیم. چنان‌که خواهیم دید، مفهوم آزادی در فلسف عملی از کانت به این‌سو، بخصوص در سنت ایدئالیسم آلمانی، به ناگاه بسیار کانونی می‌گردد، چنان‌که به‌تنهایی در صدر هم مفاهیم دیگرِ فلسف عملی می‌نشیند. خواهیم دید که آزادی در این معنا فقط موضوع تأمل فلسفی نیست، بلکه فلسفیدن در معنای حقیقیِ خود، عین تحقق آزادی است.

مفهوم آزادی به‌مثاب جان‌مای فلسف عملی

بی‌هیچ شکی، مفهوم «آزادی» یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فلسفه است. فیخته، فیلسوف بزرگ ایدئالیست آلمان، معتقد است کسی که معنای درست و حقیقی «فلسفه» را درک کرده باشد، آنگاه خواهد دید که فلسفه در ذات خود چیزی نیست مگر «تحلیل مفهوم آزادی»[۳]. آزادی در نزد کانت نیز جایگاهی بسیار والا دارد. ازنظر کانت، آزادی از یک‌سو یگانه حق ذاتی انسان است که نه دادنی است و نه گرفتنی؛ بلکه از لحظ تولد، با اوست، و هم حقوق اساسی دیگر انسان در این معنا ریشه در آزادی او دارند. از سوی دیگر، آزادی برای کانت ایده‌ای عقلانی (به معنای کانتی کلمه) است؛ اما نه یک اید صرف مانند سایر ایده‌ها. آزادی نزد کانت یگانه ایده‌ای است که به‌تمامی حاضر و واقع است؛ یعنی، ابژکتیو، بالفعل و مؤثر در جهان حضور دارد، چنان‌که اگر نیک بنگریم، دست او را در هم آفاقِ عمل و نظر در کار خواهیم دید.

برای تأمل در مفهوم آزادی، به یونان بازمی‌گردیم. در پولیس یا همان مدین یونانی، آزاد به کسی گفته می‌شد که از یکسو شهروند پولیس باشد و از سوی دیگر -با توجه به معنای لغوی واژ آزادی در یونانی- این امکان را داشته باشد که به هرکجا می‌خواهد برود، چنان‌که کسی قادر نباشد او را از این کار منع کند[۴]. به‌این‌ترتیب همه‌کس در یونان آزاد به شمار نمی‌رفت، ای‌بسا کسانی که شهروند پولیس نبودند، یعنی حق دخالت در امور پولیس را نداشتند و نیز بسیاری دیگر که نمی‌توانستند در کسوت بردگی و غلامی، خدمت ارباب خویش و به‌تبع آن، پولیس را ترک گویند. می‌بینیم که میان مفهوم یونانیِ آزادی با مفهوم کانتیِ آن -یعنی آزادی به‌مثاب حق ذاتی هر انسان از بدو تولد- شکافی به‌ظاهر فراخ افتاده است. رخنه‌ای که به قول هگل نیازمند پیشرفتی عظیم در آگاهیِ آزادی بوده است تا پر شود.

با درنگی دوباره در مفهوم یونانیِ آزادی، نکته‌ای تازه نیز آشکار می‌شود و آن همانا پیوندی است میان «آزادی» و «قانون». درکِ یونانی از آزادی، به این معنا که شهروند پولیس می‌تواند به هرجا بخواهد برود، متضمن مفهوم قانون است که باز به‌نوب خود در مفهوم پولیس مضمر است. وجود یونان‌شهر متوقف بر وجود قانون است. اگر قانون نباشد، آنگاه هیچ نوعی از خودمختاری به معنای قائم‌به‌ذات بودگی سیاسی نیز در کار نخواهد بود. اگر خودمختاری نباشد پولیس نیز در کار نخواهد بود و به‌تبع آن، شهروند پولیس یعنی انسان آزاد نیز در میان نخواهد بود. یونانیان خود نیز بر این امر، یعنی ربط وثیق آزادی و قانون، به‌خوبی آگاه بودند. ردپای این آگاهی را می‌توان در تأملات فراوان ایشان در باب خاستگاه قانونِ پولیس بازشناخت. این تأملات خود را در قالب پرسشی که ایشان به انحاء گوناگون درمی‌انداختند، متجلی ساخته بود: «خاستگاه قانون، به‌مثاب فراهم کنند امکان آزادی، در کجاست؟».

برخی منشأ قانون را اراد خدایان می‌دانستند و گروهی دیگر، ازجمله سوفسطائیان، خود انسان. این دومین نحله، برخلاف نخستین، امکان بصیرت به کُنه حقیقت قانون، و تمایز قانون خوب از قانون بد را نفی می‌کرد. در این میان افلاطون با ایستادن در برابر سوفسطائیان، فلسفه را در راهی تازه افکند. افلاطون بر آن بود که فلسفه را توان آن هست که بصیرتی برای تمییز قانون خوب از قانون بد حاصل کند تا از این رهگذر، یعنی شناخت حقیقی قانون خوب در پولیس، دریچه‌ای گشوده شود به معنای حقیقی آزادی. فلسف افلاطون در این تلاش برای حصول درکی از آزادی، درنهایت، آزادی را یک «ایده» (به معنای افلاطونی کلمه) دانسته و جایگاهی «مثالی» برای آزادی قائل می‌شود.

نزد افلاطون اگرچه یک دولتِ آزاد نمی‌تواند بدون شهروندانِ آزاد متحقق گردد، بااین‌حال درک معنای آزادی، کما هو حقه، نه در نظر انداختن به محسوسات اینجهانی، مانند پولیس و قوانین آن، بلکه در حصول بصیرت به شأن مثالیِ آزادی است. همین اندیشه‌ها بود که نزد کسی مانند دیوژانسِ کلبی، به شکلی دیگر بازسازی شد و دیگربار در فلسف رواقی رواجی تمام یافت. رواقیان انسان را نه درفعالیت سیاسی او به‌مثاب شهروند پولیس، بلکه درست برعکس، آنگاه آزاد می‌دانستند که آزادیِ خود را هر چه کمتر منوط به جهان بیرون و قوانین پولیس و امور سیاسی گرداند. انسان رواقی باید چندان از جهان بیرون فاصله بگیرد که بتواند چه بر تخت شاهی و چه در زنجیر اسارت، در هر دو صورت در درون خویش آزاد باشد؛ زیرا آزادی از منظر رواقیان امری درونی است نه بیرونی.

بدین‌سان با گذر از فلسف افلاطون به فلسف رواقی، وجه درونی مفهوم آزادی بر وجه بیرونی آن غلب تمام یافت. همین امر به‌نوب خود باعث شد تا فلسف رواقی خاستگاه ظهور مباحثی بنیادین در باب آزادی گردد و مفاهیم تازه‌ای از دل آن زاده و اندیشیده شود. یکی از این مفاهیم «جبر» بود.

جبرباوری در معنای رواقی آن، تالی فاسد غلب سوی درونی مفهوم آزادی بر سوی بیرونی آن بود. انسان رواقی، ازآنجاکه آزادی را در درون می‌جوید، دست در کار تغییر جهان نیز نخواهد برد. جهان بیرون (و حتی جهان درون) از نگاه انسان رواقی، منص حضور و جولان لوگوس[۵] است؛ لوگوسی که بر تمامی شئون عالَم حکم‌فرماست و جز «ضرورت» و «جبر» چیزی دیگر نمی‌شناسد. وظیف انسان رواقی همانا درک همین دقیقه است. او باید بر سازوکار لوگوس معرفت حاصل کند و آنگاه بر این اساس، درون خود را با قوانین ضروری لوگوس هماهنگ و منطبق نماید. انسان رواقی بدین‌سان اراد خود را به اراد لوگوس پیوند زده، بدو واگذار می‌نماید و در این معنا از یک‌سو، تن به جبر عالم می‌دهد و از دیگر سو، از لذت آزادی درون بهره‌مند می‌گردد؛ آزادیِ گسسته از جهان بیرون، خواه این جهانِ بیرون تخت شاهی باشد و خواه زنجیر بردگی.<

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.