پاورپوینت کامل هرمنوتیک و روش شناسی علوم انسانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل هرمنوتیک و روش شناسی علوم انسانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل هرمنوتیک و روش شناسی علوم انسانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل هرمنوتیک و روش شناسی علوم انسانی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
عدهای از دانشمندان بر این باورند که هرمنوتیک روشی است که برای فهم موضوعات همه رشته های علوم انسانی قابل استفاده است. پرسشی که این مقاله در صدد پاسخگویی به آن و یا دست کم در صدد طرح آن برآمده است، این است که با توجه به چنین باورهایی، امروزه چه نسبتی میان هرمنوتیک و علوم انسانی وجود دارد؟ به عبارت دیگر، جایگاه و نقش هرمنوتیک در روش شناسی علوم انسانی چیست و آیا هرمنوتیک توانسته است مبنایی عام و معتبر برای روش شناسی علوم انسانی فراهم آورد؟ پاسخ این پرسش یا فرضیه مقاله عبارت است از اینکه امروزه هرمنوتیک نه تنها به صورت روشی مهم و قابل توجه برای فهم موضوعات علوم انسانی درآمده، بلکه حتی بر روش شناسی علوم تجربی نیز تأثیراتی داشته است.
چکیده: عدهای از دانشمندان بر این باورند که هرمنوتیک روشی است که برای فهم موضوعات همه رشته های علوم انسانی قابل استفاده است. پرسشی که این مقاله در صدد پاسخگویی به آن و یا دست کم در صدد طرح آن برآمده است، این است که با توجه به چنین باورهایی، امروزه چه نسبتی میان هرمنوتیک و علوم انسانی وجود دارد؟ به عبارت دیگر، جایگاه و نقش هرمنوتیک در روش شناسی علوم انسانی چیست و آیا هرمنوتیک توانسته است مبنایی عام و معتبر برای روش شناسی علوم انسانی فراهم آورد؟ پاسخ این پرسش یا فرضیه مقاله عبارت است از اینکه امروزه هرمنوتیک نه تنها به صورت روشی مهم و قابل توجه برای فهم موضوعات علوم انسانی درآمده، بلکه حتی بر روش شناسی علوم تجربی نیز تأثیراتی داشته است. از این گذشته، امروزه هرمنوتیک به مثابه روشی برای رهایی و آزادی انسان و نیز به مثابه فلسفه وجودی انسان تلقی می شود. مقاله حاضر ضمن بررسی این ابعاد، در پی تبیین جایگاه مقوله هرمنوتیک در علوم انسانی با تأکید بر روش شناسی علوم انسانی آن هم با تمرکز بر رشته های فلسفه، تاریخ و علوم سیاسی است.
تعریف هرمنوتیک: لغوی و اصطلاحی
مفهوم هرمنوتیک از لحاظ لغوی همانند بسیاری از مفاهیم فلسفی و سیاسی ریشه در دوران یونان باستان دارد و از فعل یونانی «هرمینویین» به معنای «تأویل کردن» و اسم «هرمینیا» به معنای «تأویل» گرفته شده است. ظاهراً ریشه این کلمات یکی است و آن «هرمس» نام یکی از خدایان اساطیری یونانی است که هم خالق زبان وخط بود و هم به یاری آفریده خود، پیام خدایان را از آسمان به زمین منتقل مینمود. هرمینویین متضمن سه وجه اصلی معنایی، یعنی گفتن (بیان کردن) و توضیح دادن و ترجمه کردن، بوده و عمل انتقال و به فهم رساندن پیام در همه این وجوه نهفته است. همین عمل، یعنی انتقال معنا و مفهوم ساختن پیام، مبنای کار هرمس خدای پیام آور تیزپا بوده است و هر سه معنای مذکور را میتوان نوعی تفسیر یا تأویل خواند. زیرا رسالت تفسیر و تأویل چیزی جز تبدیل امری بیگانه، بعید و مبهم از حیث معنا به امری آشنا، قریب و قابل فهم نیست و تحقق این رسالت مستلزم وجود زبان برای فهم معنا و انتقال آن به دیگری است. این رسالتی دائمیو همیشگی است. زیرا همواره حداقل دو جهان، یکی جهان متن و دیگری جهان خواننده، وجود دارد و در نتیجه نیاز به واسطه ای همانند هرمس برای انتقال معنا از جهانی به جهان دیگر نیز نیازی همیشگی است.
بر این اساس، در مباحث هرمنوتیکی معنا و زبان (اعم از زبان شفاهی یا مکتوب) جایگاهی محوری و تعیین کننده داشته و اساساً «علم هرمنوتیک در نخستین مراحل تاریخی اش همواره متضمن ترجمه از زبانی به زبان دیگر بود، چه به صورت علم هرمنوتیک لغوی عصر کهن و چه به صورت علم هرمنوتیک مربوط به کتاب مقدس».(پالمر، ۱۳۷۷: ۴۰) محوریت و تعیین کنندگی جایگاه زبان و معنا در علم هرمنوتیک منحصر به «نخستین مراحل تاریخی» این علم نبوده، بلکه در مراحل بعدی توسعه این علم و در همه ابعاد و گرایشهای آن نیز تداوم یافته و در برخی موارد (به طور مشخص در هرمنوتیک فلسفی) به مراتب بر اهمیت آن افزوده شده است.
به طور کلی، علم هرمنوتیک را اصطلاحاً میتوان علمیتعریف کرد که مخاطب آن انسان بوده و در پی برقراری ارتباط با حیات انسانی و فهم روابط فیمابین انسانهاست و واژگان کلیدی آن «زبان»، «معنا»، «ارتباط»، «تفسیر» و «فهم» هستند. این تعریف کلی علم هرمنوتیک است و تعریف دقیق تر آن مستلزم تفکیک انواع هرمنوتیک از یکدیگر است در اینجا ضمن انجام این کار سعی خواهد شد تا جایگاه هرمنوتیک روشی در مجموعه علم هرمنوتیک روشن تر شود.
انواع هرمنوتیک
تا کنون چندین تقسیم بندی از دانش هرمنوتیک صورت گرفته که بر مبنای هر کدام از آنها اقسام هرمنوتیک از هم تفکیک شدهاند. در این مختصر، به سه نوع تقسیم بندی از این دانش و اقسام هرمنوتیک نشئت گرفته از هر نوع به صورت کوتاه اشاره میشود و از این میان تنها درباره هرمنوتیک روشی که موضوع اصلی مقاله حاضر است و تلازم و سنخیت تام با روش شناسی علوم انسانی دارد، نسبتاً به تفصیل بحث میشود. هرچند هر سه نوع تقسیم بندی مطرح شده در اینجا صبغه تاریخی داشته و سیر تحول دانش هرمنوتیک را در گذر زمان مبنای کار خود قرار دادهاند، با وجود این بجز تقسیم بندی اول، دو تای دیگر جنبه محتوایی نیز داشته و ناظر به ماهیت و کارکرد این دانش نیز هستند.
از لحاظ تاریخی مهمترین تقسیم بندی، تقسیم هرمنوتیک به سه نوع کلاسیک، مدرن و معاصر است. هرمنوتیک کلاسیک مشتمل بر دوره زمانی طولانی و در واقع دربرگیرنده بخش اعظم تاریخ بشری بوده که در دوران کلاسیک یونان شکل گرفته و تا قرن نوزدهم میلادی و به طور مشخص تر تا زمان فریدریش شلایرماخر (۱۸۳۴ـ۱۷۶۷) استمرار داشته است. این نوع هرمنوتیک را میتوان هرمنوتیک سنتی نیز خواند که در مقابل آن هرمنوتیک مدرن قرار میگیرد. شلایرماخر در حد فاصل میان هرمنوتیک کلاسیک (سنتی) و هرمنوتیک مدرن جای گرفته و او را به دلیل تلاش برای ایجاد علم هرمنوتیک عام «پدر علم هرمنوتیک مدرن» لقب دادهاند.(ر.ک.فروند، ۱۳۷۲: ۵-۴۵؛ پالمر، ۱۳۷۷: ۱۵۸) منظور از هرمنوتیک معاصر نیز هرمنوتیک قرن بیستم است که با دیلتای که در مرز قرن بیستم قرار دارد شروع شده و بهدست هایدگر و گادامر بسط یافته است.
دومین تقسیم بندی متعلق به ریچارد پالمر است که ضمن تعریف علم هرمنوتیک به مثابه علم تأویل یا اصول تفسیر، شش گونه هرمنوتیک را از هم تفکیک نموده و به ترتیب تاریخ پیدایش به شکل زیر مشخص و مطرح ساخته است: نظریه تفسیر کتاب مقدس، روش شناسی عام لغوی، علم هرگونه فهم زبانی، مبنای روش شناختی علوم انسانی، هستی شناسی و پدیدار شناسی فهم، نظامهای تأویل اسطوره زدایی و راززدایی.(پالمر، ۱۳۷۷: ۵۴-۴۱، ۱)
هرچند مبنای این تقسیم بندی نیز تاریخی است، چیزی بیش از جنبه تاریخی در آن نهفته است. زیرا هر یک از این گونه ها، رویکرد مهمیرا به مسائل تأویل و تفسیر مطرح میکند و بر جنبه خاصی از آن تأکید ورزیده است. این جنبه خاص و مورد تأکید در عناوین هر کدام از آنها نیز مشهود و بیانگر ماهیت و کارکردشان است.
پارهای از این گونه ها خود قابل تقسیم به گونههای متعدد دیگری است که در اینجا به لحاظ رعایت اختصار و از باب مثال تنها به ذکر عناوین یک گونه بسنده میشود: نظریه تفسیر کتاب مقدس خود به هفت گونه ما قبل مسیحی، مسیحی ابتدایی، آبایی، قرون وسطایی، دین پیرایی، مدرن و معاصر تقسیم شده است.(همان: ۴۴)
مطابق آخرین تقسیم بندی که اساساً بر پایه ماهیت و کارکرد علم هرمنوتیک انجام شده است، سه نوع هرمنوتیک از هم تمیز داده شدهاند: هرمنوتیک روشی، هرمنوتیک فلسفی و هرمنوتیک انتقادی. (منوچهری، ۱۳۸۱: ۱۰؛ بلایشر، ۱۳۸۰) مراد از هرمنوتیک روشی، همچنانکه از عنوان آن نیز پیداست، این است که هرمنوتیک به عنوان روشی برای رسیدن به موضوع علوم انسانی و فهم آن است. در این نوع هرمنوتیک بحث از معنا و معناداری مطرح میشود و هرمنوتیک به مثابه وسیلهای برای فهم معنا بهکار میرود. شلایرماخر، وبر، دیلتای، بتی و هیرش از جمله نظریه پردازان برجسته ای هستند که ـ بهزعم تفاوتهای فکری شان با یکدیگرـ در باب این نوع هرمنوتیک نظریه پردازی کردهاند.
در مقابل، هرمنوتیک فلسفی بهدنبال چیستی خود فهم و تأویل «دازاین» است. در این نوع هرمنوتیک بهجای طرح این پرسش که «چگونه میشناسیم؟» پرسش اصلی این است که «چگونه فهم ممکن میشود؟» و یا اینکه «وجه وجودی آن موجودی که فقط بهواسطه فهم وجود دارد، چیست؟» (ریکور، ۱۳۷۸: ۲۶؛ کوزنزهوی،۱۳۷۱) در اساس، هرمنوتیک فلسفی فرض بنیادین هرمنوتیک روشی را مبنی بر اینکه هرمنوتیک نوعی روش برای رسیدن به فهم است، زیر سؤال برده و نفی کرده است و خود بهدنبال توضیح پدیدارشناختی وجود داشتن خود انسان و نمایان ساختن زمینه هستی شناختی خود فهم است.هایدگر و گادامر چهرههای مشهور و تابناک هرمنوتیک فلسفی هستند که گذار هرمنوتیک از معرفت شناسی و روش شناسی به هستی شناسی و پدیدارشناسی فهم را به انجام رساندند. این نوع هرمنوتیک وجه ممیزه انسان از سایر بودنی ها (موجودات) را امکان فهم معنای «بودن» تلقی میکند و به همین سبب انسان را موجودی هرمنوتیکی میخواند. و از آنجا که بودن انسان در جهان و امکان فهم معنای بودن دارای خصلت لاینفک زبانی است، لذا زبان در قلب هرمنوتیک فلسفی جای دارد. تعبیر معروفهایدگر مبنی بر اینکه «زبان خانه بودن است» دال بر همین موضوع است.
سومین نوع هرمنوتیک، هرمنوتیک انتقادی است که هابرماس نماینده اصلی آن به حساب میآید. هرمنوتیک انتقادی نه صرفاً به معرفت شناسی و روش شناسی میپردازد و نه به هستی شناسی و پدیدارشناسی، بلکه بیشتر به آزادی و رهایی انسانهای تحت سلطه میاندیشد و بر گفتوگوی میان افراد و ایجاد ارتباط و تفاهم در جامعه تأکید میورزد. فرض هرمنوتیک انتقادی این است که توان ارتباطی انسانها باعث تداوم زندگی اجتماعی توأم با تفاهم میشود ولی این توان معمولاً با عواملی (نظیر قدرت و ثروت) مخدوش و سرکوب میشود و همین امر مانع برقراری ارتباط و تفاهم در جامعه میگردد. مخدوش شدن ارتباط و فقدان کنش تفاهمیدر جامعه به نوبه خود منجر به سلب آزادی انسانها میشود. اینجاست که از هرمنوتیک انتقادی به مثابه روشی برای رهایی افراد و ایجاد تفاهم میان آنها استفاده میشود. یعنی اینکه افراد میتوانند از طریق معانی مشترک با یکدیگر وارد گفتوگو شده و با فهم منظور یکدیگر به تفاهم برسند و تفاهم هم معطوف به رهایی بوده و در صورتی میسر میشود که عوامل سرکوبگر و مخدوش کننده ارتباط انسانها از میان برداشته شود.(منوچهری، ۱۳۸۱: ۴۴-۴۰)
از مقایسه میان این سه نوع هرمنوتیک میتوان به شباهت و نزدیکی بیشتر میان هرمنوتیک روشی و هرمنوتیک انتقادی پی برد. بدین معنی که در هر دوی اینها هرمنوتیک به مثابه یک روش در نظر گرفته شده است که در یکی جهت رسیدن به شناخت و فهم، و در دیگری جهت نیل به آزادی و رهایی استفاده میشود. «یعنی هرمنوتیک [انتقادی] روشی را در اختیار معارف انسانی قرار میدهد که جهت گیری آن سمت و سوی کنترل، بهره کشی و استیلاگری نداشته باشد».(همان: ۵۱)
از میان انواع و اقسام هرمنوتیک، هرمنوتیک روشی و تا حدودی کمتر هرمنوتیک فلسفی است که مورد توجه و تمرکز این مقاله است. بنابراین، شایسته است تا در اینجا با دقت و تفصیل بیشتر به آن میپردازیم و مبانی نظری و ویژگیهای آنرا با تمرکز بر افکار برجستهترین نظریه پردازان آن مورد بحث قرار می دهیم.
هرمنوتیک روشی
در اساس، هرمنوتیک به عنوان روش آغاز شده است که در ابتدا به صورت علم هرمنوتیک لغوی یا «فقه اللغه» برای فهم متون کلاسیک یونانی و لاتینی و نیز برای فهم و تفسیر متون مقدس عهد جدید و عهد قدیم بهکار میرفت. ضرورت پیدایش این علم از آنجا بود که برخی متون کهن بهدلیل قدمت تاریخی دارای کلمات ناخوانا، افتادگی و عبارات مبهم یا پیچیدهای بودند که سبب القای شبهه میشد و هر خواننده یا مفسری به گونهای خاص و متفاوت از دیگران آنها را قرائت یا تفسیر می نمود. لذا خوانندگان و مفسرین درصدد چارهجویی و حل مشکل برآمدند و با بهکارگیری فقه اللغه و با مراجعه به متون دیگر سعی می کردند تا جاهای خالی را پرکرده و معانی کلمات و عبارات مبهم را روشن سازند و در واقع متن را بازسازی و قابل فهم نمایند. به دنبال ظهور پروتستانتیزم و جریان اصلاح دینی، ضرورت علم هرمنوتیک لغوی به عنوان روشی برای آشکار کردن پیام متن و رسیدن به «متن اصیل» دو چندان شد. از آن زمان به بعد نیاز شدیدی به قواعد و معیارهای مشخص برای تفسیر متن و کشف پیام مکنون در آن احساس شد و همین امر در پی ریزی و گسترش علم هرمنوتیک تأثیر بسزایی داشت.به عبارت دیگر، «هرمنوتیک به عنوان یک روش، از تأویل متون مقدس میآغازد و با فقه اللغه نزدیکی زیادی دارد. مجادلات جنبش اصلاح طلبی بر سر این حکم کلیسای کاتولیک که تنها این کلیسا صلاحیت تأویل کتاب مقدس را دارد، با پافشاری پروتستان ها بر خودبسندگی متن مقدس و عزم جزم آنها بر نشان دادن روشنی و وضوح بنیادین کتاب مقدس، به نتیجه رسید. پیکره کلی نظریه و عمل حاصل از این مباحثات، هرمنوتیک را پی ریزی کرد».(نیچه و دیگران، ۱۳۷۹: ۹)
در این مرحله که رسالت هرمنوتیک بازسازی متن و رسیدن به معنای اصیل نهفته در آن بود، مؤلف اهمیت چندانی نداشته و جنبه روانشناختی آن کمرنگ بود. اما بعدها که مسئله مالک اثر مطرح شد، سخن از قصد و هدف مؤلف در خلق اثر به میان آمد و این به نوبه خود مسئله چگونگی نیل به این قصد و هدف را بهوجود آورد و بهدنبال این مسئله بود که چگونگی فراتر رفتن از اثر و همدلی با صاحب اثر و قرار گرفتن در افق فکری مؤلف و وارد شدن به زمانه واندیشه و خلقیات او مطرح شد. در پی طرح این مباحث بود که تمایز میان روشهای تجربی که بهدنبال تبیین پدیدههای طبیعی بودند و روشهای غیر تجربی که بهدنبال فهم پدیدههای انسانی و اجتماعی بودند، پدیدار گشته و روز به روز برجسته تر شد. از خلال همین مباحث بود که بنای آنچه امروزه هرمنوتیک روشی خوانده میشود، پیریزی شد.
امروزه هرمنوتیک به طور اعم و هرمنوتیک روشی به طور اخص (همانند پدیدارشناسی و زبانشناسی) در زمره روشهای غیرتجربی و غیر پوزیتیویستی قرار دارد که جوهره اصلی آن را «معنا»، «ارتباط» و «فهم» تشکیل میدهد و حال آنکه جوهره روشهای تجربی و پوزیتیویستی «علت»، «مشاهده» و «تبیین» است. تمایز میان «معنا» و «علت» و یا تمایز میان «فهم» و «تبیین» از جمله مباحث بنیادین فلسفه علم محسوب میشوند که هر چند سر منشأ آنرا میتوان در افکار ابن خلدون (با طرح مقوله عصبیت و علم اجتماع) و ویکو (با تمایز میان شناخت مقولات تاریخ و فرهنگ از یکسو و طبیعیات از سوی دیگر) و وبر (با طرح روش تفهمیدر علوم انسانی و رفتن به پس اعمال و کنشهای اجتماعی) جستوجو نمود، ولی تصریح به این تمایز و نهادینه کردن آن در عرصه علم هرمنوتیک و قرار دادن علم هرمنوتیک به عنوان مبنای علوم انسانی بیش از همه مرهون افکار ویلهلم دیلتای (۱۹۱۱ـ ۱۸۳۳) است و به همین سبب است که او را «پدر علوم انسانی جدید» خطاب کردهاند. در اینجا بهدلیل اهمیت این تمایز در علم هرمنوتیک به طور عام و در هرمنوتیک روشی به طور خاص، ضرورت دارد تا افکار دیلتای را در این خصوص نسبتاً به تفصیل بررسی کنیم. دیلتای و شلایرماخر دو چهره برجسته هرمنوتیک روشی بهشمار میآیند که آرای آنها هنوز هم در فهم و تفسیر متون مهم و مؤثر است و با بررسی این آراء بهتر میتوان ماهیت و کارکرد هرمنوتیک روشی را شناخت. هرچند به لحاظ تاریخی دیلتای بعد از شلایرماخر قرار دارد و به طور معمول مناسبتر آن بود که بحث را با شلایرماخر آغاز کنیم، بهدلیل اهمیت تمایز میان تبیین و فهم در مباحث هرمنوتیکی و توجه خاص دیلتای به این تمایز، بحث را با طرح آرای دیلتای آغاز می کنیم. تمایز میان تبیین و فهم در واقع مبنای اصلی تمایز میان علوم تجربی و علوم انسانی است و از این لحاظ نیز توجه و تأکید بر آن ضروری و حائز اهمیت خاصی است.
دیلتای و شلایرماخر
دیلتای، مورخ و فیلسوف آلمانی، در تلاش خود برای پی ریزی بنیادی معتبر برای علوم انسانی که اعتباری قابل قیاس با علوم طبیعی داشته باشد به علم هرمنوتیک دست یافت و در این علم بر تفکیک بین روش تفهمیدر علوم انسانی و روش تبیینی در علوم تجربی تکیه داشت. افکار وی در این خصوص در عبارت مشهور و موجز وی چنین بیان شده است: «ما طبیعت را توضیح میدهیم، اما انسان را باید بفهمیم»(پالمر،۱۳۷۷: ۱۲۷) و «برای فهمیدن انسان باید انسان بود».(کرباسی، ۱۳۷۹). بر پایهاین دیدگاه، دانشمند طبیعی با کشف و بهکارگیری قوانین عام در پی تبیین پدیدههای طبیعی است. در حالیکه، عالم علوم انسانی (از جمله مورخ و فیلسوف) نه در پی کشف قوانین طبیعی است و نه در صدد بهکارگیری آنها، بلکه در پی فهم معنای زندگی انسانی بر حسب مقولاتی از درون خود زندگی است. از نظر دیلتای، معنا در تاروپود زندگی نهفته است و تنها در لوای معناست که زندگی قابل درک میشود. هرمنوتیک نیز روشی است که بهوسیله آن میتوان معنای نهفته در زندگی را فهمید و با فهم این معناست که انسان خود را میفهمد.
بنابراین، برخلاف روشهای تجربی، در هرمنوتیک روشی، موردنظر دیلتای انسان پرسشگر و جویای فهم جدای از موضوع مطالعه خود زندگی نمیکند، بلکه خود از پیش بخشی از آن موضوع است و بین این دو سنخیت ماهوی و اشتراک جوهری وجود دارد. در حالیکه در روشهای تجربی و پوزیتیویستی شناسنده از موضوع مورد مطالعه جداست و هیچ ارتباط قبلی و یا هیچ سنخیتی بین شناسنده و موضوع شناسایی وجود ندارد. اما فهم با تفاهم همراه است و از طریق ارتباط میان جوینده فهم و موضوع مطالعه او که همان عالم زندگی یا تجربه زندگی است، فراهم میآید. مفهوم «تجربه زندگی» یا «تجربه زیسته»در قلب هرمنوتیک دیلتای جای دارد و به همین دلیل است که دیلتای هم ـ در کنار نیچه و برگسون ـ به عنوان «فیلسوف زندگی» شهرت یافته و این شهرت او نیز مولود همین نگاهش به زندگی برحسب معنا و تأکیدش بر فهم زندگی از تجربه خود زندگی است. از نظر وی، بر خلاف نظر تجربه گرایان و پوزیتیویستها تجربه چیزی نیست که آگاهی در برابر آن قرار گیرد و آنرا درک کند، بلکه تجربه خود فعل آگاهی است که در آن جدایی شناسنده از موضوع شناسایی امری بیهوده است. «تجربه چیزی است که ما در آن و با آن زندگی میکنیم، تجربه همان نگرشی است که ما نسبت به زندگی اتخاذ میکنیم. در یک کلام، تجربه تجربه کردن بماهو تجربه است، چون به طور انعکاسی در معنا داده شده است».(پالمر، ۱۳۷۷: ۲۰- ۱۹)
به نظر دیلتای، چنین تجربه ای ذاتاً زمانی و تاریخی است و فهم این تجربه نیز باید متناسب با مقولات تاریخی تفکر باشد. از این رو، انسان نه به طور مستقیم و از طریق درون بینی بلکه تنها از طریق تاریخ و بهواسطه تجربیات و عینیت یافتگیهای زندگی میتواند به فهم دیگری نائل آید و از طریق فهم دیگری به فهم خود دست یابد. این همان مفهوم «تاریخیمندی» است که جایگاهی ویژه در تفکر دیلتای داشته و بر متفکران بعدی (به خصوصهایدگر و گادامر) تأثیر زیادی داشته است. تاریخیمندی از نگاه دیلتای اولاً بدین معناست که انسان فقط به طور غیر مستقیم و به واسطه تاریخ میتواند به نفس خویش معرفت پیدا کند و ثانیاً به معنای اثبات زمانمندی ذاتی هر گونه فهم و تجربه انسانی است و مراد از آن اینکه ما «معنا» را در زمان حال فقط در افق گذشته و آینده در مییابیم. «پس گذشته و آینده به دلیل حضور در هر تجربه ای وحدتی ساختاری را شکل میدهند و این متن زمانی افق ناگزیری است که در آن هر ادارک در زمان حال تأویل و معنا میشود».(همان: ۱۲۲- ۲).
بر این اساس، معنا چیزی ثابت و پابرجا نیست، بلکه چیزی تاریخی است که با زمان تغییر میکند و همواره با افق و منظری مرتبط است که حوادث از آن منظر ملاحظه میشوند. یعنی معنا همواره در متن و زمینه قرار دارد و بدیهی است که برای فهم آن باید زمینه را شناخت.
از طرفی، مطابق دیدگاه دیلتای هیچ فهمیبدون موضع یا بدون پیش فرض نیست و نمیتواند باشد و هر فعل فهمیدر زمینه یا افقی صورت میگیرد که این زمینه در علوم انسانی همان تجربه زندگی است و از آنجا که تجربه زندگی از رهگذر عینیت یافتگیهایش قابل فهم میشود، پس فهمیدن مستلزم قرار گرفتن در نسبتی واقعی با این عینیت یافتگیهاست که همه جا در اطراف ما یافت میشوند. منظور دیلتای از عینیت یافتگی صرفاً متون و آثار هنری نیست، بلکه هر چیزی است که در آن روح یا ذهن انسان خود را متجلی ساخته و به عبارتی هر مصنوع انسانی که نقش زندگی درونی انسان را منعکس سازد (اعم ازاندیشه، زبان، قانون و نهادهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی). در این میان، دیلتای بیش از هر چیز به متون و آثار هنری به خصوص آنها که خصلت زبانی دارند، توجه داشته و آنها را نابترین و پرثمرترین بیان زندگی تلقی میکند که با روش هرمنوتیک میتوان موضوع آنها را دریافت. بر پایه هرمنوتیک روشی، فهم و تفسیر آثار با قرار دادن آنها در افق و زمینه پیدایی شان امکانپذیر است و این امر نیز مستلزم بازآفرینی و بازسازی تجربه مؤلف آنهاست. دلیل این امر نیز روشن است. زیرا مراد دیلتای از فهم، صرف عمل ادراک ذهن یا صرف عمل تفکر نیست، بلکه عملی است که طی آن ذهن، ذهن دیگر را و یا زندگی زندگی دیگر را میفهمد و برای این فهمیدن هم شخص خود را در دیگری باز مییابد و از این طریق تجربه زندگی دیگری را بازسازی نموده و آنرا میفهمد. «دیلتای این فهم را اساساً فهم همدلانه ای میانگاشت که متضمن فرافکنی خود در ذهن دیگری (آفریننده)، از رهگذر دریافت کلام فرهنگی است. او این کلام فرهنگی را «ذهن عینی» مینامید. ما از طریق این کلام تجربه ی زیسته ی مؤلف را بازسازی میکنیم».(کرباسی، ۱۳۷۹: ۱۱)
این بخش از افکار دیلتای که تکیه زیادی بر تجربه و نیت مؤلف و توجه ویژهای به همدلی با او دارد و ریکور آنرا «رویه کسب فهم از طریق انتقال به ذهنیت روانی شخص دیگر» نامیده است، (ریکور، ۱۳۷۸: ۲۱). به هرمنوتیک روشی موردنظر او بیشتر جنبه رمانتیک و روانشناختی داده است. بنابه تصریح نظریه پردازان بزرگ هرمنوتیک و شارحان آثار دیلتای، جنبه رمانتیکی و روانشناختی هرمنوتیک دیلتای تا حد زیادی مدیون افکار شلایرماخر است.(ر.ک.پالمر،۱۳۷۷: ۱۳۶ ـ ۱۳۴ نیچه و دیگران؛ ۱۳۷۹: ۱۱؛کوزنزهوی، ۱۳۷۱: ۲۴ – ۲۱). بنابراین، شناخت افکار شلایرماخر در حکم تکمله ای برای شناخت افکار دیلتای است. از سویی، به نظر میرسد اشتراک و سنخیت فراوانی میان این بخش از افکار دیلتای و شلایرماخر به عنوان بنیانگذاران علم هرمنوتیک با افکار نظریه پردازان معاصر هرمنوتیک روشی وجود دارد. لذا از هر جهت لازم است تا در اینجا با افکار شلایرماخر چه در باب توجه به نیت مؤلف و چه در باب ایجاد علم هرمنوتیک عام به منزله قواعد عام فن فهم بیش از پیش آشنا شویم.
یکی از مهمترین دستاوردهای شلایرماخر تلاش وی برای شکل دادن علم هرمنوتیک عام در مقام فن فهم بود که ریکور از این تلاش به عنوان «انقلاب کوپرنیکی» یاد کرده است و همین امر از مهمترین دلایلی بوده که وی را «پدر علم هرمنوتیک مدرن» لقب دادهاند. زیرا تا قبل از شلایرماخر هرمنوتیکهای خاص و موضعی مختلفی وجود داشت که شاخصترین آنها هرمنوتیک لغوی، کلامیو حقوقی بود و هر کدام قواعد و فنون خاصی را برای فهم و تفسیر بهکار میگرفت. بهگونهای که «فریدریش اوگوست ولف به تأکید گفت [میگفت] که برای تاریخ و شعر و متون دینی و تااندازه ای برای شاخههای مختلف در هر یک از این طبقه بندی ها به علم هرمنوتیک متقاوتی احتیاج است».(پالمر، ۱۳۷۷: ۹۵)
اوگوست ولف و همکارش فریدریش آست دو شخصیت مشهور هرمنوتیک لغوی یا فقهاللغه هستند که از آنها به عنوان دو پیشگام شلایرماخر نام برده شده است. به اعتقاد است هدف اصلی فقه اللغه فهمیدن «روح» عهد باستان است که در آثار منفرد آن عهد متجلی شده است. لذا، یک اثر مربوط به عهد باستان هم روح عام حاکم بر آن عهد را منعکس میسازد و هم نبوغ مؤلف آنرا. اساس تلقی آست از «دور هرمنوتیکی» مبتنی بر همین اعتقاد اوست؛ بدین ترتیب که فهم روح عهد باستان مستلزم فهم آثار منفرد آن عهد است و متقابلاً فهم روح هر اثر منفرد و مؤلف آن نیز مستلزم فهم روح کلی حاکم بر آن عهد است. میتوان این نکته را تعمیم داد و آنرا در مورد آثار سایر ادوار و اعصار تاریخی نیز بهکاربست.
نکته دیگری که در تفکر آست بوده و گام مهمیدر فراهم کردن زمینه برای ظهور علم هرمنوتیک عام از سوی شلایرماخر بهشمار میآید، تلقی وی از فهم بهمنزله بازتولید یا بازآفرینی است. بدین معنی که فهم را به معنای تکرار معکوس همان عملی تلقی میکند که مؤلف یا هنرمند در
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 