پاورپوینت کامل هگل و مواجهه ما با مدرنیته ۹۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل هگل و مواجهه ما با مدرنیته ۹۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل هگل و مواجهه ما با مدرنیته ۹۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل هگل و مواجهه ما با مدرنیته ۹۴ اسلاید در PowerPoint :
زمانی که سخن از نسبت «ما» با «هگل» به میان میآید، میتوان از مشترکات و تبادلات متافیزیکی میان اندیشه «ما» و ایدهآلیسم مطلق هگلی سخن گفت. اما اگر بیشتر بر سطح انضمامی-تاریخی بحث تاکید داشته باشیم، میتوان با در نظر گرفتن هگل به عنوان نماد مدرنیته غربی، نسبت ما با هگل را از رهگذر مواجهه تاریخی ما با مدرنیته مورد واکاوی قرار داد. این مواجهه در چند مقطع و در سطوح مختلف قابل ترسیم و تحلیل است.
زمانی که سخن از نسبت «ما» با «هگل» به میان میآید، میتوان از مشترکات و تبادلات متافیزیکی میان اندیشه «ما» و ایدهآلیسم مطلق هگلی سخن گفت. اما اگر بیشتر بر سطح انضمامی-تاریخی بحث تاکید داشته باشیم، میتوان با در نظر گرفتن هگل به عنوان نماد مدرنیته غربی، نسبت ما با هگل را از رهگذر مواجهه تاریخی ما با مدرنیته مورد واکاوی قرار داد. این مواجهه در چند مقطع و در سطوح مختلف قابل ترسیم و تحلیل است.
***
مقدمه
پرسش از نسبت میان «ما» و فیلسوفان، ناچار ما را مفروض میگیرد. شاید بتوان ادعا کرد که وقتی عباس میرزا اولین بار با «دیگری» مواجه شد، افق تاریخی این معنای جدید از «ما» گشوده شد. پیش از آن تنها حسین بهزاد بود که این افق را در نقاشیهای «بعدنمایانهاش» حدس زده بود. اعزام ایرانیان به اروپا برای دریافتن و به چنگ گرفتن «گوهر دیگری»، دانش را به ارمغان آورد. هرچند لفظ دانش را باید با احتیاط تمام به کار برد. دانشکدهها یکی پس از دیگری باز شدند و اغلب «علوم و فنون» نظامی و توپریزی را تدریس میکردند بنابراین اولین سطح از درک ما از دیگری شاید دریافت ابزاری بود؛ دریافتی مهاجم و صوری. به تعبیر دیگر آنان «وسایلی» داشتند که برترشان میکرد. برتری آنان تنها داشتن بود. از عهد ماکیاول به بعد افزار جای بازو را در جنگها گرفته بود. نیروی بخت را تنها از این طریق میشد به چنگ گرفت. به آرامی «ما» خود را درمییافتیم. ما نیز چون آنها بودیم. کمی کوتاهتر، کمی ریشدارتر و … . این گشودگی تاریخی آغاز «نسبت میان ما و آنها» بود؛ نسبتی که مدتها به دلایل گوناگون قطع شده بود و ما را در گرداب «نبود – من» میافکند.
وقتی دوربین عکاسی وارد کاخ ناصرالدین شاه شد، وی ذوقزده از این «جعبه جادو» به حرمسرا رفت تا ارزشمندترین داراییهایش را «ثبت» کند. دوربین عکاسی امکان نمایش خود را میداد. میشد به عکس نگاه کرد و خود را بیرون از خود به قضاوت نشست. دیگر لازم نبود با آیینهکاریهای سترگ و ایستا، بازیگران را به صحنه انعکاس کشاند بلکه حالا میشد «در هر زمان و مکان» از حضور خود باخبر بود. این دومین برخورد بود. اینبار ژرفنگر و محتوایی. حالا باید از درون خود را درمییافتیم.
فروغی اولین کسی بود که دریافت «محتوا و صورت»، «درون و بیرون» نمیتوانند متباین باشند. افزار و دانش استفاده از آن نمیتواند تقلید شود، بلکه باید روشِ ساخت آن و جهان موازی با آن را دریافت و باید میان تصویر «خود انعکاسگر دوربین» و افزاری که به دست گرفته میشود نسبتی باشد ودر همینجا بود که فهم نسبت و پرسش از آن آغاز شد. کشف معنای این نسبت اجازه میداد که ما با آنها برابر شویم. اگر چنین میشد، ما نیز میتوانستیم بنا به آن روش جهان را مستعمره خویش کنیم. این بود که کتاب درخشانش(سیر حکمت در اروپا)را به نگارش درآورد. اولین برخورد. فروغی کوشید «فارسی را به تفلسف» وادارد.
سه قطعه بالا سه سطح برخورد را نشان میدهد. هگل فیلسوف تضادهاست. او برآمده از دورانی است که با شور «انقلاب» آغاز میشود و با ترور به تنگنا میرسد و سرانجام تمام امیدش رو به خاموشی میگذارد. او بر بلندای «دوگانگی معرفت شناختی» ایستاده است؛ شکافی ترسناک. او میان «فرد خاص» و «جمع عام» ایستاده است. اندیشه وی کوششی برای پیوند زدن است. کالینگوود خاطرنشان میکند فلسفه هگل گلچینی از کانت، شیلر، فیشته، هردر و شلینگ است. از هریک عنصری را برمیدارد و دستگاهی برمیسازد. آلمان نا–کشوری است که میخواهد همچون کشوری یکپارچه متولد شود و هگل فیلسوف این تولد است. هرچند این قیاس بیشتر یک قیاس زیباشناسانه است تا فلسفی، اما اولین سطح برخورد ما با اندیشه وی همین پیشفهم زیباشناختی است. در هگل کسی پیداست که میتواند بر تضادها غلبه کند. سه سطح برخورد بالا هریک سازنده وجهی از تضاد است. همین که ما از چهره خود باخبر میشویم گویی استقرار اولیهمان را گم میکنیم. متناسب با سطح تضادها، پیشفهم اولیه نیز دگرگون میشود. هگل در اولین سطح، منجی اتحاد «سنت و دنیای نو» میشود و از آنجا تا تبدیل وی به متالهی زاهد راهی نیست. او ابولهول ایستاده بر سهراهی است. در دومین سطح به منتقدی قهار و انقلابی مبدل و نیای «پیامبرانِ» تغییر قلمداد میشود. از اینجا تا تصویر مرده یک پیشگام راهی نیست. او دنکیشوتی است که به دلیل باورش ستایش میشود اما برخورد با «آسیاب» واقعیت را نمیبیند و استخوانهایش در هم میشکند.
نوشتار حاضر میکوشد این سطوح را بررسی کند و نشان دهد تا چه اندازه پیشفهم اولیه صادق بوده و چگونه پس از پنج دهه هنوز تاب میآورد و راه سومی را بنا میکند. راه سوم برخورد با هگل است. برخورد با نام مدرنیته و به آزمون گذاشتن خود. عبور از مای مفروض برای تاسیس «ما» حقیقی.
مطابق ارزیابی لوویت، هایم و اردمان، نظام یا کلیت نظری فلسفه هگل را به تاریخ و ایده پیشرفت تقلیل میدهند. هگل به تازگی درگذشته است و حالا مکتبش به سرعت رو به تجزیه میگذارد. تضاد میان وجود و اندیشه، سدی محکم دربرابر اندیشه فلسفی نوین بوده است. در الهیات قرون وسطی این مسئله از طریق سطحبندی و سلسله مراتب وجود و ذات مقدس باری تا حدود زیادی رفع شده بود. تمامی اعتبار موجودات و از جمله نفس خلاق انسانِ نوعی تنها از رهگذر اندیشه خداوندگار که همانا اسم وجود بود، حاصل میشد. بدین سان تضاد ظاهری در سطح ادراک جزئی بینندگان با علم محدود بروز پیدا میکرد. کافی بود از چشم انداز بلندتری به مسئله نگریست تا اختلاف منحل شود. هرچند این چشمانداز جدید تنها ابتنا به نقل داشت و نمیشد از آن صورتی عقلی ساخت. همزمان یکدستی زندگی اجتماعی و سیاسی زمانه میانه نیز نمایش عینی همین فرآیند بود. دوایر آرام دهقان، زمیندار، واسط دربار و دربار با زعامت کلیسا در مقام حلقه دربرگیرنده، مدلی از نقشههای آسمانی بطلمیوسی را روی زمین ترسیم میکرد. انهدام این مدل سلسلهمراتبی و متصل، مسئله تضاد را از نو به صحنه میآورد. استراتژیهای تجربه باوری و عقل باوری برای پاسخ به مسئله هر یک سویهای را تقویت میکنند و شکاف تا منتهی درجه ممکن گشوده میشود. جوانی زندگی قرون وسطی به میانسالگی دنیای نو وارد شده است و تاب این تضادهای شکننده را ندارد. آرایش سیاسی و اجتماعی اروپا درحال دگرگونی است. سیطره قدرت پاپ حالا دیگر تنها به مرزهای رم محدود است، انگلستان «سرزمین آزادی» است، لوتریها کل حیات مسیحی را به خطر انداختهاند و هلند سرزمین تساهل و شکاف تنفسی برای تجارت است. اندیشه و هستی که دکارت در مکاشفاتش در بداهت وضوح و تمایز دریافته بود، حتی در فیزیک خود او نیز دوام نمیآورد. او تنها در نظر میتواند هستی را با اندیشه برابر بداند، در عمل اما هستی طغیان میکند. پاسکال این نکته را دریافته است. او به درستی یادآوری میکند که با انکار خدا و تقلیلش به حرکت دهنده ماشین، تمامی بنای متقارن هستی فرومیپاشد. با فروپاشی تقارن، دیگری به ناشناسی بیگانه مبدل میشود. اذهان دیگران حالا در دورترین موقعیت ممکن از فهم ما قرار گرفته است. گسست دیگری از من، به گسست هستی از اندیشه، بُعدی اخلاقی میبخشد. از سوی مقابل هیوم که از معرفت «مطلق» و «نامشروط» ناامید شده در نوشتارهایش تنها به «عرف و هوش عمومی یا متعارف» دلخوش است. او میداند که نمیتوان «چیزی را دانست» بلکه تنها میتوان به دانستنش باور داشت و اینگونه در روش تنها میتوان به نوعی کفایتگرایی مثبت وعده داد. برخورد وی با روسو نمایانگر این بحران است. هیوم شیفته «نبوغ» این فرانسوی است، اما پس از همنشینی با وی متوجه میشود «نمیتواند او را بشناسد». او که کوشیده است از طریق صورت انتزاعی اخلاق عمومی روسو را محترم شمارد، حالا اعتراف میکند که اشتباه کرده است و روسو را دچار سوءفهم و حسود میپندارد.
کانت میکوشد بر این دو ساحت فائق شود. برای این منظور نخست باید «حکم وجودی» را از «پدیدارها» منفک کند. پدیدار نمیتواند نباشد، بنابراین پرسش از وجودش بیمورد است. وجود پدیدار از منظر عقل اعتبار گرفته است. نمیتوان پدیدار را دریافت مگر در وجود ذهنیاش. هرچند عقل برسازنده پدیدار است اما منشاء وجودیاش نیست البته تنها عقل میتواند اعتبار موجودیت را اعطا کند. به تعبیر دیگر وجود یا عدم تنها زمانی قابل پرسش است که بتوان خارج از ذهن آنها را به نظاره نشست بنابراین نمیتوان ادعای معرفتی نسبت به آن داشت، چراکه معرفت تنها از طریق نسبتهای مقولاتی ممکن میشود و این نسبتها تنها واجد ضرورتی منطقی هستند. هرچند نباید فراموش کرد که ضرورت منطقی در افق پدیداری همان منطق واقعیت نیز خواهد بود. اماوجود در دوردستی امن بر سریر تنهاییاش نشسته است. این وجود در مواجهههای ذوقی خودنمایی میکند اما به چنگ نمیآید؛ همزمان امیدبخش و دست نیافتنی نیز هست. ایده تنها معادل آن است. تنها میتوان در افق عملی «به کارش بست». نمیتوان مدعای اینهمانی را برایش صادر کرد اما میتوان بر اساسش زندگی را تنظیم کرد. این پاسخها انقلاب کوپرنیکی کانت را روشن میکند. اروپای خسته از چندپارگی به سمت عصر واپسین پادشاه حرکت میکند. سیاست که مدتهاست دیگر وجود ندارد، در گرانیگاه انقلاب فرانسه از نو متولد میشود. کانت فیلسوف انقلاب است. او در ایده عملی میکوشد افق «هستی» دستنیافتنی و «پدیدارِ»شناختنی را نظام ببخشد و وحدتی سکولار خلق کند. حالا به مدد این صورت نظامبخش (
regulative
) میتوان به صلح رسید. سیاست نمایه اصلی این وضعیت نظامبخش است. دولت، پارلمان و جامعه مدنی در اصول نظامبخش قانون طبیعی و اخلاق عملی میتوانند از نو به وحدت برسند و اروپا میتواند در جامعه ملل جمع شود: قرون وسطایی بدون پاپ، جهان ارگانیکی بدون پادشاه و هگل مولود این انقلاب است، هرچند صوری بودن و تفکیک پدیدار را از وجود درنمییابد. او میکوشد این وحدت را در ضرورت عینیاش دریابد و برای این منظور نظامی برمیسازد که تمامی اجزا نمایهای از کل هستند. هگل انقلاب کانتی را به واقعیت وجود تسری میدهد. آزادی همانا آگاهی است. شناختن به خود بازگشتن است. پدیدار رویه دیگر وجود است. وجود «نیست»، بلکه صرفا «میشود». بدینسان تمام ایدئالیسم استعلایی کانتی به ایدئالیسم عینی و مطلق بازمیگردد و هر آنچه عقلانی است واقعی میشود. هگل از طریق این جهش سترگ، برای همیشه میکوشد اختلاف وجود و اندیشه را در خود فرآیند آگاهی رفع کند. دیگر به معیارهایی خارج از دستگاه نیازی نیست، اندیشه از درون خود، وجود خویش را تثبیت میکند. اما وجود خود تنها انعکاسی از فرآیند غلبه بر خویش است. وجود چیز نیست، ذاتش در فرآیندِ به خود آگاه شدن قرار دارد. بنابراین هگل به انفعال شهودی دکارت سقوط نمیکند. لازم نیست چیزی را اپوخه کنید، کافی است در بینهایت چیزها «ژرف بنگرید». بدینسان دیگر به قانون صوری نیازی نخواهد بود، قانون نه از قرارداد نشات میگیرد و نه از ایدههای عقل عملی بلکه قانون ضرورت عینی تاریخ و اجتماع سیاسی است. بدینسان اساس دولت مدرن و خودبنیاد گذاشته میشود. حالا اصول اتحاد را تنها از درون خود تاریخ و رویههای مادی میتوان استنتاج کرد. این ماتریالیسم زمخت هگل به قول مارکس اما در برابر «آنچه هست» یعنی دولت پروسی که خود را به امر قدسی متصل میداند، عقب مینشیند و سرانجام آزادی را در اندیشیدن صرف بازمییابد. این عقبنشینی و ناهماهنگی اندیشه و وجود عینی، آغاز تجزیه نظام هگلی است.
سه سطح از تنش
با شکلگیری حکومت ناصری سرانجام یک نظام سیاسی یکدست در ایران شکل گرفت. از حمله افغانها تا به قدرت رسیدن ناصرالدینشاه ایران مشغول سپری کردن دوران گذار خود بود. اگرچه صفویه توانسته بود مرزهای ایران را نگاه دارد، اما گاهوبیگاه شورشهای داخلی و درگیریهای درونی صفویان بیثباتی را داخل مرزها گستراند. از سوی دیگر دیوار عثمانی،اتصال ما با دیگر نقاط را واسطه خود کرده بود. برخورد نظامی با پرتغالیها در بنادر جنوبی و ملاقاتهای کمشمار بازرگانان اروپایی با دربار تنها برخوردهای ما با جهان دیگر بود. در عوض روابط گستردهای با عثمانی وجود داشت. آیینهای همسان که تنها تصویر خودمان را بازتاب میداد. زمانی که اروپا سرانجام خطر عثمانی را به حداقل کاهش داد و انقلاب فرانسه، بساط حاکمیت کلیسا و شاه را برهم زد، تاریخ جهان دیگر نمیتوانست در مرزهای محدود آن پیردختر باقی بماند. این اتفاق همزمان با تجزیه بدیل ایرانی عثمانیان بود. با یک ضربه کل بساط صفویه برچیده شد و جدال بر سر قدرت ایران را به وضعیت چندپاره گذشته انداخت. قدرت گرفتن آقامحمدخان معاصر لشکرکشیهای «جان جهان سوار بر اسبِ» هگل بود. اما پادشاه وحدتبخش ما تنها یکی از هزاران ایلیاتیهایی بود که ذیل هیچ سنتی قرار نمیگرفت و اصلا نماینده هیچ چیز نبود جز روح قبیله خود. این عدم تقارن تکراری مارا همچنان نسبت به تاریخ جهانِ «دیگری» ناشناخته میکرد. وضعیت اندیشه نیز به همین سان بود. مکتب اصفهان سرانجام به یک نظریه وحدت وجودی ختم شد. ما نمیتوانستیم خود را ببینیم. معماری و هنر ما از مرحله هنر سمبلیک فراتر نرفته بود. ما هنوز در ساخت اهرام خود بودیم و تنها بیرونیترین نسبت را درمییافتیم. حقوق اصلاً متولد نشده و هنوز «کلام و شریعت» بر جهان ما حاکم بود البته این حکم تا حدی نیز اغراق آمیز به نظر میرسد، چراکه واژه «ما» اصلاً وجود نداشت. تنها لایه و شبحی از مردمانی وجود داشت که در مرزهایی متغیر سالها با هم زیسته بودند. ناپلئون برای هند نقشه داشت و با قاجاریه وارد مذاکره شده بود. پس از برخورد نظامی با پرتغال این اولین بار بود که دنیای جدید برای گسترش خود به دیگری مجهول رو آورده بود.
با سقوط ناپلئون و به قدرت رسیدن ارتجاع سیاسی در اروپا، ارتباط مستقیم «ما»
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 