پاورپوینت کامل شواهد اصالت وجود ۱۱۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل شواهد اصالت وجود ۱۱۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۱۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شواهد اصالت وجود ۱۱۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل شواهد اصالت وجود ۱۱۴ اسلاید در PowerPoint :
برخى حکماى اسلامى از ذوق ذاتى خود بهره جسته و معنى این ادعاى فلسفى را در این شعر مشاهده کردهاند: زلف آشفته او موجب جمعیت ماست / چون چنین است پس آشفتهترش باید کرد/ وحدت تشکیکى در باب وجود با آنچه در باب ماهیات بعنوان وحدت نوعى یا وحدت جنسى یا سایر اقسام وحدت مطرح مىشود تفاوت اساسى دارد زیرا وحدت در باب ماهیات یک وحدت ذهنى است
چکیده: برخى حکماى اسلامى از ذوق ذاتى خود بهره جسته و معنى این ادعاى فلسفى را در این شعر مشاهده کردهاند: زلف آشفته او موجب جمعیت ماست / چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد/ وحدت تشکیکى در باب وجود با آنچه در باب ماهیات بعنوان وحدت نوعى یا وحدت جنسى یا سایر اقسام وحدت مطرح مىشود تفاوت اساسى دارد زیرا وحدت در باب ماهیات یک وحدت ذهنى است
درباره حقیقت هستى سخن از حد و رسم منطقى نمى توان به میان آورد ولى گزاف نیست اگر گفته شود حقیقت هستى جز عینیت و تحقق چیز دیگرى نیست و اگر چنین است چگونه مىتوان گفت حقیقت هستى عینیت و تحقق ندارد؟ معنى تحقق وجود این است که هستى اعم از این که واجب الوجود باشد یا ممکن الوجود در عینیت و تحقق خود به غیر وجود نیازمند نیست در حالیکه ماهیات بدون وجود تحقق پذیر نبوده و نمىتوان از هستى آنها سخن به میان آورد.
باید توجه داشت که امکان در باب وجود با آنچه امکان در باب ماهیات خوانده مىشود تفاوت اساسى داشته و نباید میان آنها خلط و اشتباه کرد. امکان در باب وجود به معنى ربط و تعلق بوده و این ربط و تعلق که عین هستى و تحقق ممکن الوجود را تشکیل مىدهد به هیچ وجه با ضرورت ذاتى آن منافات ندارد.
کسانى که با مسائل منطقى آشنائى دارند به خوبى مىدانند که در قضیه ضروریه ذاتیه یک قید همواره معتبر شناخته مىشود که آن قید جز دوام وجود موضوع چیز دیگرى نیست به عبارت دیگر وقتى گفته مىشود انسان بالضروره ناطق است معنى منطقى آن این است که مادام انسان موجود است ناطق بودن نیز براى او ضرورت ذاتى دارد پرواضح است که ضرورى بودن ناطق براى انسان بطور ذاتى هرگز منافى این نیست که وجود ناطق از آن جهت که وجود است عین ربط و فقر و تعلق به حق بوده باشد به این ترتیب امکان در باب وجود که در اصطلاح صدرالمتالهین امکان فقرى خوانده مىشود عین ربط و فقر و تعلق بوده و این خود نحوه اى از وجود و یک سنخ از هستى بشمار مىآید به عبارت دیگر مىتوان گفت ربط محض و تعلق صرف نحوى از وجود است و نمىتوان آن را یک امر اعتبارى و انتزاعى بشمار آورد و از اینجا مىتوان دریافت که قول به اصالت وجود به واجب الوجود بالذات تبارک و تعالى اختصاص نداشته و هرجا که پاى وجود در میان است این قول نیز مىتواند صادق باشد به این نکته نیز باید توجه داشت که وجود خاص هرگز بدون ماهیت نبوده و ماهیات با وجودهاى خاص خود به حسب مقام واقع چه در عالم عین و چه در عالم ذهن متحد و یگانه شناخته مىشوند ولى این مسئله نیز مسلم است که مفهوم ماهیت در اعتبار عقل و ادراک غیر از مفهوم وجود بشمار مىآید به این ترتیب وجود و ماهیت همواره با یکدیگر متحد و یگانه بوده و اتحاد میان آنها از نوع اتحاد میان یک امر عینى خارجى با یک مفهوم اعتبارى انتزاعى خواهد بود البته در این اتحاد و یگانگى هر یک از وجود و ماهیت به وجهى بر دیگرى تقدم دارد.
تقدم وجود و ماهیت بر یکدیگر هرگز بمعنى تاثیر یکى از آنها بر دیگرى نیست تاثیر ماهیت در وجود معنى محصل و معقولى ندارد زیرا اگر ماهیت در وجود تاثیر داشته باشد باید قبل از وجود خود موجود شده باشد وا ین امر با نصروره باطل است تاثیر وجود در ماهیت نیز نمىتواند مقبول واقع شود زیرا ماهیت مجعول نیست و نسبت آن نیز با وجود و عدم در حد ذات یکسان است.
به این ترتیب وقتى از تقدم وجود بر ماهیت سخن گفته مىشود منظور این است که وجود در تحقق و عینیت اصل بوده و ماهیت تابع آن بشمار مىآید ولى هنگامى که از تقدم ماهیت بر وجود سخن به میان مىآید منظور این است که عقل مىتواند صرف نظر از هرگونه وجود خارجى یا ذهنى به ملاحظه و اعتبار ماهیت پردازد و در این ملاحظه و اعتبار وجود را حمل بر آن نماید.
البته باید توجه داشت که حمل وجود بر ماهیت هرگز بمعنى این نیست که وجود در تحقق خود تابع ماهیت شناخته مىشود زیرا همانگونه که یادآور شدیم تحقق و عینیت از آن وجود است و هر چیز دیگرى تنها بواسطه وجود مىتواند به مرحله تحقق و عینیت قدم گذارد .
از اینجا مىتوان دریافت که قضایاى فلسفى در فلسفه صدرالمتالهین برخلاف آنچه در ظاهر مشاهده مىشود مقلوب است و معنى این که گفته مىشود مثلا عقل موجود است، نفس موجود است و هکذا به این صورت خواهد بود که موجود از آن جهت که موجود استبه تعین عقل و نفس تیعنى مىگردد به عبارت دیگر مىتوان گفت در فلسفه صدرالمتالهین موضوع واقعى وجود یا موجود بماهو موجود است که از عوارض ذاتى آن بحث و گفتگو بعمل مىآید البته موضوع هر یک از علوم با موضوعات مسائلى که در آن علم مورد بررسى قرار مىگیرد تفاوت دارد ولى در عین حال بین موضوع علم و موضوعات مسائل آن نوعى اتحاد بر قرار است که این اتحاد را مىتوان از نوع اتحا میان کلى طبیعى و افراد آن بشمار آورد.
با توجه به آنچه در اینجا ذکر شد به روشنى معلوم مىشود که اگر در ظاهر و به حسب مقام تصور، وجود عارض بر ماهیت مى گردد در واقع و به حسب نفس الامر ماهیات عارض وجود بوده و موجودات ماهوى از پاورپوینت کامل شواهد اصالت وجود ۱۱۴ اسلاید در PowerPoint تعینات و تجلیات وجود بشمار مىآیند عارف روشن ضمیر به همین مسئله اشاره کرده آنجا که مىگوید: من و تو عارض ذات وجودیم مشبک هاى مشکات شهودیم
توجه به آنچه در اینجا ذکر شد نشان مىدهد که تحقق و عینیت از آن وجود است و هر چیز دیگر اعم از این که در ذهن باشد یا در خارج به برکت وجود تحقق مىپذیرد.
به این ترتیب وجود از هر چیز دیگرى براى این که تحقق و عینیت داشته باشد شایسته تر و سزاوارتر است توجه و دقت در مثال بیاض و ابیض مىتواند به این مسئله روشنائى بیشترى به بخشد بسیارى از چیزها را مى شناسیم که چون داراى رنگ بیاض هستند ابیض شناخته مىشوند البته خود حقیقت بیاض نیز بدون تردید ابیض بشمار مىآید ولى حقیقت این است که بیاض به ابیض بودن از هر چیز دیگرى که ابیض شناخته مىشود شایسته تر و سزاوارتر است. این سخن در مورد مضاف حقیقى و مضاف مشهورى نیز صادق است تردیدى نیست که مضاف مشهورى بواسطه مضاف حقیقى مضاف شناخته مىشود بنابراین مضاف حقیقى به مضاف بودن شایسته تر و سزاوارتر خواهد بود در این مورد مثال هاى دیگرى نیز هست که ما از ذکر آنها در اینجا خود دارى مىکنیم.
بنظر مىرسد برخى اهل تحقیق که ذات را در مشتق ماخود نمىدانند به همین نکته توجه داشته اند و البته سخن آنان نیز در این باب بحکم و معتبر است اگر کسى به درستى در هستى به تامل پردازد به روشنى در مىیابد که براى برخى اشخاص مسئله نزاع و کشمکش میان طرفداران اصالت وجود و مخالفان آنان به درستى مطرح نشده و تحریر محل نزاع در این باب به وضوح و روشنى انجام نپذیرفته است.
کسانى که قبل از ورود در این مبحث به تحریر محل نزاع پرداخته و جایگاه اختلاف میان دو طرف مسئله را به وضع روشن مىکنند به نظریه بدیهى بودن اصالت وجود نزدیک مىشوند.
البته کسانى نیز هستند که قول به اصالت وجود را به هیچ وجه بدیهى نمىدانند و براى اثبات آن به اقامه برهان مىپردازند. این اختلاف و دو گانگى در مورد مسئله اثبات واجب نیز قابل مشاهده بدیهى و ضرورى است و به اقامه برهان نیازى دیده نمىشود.
گروهى دیگر به عکس گروه اول اعتقاد دارند که وجود واجب یک امر نظرى است و براى اثبات آن باید به استدلال توسل جوئیم.
صدرالمتالهین که قهرمان مسئله اصالت وجود شناخته مىشود براى اثبات اصالت وجود به برهان و استدلال توسل جسته و به وضوح و بداهت آن اکتفا نکرده است او مشعر سوم از کتاب «المشاعر »خود را به این بحث اختصاص داده و براى اثبات اصالت وجود به هشت طریق استدلال کرده است البته او کلمه برهان یا اصطلاح قیاس و استدلال را در اینجا بکار نبرده و سخنان خود را تحت عنوان شواهد سامان داده است ما در اینجا به ذکر این شواهد مىپردازیم نا معلوم شود که این فیلسوف تباله بر چه اساس و میزانى مسئله اصالت وجود را پایه تفکر و مبناى اندیشه خویش ساخته است.
شاهد اول
حقیقت هر شیئى هستى آن شیئى است و بواسطه هستى آثار و احکام هر شیئى بر آن مترتب مىگردد بنابراین، هستى، براى این که حقیقت شناخته شود از هر امر دیگرى شایسته تر است زیرا هر امر دیگرى تنها به واسطه هستى در زمره حقایق قرار مىگیرد.
به این ترتیب اگر بگوئیم هستى حقیقت همه حقایق است سخنى به گزاف نگفته ایم به عبارت دیگر مىتوان گفت که هستى در «حقیقت بودن» خود به حقیقت دیگرى نیازمند نیست بلکه به خودى خود عالم عین و خارج را تشکیل مىدهد در حالیکه غیر هستى یعنى ماهیات تنها به واسطه هستى در عالم عین و خارج تحقق مىپذیرند.
شاهد دوم
در این مطلب تردیدى نیست که جهان خارج و عالم ذهن طرف موجودات شناخته نمىشوند. وقتى گفته مىشود که فلان شیئى در جهان خارج یا در عالم ذهنى موجود است منظور این نیست که جهان خارج با عالم ذهن ظرف یا محلى است که آن موجود در این ظرف استقرار یافته است بلکه مقصود از وجود داشتن چیزى در خارج این است که آن چیز داراى نوعى هستى است که آثار و احکامش بر آن مترتب شده است و هنگامى که گفته مىشود فلان شیئى در ذهن موجود است منظور این است که آثار و احکام خارجى آن موجود، بر آن مترتب نمىگردد.
با توجه به آنچه ذکر شد مىتوان ادعا کرد که اگر آنچه در خارج اصیل و متحقق است جز ماهیت چیز دیگرى نباشد لازمه آن این خواهد بود که بین وجود ذهنى و وجود خارجى هیچ گونه تفاوت و دو گانگى تحقق نپذیرد در حالیکه این امر بالضروره باطل است زیرا ماهیت چه بسا در ذهن تحقق مىپذیرد ولى در جهان خارج موجود نیست.
شاهد سوم
اگر موجودیت و تحقق اشیاء تنها به ماهیات آنها باشد و نه به امر دیگر مستلزم این خواهد بود که حمل برخى ماهیات پذیر نباشد زیرا در حمل، دو مفهوم متغایر و متفاوت در وجود با یکدیگر اتحاد پیدا مىکنند و حکم نیز بر همین نوع از اتحاد اشعار دارد به عبارت دیگر مىتوان گفت حمل شیئى بر شیئى دیگر اشعار دارد به عبارت دیگر مىتوان گفت حمل شیئى بر شیئى دیگر بدین معنى است که آن دو شیئى در وجود با یکدیگر متحدند و در مفهوم و ماهیت غیر یکدیگرند. تردیدى نمىتوان داشت که آنچه مناط و ملاک غیریت است غیر از آن چیزى است که ملاک اتحاد و یگانگى شناخته مىشود حکما نیز آنجا که گفته اند: حمل همواره مقتضى اتحاد در وجود خارجى و غیریت در ذهن است. به همین نکته اشاره کرده اند اکنون اگر وجود چیزى جز ماهیت نباشد مستلزم این خواهد بود که در حمل بین ملاک اتحاد و ملاک غیریت هیچ گونه تفاوتى تحقق نپذیرد و چون این امر باطل شناخته مىشود ملزوم آن نیز باطل خواهد بود آشکار است که صح تحمل همواره به نوعى وحدت و نوعى از غیریت وابسته است زیرا در وحدت محض حمل تحقق نمىپذیرد و در کثرت محض نیز جائى براى تحقق حمل وجود ندارد بنابراین اگر وجود امرى انتزاعى شناخته شود ناچار در وحدت و کثرت خود تابع آنگونه از معانى و ماهیاتى خواهد بود که با آنها اضافه و نسبت پیدا مىکند و هنگامى که وجود در وحدت و کثرت خود تابع ماهیات شناخته شود حمل شایع و متعارف صورت نمىپذیرد و آنچه بعنوان حمل مطرح مىگردد جز حمل اولى ذاتى چیز دیگرى نخواهد بود.
شاهد چهارم
در مقابل کسانى که وجود را امرى انتزاعى مىدانند گفته مىشود که اگر وجود، موجود و متحقق نباشد هیچ یک از اشیاء موجود نخواهد بود و چون موجود نبودن اشیاء بالضروره باطل است موجود و متحقق نبودن وجود نیز باطل خواهد بود. بیان ملازمه به این ترتیب است که گفته مىشود: هرگاه ماهیت در حد ذات و مجرد از وجود لحاظ شود، ناچار معدوم خواهد بود و چنانکه صرف نظر از وجود و عدم مورد نظر قرار گیرد نه موجود خواهد بود و نه معدوم. اما اگر وجود به حسب ذات خود موجود و متحقق نباشد به هیچ وجه نمىتوان از وجود یا ماهیتیکى را بر دیگرى حمل کرد زیرا ثبوت چیزى بر چیز دیگر و همچنین منضم ساختن یک شیئى به شیئى دیگر مستلزم یا فرع بر این است که «مثبت له» وجود داشته باشد. اکنون با توجه به این که ماهیت در حد ذات خود موجود نیست اگر وجود نیز در حد ذات خود موجود و متحقق نباشد چگونه مىتوان از تحقق موجودات سخن به میان آورد؟ کسى که از وجدان سالم برخوردار باشد به روشنى مىداند که اگر ماهیت یکى از سه حالت اتحاد یا معروض بودن و یا عارض بودن نسبتبه وجود را نداشته باشد به هیچ وجه نمىتوان آن را موجود بشمار آورد زیرا منضم ساختن یک امر معدوم به معدوم دیگر نیست چنانکه منظم ساختن یک مفهوم به مفهوم دیگر بدون این که حداقل یکى از آنها وجود داشته باشد یا هر دو عارض یک امر سوم شده باشند معنى صبح و قابل ملاحظه ئى ندارد.
باید توجه داشت که در نظر صدرالمتالهین ماهیت با وجود اتحاد پیدا مىکند ولى در نظر حکماى مشائى بنا بر قول مشهور ماهیت معروض وجود داشته البته برخى از صوفیه به عکس حکماى مشائى ماهیت را عارض بر وجود مىشناسند. در هر یک از اقوال سه گانه این فرض مسلم گرفته شده است که ماهیت در پرتو نور وجود تحقق مىیابد.
در اینجا موجود بودن هرچیز تنها از طریق انتساب به واجب الوجوب وجود براى ماهیت همان فرزند بودن براى فرزندان نیست زیرا اتصال ماهیت به وجود جز تحقق وجود ماهیت چیز دیگرى بواسطه نوعى نسبت است که با یک شخص بعنوان پدر حاصل مىشود ولى آنچه ماهیات از طریق نسبت خود شان با واجب الوجود کسب مىکنند همان چیزى است که وجود و تحقق آن را تشکیل مىدهد.
شاهد پنجم
اگر وجود صورت عینى و تحقق خارجى نداشته باشد در هیچ یک از انواع، جزئى حقیقى تحقق نمى پذیرد و در واقع شخص براى نوع بى معنى و بى وجه خواهد بود. زیرا ماهیت از آن جهت که فقط ماهیت است از اشتراک میان افراد کثیر و همچنین از عروض کلیت بر آن در عالم ذهن امتناع ندارد منضم ساختن مفاهیم کثیر و متعدد به یک ماهیت نمىتواند آن را از اشتراک میان افراد کثیر خارج سازد به عبارت دیگر مىتوان گفت تخصیص یک کلى به کلى دیگر اگر چه شمار آنها به هزار کلى بالغ گردد موجب تشخص نمىشود. به این ترتیب براى این که شخص تحقق یابد به چیزى نیاز است که خود به حسب ذات متشخص باشد و کثرت وقوع آن قابل نصور نباشد آنچه از این ویژگى برخوردار است جز وجود چیز دیگرى نیست اکنون اگر در افراد یک نوع وجود تحقق نداشته باشد هیچ یک از آن افراد در جهان خارج به ظهور نخواهد رسید و این امر خلاف فرض است. کسى نمىتواند ادعا کند که تشخص افراد از طریق اضافه به تشخص حق تبارک و تعالى حاصل مىگردد زیرا اضافه یک شیئى به شیئى دیگر پس از حصول تشخص امکان پذیر مىگردد. از این نکته نیز نباید غافل بود که اضافه از آن جهت که اضافه استیک امر عقلى و کلى بشمار مىآید. در این مسئله نیز تردید نیست که انصمام یک کلى به کلى دیگر موجب تشخص نمىگردد. به این ترتیب تشخص افراد یک نوع از طریق توسل به معنى اضافه قابل توجیه نخواهد بود. البته این سخن تنها هنگامى مىتواند درست باشد. که اضافه بعنوان یک مفهوم یا یک مقوله مطرح گردد. اما آنجا که از اضافه اشرافیه سخن به میان مى آید حضور و شهود ملاک و مناط امور است و از علوم حضولى و طبقه بندى مقولات و مفاهیم کارى ساخته نیست.
شاهد ششم
براى این که معنى اتصاف ماهیت به وجود و نحوه عروض هستى بر ماهیت معلوم شود بررسى معنى عروض و بیان اقسام آن ضرورى مى نماید. حکما عارض را بر دو قسم دانسته اند: عراض وجود و عارض ماهیت عارض شدن مثلا سفیدى بر یک جسم و علو بالائى بر آسمان در خارج، از مصادیق قسم اول شناخته مىشود ولى عروض فصل بر جنس و تشخص بر نوع از مصادیق قسم دوم بشمار مىآید.
محققان اهل حکمت بر این عقیده اند که اتصاف ماهیت به وجود و عروض هستى بر ماهیت یک اتصاف خارجى و عروض حلولى نیست بلکه این اتصاف یک اتصاف عقلى است که از طریق تحلیل عقلانى مىتوان به عروض وجود بر ماهیت راه یافت.
کسانى که با مسائل فلسفى آشنائى دارند به خوبى مى دانند که در عروض تحلیلى نمىتوان براى معروض مرتب هاى از تحصل وجودى را در نظر گرفت که از عارض خود جدا و عارى بوده باشد مثلا وقتى گفته یم شود فصل عارض بر جنس مىگردد منظور این نیست که جنس در خارج یا ذهن از نوعى تحصل وجودى بدون فصل بر خوردار است و سپس معروض فصل واقع مىشود بلکه معناى معروض بودن جنس نیست و تنها مىتوان آن را لاحق به معنى جنس دانست ابن سخن منافى این نیست که جنس با فصل خود از جهت وجود متحد بوده باشد.
با توجه به آنچه ذکر شد مىتوان گفت در باب عارض ماهیت عروض به حسب تحلیل به هیچ وجه با اتحاد در مقام وجود منافات ندارد و این همان چیزى است که در باب ارتباط میان وجود و ماهیت مطرح است و عروض وجود بر ماهیت هرگز به معنى این نیست که آنها با یکدیگر متحد و یگانه نیستند.
از آنچه گذشت این نتیجه بدست مى آید که وجود در عالم عین، متحقق و متحصل است زیرا اگر وجود در عالم عین تحقق نداشته باشد عروض آن بر ماهیت از نوع عروض تحلیلى نخواهد بود. وقتى عروض وجود بر ماهیت تحلیلى نباشد ناچار باید در زمره امورى قرار گیرد که از ماهیات ثابت و متحقق ان
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 