پاورپوینت کامل تحلیل چهار بعدی ماجرای دادشاه ۱۰۷ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل تحلیل چهار بعدی ماجرای دادشاه ۱۰۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۰۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل تحلیل چهار بعدی ماجرای دادشاه ۱۰۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل تحلیل چهار بعدی ماجرای دادشاه ۱۰۷ اسلاید در PowerPoint :
دادشاه بلوچ ، یک روستایی ساکن بلوچستان بود که بین سال های ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۶ علیه حکومت پهلوی دوم سر به طغیان گذاشت و آوازه اش بخصوص بعد از کشتن چند مستشار آمریکایی از مرزهای محلی فراتر رفت.
خلاصه: دادشاه بلوچ ، یک روستایی ساکن بلوچستان بود که بین سال های ۱۳۲۱ تا ۱۳۳۶ علیه حکومت پهلوی دوم سر به طغیان گذاشت و آوازه اش بخصوص بعد از کشتن چند مستشار آمریکایی از مرزهای محلی فراتر رفت. خاستگاه شورش او ستم خوانین محلی بود که سرانجام پس از قریب به ۱۵ سال با همدستی همان ها و دستور شخص محمدرضا پهلوی به کمینگاه کشیده شده و به قتل رسید. در حالیکه هنوز هم مخالفانش همسو با تبلیغات حکومت وقت او را تقبیح می کنند، اکثریت عامه و روشنفکران بلوچ و چه بسا کشور او را به دلیل جسارت خاص و شورش علیه ستم از نامدارترین چهرههای ملی در تاریخ معاصر میدانند.
هر چند ابعاد مختلف ماجرای دادشاه درهم تنیده اند و تفکیک شان ساده نیست، اما برای بررسی جامعش به ناچار باید چهار بعد و لایه مختلف زیر را در نظر گرفت: بعد خانوادگی، بعد تاریخی ، بعد سیاسی؛ و در نهایت بعد افسانه ای ماجرا. در بعد خانوادگی با جدال دادشاه و پسرعمه اش “شکر” سر کاشتن چند اصله خرما روبرو می شویم. شکر مادرش ” زرملک” و پدرش از طایفه ای دیگر است که تحت تاثیر تحریک کننده ای به نام عبدالنبی است. عبدالنبی از طرف مادر هم طایفه دادشاه، پدرش از طایفه ملکهای فنوج و پدرزنش “نوری” کدخدای آبادی مجاور (بن گر) است و سودای رقابت با کمال، پدر دادشاه بر سر جایگاه یعنی کوتوالی او (نمایندگی خان قصبه اش بنت) در نیلگ را به سر دارد. عبدالنبی فردی جاه طلب ولی فاقد روحیه جنگاوری است. در مقابل، کمال کدخدای آبادی “دن بید” آدمی کاردان است و اهل رزم، از این رو طبعا مورد توجه خان حوزه اش است.
حال نظری به پیشینه تاریخی ماجرا بیفکنیم: علیرغم رویه دو قرن اخیر که حاکمیت بلوچستان در اختیار ضابطین (خوانین) منصوبه فرمانفرمای قاجاری کرمان و در مقطعی انگلیس بوده است، قلعه بنت تا مدت ها خالی از خان بوده است؛ در حالی که در همسایگی اش خان های شیرانی (نارویی) در فنوج (نیکشهر) و خان های میرلاشاری در لاشار به شدت با همدیگر در رقابت بوده اند. این رقابت سر فتح بنت نیز هست که هر دو در آن ناموفق مانده اند. همین خالی ماندن رازآلود این قلعه هاله ای افسانه ای به نوبه خود دور این ماجرا می پیچد.
حسین خان شیرانی خان گِه (نیکشهر) برای فتح بنت به یک وصلت تابوشکنانه تن می دهد؛ یعنی ازدواج خواهرش “گراناز” دختر محمدعلی خان نارویی با “میرحاجی” که از طایفه “رئیس سلیمانی” بنت است. ثمره ازدواج میرحاجی و گراناز پنج پسر است که به دلیل اعمال نفوذ حسین خان نام فامیلی خود را برخلاف رویه بلوچ نه از پدر که از مادر گرفته و شیرانی خوانده می شوند. عزل بی هنگام حسین خان توسط فرمانفرمای کرمان از خانی گه نقشه فتح بنت را ناموفق گذاشته و میدان برای لاشاری ها خالی می گذارد که بنت را فتح و گراناز را نامراد می گذارند.
مدتی بعد باز ورق در گه به نفع شیرانی ها برگشته و فرزندان میرحاجی نیز که اکنون بزرگ شده اند طی جدالی خونین قلعه بنت را از رقیب می گیرند. بنتی ها “اسلام خان” فرزند وسطی میرحاجی را به عنوان خان برگزیده و از او حمایت می کنند، در مقابل دو برادر ارشدش یعنی صاحب و نقدی کینه برادر را به دل گرفته و فتنه افروزی را آغاز می کنند، تا آن جا که اسلام خان ناچار می شود عطای قلعه قدیمی معروف به هشت طاقی را به لقایش بخشیده و خود قلعه ای جدید در محله شیخان بنت بنا کرده و محل حکومتش قرار دهد. این جرقه اختلافی است که یکی دو نسل بعد ما را به ماجرای دادشاه می کشاند.
اسلام خان برای تحکیم پایه های خانی اش فرستاد دنبال عشایر مطرح محل که یکی شان کمال پدر دادشاه بود. کمال لانک بند (هم پیمان) و کوتوال اسلام خان در نیلگ شد. دادشاه فرزند دوم کمال، در سال ۱۲۹۷ به دنیا می اید که گویا مصادف با شنبه شانزدهم برج عقرب بوده و طبق باور های محلی چنین نوزادی یا بسیار شوم بخت و یا شدیدا بلند آوازه می شود. برای همین قدیمی ها چنین نوزادی از ارتفاع پرتاب می کردند تا اگر زنده بماند خیال شان راحت می شود طفل بلنده آوازه خواهد شد و در صورت مردنش او را در واقع از زندگی همراه با شقاوت و شوم بختی خلاص کرده اند. پدر دادشاه به چنین رویه ای عمل نمی کند و این عنصری دیگر از ابعاد افسانه ای ماجرا را رقم می زند. دو سال پس از تولدش اسلام خان حین آماده شدن برای جنگیدن با دوست محمد خان بارکزهی در اردوگاه خودش ترور می شود (۱۲۹۹). عاملین ترور اسلام خان اگرچه دو بلوچ مومدانی بودند ولی تحریک و فتنه گری برادران خودش در پشت صحنه واضح بود.
توطئه دو برادر ارشد اسلام خان برای فتح قلعه خانی با تدبیر “حاج شکری” کدخدای بنت خنثی می شود. ایوب خان فرزند ارشد اسلام خان که پیش تر توسط پدر برای سد کردن راه هجوم دوست محمد خان بارکزهی حوالی بین قصرقند و راسک فرستاده شده بود برمی گردد و بنتی ها و منجمله شان کمال با او به عنوان خان قانونی قصبه شان دست همکاری می دهند. این اقدام بنتی ها به منزله انتقال فتنه درون خانوادگی خان های شیرانی-سلیمانی بنت به نسل بعدی است. “علیخان” فرزند نقدی خان و پسرعموی ایوب خان اهل کرنش با او نیست و مدام در ستیز و فتنه انگیزی است، تا آن که سال ها بعد موفق می شود او را (به همراه پسرعموی دیگرش محراب خان فرزند صاحب خان) در فرصت هرج و مرج کشور در شهریور سال۱۳۲۰ (تبعید رضاشاه) کشته و خود را خان بنت بنامد.
ائتلافی از بنتی ها به رهبری حاج شکری، عشایر نیلگ به رهبری کمال و برادر ایوب خان مقتول علیه علیخان به پا می خیزند و بنت را محاصره می کنند که در نهایت موفق نمی شوند. اختلاف علیخان و کمال از همین جا آغاز می شود. دادشاه در این محاصره شرکت نداشت. او اساسا بنا به گفته عمده مطلعان اهل کار کشاورزی و آبادانی بود و اساسا میانه ای با جنگ و تفنگ نداشت. در مقابل، این برادر کوچکترش محمدشاه بود که بیش از همه به تفنگ و شکار به شدت علاقه داشت و وقتش را با جلالشاه از بارزترین تیراندازان نیلگ می گذراند.
با این وجود در پروسه ای راز آلود دادشاه سر از قلعه در آورده بوده و گویا همان زمان برخوردی عجیب بین او و علیخان پیش می آید که عقده و دشمنی سرسخت این دو را سبب می شود: پدر کمال اهل تجارت هم بود و از مسقط تفنگ برنوی مرصعی اورده بود که علیخان آن را در دست دادشاه می بیند و به حکم غرور خانزاده بودن قصد ستاندنش را می کند که با خوی لجبازانه کوهی دادشاه و انکار شدید او مواجه می شود. نتیجه اش سرافکندگی علیخان است که بعدها خود در قالب عقده ای شدید و آن دشمنی دنباله دار نشان می دهد.
علیخان بعد از تسلط بر بنت با حاج شکری کدخدای بنت صلح می کند اما اختلافش با کمال و پسرش دادشاه باقی می ماند که یک دلیلش وجود فردی به نام عبدالنبی است. عبدالنبی که در زمان ایوب خان از کوتوالی بازمانده بود دست در دست علیخان می گذارد و به جای کمال کوتوال نیلگ می شود. علیخان از وجود او برای ضربه زدن به خاندان کمال بهره برده و او با تحریک شکر پسرعمه دادشاه به هدفش می رسد.
شکر به خاطر قطع کردن چند بن نخل دادشاه توسط او مضروب می شود. درایت کمال در شماتت فرزند خودش دادشاه و دلجویی از شکر، نقشه عبدالنبی را موقتا خنثی می کند اما او بیکار ننشسته و به اتفاق علیخان نقشه ای دیگر می کشند که به نوعی سرآغاز طغیان دادشاه محسوب می شود. آن ها جوابی بی مبالات به نام “لالک” را تطمیع می کنند که نیمه شب و در ایامی که دادشاه در ده دیگری است برود و تفنگش را از خانه بدزد و بگریزد.
باوجود نبودن چند شبه دادشاه از منزل نوعروسش، او آن شب از بدشانسی لالک به خانه برگشته بوده و دزد خانه اش را گرفتار می کند. فضا سازی های بعدی خان و عبدالنبی زمینه را برای شک شدید دادشاه به وفاداری زنش برانگیخته و در فرایند روانی پیچیده ای کار را بدان جا می کشاند که او دست به قتل زنش می زند. این اولین مرحله تغییر شخصیتی دادشاه از فردی آرام و سر به زیر و پرکار به حس طرد شدن و سرگشتگی است. همین زمینه را برای مرحله بعدی آماده می کند یعنی گرایشش به جنگ و تفنگ. مسبب این تغییر هم کسی نیست جز جلالشاه مرد جنگی قبییله و برادر کوچکترش محمد شاه. این سه با هم اولین هسته گروه دادشاه را تشکیل می دهند که اولین اقدام شان انتقام از عبدالنبی است که با کشته شدن اقوام مشترک شان نیک محمد و نظرشاه که سپربلا و قربانی ترفند عبدالنبی شده بودند فرجامی کاملا متفاوت پیدا می کند و بهانه به دست علیخان می دهد برای دخالت مستقیم در ماجرا و گریز اضطراری خاندان کمال از نیلگ به آزه باغ لاشار را سبب می شود. آنها آنجا به نقل از “وشدل” چریک نوجوان همرزم دادشاه، در “اوگینگ” نزد چراغ فرزند آدینه مهمان شده و سپس با وساطت شهقلی سرحه ای نزد مهیم خان میرلاشاری ( و در حقیقت نزد پدرش میرهوتی) پناهنده (میار) می شوند.
دادشاه بعد از آن با جلالشاه و محمدشاه طی سفری قریب به یک ساله به مسقط می رود برای گرفتن انتقام از لالک که علیخان آن جا نزد وابستگانش مخفی کرده بود. به دلیل کمبود نقدینگی دو همراه دادشاه از سفر با لنج باری از بندر “کرتی” باز مانده و او به تنهایی عازم می شود و همراهانش همان حوالی (احتمالا در جاسک) منتظر برگشت او می مانند. وشدل چریک در قید حیات دادشاه می گوید آن ها سرجمع ۱۷۶ کلدار داشته اند و ناخدا مبلغی بیشتر طلب می کند که نداشته اند.
اولین حمله علیخان به نیلگ به فرماندهی چراغ خان خواهرزاده و فرمانده تفنگچیان او با تدبیر مالوم ریش سفید خاندان کمال و با پرداخت غرامت حل می شود؛ ولی حمله دومش منجر به سوختن باغ و نخیلات نیلگی ها شده و اتحاد آن ها (و منجمله برادران زن مقتول دادشاه) را علیه علیخان به رهبری دادشاه سبب می شود که نتیجه اش سوختن متقابل باغات خان در “کسوران” است. حمله سوم علیخان را برادرزاده اش “میرزاخان” رهبری می کند که نتیجه اش کشته شدن میرزاخان و شکست گروه تعقیب در حوالی روستای “کوچینک ” می شود. به نظر می رسد جنگ کوچینک اولین نبردی است که نام و آوازه دادشاه را سر زبان ها می اندازد و از او چهره ای محبوب و ظلم ستیز در میان بلوچ ها می سازد.
سفر دادشاه به پلیری پاکستان در این زمان برای کسب مدد معنوی از شیخ غریب شاه از آن جهت بعدی افسانه ای به ماجرا می دهد که این سید و عارف مورد احترام بلوچ خود زخم خورده خوانین زمان خود بوده و سال ها پیشتر با تحریک آن ها توسط دولت رضاشاه پهلوی ناچار از ترک دیار و کوچیدن به آن سوی مرز شده بوده است. دادشاه بعد از آن به کلی ترک جنگ کرده و برای دور ماندن از فتنه های بعدی خان (و یا گویا تطهیر شخصیتی خود) در آن سوی مرز در “اپسی کهن” پاکستان ساکن شده و در هیئت یک مقنی ساده و گمنام زندگی می کند، تا آن که با شیوه ای شنیدنی هویتش لو رفته و مورد تکریم و تفقد اهالی واقع می شود.
تظلم نزد دولت و رفتن به کرمان بنا به توصیه و مدد سردار زمان خان بامری از اقدامات دیگر دادشاه برای پرهیز از ادامه فتنه است که به دلیل بی توجهی حکومت نافرجام می ماند. این تنها پیگیری دادشاه برای حل قانونی مشکل نیست؛ ولی به طرز عجیبی هر بار با بن بست مواجه می شود. او بعدها نیز در حالی که از سفر دومش از مسقط به قصد درخواست تامین گرفتن برگشته بود، با کمین ژاندارمری در حوالی جاسک مواجه شده که دو تن از همراهان او و یک سرجوخه ژاندارمری طی آن کشته می شوند. با این وجود او درخواست تامین خود را پی گرفته و ژاندارمری ایرانشهر “ضمن آن که نقشه مزورانه اغفال و دستگیری دفعی دادشاه را از نظر دور نمی دارد، موافقت ضمنی ژاندارمری کل را به شرط تحویل اسلحه همراهانش به او اعلام می کند. در طی صورتمجلس قرار تامین مورخ ۱۴/۱۲/۱۳۳ تعداد ۶۶ نفر از همراهان دادشاه به سرپرستی رستم فرزند دادوک و مالوم فرزند محمود متعهد می شوند از کوه پائین آمده و به کشاورزی مشغول شوند.” ولی متاسفانه به دلیل عدم درک و درایت ژاندارمری و کشتن یکی از نیروهای کارامد دادشاه به نام “رحیمداد”، او دو باره سر به شورش زده و به مسببین این قتل در دو روستا حمله ور می شود. نتیجه این انتقام گیری، حمله شدید ژاندارمری با تمام قوا به دادشاه جهت قلع و قمع وی بود که دور جدیدی از نا امنی را سبب ساز شد. به عبارتی کشته شدن کسانی از اهل طایفه اش طی حمله های مشترک علیخان و ژاندارمری او را به یک یاغی تمام عیار تبدیل کرده و او دیگر سرنوشت محتوم خود را پذیرفته و ادامه زندگی خود را بر آن اساس منطبق می کند.
از این رو او عزمش را برای کشتن علیخان جزم کرده و به چند حمله نافرجام دست می زند که یکی شان شنیدنی تر است: فردی به نام ” اشرف ” که از جاسوسان بنتی دادشاه است به او خبر می رساند که علیخان قصد خروج از قلعه اش و رفتن به فنوج را دارد و دادشاه برای کمین در گردنه “بیژدل” در پنج کیلومتری بنت آماده می شود. اما دادشاه متوجه می شود که تعدادی زن همراه کاروان هستند و از حمله خودداری می کند. به جایش تا نزدیکی های فنوج مخفیانه عقب کاروان حرکت می کند و در مسیر برگشت منتظر می ماند. گویا متوجه شده که هدف علیخان رساندن عائله اش نزد پدرش خان فنوج است و قرار می گذارد او را هنگام برگشت تنها گیر بیاورد. طبق انتظارش کاروان در برگشت زنی به همراه ندارد، اما در نهایت پس از تیراندازی به شتر مخصوص علیخان و قراولش متوجه می شود او کسی دیگر را چهره پوشانده و به جای خود بر شترش نشانده است. در نتیجه با این ترفند خان دو نفر از کدخدایان بنت به نام های “اکبر” و “عبدالحمید” به اشتباه قربانی می شوند. در نتیجه این باور که خوانین و دست کم علیخان “تیربند” هستند و تیر بلوچ به بدن شان کارگر نیست در دادشاه نیز همچون عامه مردم آن زمان قوت می گیرد. این از نکات افسانه ای دیگر ماجرا است.
پیوستن “جنگوک” از یاغیان مطرح آن زمان به دادشاه و فرجام آن از نقاط تامل برانگیز این ماجرا است. جنگوک یک راهزن و گردنه گیر بود که والدینش گویا بشکردی و فنوجی بوده اند. فشار دشمن مشترک یعنی ژاندارمری این دو یاغی را به هم نزدیک کرد بدون این که سنخیتی در هدف و شیوه کارشان موجود باشد. نتیجه اش همکاری و در عین حال برخوردهای تشرگونه دادشاه بود به کارهای ناشایستی که جنگوک و حتی خیلی راهزن های خرده پای دیگر مرتکب می شدند و به نام دادشاه ثبت می شد. بارز ترین شان قصد تعرض به زنی اهل “دسک” و کشتار عروسی “دهان” بود و شماری موارد دیگر که مورد تقبیح دادشاه قرار گرفتند و منجر به جدایی دو گروه شد. جنگوک به حکم غریزی خود و یا شاید برای رقابت با دادشاه به کاروان خانزاده های شیرانی حمله کرد و چند نفر شان را کشت و خود نیز به تقاص همین حادثه کشته شد و سرش را در ژاندارمری فنوج آویختند.
کشته شدن علیخان دشمن اصلی دادشاه هم از ابعاد رازگونه و افسانه ای ماجرا است. منابع نزدیک به خوانین می گویند او را شبی در همان اتاق بزرگ هشت طاقی صاعقه زد و کشت. اما محققینی در این باره تشکیک کرده اند؛ بخصوص آن که نتایج کالبدشکافی هیچ وقت اعلام نشد. دستگیری مظنونین مختلف در آن زمان به این تشکیک دامن می زند. از جمله دستگیری حاج شکری کدخدای بنت را که سابقه کدورت با او داشت. حاج شکری بعدها در قبال پرداخت پول به ژاندامری از این مخمصه آزاد شد. کسانی هم معتقدند که خود دادشاه با همکاری عوامل خواهر ایوب خان (که به دست علیخان کشته شده بود) توانست به درون قلعه راه پیدا کرده و علیخان را به قتل برساند، هر چند این روایت چندان معتبر به نظر نمی رسد.
کشته شدن علیخان برخلاف انتظار به نفع گروه دادشاه نبود. به نوعی تاریخ مصرف و فلسفه وجودی گروه چریکی او را زیر سوال می برد. کم شدن توجهات به او تا بدانجا پیش رفت که کم کم کمک های مردمی به او قطع شده و نابسامانی هایی در تامین حداقل آذوقه گروه ایجاد شد. شاید یکی از دلایل جدایی جنگوک و رو آوردن مجدد او به راهزنی هم همین بوده باشد. واکنش های اهالی هم طبعا خوشایند نبوده و به نوعی از دلایل مخدوش شدن چهره دادشاه نزد بخشی از طرفداران سابقش همین بوده باشد، من جمله نزد کدخدایان فنوج.
قتل چند مشتشار آمریکایی – ایرانی اصل چهار از منظر سیاسی و رسانه ای شاید نقطه اوج ماجرای دادشاه به شمار بیاید که همه تحقیقات تاریخی را معطوف به خود کرده است. روز چهارم فروردین ۱۳۳۶ دادشاه راه را بر دو م
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 