پاورپوینت کامل مولوی و طلب سرچشمهی زندگی ۳۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل مولوی و طلب سرچشمهی زندگی ۳۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مولوی و طلب سرچشمهی زندگی ۳۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل مولوی و طلب سرچشمهی زندگی ۳۵ اسلاید در PowerPoint :
در بخش نخست این نوشتار و سخن به اینجا رسیده بود که: این غزلیات خطاب به کیست؟ غزلیاتی که اینقدر حالت واله گی به خود میگیرند، عشق بزرگی که سراپا روحانی است، و سرانجام به یک معشوق بزرگ همگانی کائناتی سر میزند.
اشاره: در بخش نخست این نوشتار و سخن به اینجا رسیده بود که: این غزلیات خطاب به کیست؟ غزلیاتی که اینقدر حالت واله گی به خود میگیرند، عشق بزرگی که سراپا روحانی است، و سرانجام به یک معشوق بزرگ همگانی کائناتی سر میزند. این معشوق نمیتواند جسمانی باشد؛ برای اینکه معشوق جسمانی نمیتواند ظرفیت پذیرش چنین شور و شوقی را داشته باشد، او کیست؟ اینک دنباله سخن:
معشوق مولوی نه شمس به تنهایی است، نه یک معشوق جسمانی و نه به تنهایی یک معشوق روحانی و آسمانی، بلکه این معشوق مخلوط مرکبی است که میرسد به شخص مولوی، یعنی خود او. او میخواهد خود را در این غزلیات بازیابد؛ یعنی یک انسان مقیّد که الان هست، انسان اسیر تن که الان هست، او را تبدیل کند به یک انسان رها؛ انسان آزادی که بتواند پرواز روح داشته باشد. میخواهد نقص وجود خاکی خود را از طریق شعر تکمیل کند. همان چیزی که در مقدمه مثنوی آورده: «نی» و «نیستان»؛ انسانی که مثل نی از نیستان بریده شده است، یعنی از اصل خودش جا مانده و در این دنیای خاکی غریب افتاده است. در حالی که ذات او به دنیای علوی و بالا فراخوانده میشود.
در باور عرفا، این انسان، گمشده و سرگردان است، تمام شور و التهابی که در این غزلیات است، برمیگردد به شخص مولوی و انسان. به همین علت است که شمس، به عنوان بهانه، وسیلهای قرار میگیرد برای بیان این حالت غربت و حسرت که در انسان هست و اوجش رسیده به شخص مولانا که در یک نقطه انفجاری تاریخ ایران قرار گرفته است؛ زیرا ما چند نقطه انفجاری در تاریخ این چند قرن میبینیم.
در عالم شعر و گویندگی، مولوی است. در عمل هم چند مورد دیگر هست، از نوع مثلا طغیان اسماعیلیه که نوعی جنبه عملی داشت. الموت در طی چندصد سال، حرکاتی از این گونه کرد. در پی آن حرکتی که ابومسلم خراسانی از خود بروز داده بود در برانداختن بنیامیه، حرکتی که خواجهنصیر در آن مؤثر بود در برانداختن بنیعباس برای هر کدام از اینها زمینههایی چیده شد؛ اما در نوع طغیان کلامی، برمیخوریم به مولوی.
«من» کیست؟
اما این «منی» که مولوی جستجویش میکند تا برگردد به خودش، کیست؟ یک نوع انسان رهاشده و کامل. کامل به این معنا که پایبند به جرم تن نباشد. این ضعفهایی که انسان خاکی پایبندش است، نباشد. علت این ضعفها نیز همان سرشت انسان است که انسان آن را قبول نداشته. حافظ زیرکانه توصیه میکرد:
چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر!
در اینجا از صورت یک موجود شناختهشده، تبدیل میشود به یک موجود آرمانی و افسانهای؛ بُعدی که هبوط میکند به فرد معین. معشوق شاعران دیگر که اینقدر یادشان میکنند، ما آنها را نمیشناسیم و نمیدانیم چه کسی بودهاند؛ مثلا نمیدانیم سعدی که با آن همه آب و تاب در غزلیاتش از معشوق حرف میزند، چه کسی یا چه کسانی را در نظر داشته. معشوقهای حافظ را هم نمیشناسیم؛ اما در مورد مولوی از یک جهت مشخص است که چه کسی است. معشوق که میگوییم، به کلی باید صرف نظر کنیم از آن فکر که معشوق یعنی آن عشق سوزان بین دو فردی که زیبایی در آن مطرح است، یک زن و یک مرد؛ باید برویم به سطح بالاتری که هر کسی در هر سنی و در هر موقعیتی میتواند این عشق عرفانی را در دیگری برافروزد.
اتفاق چنین شده که در این مورد بدانیم این معشوق کیست، اما در مورد دیگران نه. با این حال، من میتوانم مورد دیگری هم بیابم، از نوع دیگر، و آن «پیر مغان» حافظ است، آن هم یک موجود مرموز و عجیبی است. شمس از جهتی شبیه میشود به پیرمغان که یک موجود ناپیدای کلی است. در همان درجه بالایی که حافظ از پیرمغان یاد میکند، مولوی از شمس یاد میکند.
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند، عین عنایت باشد
*
چل سال بیش رفت که من لاف میزنم
کز چاکران پیر مغان، کمترین منم
*
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
مولوی نیز با همین شور و شیفتگی از پیر خود یاد میکند. در مورد حافظ نمیدانیم که پیر مغان که بوده؛ مغبچه هیچ وقت وجود خارجی نداشته، یک مجموعه فکری ـ تمدنی بوده، یک فرد خیالی که مجموعه خرد و شور ایرانی در او جمع شده؛ ولی از لحاظ اعتباری که به او داده میشود و از شیفتگیی که نسبت به او نشان داده میشود، معادل قرار میگیرد با شمس شمس را میشناسیم، یک موجود زنده بوده. پیر مغان قبلهگاه فکری یک فرد روشنبین است که دلش میخواهد به مرحله نهایی روشنبینی برسد. به این علت حافظ چسبیده به این شخص و میگوید:
اگر از پرده برون شد دل من، عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
یعنی اگر من همه چیزم را در زندگی دادم، هیچ مهم نیست، در پرده پندار نماندم. به سرچشمه روشنبینی رسیدم و تجسم آن در پیر مغان مشاهده میشود، یعنی تجسم روشنبینی.
شمس و قمر
آویختگی مولانا به شمس، ناشی از معجون عجیبی از موجبات است. شمس بنا به اطلاعاتی که از او داریم، آدم خیلی خوشایند و راحتی نبوده، بلکه دی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 