پاورپوینت کامل به سوی ابدیت سیال ۹۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل به سوی ابدیت سیال ۹۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۹۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل به سوی ابدیت سیال ۹۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل به سوی ابدیت سیال ۹۸ اسلاید در PowerPoint :
زیگمونت باومن که از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ صاحب کرسی جامعهشناسی در دانشگاه لیدز بود، زندگی تحت لوای فاشیسم در لهستان، کمونیسم در شوروی سابق و سرمایهداری در بریتانیا را به طور ملموسی تجربه کرده است.
زیگمونت باومن که از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰ صاحب کرسی جامعهشناسی در دانشگاه لیدز بود، زندگی تحت لوای فاشیسم در لهستان، کمونیسم در شوروی سابق و سرمایهداری در بریتانیا را به طور ملموسی تجربه کرده است. هنگامی که باومن در سال ۱۹۷۱ به لیدز عزیمت کرد، جامعهشناسی بریتانیا درگیر مناقشهای عمیق میان دو رویکرد بود: اجماع ارتدکس (
Orthodox Consensus
) و پارادایم اجتماعگرایی (
Paradigm-Communities
). رویکرد نخست که ریشه در سنت ساختی کارکردی و آنگلو آمریکایی پارسونز و مرتن داشت، در صدد بود جامعهشناسی را همچون یک علم براساس نظریههای کلان، تعمیمپذیر و روش تجربی معرفی کند. در مقابل، پارادایم اجتماعگرایی (روششناسی قومی، پدیدارشناسی، جامعهشناسی اومانیستی و جامعهشناسی اگزیستانسیال) بر آن بود با نگاه علمباوری و اثباتگرایی جامعهشناسی به مبارزه برخیزد. البته، از اهمیت و تأثیرگذاری مارکسیسم نیز در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نباید غفلت کرد. بینش مارکسیستی در این سالها، بهویژه در بریتانیا، به دو دلیل اصلی بسیار جذاب بود. نخست اینکه بریتانیا جامعهای بهشدت طبقاتی بود و دیگر اینکه، گشایشی که در مباحث مربوط به جامعهشناسی، شناختشناسی و نقد پوزیتیویسم حاصل شده بود، با دیدگاه انتقادی مارکسیسم از علم باوری متناظر بود.
بااینحال، از نیمه قرن بیستم دپارتمانهای جامعهشناسی در انگلستان بهتدریج گسترش یافتند، بهطوریکه از دهه ۱۹۶۰ تا دهه ۱۹۷۰، ۲۸ دپارتمان جدید دانشگاهی تأسیس شدند و ۳۰ کرسی جدید دانشگاهی پدید آمدند و همچنین، تعداد فارغالتحصیلان جامعهشناسی بین سالهای ۱۹۵۶-۱۹۵۲، ۴۵ درصد افزایش یافت.
با رشد دپارتمانهای جامعهشناسی و کشیدهشدن مناقشات میان رویکردهای مختلف (ساختی کارکردی، اجتماعگرایی و مارکسیسم) به درون دانشگاهها، هر یک از این گروهها در تلاش بودند تا نشان دهند در رقابت با سایر رویکردها جهان معاصر را بهتر تبیین میکنند. در چنین فضای مناقشهآمیزی مکاتب مذکور میکوشیدند اساسیترین موضوعات جامعهشناسی را مشخص کنند و، دراینمیان، آن دسته از دپارتمانهایی که قابلیت لازم را از خود نشان نمیدادند، یا تضعیف یا بهکلی نابود میشدند، از جمله مکتب بیرمنگام. با وجود این، میتوان گفت تا اوایل دهه ۱۹۷۰، پارادایم ساختی کارکردی بر فضای جامعهشناسی حاکم بود هرچند بهواسطه نبرد با سایر مکاتب، از جمله هرمنوتیک، مارکسیسم اومانیستی، روششناسی قومی و فمینیسم بهتدریج اقتدار خود را از کف میداد. آثار باومن از دهه ۱۹۷۰، نقش کلیدی در تضعیف و منزویکردن این اقتدار داشتهاند. در همه این نوشتهها میتوان ردپای مارکسیسم اومانیستی و تعهد باومن به مکتب اجتماعگرایی را مشاهده کرد. چنانکه خود او در کتاب سوسیالیسم مینویسد: «عقل سلیم تصدیق میکند که سوسیالیسم گریزناپذیر و درواقع، شدنی است». اما چنین گرایش انتقادی، از باومن یک جامعهشناس مارکسیست نساخته است. او انتقادات جدی به ساختارگرایی و مارکسیسم ارتدکس به جهت ناکارآمدیشان در شناخت سرمایهداری متأخر و پیشرفته وارد کرده است.
مارکسیسم و گسست از آن
صرفنظر از رویکردهای مختلف مارکسیسم، این مکتب با مبانی و اصول انتقادی که نسبت به نظام اجتماعی سرمایهداری ارائه میداد، برای هر جامعهشناس پرشور و صلابت مخالف سرمایهداری، بسیار جذاب مینمود. این موضوع درباره باومن نیز صدق میکند، زیرا او به مفاهیم اساسی مارکسیسم – طبقات اجتماعی، بیگانگی، ایدئولوژی- علاقهمند بود. لیکن، بنا به دلایلی که خود شرح میدهد، راه خود را از دهه ۱۹۸۰ از مارکسیسم جدا کرد. او مینویسد: «مشکل مارکسیسم این بود که نمیتوانست توضیح درخوری برای تغییرات آشکار سرمایهداری صنعتی و مدرنی که حالا در آن فرهنگ مصرفگرایی جایگزین فرهنگ تولید و کار شده بود، ارائه دهد. دنیا تغییر کرده بود، اما مارکسیسم راستآیین هنوز بر این باور بود که مسائل بیعدالتی و نابرابری را میتوان با روابط طبقات اجتماعی معلوم کرد».
درحقیقت، باومن میگوید مفاهیم سنتی که مارکس با آنها کار میکرد از دهه ۱۹۸۰ کهنه شده بودند و محتوای عملی خویش را از دست داده بودند؛ زیرا این مفاهیم از توضیح تغییرات سریع فرهنگی اجتماعی که از دهه ۱۹۷۰ به وجود آمده بودند، عاجز مینمودند. برای مثال، اگر در مدرنیته سخت و استوار (سرمایهداری سنتی)، افراد هویت خود را بهوسیله شباهتهای طبقاتی و جایگاهی که در آن قرار داشتند دریافت میکردند، اکنون در مدرنیته سیال (سرمایهداری متأخر)، افراد بیشتر تمایل دارند که فردیتشان را به نمایش بگذارند و ناگزیرند که همپای با تغییرات سریع هویت خود را نیز تغییر دهند.
از نظر باومن، این نکته قابل تأملی است که بسیاری از شارحان مارکسیسم چشم خود را به روی آن میبندند و نمیتوانند درک کنند که زیست منتظم و یکسان مدرنیته سخت و استوار «دود میشود و به هوا میرود» و جای خود را متعاقبا به مدرنیته سیال میدهد؛ مدرنیتهای که زیستن در آن محصول احتمالات، محصول هستی سوبژکتیوی و مولود آن نوع هستی است که ناشی از هستندگیاش است، نه جایگاهی که سوژه در آن قرار دارد. باومن، در ادامه استدلال خود مستقیما به سراغ کتاب «سرمایه» میرود و این نکته کلیدی را مطرح میکند که وقتی مارکس میگفت پول و کالا به خودی خود نمیتوانند در بازار وجود داشته باشند یا اینکه به خودی خود معاوضه شوند، او نهتنها درحال اشاره به مفهوم بتوارگی کالاها بود، بلکه تلویحا داشت به فرهنگ مصرفگرایی نیز اشاره میکرد. نکتهای که مارکسیستهای راستآیین از آن غافل و هنوز هم راغباند از مفاهیم سنتی مثل تولیدکننده، کارگر، مردانگی، طبقات، و… بحث کنند؛ کارگری که مصرف میکند دیگر نمیتواند کارگر باشد. بنابراین، باومن با لحنی تند و زننده نتیجه میگیرد که این اهمال جدی و خشکاندیشی سبب شده بسیاری از مارکسیستهای ارتدکس نه قادر شوند کارگران را به عنوان نیروهای مصرفکننده مشاهده کنند و نه معنا و مفهوم رشد عظیم کالاها در مقیاس جهانی را دریابند. جهانی که: «اکنون با رشد سرسامآور کالاها و محصولات به افراد میگوید فراموش کنید که چه کسی هستید، یا اگر نتوانستید آن کسی باشید که میخواستید، تصور کنید که اکنون میتوانید. آنچه که اکنون پیشروی شماست نه وضعیت و محل تولدتان، بلکه انتخاب است. شما حق انتخاب دارید…». در اینجا، اختلافی جدی میان باومن و اصحاب نظریه انتقادی به چشم میخورد. این نحله از مارکسیسم، جدایی میان آگاهی و موقعیتی را که افراد در آن قرار دارند ناممکن نمیداند و، درعوض، تأکید خود را متوجه فیلتر صنعت فرهنگی میکند که تودهها تنها از دریچه آن قادر به دیدن چیزها میشوند. تحت لوای صنعت فرهنگی، فرهنگ عامه به کارخانه تولید کالاهای فرهنگی یکسانی بدل میشود که با سرازیرشدنشان به جامعه تودهای، تودهها را به انفعال میکشاند. همچنان که آدورنو و هورکهایمر میگویند: «افراد گمان میکنند آزادند، اما آنها تنها آزادند که یک ایدئولوژی را برگزینند». ولی اگر، از نظر آدورنو و هورکهایمر، دو خصیصه مهم این صنعت فرهنگی که مستقیما با افراد مصرفکننده مرتبط است، انحصار و یکسانسازی باشد، از نظر باومن، خصیصه مهم این صنعت، تکثر و تفاوت است. همانطور که یکی از مفسران او نوشته است: «باومن، حتی ورای آنچه نخستین منتقدان فرهنگ مصرفگرا میتوانستند تصور کنند، معتقد است ساکنان مدرنیته سیال، زیر بار سنگین فرهنگ مصرفی تلوتلو میخورند که برای تأمین تمایز و تفاوت، تماما فردی شده است». دلیل این قضیه را باید در سیمای درحال تغییر ایدئولوژی جست.
سیمای درحال تغییر ایدئولوژی
باومن از جهتی مدیون مفهوم کلیدی گرامشی است: هژمونی فرهنگی. اما، ایده هژمونی گرامشی مفهوم مرکزی جامعهشناسی باومن نیست، زیرا از نظر باومن، آن ارکان مشروعیتبخش سرمایهداری سنتی که بر پایه مسیرهای هژمونیک بنا نهاده شده بودند، دیگر به لحاظ ایدئولوژیک قدرت کافی برای نگهداشتن نوسانات مدرنیته سیال ندارند. حتی با وجود ادعای اصحاب نظریه انتقادی که همواره کرم ایدئولوژی را در هر سیبی میدیدند که قربانیان خود را تا سر حد یک نوع کنش فارغ از آگاهی یا کنش همراه با آگاهی کاذب تقلیل میدهد، باومن بهگونهای مدرنیته سیال را وضعی رهاشده از آگاهی کاذب میداند. بنابراین، بلادرنگ این پرسش اساسی مطرح میشود که اگر هژمونی فرهنگی و آگاهی کاذب قابلیتشان را در فریفتن عامه مردم برای رواج فرهنگ مصرافگرایی از دست دادهاند، چرا مصرفگرایی کماکان ادامه یافته است؟ و، به عبارت دیگر، چرا باید مصرف کرد؟ پاسخ باومن روشن است: دقیقا بهخاطر خود مصرف.
مصرفکردن حاکی از تجربه آزادی و حق گزینش برای انسانهای مدرنیته سیال است و در نظر آنها قدمزدن در فروشگاهها و مراکز خرید مسرتآمیز و لذتبخش است (باومن، ۲۰۰۰: ۸۰). بههمیندلیل است که سرمایهداری نوین هیچ چیزی از مصرفکنندگان نمیخواهد مگر ظرفیتشان برای «ماندن در بازار» و داشتن پتانسیل لازم برای «بازیکردن». ماندن در بازار و بازیکردن (مصرفکردن)، از ارکان کلیدی و مشروعیتبخش مدرنیته سیال است که موجب حس رضایت و خشنودی مصرفکنندگان و از طریق آن بازتولید مشروعیت امکانپذیر میشود.
در مدرنیته سیال مرزی وجود دارد میان آنها که ناقص مصرف میکنند و آنها که شادمانه و از روی رضا چنین میکنند. مصرفکنندگان ناقص که در اقلیت هم هستند، آگاهانه یا ناآگاهانه، فرهنگ مصرفگرایی را پس میزنند و خودشان را از مصرفگرابودن بر حذر میدارند. درنتیجه، خودبازتولیدی (
Self-Productive
) فرهنگ مصرفگرایی را با خطر مواجه میکنند. در مقابل، آنها که شادمانه مصرف میکنند و در اکثریت نیز هستند از پول در جیبشان و از اینکه در انتخاب و گزینش اقلام مصرفی، آزادانه و البته، با اختیار اراده عمل میکنند، بسیار مسرورند و زیستن در مدرنیته سیال را لذتبخش مییابند. باومن درادامه میافزاید که مصرف از روی «رضا» و «خودخواستگی»، درعینحال، مکانیزم خودکنترلی را نیز در درون خود نهفته دارد. درست همان چیزی که هژمونی و آگاهی کاذب قادر به توضیحدادن آن نیستند. زیرا، مکانیسم کنترل انسانها در مدرنیته سیال، ابزارهای عینی و بیرونی نیستند که در چنبره نظام سرمایهداری باشند، بلکه بیشتر این مکانیسم از ابعادی روانشناختی برخوردار است که ناشی از اصل لذت و رضایت از مصرف است. او با ادبیاتی که متوجه نیروهای مصرفکننده است، مینویسد: «اگر هم نظام سرمایهداری منفعلانه عمل کند باز هم گویی «مصرفکنندگان «تمایل» دارند فریفته شوند» (باومن ۱۹۸۷: ۱۴۹). او حتی از این هم فراتر میرود و معتقد است گویی آنها به مصرف «ایمان» دارند: «ایمان به لباسهایی که میخرند، ایمان به خودشان، ایمان به روابطشان، ایمانشان به بازار». اما درادامه میافزاید: «دقیقا بخاطر سطح سفتوسخت و تسخیرنشدنی ایمان باید بهخاطر داشته باشیم که ایمان به طرز شگفتانگیزی شکننده است؛ اگر پیروانش ذرهای از علائقشان را به ایمان از دست بدهند، مشمول شکستن میشود». باومن با بهکاربردن واژگانی مثل رضا، خودخواستگی، تمایل و ایمان، تفاوتی اساسی و نهان میان خود، گرامشی و نظریهپردازان مکتب انتقادی ایجاد میکند. او درجه بالاتری از ایدئولوژی را مطرح میکند که مخصوص مدرنیته سیال است و نسبت به آن دو مفهوم از وجهی شدیدا سوبژکتیو برخوردار است. زندگی در مدرنیته سیال به قدری جذاب و گیراست که زنان و مردان هرگز حاضر نیستند از آن دست بشویند. قدمزدن در مراکز خرید، برقراری روابط در سطح آنیت، سهولت تحرک، از بینرفتن هویتهای از پیش تعینیافته، داشتن پول در جیب، آزادی خرید اقلام غیرضروری و…، نوعی تلقی از حیات اجتماعی را در میان ساکنان مدرنیته سیال پدید آورده که آنها هیچ تمایلی برای وادادن آن ندارند. بههمیندلیل است که او مینویسد «اگر هم نظام سرمایهداری منفعلانه عمل کند باز هم گویی «مصرفکنندگان «تمایل» دارند فریفته شوند» و فراتر از آن «گویی آنها به مصرف «ایمان» دارند». از منظر مصرفکنندگان، این نخستینبار است که در طول تاریخ، زیست اجتماعی چنین وجه خصوصی و سوبژکتیو به خود گرفته است و گویی هریک از مردان و زنان مدرنیته سیال پادشاهان بلامنازع قلمرو شخصیشده خودند. قلمروهای شخصیشدهای که ما را به یک عصر پسافرهنگی، مشحون از تکثرات فرهنگی، رهنمون میشوند و به فراخور آن چهره ایدئولوژی را نیز دگرگون و شدیدا فردی میکنند. بااینحال، باومن، تنها به توصیف و تشریح مدرنیته سیال نمیپردازد، بلکه، فراتر از آن، او بسیار علاقهمند است به ریشهها و مبانی شکلگیری مدرنیته سیال نیز دست یازد. مبانی که وی آن را تا مدرنیته سخت و استوار ردیابی میکند.
از مدرنیته سخت و استوار تا مدرنیته سیال
از نظر گیدنز، مدرنیته شیوهای از سازماندهی حیات اجتماعی است که در قرن هفدهم در اروپا پدید آمد و سپس کموبیش، تأثیرات جهانی از خود بهجای گذاشت. از نظر او، صرفنظر از اینکه چه نیروهایی و در چه شرایطی مدرنیته را به وجود آوردند، این شیوه سازماندهی عامل ویرانگر جامعه سنتی بود؛ جامعهای مبتنی بر حافظه جمعی و درگیر مناسک دینی با محتواهای اخلاقی و عاطفی.
از نظر باومن، جامعه سنتی جامعه نسبتا منسجمی بود که فعالیتهای ارگانیکی پدید میآورد که به درون حیات روزمره افراد نفوذ میکرد. مردان و زنان این جامعه، به آن معنا و مفهوم مدرن در جامعهشان سکنی نمیگزیدند؛ آنها بخشی از دنیایی بودند که در آن میزیستند و دنیا نیز بخشی از آنها بود. بنابراین، از نظرگاه مدرنیته، زندگی سنتی غیرعقلانی بود، زیرا منقاد قواعد خِرد نبود، ایستا بود و درعینحال مستبدانه. همچنین، از آنجا که حیات سنتی میبایست دنبالهروی زندگی گذشته باشد و امکان «برنامهریزی» برای آن نمیتوانست وجود داشته باشد، الگوهای زندگی سنتی ناگسستنی به نظر میرسیدند.
بااینحال، اگر جامعه سنتی به سبب همسانی و یک نواختیاش قابل پیشبینی و اطمینانبخش بود، از نظر باومن، مدرنیته ذاتا بینظمی بود. با ظهور مدرنیته این انتظار میرفت که بهوسیله انباشت معرفت تخصصی، علم عقلانی همه شیوههای غیرعقلانی فهم جهان را کنار بزند و با مرگ خدا مدرنیته قادر شود معمای جهان را حل کند. در حقیقت، مدرنیته در قالب روشنفکری دو رسالت مهم را برعهده داشت: رهایی انسانها از قیود گذشته و بهارمغانآوردن آیندهای بهتر (باومن ۱۹۹۱: ۵۳). ابزار این جاهطلبی نیز، شناخت، طبقهبندی، تعریف و محدودکردن هر آن چیزی بود که تاکنون طبیعی و بکر به نظر میرسید. از این جهت، از نظر باومن، مدرنیته از آغاز بلندپرواز بود و قادر نبود واکنشهای متعدد اجتماعگرایانه و نوستالژیک آن دسته از روشنفکرانی همچون بودلر، مارکس و نیچه را دریاب
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 