پاورپوینت کامل از بُزِ اصفهان تا بُزِ قاهره ۶۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل از بُزِ اصفهان تا بُزِ قاهره ۶۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل از بُزِ اصفهان تا بُزِ قاهره ۶۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل از بُزِ اصفهان تا بُزِ قاهره ۶۰ اسلاید در PowerPoint :
محلّه پاقَلعه یکی از محلّههای بسیار کهنسال شهر تاریخی اصفهان است که اگر بنا باشد درباره پیشینه آن سخن گفته شود، گفتنیهای بسیار در میان خواهد آمد و از مجال این مقال بیرون خواهد افتاد. از میان آن همه گفتنی، سخن ما به یکی از رُخدادهای شگفت پاقَلعه در قرن پیش بازمیگردد که از حیث نحوه تعامل با خرافات شایان تأمّل مینماید ـ و توگوئی به کار امروز ما نیز میآید؛ «بشنوید ای دوستان این داستان/ خود حقیقت نقد حال ماست آن»
برگی از تاریخِ تعامُل با خُرافات
محلّه پاقَلعه یکی از محلّههای بسیار کهنسال شهر تاریخی اصفهان است که اگر بنا باشد درباره پیشینه آن سخن گفته شود، گفتنیهای بسیار در میان خواهد آمد و از مجال این مقال بیرون خواهد افتاد. از میان آن همه گفتنی، سخن ما به یکی از رُخدادهای شگفت پاقَلعه در قرن پیش بازمیگردد که از حیث نحوه تعامل با خرافات شایان تأمّل مینماید ـ و توگوئی به کار امروز ما نیز میآید؛ «بشنوید ای دوستان این داستان/ خود حقیقت نقد حال ماست آن»۱
***
یکی از معاصران که خود زاده و بالیده «پاقلعه» است و به مناسبتی درباره محله زادگاه خود شرحی خواندنی به قلم آورده، مینویسد:
«سالیانی دراز پیش از این، هنگام عبور گلّهای از میان محلّه پاقلعه، ناگهان بُزی از میان گلّه میجهد و وارد سقّاخانه محلّه میشود. کاسبهای زیر بازارچه و مردم که معتقد بودند بُز به سقّاخانه متوسّل شده است، [بُز را نگاه میدارند و] شاخهای بُز را نقره میگیرند و به او شِکَرپنیر و قند و جوی بوداده و مغز بادام میخورانند.
خلاصه، کار جناب بُز بسیار بالا میگیرد و هر روز جماعات زیادی از اصفهان و دیگر شهرها و دهات دور و نزدیک، برای زیارت بُز و بذلِ نذورات و تُحَف، زیر بازارچه محلّه پاقلعه میآیند و به این ترتیب کار متصدّی سقّاخانه سکّه میشود.
محمدعلی مُکرَم، شاعر طنزپرداز اهل حبیبآباد اصفهان که از دشمنان قسم خورده خرافات و موهومات بود، در این باره شعری بر وزن اشعار سینهزنی گفته است که نخستین بند آن چنین است:
ای آقایی بُز شاخی تو رو نقره گرفتیم
در حقّی تو ما معتقد و محکم و سفتیم
…. …..
هستیم امیدوار
بر پشگلی سرکار۲»۳
باری، گزارشی دیگر از ماجرای این بُز هنگامه آفرین را، در تاریخ اصفهان استاد علامه جلالالدین همائی ـ که خانه پدریاش در همین محلّه پاقلعه قرار داشت۴ ـ میتوان دید:
«… در سقاخانه محله پاقلعه که در بازارچه سر خیابان مَلِک هنوز باقی است، بُزی پیر سیاهرنگ بزرگ هیکل بود، میگفتند از گلّه گریخته و به اینجا پناه آورده و کرامات و خرق عادات از وی بروز کرده است. مردم عوام به این بُز توسّل جسته نذورات برای او میبردند و شاخهای او را نقره گرفته بودند. شبهای جمعه او را با شاخ نقره و جُل و پلاس زردوز آذین میبستند و اهالی محلات دور و نزدیک به زیارت وی شتافته نقل و نبات بدو میدادند، و به نذر و نیازها که مصرف کارگردانهای سقاخانه میشد، از بُز و سقّاخانه حاجات میخواستند.
راقم سُطور اواخر عمر بز کذائی را درک کردم که ریش و هیکلی برازنده داشت و یله و رها هرکجا میگردید و به هر خانهای که سرزده داخل میشد، اهل آن منزل شادمانی میکردند که طالعشان بیدار شده و میمنت و برکت به خانه و خانوادهشان رو کرده است!
عاقبت آن بزک بمرد و کارکنان سقاخانه او را با عزّت به خاک سپردند و سقاخانه را به ماتم او سیاه گرفتند! امّا بعد از آن هرقدر تلاش کردند که بُز دیگر را جانشین آن سازند کارشان نگرفت.»۵!
شایان توجه است که واقعه بُز پاقلعه و همچنین دو داستان آردچی۶ درب امام و معجزات هارون ولایت که آن دو نیز از مظاهر خرافهگرائی و خرافهپروری و معروف حضور آشنایان تاریخ اصفهاناند،۷ در یک محدوده زمانی۸ (و حتی در نقاط جغرافیایی بالنّسبه نزدیک یک شهر) رخ دادهاند و علیالظاهر از یک بستر فرهنگی و اجتماعی برمیخیزند و حکایت میکنند.
میرزا محمدعلی حبیبآبادی متخلّص به مُکرَم که با فکاهیات و هجویاتِ گزنده خود به جنگ این خرافهسازان و خرافهبازان میرفت (و مجتهد ذوفنون و پارسای آن روزگار، مرحوم آخوند ملا عبدالکریم گزی،۹ ظهور او را در آن اوضاع از مصادیق قاعده لطف۱۰ میشمرد)، در شعر انتقادی تند و معروفی که درباره ماجرای «هارون ولایت» (در تداول اصفهانیها: هارون ولات) سروده است ـ یعنی همان: «ای هارون ولات معجزه را گُرُّ گُرش کون/ خِشتی لَحَدی میرزا نصیرا آجُرش کون» ـ ، به همین واقعه کذائی بُز پاقلعه نیز اشارت کرده میگوید:
اون بُز که به پاقلعه بسی معجزهها کرد
جونی سری آقا، بُزی چی را شُتُرش کون!۱۱
باری، این قصّه بُز پاقلعه که حدود یکصد سال پیش در اصفهان رخ داده، نظیری هم در مصر داشته است.
کمتر از دویست سال پیش از این بُز پاقلعه، بُز دیگری در مصر و در حَرَم «سیده نفیسه» مورد اقبال و اعتقاد عواملالنّاس واقع گردید و البته فرجامی دیگر یافت که آن هم داستانی شنیدنی دارد.
سیده نفیسه که فرزند نوه امام مجتبی ـ علیهالسّلام ـ است و به همسری یکی از پسران امام صادق ـ علیهالسّلام ـ درآمده بوده و از بانوان جلیل دانشور و پارسای زمان به شمار میرفته، به سال ۲۰۸ هـ .ق. در مصر درگذشته و همانجا به خاک سپارده شده، و این حرم سیده نفیسه که از آن یاد کردیم و تا به امروز از مزارات مشهور و معتبر مصر محسوب میگردد، خاکجای آن بانوی بزرگوار است.
و امّا داستان بُز قاهره:
عبدالرّحمن بن حسن جَبَرتی (۱۱۶۷ ـ ۱۲۳۷ هـ .ق.)، در کتاب عجائب الآثار فی التّراجم و الأخبار که بزرگترین تاریخنامه مصر در سدههای دوازدهم و سیزدهم هجری است، ذیل گزارش احوال یکی از ادیبان آن سامان به نام عبدالله بنعبدالله بن سلامهی إدکاوی (۱۱۰۴ ـ ۱۱۸۴ هـ .ق.)، این داستان را باز میگوید که: به سال ۱۱۷۳ هـ .ق. برخی از خدمتگزاران مزار سیده نفیسه، یک ماده بُز کوچک شیرده را به میان آوردند و میگفتند: گروهی از مسلمانان که در دست فرنگیان اسیر بودهاند برای نجات و خلاص خود به سیده نفیسه متوسّل شده میخواستهاند این بُز را در شبی که مشغول ذکر و دعا و توسّل بودهاند ذبح کنند، لیک یکی از کفّار فرنگی از حال ایشان آگاه شده مورد اهانت قرارشان میدهد و از ذبح بُز نیز ممانعت میکند. این فرنگی کافر آن شب خواب هولناکی میبیند و لذا صبح که میشود این اسیران را آزاد میکند و با عزّت و احترام روانه میسازد. اسیران هم به مصر میآیند و همان بُز را که همراه داشتهاند، به مزار سیده نفیسه میآورند. برخی میگفتهاند که شنیدهاند که آن بُز در حرم سیده نفیسه سخن میگفته و برخی میگفتهاند که شیخ عبداللّطیف که سرکرده خدمتگزاران بوده سخن خود سیده نفیسه را از داخل قبر شنیده است که در حقّ آن بُز سفارش کرده… . خلاصه، دروغ و خرافه فراوانی به خورد خلائق داده شد و مردمان این سخنان را دهان به دهان واگویه کردند، تا چنان شد که از هر سو به زیارت این بُز روان شدند و نذرها و هدیهها به محضرش آوردند. به مردم گفته میشد که این بُز جز پسته و مغز بادام نمیخورد، و گلاب و قند پالوده مینوشد؛ و مانند اینها. مردمان هم چُنین چیزها از برایش میآوردند. زنان از برای این بُز طوق و قلاده زرّین و پیرایهها ساختند و مردان داستان آن را به هر سو بُردند. از خانههای امرا و بانوان بزرگ، نذور و هدایا به سوی بُز بیخبر از همهجا روان بود. به زیارت آن میآمدند و برای دیدارش ازدحام میکردند.
امیر وقت، عبدالرّحمن کَتخُدا،۱۲ که از این خرافه بازار به تنگ آمده بود،۱۳ به شیخ عبداللّطیف مذکور پیغام فرستاد و از او درخواست کرد که با آن بُز به نزد وی بیاید تا امیر و خانوادهاش نیز به آن بُز تبّرک جویند! شیخ عبداللّطیف دعوت امیر را اجابت کرد و در حالی که بُز را در آغوش داشت بر قاطرش سوار شد و خلایق با طبل و بوق و بیرقها بر گِرد او به راه افتادند. بُز را بدین ترتیب به خانه امیر بردند و عبدالرّحمن کتخدا که بسیاری از امرا و اعیان در مجلس وی حاضر بودند، آن را به حضور پذیرفت و ـ به نشانه تبرّک! ـ به آن دست کشید و سپس فرمود آن بُز را به حرم برند تا زنان هم بدان تبرّک جویند! البتّه پیشاپیش سپرده بود که با آن چه کنند. کارگزاران هم بر وفق دستور امیر بُز را به جای حرم به مطبخ بردند و ذبح کردند و در ضمن غذاها پختند!
وقتی غذا حاضر شد، خوردنیها و از جمله آن بُز پخته شده را پیش میهمانان نهادند. میهمانان و از جمله شیخ عبداللّطیف پیشگفته، میخوردند و لذّت میبردند! عبدالرّحمن کتخدا میگفت: شیخ عبداللّطیف! از این بُز فربه نوش جان کن! او هم میخورد و میگفت: به خدا که خوشگوار و بقاعده و نیکوست! بیچاره شیخ نمیدانست که این غذای نیکو بُز خود اوست.
آنان که میدانستند به چشم و ابرو به هم اشاره میکردند و میخندیدند. وقتی از غذا خوردن فارغ شدند و قهوه هم نوشیدند، شیخ بُز را طلب کرد تا برود، ولی امیر به او گفت که آن بُز همان بوده است که در بشقاب پیشروی او بوده و خود شیخ آن را خورده است! شیخ عبداللّطیف بیچاره مبهوت شد. پس از آن امیر او را سخت سرزنش و توبیخ کرد و دستور داد برود، و فرمود تا پوست آ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 