پاورپوینت کامل جایگاه وحی در منظوم? فکری لئو اشتراوس – بخش اول ۶۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل جایگاه وحی در منظوم? فکری لئو اشتراوس – بخش اول ۶۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل جایگاه وحی در منظوم? فکری لئو اشتراوس – بخش اول ۶۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل جایگاه وحی در منظوم? فکری لئو اشتراوس – بخش اول ۶۶ اسلاید در PowerPoint :

اشتراوس آنچه را که دیدگاه خاص مسیحی نسبت به وحی می‎داند قویاً به نقد می‎کشد، آن‎ هم نه به‌منظور طرد یک ‎بار برای همیش وحی از بحث عقلانی، بلکه به‌منظور بیان اینکه بیماری‎های فکری مدرنیته تا حد زیادی پیامد میراث الهیات مسیحی‎اند. بر پای دریافت اسلامی -به‌مثابه دریافتی خلاف دریافت مسیحی- از فلسف سیاسی کلاسیک بود که اشتراوس به نحو چشمگیری به بازاندیشی در معنای فلسفه، وحی و سیاست پرداخت.

لیورا باتنیتسکی، ترجمه: عدنان فلاحی

وحی مسیحی و پیامدهای آن در عصر مدرن

اشتراوس اشتراوس آنچه را که دیدگاه خاص مسیحی نسبت به وحی می

داند قویاً به نقد می

کشد، آن

هم نه به‌منظور طرد یک

بار برای همیش وحی از بحث عقلانی، بلکه به‌منظور بیان اینکه بیماری

های فکری مدرنیته تا حد زیادی پیامد میراث الهیات مسیحی

اند. بر پای دریافت اسلامی -به‌مثابه دریافتی خلاف دریافت مسیحی- از فلسف سیاسی کلاسیک بود که اشتراوس به نحو چشمگیری به بازاندیشی در معنای فلسفه، وحی و سیاست پرداخت.

۱ ـ فلسفه و وحی

اشتراوس در وصف «مسئل الهیاتی-سیاسی»[۳] پی

در

پی به مسائل مربوط به جایگاه معرفت

شناسانه و سیاسی وحی در برابر فلسفه برمی

گردد. او از نقادی مدرن دین -که در قرن هفدهم میلادی آغاز می

شود- ازآن‌رو خرده می

گیرد که این نقادی

اید اینکه وحی و فلسفه باید پاسخ‌گوی سنجه

های علمی یک‌سان باشند را بسط می

دهد. ادعای اشتراوس این است که این ایده راه گفت‌وگوی جدی و معنادار دربار وحی را خواه به شکل طرد کامل وحی از بحث، خواه به شکل آنچه اصطلاحاً دفاع

های مدرن از دین نام دارد -که فقط این طرد را نهادینه می

کنند- می

بندد. ژرف

نگری

های نخستین اشتراوس دربار مسئل الهیاتی-سیاسی او را به بن

مایه

ای[۴] دربار این مسئله سوق داد که همواره بر آن پای می

فشرد: ناسازگاری وحی و فلسفه (ناسازگاری آنچه او در مواضع دیگری، اورشلیم و آتن، یا کتاب مقدس و فلسف یونان می

خواند). اشتراوس مدعی است ازآن‌رو که اعتقاد به وحی ماهیتاً ادعای [ابتنا بر] شناخت بدیهی[۵] ندارد، فلسفه هیچ

گاه نمی

تواند وحی را ابطال یا تأیید کند:

«ابطال حقیقی ارتودکسی[۶] نیازمند اثبات این است که جهان و زندگانی انسان بدون پیش

فرض یک خدای رازآلود کاملاً معقول خواهند بود؛ این اثبات دست‌کم نیازمند موفقیت نظام فلسفی است: انسان باید به لحاظ نظری و عملی خود را در مقام خدای جهان و خدای زندگانی خویش نشان دهد؛ پیش

فرض محض ارتودکسی می

باید جای خود را به جهانی که به لحاظ نظری و عملی آفرید انسان است، بدهد.» (

Spinoza’s Critique of Religion, p.

۲۹)

اما از آنجا که چنین نظام کاملی ممکن نیست -یا دست‌کم فعلاً ممکن نیست- فلسف مدرن به‌رغم خودفهمی

اش[۷] دال بر ابطال وحی، امکان وحی را ابطال نکرده است.

بر اساس خوانش اشتراوس، آنچه اصطلاحاً نقد روشنگری[۸] بر دین نامیده می

شود، در نهایت توأم با نقد دین -بدون اینکه هوادارانش بدانند- خودویرانگری خردگرایی[۹] مدرن را نیز در پی داشت. اشتراوس علم مدرن را رد نمی

کند، اما به این استنتاج فلسفی معترض است که «شناخت علمی بالاترین شکل شناخت است»، زیرا این ادعا «متضمن فروکاستن ارزش شناخت پیشاعلمی است». چنان

که وی می

نویسد: «علم، بخش موفق فلسفه یا علم مدرن و فلسفه بخش ناموفق (ته

مانده) است.» (

Jewish Philosophy and the Crisis of Modernity, p.

۹۹)

اشتراوس تاریخ فلسف مدرن را به آغازیدن ارتقای انواع شناخت به جایگاه علم یا نظریه و [در ادامه] به فرجام رساندن تقلیل انواع شناخت به جایگاه تاریخ یا کنش تفسیر می

کند. به بیان اشتراوس: «ریش تمام تاریکی

های مدرن از قرن هفدهم تاکنون، مبهم کردن تفاوت مابین نظریه و کنش است، ابهام

آفرینی

ای که ابتدا منجر به تقلیل کنش به نظریه شد (این معنای به‌اصطلاح خردگرایی [مدرن] است) و سپس متقابلاً منجر به رد نظریه تحت عنوان کنشی شد که اکنون دیگر به‌مثابه کنش قابل

فهم نیست.» (

Faith and Political Philosophy, p.

۶۶)

به‌رغم اینکه هابز در قرن هفدهم -مانند اسپینوزا پس از وی- ارزش شناخت پیشاعلمی را تحت عنوان علم فروکاست، هایدگر در قرن بیستم ارزش شناخت علمی را تحت عنوان تاریخی

گرایی[۱۰] فروکاست. درحالی‌که بسیاری از فیلسوفان (ازجمله خود هایدگر) فلسف هایدگر را به‌مثابه گسستی از خردگرایی مدرن دانسته

اند، اشتراوس فلسف هایدگر را پیامد منطقی همان خردگرایی می

بیند. به عقید اشتراوس، خردگرایی مدرن خودش را درهم می

شکند: آنچه -تحت عنوان شناخت یقینی- در مقام جست‌وجویی عمیق برای ترسیم کردن معیارهای علمی آغاز شد، به این استنتاج رسید که چنین معیارها و حقایقی وجود ندارند.

اشتراوس استدلال می

کند همان

گونه که فلسف مدرن با درکی بزرگ

نمایی

شده از خرد آغاز می

شود -که نظریه را بر کنش برتری می

دهد- و با تاریخ

گرایی

رادیکالی -که هرگونه معنایی برای عقل، بیرون از تاریخ را انکار می

کند- به پایان می

رسد. فلسف سیاسی مدرن نیز با تلاش برای برساختن انسان به‌مثابه بخشی از طبیعت -آن

گونه که علم آن را تعریف می

کند- آغاز می

شود و با انکار هرگونه مفهومی از طبیعت به‌صورت کلی به پایان می

رسد. از دیدگاه اشتراوس این دو مسیر در انطباق فلسف هایدگر با بدبیاری

های سیاسی وی به هم می

رسند:

«مسئل حیاتی مربوط به جایگاه خصوصیات ماندگار آدمی -ازقبیل تفاوت بین انسان شریف و پست- است… بی

اعتبار شمردن این ماندگاری

ها بود که به رادیکال

ترین تاریخ

گرا[۱۱] در سال ۱۹۳۳[۱۲] اجازه داد که حکم نابخردترین و نامتعادل

ترین بخش از ملت خود را بپذیرد یا به بیان دقیق

تر، به آن خوشامد بگوید… اگر چنین برهانی لازم بود که انسان نمی

تواند مسئل جامع خوب را رها کند، بزرگ

ترین رخداد سال ۱۹۳۳ ترجیح داد این

‎‎

گونه به نظر آید که چنین چیزی را ثابت کرده است.» (

What is Political Philosophy and Other Studies, pp.

۲۶-۲۷)

اشتراوس در صدد القای این نیست که ناسیونال

سوسیالیسم [= نازیسم] اجتناب

ناپذیر بود، برعکس، وی در صدد بررسی این موضوع است که چرا هیچ پاسخ معقول و اخلاقی مناسبی به برآمدن ناسیونال

سوسیالیسم وجود نداشت. اینجاست که بحران

های مدرن فلسفه و الهیات با بحران مدرن سیاست تلاقی پیدا می

کنند. نه فلسف سیاسی مدرن و نه الهیات و نه فلسفه، پشتوانه

های انتقادی واکنش به فروپاشی دولت لیبرال -ساختار کاملاً سیاسی

ای که به‌مثابه «ضد قلمروی تاریکی یعنی جامع قرون‌وسطایی» ستایش شده است- را نداشتند. (

Spinoza’s Critique of Religion, p.

۳)

شاید هم‌وغم اشتراوس در دوران بلوغ فکری

اش تأمل دربار این موضوع شد که چگونه هریک از فلسفه، الهیات و فلسف سیاسی یک

بار دیگر می

توانستند پشتوانه

های انتقادی ساختن اساسی

ترین تمایز مابین شریف و پست را تدارک ببینند. جهت انجام این مهم اشتراوس می

بایست بر چیزی غلبه می

کرد که آن را چنین خواند: «تعصب قدرتمند، [دال بر] اینکه بازگشت به فلسف پیشامدرن ناممکن است.» (

Spinoza’s Critique of Religion, p.

۳۱)

۲ ـ بازنگری در فلسفه و وحی

اینکه مسیر درست زندگی همچنان پرسش

برانگیز باقی مانده است و در پی آن ادعای فروتنی فلسفه نسبت به توانایی

هایش ما را دوباره به رابط فلسفه و وحی بازمی

گرداند. بدون یک متافیزیک کامل، فلسفه نمی

تواند وحی را ابطال کند. این ناتوانی در ابطال وحی پیامدهای مهمی برای خودفهمیِ فلسفه دارد. چنان

که اشتراوس -در شاید مشهورترین بیان خود دربار این موضوع- در حق طبیعی و تاریخ نوشته است:

«فلسفه باید بپذیرد که وحی ممکن است؛ اما پذیرفتن امکان وحی به معنای پذیرفتن این است که زندگی فیلسوفانه لزوماً و آشکارا زندگی راستین نیست. فلسفه، این زندگی سراسر تلاش برای جست‌وجوی شناخت بدیهی قابل حصول برای انسان بماهو انسان، بر یک تصمیم غیربدیهیِ[۱۳] دل‌بخواهی یا کور تکیه می

کرد. این امر فقط نظری[۱۴] ایمان را تأیید می

نمود [دال بر این] که بدون ایمان به وحی هیچ امکانی برای ثبات و یک زندگی منسجم و کاملاً صادقانه وجود ندارد. همین واقعیت که فلسفه و وحی قادر به ابطال یکدیگر نیستند، به تنهایی ابطال فلسفه به‌وسیل وحی را بنیان می

نهاد.» (

Natural Right and History, p.

۷۵)

بنابراین ما می

بینیم که از نگاه اشتراوس تنش بین وحی و فلسفه، تنش بین بی

خردی و عقلانیت نیست، بلکه بین دو سنج اساساً ناسازگار است که [بر اساس هریک از این سنجه

ها] چه چیزی سرآغاز عقلانی حقیقت را بنیان می

نهد. از دیدگاه اشتراوس فلسفه با حس حیرت فیلسوفان آغاز و فرجام می

پذیرد، درحالی‌که دین وحیانی با پیروی از قانون الهی آغاز و انجام می

پذیرد. اما چنان

که اشتراوس می

گوید، این وضعیت به زیان فلسفه و به سود وحی است. وحی درصورتی‌که هیچ

گاه ادعای تکیه بر شناخت بدیهی نکند، می

تواند به شکلی خردگرایانه به ادعاهای حقانیت خویش -البته نه به‌سوی اثبات آن‌ها بلکه به‌سوی فهمشان- نزدیک شود. اما فلسفه که بیش از هر چیز دیگری به عقل بها می

دهد، به این حقیقت ناخوشایند سوق داده می

شود که فلسفه در واقع مبتنی بر چیزی غیربدیهی است و غیربدیهی نیز باقی می

ماند: اینکه زندگی راستین جست‌وجوی انسانی شناخت است.

نقادی اشتراوس بر خودبسندگی عقل توأم با دفاع وی از امکان عقلانی وحی (البته نه قطعیت وحی)، قرابت مهمی با استدلالات فیلسوفان دین معاصر مانند الوین پلانتینگا[۱۵] و نیکلاس وُلترستروف[۱۶] دارد که اشاره می

کنند فیلسوفان و سایرین، موارد بسیاری – مانند ادراک حسی، حافظه یا زندگی درونی[۱۷] دیگران- را مسلم می

انگارند درحالی‌که ما شواهدی قطعی [دال بر صحتشان] نداریم. این دسته از فیلسوفان دین به‌مانند اشتراوس، این خودبزرگ

بینی روشنگری را به نقد می

کشند که تلاش دارد شناخت را فقط در

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.