پاورپوینت کامل انسان شناسی درفلسفه کلاسیک وجدید ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل انسان شناسی درفلسفه کلاسیک وجدید ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انسان شناسی درفلسفه کلاسیک وجدید ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل انسان شناسی درفلسفه کلاسیک وجدید ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
فلسفه، خواه درمعنای مطلقِ خود(دردوره کلاسیک وجدید) وخواه درمعنای مضاف خود(در دوره معاصر)، درگیر پرسش از انسان بوده و هست.اما نگاه و نگارش فیلسوفان در باب انسان وانسانیت به گونه دیگری است. تصویر انسان درفلسفه به طور عمده براساس تصور از ماهیت فلسفه و موضوعِ محوری مورد نظر در فلسفه ورزی ترسیم می شود. این نوشتار عهده دار طرح تصویر کلی فلسفه کلاسیک و جدید در مورد انسان است. بدین منظورنخست سه فیلسوف از دوره کلاسیک، یعنی افلاطون و ارسطو و فلوطین، و دو فیلسوف از فلسفه جدید، یعنی اسپینوزا وهگل، انتخاب شده است
فلسفه، خواه درمعنای مطلقِ خود(دردوره کلاسیک وجدید) وخواه درمعنای مضاف خود(در دوره معاصر)، درگیر پرسش از انسان بوده و هست.اما نگاه و نگارش فیلسوفان در باب انسان وانسانیت به گونه دیگری است. تصویر انسان درفلسفه به طور عمده براساس تصور از ماهیت فلسفه و موضوعِ محوری مورد نظر در فلسفه ورزی ترسیم می شود. این نوشتار عهده دار طرح تصویر کلی فلسفه کلاسیک و جدید در مورد انسان است. بدین منظورنخست سه فیلسوف از دوره کلاسیک، یعنی افلاطون و ارسطو و فلوطین، و دو فیلسوف از فلسفه جدید، یعنی اسپینوزا وهگل، انتخاب شده است؛ سپس با بیان تصور کلی دوره کلاسیک و جدید از فلسفه و نیز طرح و بحث در موضوع محوری تفکر فلسفی هریک از فیلسوفان مورد نظر، ودرهمین چارچوب، به چشم انداز کلی هر فیلسوف در باب انسان پرداخته ایم.
مقدمه
یکی از مسایل اساسی تاریخ فلسفه عبارت از پرسش از انسان و ماهیت او است. این پرسش تا به امروز ذهن و زبان فیلسوفان را به خود مشغول داشته است. دراین نوشتار برآن ایم تا چشم اندازهای کلی در انسان شناسی را در دو دوره مهم ازتاریخ فلسفه به نظاره نشینیم؛ یعنی دوره کلاسیک وجدید. این نگاه مختصر، در دوره فلسفه کلاسیک، مربوط خواهد بود به افلاطون، ارسطو و فلوطین و دردوره فلسفه جدید به اسپینوزا و هگل. ازآنجا که حوزه چنین پژوهشی، به فلسفه مربوط است و نیزتفکردرباب انسان، کاملا تحت تأثیر تلقی فیلسوفان از فلسفه و متافیزیک و ازمحوراصلی فلسفه خودشان است، بنابراین نخست به توصیف معنای فلسفه/متافیزیک درهر دوره پرداخته می شود و آنگاه در نزد هر فیلسوف مورد نظر، پس از طرح محور کلی اندیشه فلسفسی اش، نظریه های کلی هریک ازآنان، درمورد انسان، بیان می گردد.
الف- دوره کلاسیک:
الف-۱- چیستی متافیزیک در دوره کلاسیک
برای کشف معنا و تعریف و مفاد فلسفه یا متافیزیک دردوره کلاسیک، به توصیف و تلقی ارسطو ازمتافیزیک اشاره می شود. ارسطو تا حد زیادی ماهیت متافیزیک دوره کلاسیک، حداقل از دوره پس ازظهور افلاطون را، درتاریخ فلسفه روشن ساخته است. به علاوه چنان که خواهدآمد، درنزد ارسطو است که این امر آشکار می شود که فلسفه و ماهیت انسان، ازپیوستگی بنیادی برخوردار اند. یعنی آنگاه که وی حیرت انسانی را منشأ پیدایی و ظهور فلسفه می داند یا وقتی که ازغایت فلسفه که همان دانایی است، سخن می گوید، فلسفه در ارتباط کامل با انسان و هویت او قرار می گیرد. اما توضیح متافیزیک در نزد ارسطو از این قرار است:
اصطلاح متافیزیک
همان گونه که اصطلاح «ارگانون»(
organon
) که در مورد نوشتههای منطقی ارسطو به کار میرود، از آن خود ارسطو نبوده و به دانشمندان بیزانسی سده ششم میلادی باز میگردد.۱ اصطلاح «متافیزیک» یا «مابعدالطبیعه»(
metaphysics
) نیز که به نوشتههای فلسفی خاص ارسطو اطلاق شده است، مربوط به نامگذاری شارحان پس از او است، از قبیل آندرونیکوس رُدزیایی در قرن یکم پیش از میلاد.۲
«آندرونیکوس همان کسی است که می گویند این اثر را از زیر خاک کشف نموده و به جهانیان معرفی کرده است».۳
اصطلاحات مورد استفاده ارسطو
خود ارسطو اصطلاحات ویژه خویش را برای نامگذاری مباحث متافیزیکی به کار برده است. نگاهی به این اصطلاحات و توصیف آنها ما را با تعریف مابعدالطبیعه از نظر این فیلسوف آشنا خواهد ساخت.
اصطلاحات خاص ارسطویی از این قبیلاند: حکمت، فلسفه اولی و الهیات. حکمت(
wisdom
) دانشی است که با نخستین علل و مبادی اشیاء سروکار دارد و به دنبال کشف و درک آنها است.۴ علمی است که موضوع آن علل و مبادی معین و وظیفه آن بررسی مبادی و علل نخستین است.۵ با تأمل درموضوعِ مبدائیت واقسام آن، معنای حکمت ازنظر ارسطو روشن می شود: مبدأ یا کلی است یا جزیی. مبادی کلی شامل تمام جزئیات و انواع میشوند ونسبت به همه آنها مبدائیت دارند ولی مبادی جزیی، بخشی از جزئیات را در برمیگیرند. حکمت، علم به امور کلی بوده و به کلی ترین امور میپردازد.۶
مبدائیت یا علمی و معرفتی(معرفتشناسانه) است یا عینی ووجودی(وجودشناسانه). در مبدأشناسی علمی به دنبال مبنا و ریشه تصورات(مانند اجناس و فصول)، تصدیقات(مانند اصول متعارفه و موضوعه) واستدلال ها هستیم.۷ در مبدأشناسی عینی در پی مبنا و ریشه اشیای واقعی و عینی هستیم که همان پیجویی از علل چهارگانه است: علل مادی، صوری، فاعلی و غایی.۸
در نظر ارسطو حکیم یک مفهوم مشکّک است نه متواطی. هر کسی میتواند براساس مقدار آگاهی از علل بنیادی و کلی، از طبیعت حکمت بهره خاصی داشته باشد که با فرد دیگر متفاوت باشد.۹
منشأ متافیزیک
از نظر ارسطو خاستگاه و منشأ فلسفه در وجود آدمی، “حیرت” است.۱۰ این حیرت است که زمینه فلسفهورزی و کار فلسفی و متافیزیکی را در مورد واقعیات فراهم میآورد. برای روشن شدن معنای حیرت میتوان اقسام آن را چنین بر شمرد:
۱- احساس تعجب و شگفتی متعارف و معمولی در برابر امور و جریانهای نامتعارف و نادر. آن احساس شگفتی که به هنگام برخورد با حوادث نادر و غیرمعمولی(مانند پرش زیاد، خوردن خوراکی بیش از حد، حبس زیاد نفس در زیر آب و…) رخ میدهد.
۲- احساس در بنبست قرارگرفتن، تردید، این یا آن کردن و سرگردانی در مورد واقعیات. برخی این قسم حیرت را حیرت ایستا و منفی نام نهاده و چنین توصیف میکنند:«حیرت ایستا و منفی که از حرکت به جلو مانع میگردد».۱۱ «مقصود از حیرت منفی عبارت است از احساس وصول به بنبست و تمام شدن پیشبرد روابط خود با جهان هستی».۱۲
۳- احساسی که در برابر شکوه، عظمت، زیبایی، نظم و… به انسان دست میدهد. این احساس همراه با سکوت، تمرکز، تأمل، خیره شدن و… به واقعیت میباشد. برخی در توصیف این قسم حیرت که آن را مثبت میخوانند چنین میآورند:«آن حالت که از قرار گرفتن در برابر شکوه و جلال و فروغی که در عالم وجود مشاهده میشود، ناشی میگردد».۱۳
۴- وضعیت انسانی ناشی ازعدم توانایی در تبیین واقعیات را حیرت مینامند. حیرت، تعجب حاصل از عدم فهم و عدم اشراف بر علت یا علل واقعیات است. انسان در برخورد با عالم و هستی با چنین سؤالهایی مواجه است که چرا اشیا چناناند که هستند و به گونه دیگر نیستند؟ چرا کل جهان هست؟ چرا فصول دچار تغییر و تحول میشوند؟۱۴
از نظر ارسطو این قسم چهارم و معنای اخیر از حیرت است که خاستگاه فلسفه و فلسفهورزی میباشد. این حیرت را میتوان حیرت فلسفی نام نهاد. حیرتی که مقدمه یک تلاش معرفتی – انتزاعی در مورد واقعیات است و انسان را وامیدارد تا به فهم و تبیین عالم بپردازد. البته در مورد اینکه آیا تمام انسانها چنین حیرتی را تجربه میکنند یا نه و اینکه حیرت آنها کلی است(نسبت به کل اشیا) یا جزیی(نسبت به برخی از اشیا) جای پرسش و تأمل است.
هدف متافیزیک
به نظر ارسطو هدف از متافیزیک به دست آوردن دانایی است. انسان موجودی است که از جهت سرشت خود به دانایی و دانستن علاقه دارد. متافیزیک، دانایی علل کلی و نهایی و نخستین است. بخشی از عطش انسان به دانایی، به دانایی متافیزیکی مربوط میشود. این دانایی خودبسنده و مطلق است و برای عمل و کاربست نیست و فی نفسه مطلوب است. در این مورد ارسطو معتقد است که «همه آدمیان بالطبع خواهان دانستن اند و نشانه این امر دلبستگی ما به حواس ما است زیرا ما حواس خود را گذشته از سودمندیشان برای خودشان دوست داریم».۱۵
دراینجا به دیدگاه های سه فیلسوف مهم دوره فلسفه کلاسیک اشاره می کنیم:
الف-۲-افلاطون(
Plato 5
ق.م)
موضوع بنیادی واساسی درفلسفه افلاطون
موضوع ومفهوم بنیادی درمتافیزیک افلاطون همان«مثال یا مثل»(
Idea/Ideas
) است. مثال را میتوان چنین در نظر گرفت که مثال عبارت از مرجع و منبع مشترک و واحدی است معطوف به مجموعهای از اشیای محسوس که از حیث هستی شناسانه و معرفتشناسانه متفاوت، متمایز و مستقل از آن مجموعه است. مجموعه این مثالها، مراجع و منابع، عالم خاصی را به نام مثل تشکیل میدهند. برای نمونه وقتی که میگوییم: الف انسان است، ب انسان است، ج انسان است و…، مجموعهای از الف و ب و ج و… تشکیل شده است که ذیل عنوان انسان قرار میگیرند و با آن عنوان نامیده میشوند. این عنوان در حکم مثال آن مجموعه بوده و در عین حال که حاضر، همراه و با این مجموعه است ولی میان آن دو، تمایز و تفاوت هستی شناسانه و معرفت شناسانه برقرار است .پس این عنوان اساساً از استقلال برخوردار است. اینهمانی(همان بودن) یا همانستی یا هویت یک چیز(
Identity
) مربوط به مثال آن است. الف بودن الف، ب بودن ب، ج بودن ج و… مربوط به انسانیت آنها است که آن هم به صورت مثالی واقعیت دارد.
انسان شناسی افلاطونی
در انسانشناسی افلاطون، بنابه نظریه مُثل، اصل انسانیت در بطن و متن طبیعت وجود تمام عیار و تجسم تام ندارد؛ بدین معنا که در عین حال که حضور دارد ولی مفارق هم هست. منشأ انسانیت مثل است، نه افراد دم دستی. در این حالت نوعی فاصله و غیبت میان افراد انسانی و انسانیت ملاحظه می شود. افراد انسانی از انسانیت بهرهمند هستند و گویی تنها سایه انسانیت بر سر آنها است. انسان افلاطونی واقعیتی مرکب است از تن و روان. روان انسانی پیش از بدن موجود است و در مثل از نوعی حیات برخوردار است. نفس انسانی به عنوان واقعیتی متمایز از بدن و مجرد و به عنوان مهمترین عنصر وجود آدمی از سه بخش تشکیل میشود که عبارت اند از عقل، اراده و امیال یا شهوات. پیوند روان و تن نزد افلاطون مانند رابطه مرغ و قفس یا ناخدا و کشتی یا راننده و گاری(یا ماشین) است. نظریه فطرت(
innatism
) این فیلسوف نیزاز این قرار است که انسان ازیک سلسله دانایی های ومعلومات(تصوری وتصدیقی) فطری و غیراکتسابی که منطوی در نفس او هستند، برخوردار است. نفس پس از مرگ- حداقل جزء عقلانی آن- باقی است.۱۶
الف-۳-ارسطو(
Aristotle 322-384
ق.م)
موضوع بنیادی واساسی
ارسطو موضوع محوری متافیزیک خود را با مفهوم موجود یا وجود آغاز میکند و در تحلیل آن اصلیترین و بنیادیترین معنای آن را در مفهوم جوهر مییابد و با تأمل در مفهوم جوهر معنای آن را در فرد جزیی و مشخص(= این فرد و چیز خاص، آنچه بتوان آن را با انگشت نشان داد) و آنچه که فرد و چیز را همان فرد و چیز میکند و به چیز دیگر تعلق ندارد، مییابد و در ادامه، این معنا را در مفهوم “صورت”(اِیدوس
eidos
،
form
) متمرکز میسازد و نهاییترین و اساسیترین و محوریترین مفهوم قابل بررسی را صورت میانگارد. از نظر وی «صورت، واقعیت و ذات هر شئ و جوهر نخستین آن است».۱۷ اینکه میگوییم یک چیز، معین و یک فرد هست و همان شئ است و همان است که هست، در سایه صورت آن فرد خاص است.۱۸
در عین حال که در نزد ارسطو نوعی دو گانگی در معنای جوهر(یعنی دومعنای نوعی و جنسی و معنای جزیی و شخصی) ودوگانگی درتحلیل هویت فرد و چیز خاص(یعنی دوگانگی ترکیب از ماده و صورت) وجود دارد ولی در نهایت تمرکز و گرایش ارسطو اولاً به طرف آغازیدن بحث جوهراز فرد جزیی و ثانیاً اصالت دادن به صورت در هویت فرد خاص است. در مجموع می توان گفت که بحث فلسفی از فرد جزئی آغاز می شود اما پس از آن در ذیل مفهوم صورت و جوهرادامه می یابد واز این چشم انداز مورد تأمل قرار می گیرد. به همین معنا است که در فلسفه ارسطو می توان از اصالت صورت سخن گفت.۱۹ مفهوم صورت نقطه تلاقی و جمع مفاهیم موجود، جوهر، ماهیت و ذات، طبیعت، تشخص، تفرد و تعین شئ و وحدت است.۲۰ از نظر ارسطو فلاسفه پیش از وی هیچ کدام متوجه نظریه صورت نشدهاند و تنها افلاطون است که با طرح نظریه مثال به این نظریه نزدیک شده است و در واقع به دنبال تعیین و توضیح چنین نظریهای بودهاست. بنابراین می توان پذیرفت که ارسطو نظریه صورت خود رابه نوعی بدیل نظریه مثل افلاطون می دانست. پس باید نتیجه گرفت که همان طور که نظریه ایدهها برای افلاطون محوریت داشت، نظریه صورت نیز برای ارسطو محوریت دارد:«هیچ فیلسوفی درباره ماهیت و صورت یعنی جوهر سخن روشنی نگفته است. اما کسانی که[افلاطون] به وجود ایدهها قایلند اشارهای به این موضوع دارند زیرا اینان ایدهها را برای اشیای محسوس- و واحد را برای ایدهها- نه ماده میدانند و نه منبع حرکت(بلکه آنها را بیشتر علت بیحرکتی و باقی ماندن در حال سکون تلقی میکنند) ولی معتقد اند که ایدهها ماهیت همه اشیا دیگر اند و واحد ماهیت ایدهها است».۲۱ به طور کلی در توصیف صورت میتوان این چنین بیان داشت: صورت مرجع و بنیاد ماهیت، این همانی و هستی هر شئ است. در مورد اشیای جسمانی و محسوس از حیث هستی شناسانه و معرفتشناسی متفاوت از آنها است ولی متمایز و مستقل از آنها نیست. برای مثال “الف” بودن “الف” همان صورت داشتن “الف” است(مثلاً صورت انسانیت برای “الف” یا “این چیز”) و این صورت در “الف” و “این چیز”، حاضر در خود “این چیز” است نه صرفا همراه این. ولی دوگانگی ملحوظ، به تفاوت است نه تمایز واستقلال.۲۲ خاستگاه ماهیت، هستی، جوهریت، این همانی، وحدت و اشتراک با دیگر افراد خاص همانا همین صورت است. صورت هویتی بنیادیتر از هویت حسی و هویت ریاضی در اشیا دارد. درمورد اثبات یا وجه پذیرش صورت، باید بحث را براساس این پرسش بنیادی آغاز کرد که: چه چیزی یک واقعیت را همان واقعیت می کند یا چه چیزی “الف” را “الف” می کند؛ مثلا انسان را انسان، درخت را درخت و… می کند؟ مبنا وساختاربنیادی، در همان “چیز بودن” یک چیز چیست؟ قطعا باید مبنایی وجود داشته باشد. این مبنا همان “صورت” یک چیز است.۲۳
انسان شناسی ارسطویی
در انسانشناسی ارسطو، بنابه نظریه صورت، اصل انسانیت در بطن و متن طبیعت، وجود تمام عیار و تجسم تام دارد؛ بدین معنا که در عین حال که حضور دارد ولی مفارق هم نیست. منشأ انسانیت صورت است که منطوی در افراد دم دستی یا در “این” افراد است. در این حالت بینونت، فاصله و غیبتی میان افراد انسانی و انسانیت ملاحظه نمی شود. چنین نیست که افراد انسانی از انسانیت بهرهمند باشند و گویی تنها سایه انسانیت بر سر آنهاباشد(نظریه افلاطونی) بلکه خودانسانیت در انسان ها لانه گزیده وموجود است. انسان ارسطویی واقعیتی مرکب است از تن(ماده) و روان(صورت). روان انسانی پیش از بدن موجود نیست. پیوند روان و تن نزد وی مانند رابطه مرغ و قفس یا ناخدا و کشتی یا راننده و گاری(یا ماشین) نیست. این ارتباط و تمایزظریف تر و دقیق تر است و بهتر است برای بیان نسبت میان آنها از مثال نسبت جرم یک چیز به شکل آن یا ابعاد آن نسبت به همدیگر، ازقبیل طول آن نسبت به عرضش، سودبرد. انسان شناسی ارسطو اساسا برمحور قوا است:«نفس اصل قوایی است که بیان کردیم، وبا همان قوا، یعنی با قوای محرکه، حساسه، ناطقه و با حرکت تعریف می گردد».۲۴ از نظر وی انسان به عنوان جوهر واحد بدنی – نفسانی، مشتمل بر مجموعه قوا(غیرادراکی مانند تغذیه ورشد و ادراکی مانند حس وخیال وعقل)، فرایندها(افعال بدنی و نفسانی مانند هضم، جذب، احساس، تخیل، تعقل، تقسیم، ترکیب) وفرآورده ها(حرکت، رشد، صور حسی، خیالی وعقلی) است.۲۵ نظریه فطرت(مربوط به علم وشناخت) ارسطویی در مورد انسان اساسا مربوط است به ظرفیت ها و قابلیت های ذاتی انسانی در قالب قوا(حسی، خیالی وعقلی و…) وفرایند های نفسانی(اعمال و افعال نفسانی مانند تجزیه، ترکیب، حکم، استدلال و…) که شرایط و زمینه های تحقق و حصول ادراک وآگاهی(صورادراکی) را فراهم می آورند. از ویژگی های مهم این امور می توان از تمایز و تعین ماهوی، غیراکتسابی بودن(ازطریق حواس)، بالقوگی و منشأیت درونی آنها نام برد. انسان مرکب از عقل فعال و منفعل است. عقل منفعل همچون زمینه ای است که با حضور ادراکات حسی و خیالی در آن، عقل فعال را وا می دارد تا معقولات را در این بسترادراکی اولیه آشکارسازد و معقولات را قابل درک کند. حصول معقولات نتیجه وقوع دو جریان موازی در دستگاه ادراکی انسان است: ۱- حضور صورت ۲- فعالیتٍ جهت داردستگاه ادراکی در قالب قوا وفرایندها.۲۶ ارسطو عقل فعال انسانی را بالذات بالفعل، مفارق(از بدن)، غیرمنفعل، عاری از اختلاط با بدن و فناناپذیرمی داند و از این رو باید پس از مرگ آن را باقی و پایدار دانست.۲۷
الف-۴-فلوطین(
Plotinus 270-204
م)
موضوع بنیادی و اساسی
موضوع محوری فلوطین واحد یا واحد- احد(
the One/Uniqe
) است. واحد، اول و آخر همه چیزاست. به نظر فلوطین «واحد همه چیز است و در عین حال هیچ یک از چیزها نیست. زیرا اصل ومبدأ همه چیز، نمی تواند خود آن چیزها باشد بلکه او همه چیز بدین معنی است که همه چیزها از اوهستند و در تلاش رسیدن به او.»۲۸ ازنظرفلوطین این واحد است که اصیل است و تمام موجودات عالم و ماسوای او اعتباری اند. چرا که ماسوای او در هستی داری و داشتن وصف هستی و چیستی و نیز راه یابی به تعالی و خیر، وابسته به اوهستند.
انسان شناسی فلوطینی
انسان از دو واقعیت بدن و روح تشکیل شده است. روح واقعیتی آن جهانی دارد و بدن این جهانی است. روح ما از نوع روح جهان است و چون آن را در کمال پاکی و بدون زواید و آلایش ها بنگریم در آن همان ماهیت پرارجی را می یابیم که ویژه روح جهان است و به مراتب پرارج تر از همه موجودات جسمانی است. موجودجسمانی همه اش خاک است وبس. آنچه در همه چیز گرانبها است جز روح نیست پس بدانیم که ما نیز گرانبها هستیم. نفس انسانی دارای دو جنبه عالی و عقلانی و دانی است. روح از جنبه عالی وعقلانی، روی در واحد و عوالم برتر دارد و از جنبه دانی با بدن مرتبط است. از به هم برآمدن روح و ماده چیزی یگانه پدید آمده است. نقش مثبت بدن این است که بدن برای روح امکان فرودآمدن و هبوط، شدن و گردیدن و تحول و نیز به روشنایی ذاتی روح امکان تابیدن و پرتوافشانی می دهد. اما نقش منفی آن این است که همواره مزاحم روح است و می خواهد به درون آن راه پیدا کند. روشنایی که از روح می تابد به واسطه بدن تیره و بی نیرو می گردد؛ آزادی روح را محدود می سازد. ماده اساسا سبب بدی روح می گردد. روح، پیش از ورود در بدن موجود بوده است و پس از ترک آن نیز باقی است، یا به اتحاد با واحد یا در چرخه تناسخ. روح از دو سطح غیرآگاهانه وآگاهانه برخورداراست. ناآگاهی، ناشی از عدم فراگیری رویداد واردشده به روح در تمام سطح روان است. هر روح فردی دارای همه صور معقولی است که در کیهان وجود دارد. پس اگر کیهان نه تنها صورت معقول آدمی بلکه صورت معقول همه موجودات زنده را دارد، روح هم باید دارای همه آنها باشد. روان خزانه صوری است که عالم عقل برآن نهاده است. واحد و معیارهای نیکی، نهاده های عالم بالا بر روح هستند. انسان برای رسیدن به حکمی جزیی در مورد نیک بودن یک شخص یاچیز، هرچند از ادراک حسی آغاز می کند اما حکم کلی را از درون خود درمی آورد. اما اینکه چرا انسان ها از این گنجینه اطلاعات آگاه نیستند، به سبب آن است که ما نمی توانیم از همه آنچه در روان مان رخ می دهد آگاه گردیم؛ ما دارای بخش ناخودآگاه نیز هستیم. باید منتظر بود یا وضعی را فراهم آورد که این رویدادهای درونی چنان درروح فراگیرگردند تا به سطح آگاهی برسند. روح در سایه هبوط که ناشی ازهوس شدن، غیریت، استقلال و میل به «تعلق به خودداشتن»بود، هم خود و هم واحد را فراموش کرده است. درمان این فراق و دوری و فراموشی تنها با تعالی ممکن است. تعالی یعنی گریز از ماده و بدن و به خودآمدن و وحدت و اتصال با واحد. تقدیر روح آزادی است و این روح است که در پوشش تن به سرنوشتش تحقق می بخشد و چگونگی این سرنوشت به نحو قاطع بسته به یادآوری هسته روح و بیدارشدن آن دارد. گام های انسان برای تعالی از این قرار است: ۱- تصفیه و پالایش روان از طریق گسستن ازحواس و بدن. ۲- اشتغال به فلسفه ومتافیزیک. ۳- اتحاد عرفانی با عقل که دراین مرحله هنوز خودآگاهی محفوظ است. ۴- وحدت عرفانی با واحد در تجربه ای عرفانی که ویژگی آن فقدان هرگونه دوگانگی است و این، مرحله نهایی سلوک انسانی و اوج تعالی او است.۲۹
ب- دوره جدید:
ب-۱-چیستی متافیزیک در دوره جدید
معنا وماهیتِ فلسفه/متافیزیک درفلسفه جدید، درعین مشابهت هایی با معنای کلاسیک آن، ازمؤلفه ها و تأکیدات ویژه خود برخوردار بود. در اینجا ماهیت و مضمون فلسفه/متافیزیک را دردوره جدید نخست در نزد دکارت، بنیانگذار فلسفه جدید، مورد توجه قرار می دهیم و آنگاه به دیدگاه های اسپینوزا و هگل می پردازیم.
دکارت(۱۵۹۶-۱۶۵۰م): فلسفه و حکمت از نظر دکارت عبارت است از «تحقیق در علل اولیه و اصول حقیقیای که دلایل تمام آنچه را ما مستعد شناخت آن هستیم میتوان از آنها استنتاج کرد و کسانی که اختصاصا به همین امر پرداختهاند، فیلسوف نامیده شدهاند». فلسفه شناخت حقیقت از طریق علل اولیه است عللی که بر تمام قلمرو معرفت بشری احاطه دارد. مابعدالطبیعه شاخهای از فلسفه است که عبارت از”اصول شناسایی است. اصولی که بنیاد تمام اشیا و علوم است. این اصول دارای سه ویژگی است: نخست آنکه صریح و بدیهی هستند؛ دوم، تکیه گاه تمام اشیا و علوم میباشند؛ سوم، تمام امور از آنها قابل استنتاج میباشند.۳۰ در این حوزه از موضوعاتی مانند ادراک، خدا، نفس و جسم و جهان سخن به میان میآید. از نظر دکارت فلسفه دارای سه بخش است و بخش اصلی و بنیادی آن متافیزیک میباشد. این سه بخش مانند درختی است که ریشه آن مابعدالطبیعه است:«اولین بخش آن مابعدالطبیعه است و متضمن اصول شناسایی است و نیز شرح صفات اصلی خداوند، غیرمادی بودن نفس انسان و بیان کامل مفاهیم ساده و صریحی که در ذهن ما است، از زمره آن است. بخش دوم طبیعیات است که در آن پس از شناختن اصول حقیقی اشیای مادی، معمولاً از چگونگی ترکیب عالم و بعد به ویژه از طبیعت کره زمین و همه اجسامی که در درون و یا در برون آن یافت میشود، مثل هوا، آب، آتش، مغناطیس و دیگر معدنیات، بحث میشود. بعد از آن باید درباره طبیعت گیاهان و حیوانات، و قبل از هر چیز درباره طبیعت انسان تحقیق کرد تا بتوان به کشف علوم دیگری که برای انسان مفید باشد، رسید.
پس کلیت فلسفه مانند یک درخت است که ریشههای آن، مابعدالطبیعه، تنه آن طبیعیات و شاخههای آن که از این تنه روییده، تمام علوم دیگر است. این شاخههای فرعی خود به سه بخش اصلی تقسیم میشوند که عبارت اند از: پزشکی، مکانیک و اخلاق، مقصودم عالی ترین و کامل ترین علم اخلاق است که چون مستلزم آشنایی کامل با علوم دیگر است، آخرین درجه حکمت است».۳۱ هدف از فلسفه و حکمت به طور کلی و پرداختن به متافیزیک به طور معین، عبارت است از:«معرفت کاملی از تمام آنچه را که انسان، چه از نظر هدایت زندگی و چه از لحاظ حفظ سلامتش یا ابداع تمام فنون میتواند بشناسد».۳۲ این فایده و هدف را تنها باید در شاخههای درخت فلسفه و پایان راه فلسفی جست:«اما همان طور که نمیتوان از ریشهها و یا از تنه درخت میوه چید بلکه فقط از انتهای شاخههای آن میتوان میوه چید فایده اصلی فلسفه نیز در آن بخشهایی است که در پایان میتوان آموخت».۳۳
روش فلسفه برای وصول به حوزه متافیزیک چیست؟ با چه روشی میتوان به دعاوی و گزارههای متافیزیکی در مورد شناخت و ادراک، خدا، نفس و جهان رسید؟ روش دکارتی در وصول به معرفت متافیزیکی دارای “اصول” و “مراحلی” است. اصول کلی عبارت اند از: ۱- به دنبال بداهت بودن و وضوح و تمایز؛ ۲- پرهیز از شتابزدگی در طی کردن مراحل رسیدن به بداهت و معرفت یقینی؛ ۳- پرهیز از سبق ذهن و پیشداوری.
مراحل کلی عبارت اند از: ۱- شک؛ ۲- تحلیل به اجزاء؛ ۳- ترتیب و برقراری تقدم و تأخر میان اجزا؛ ۴- ترکیب میان اجزا؛ ۵- بازدید و ملاحظه بندها و مراحل تحقیق از بند یک تا چهار.۳۴
اسپینوزا(۱۶۳۲-۱۶۷۷م): مابعدالطبیعه در نگاه اسپینوزا از جهت صوری، نظامی است مرکب از موضوعی محوری و اساسی، مفاهیمی پایه و بنیادی به علاوه تعریف ها، اصول و قضایا که میتوانند واقعیت، خدا، انسا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 