پاورپوینت کامل آخرین مقاله پژوهشی داود فیرحی ایرانشهری و مساله? ایران ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آخرین مقاله پژوهشی داود فیرحی ایرانشهری و مساله? ایران ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آخرین مقاله پژوهشی داود فیرحی ایرانشهری و مساله? ایران ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آخرین مقاله پژوهشی داود فیرحی ایرانشهری و مساله? ایران ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

با درگذشت داود فیرحی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران به دلیل کرونا (۲۱ آبان ۹۹)، پرونده نقدهای شاگرد به پروژه استادش ناتمام بسته شد. فیرحی که در اواخر دهه ۶۰، شاگرد سیدجواد طباطبایی استاد علوم سیاسی در دانشگاه تهران بود، در سال‌های اخیر به نقد ایده ایرانشهری استاد خود برخاست؛ استاد هم سال قبل در کتاب «ملاحظات در باب دانشگاه» با تبیین چارچوب فهم مسائل ایران معاصر از دریچه تفکر ایرانشهری، انتقاداتی را متوجه فیرحی کرد. گرچه در مراسم گرامیداشت طباطبایی در سال ۹۵ شاگرد سابق به دفاع از استاد خود پرداخت و نشان داد این نقد فکری تبدیل به تخریب شخصیتی نخواهد شد.

با درگذشت داود فیرحی، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران به دلیل کرونا (۲۱ آبان ۹۹)، پرونده نقدهای شاگرد به پروژه استادش ناتمام بسته شد. فیرحی که در اواخر دهه ۶۰، شاگرد سیدجواد طباطبایی استاد علوم سیاسی در دانشگاه تهران بود، در سال‌های اخیر به نقد ایده ایرانشهری استاد خود برخاست؛ استاد هم سال قبل در کتاب «ملاحظات در باب دانشگاه» با تبیین چارچوب فهم مسائل ایران معاصر از دریچه تفکر ایرانشهری، انتقاداتی را متوجه فیرحی کرد. گرچه در مراسم گرامیداشت طباطبایی در سال ۹۵ شاگرد سابق به دفاع از استاد خود پرداخت و نشان داد این نقد فکری تبدیل به تخریب شخصیتی نخواهد شد.

۲۷ آبان ۹۷ در نشست «در کجا ایستاده‌ایم؟ نگاهی به آورده‌ها و بایسته‌های دکتر داود فیرحی در دانش سیاست» عباراتی از فیرحی نقل شد بدین مضمون: «در منازعه سلطنت و شریعت، از مشروطه به این طرف، شریعت برده است. حالا من نمی‌گویم که سرنوشتی که پیدا کردیم خوب یا بد است. این احتیاج به یک تحلیل انتقادی دارد اما سلطنت ایرانشهری قبل از قاجار مرده است. اصلاً ناصرالدین‌شاه ادعای باستانی ندارد. هنر ناصرالدین‌شاه این است که می‌گوید من فراش‌باشی شریعتم، یعنی مشروعیتش را در شریعت جست‌وجو می‌کند. در دوره مشروطه و کمی قبل از آن، میرزاآقاخان کرمانی و بعد از آن مرحوم پیرنیا و بعدها فروغی به باستان‌گرایی برگشتند و بعدها باستان‌گرایی تبدیل به ایدئولوژی دولت پهلوی شد که این باستان‌گرایی دیگر آن باستان‌گرایی نیست. این یک نوع باستان‌گرایی ایدئولوژیک مدرن و متفاوت است، شبیه عثمانی‌گری اردوغان است و چیزی غیر از این نیست. خیلی وقت است که سلطنت در ایران مرده است، نه تنها نهادش مرده است بلکه مدت‌هاست فکرش هم رفته است. جالب این است که چیزی که اهمیت دارد این است که ما نه با افتخار بلکه به صورت مدعی باید مسئولیت را از فقها و دینداران بپرسیم که سرنوشت ایران چه خوب و چه بد زیر دست شماست و شما ایران را به امروز رسانده‌اید و باید پاسخش را هم بدهید و اینجاست که بحث من جدی می‌شود.»

او درباره برداشت خود از خواجه نظام‌الملک نیز گفت: «طبق مطالعاتم، تغییری در برداشت من صورت نگرفته است. احساس می‌کنم که برداشت استادمان آقای دکتر طباطبایی به خطا نزدیک‌تر است تا برداشت من. فعلاً چنین برداشتی، ذهن من را دربرگرفته و اگر در این سمینار مشهد هم صحبت کنم، دوباره وجوهی از این استدلال را باز خواهم کرد که خواجه را نمی‌توان از فقه تسنن جدا کرد. خواجه، ایرانشهری شدنی نیست! این خواجه‌ای که در ایرانشهری درست کرده‌ایم، تخیل ایرانی است و اصلاً چنین خواجه‌ای وجود ندارد و ما داریم او را خلق می‌کنیم!» (روزنامه فرهیختگان، ۲۹ آبان ۹۷)

او یک ماه بعد در یادداشتی درباره بازتاب اظهاراتش نوشت: چندی قبل، به اقتضای پرسشی در نسبت خواجه نظام‌الملک طوسی و سیاستنامه او با سنت شاهی ایرانی، به اجمال اشاره کردم؛ «سلطنت ایرانشهری مرده است». این جمله، بازتاب گسترده‌‌ای داشت و واکنش‌هایی برانگیخت؛ برخی روزنامه‌ها نوشتند «ایرانشهری مرده است» و برخی نیز تیتر کردند «سلطنت مرده است». سرانجام، تعدادی شبکه‌های اجتماعی نیز به اشتباه دو «چیز متفاوت» را خلط نمودند؛ «ایران» و «ایرانشهری». توضیح ضروری؛ همین جا که ایستاده‌‌ایم، ایران است نه ایرانشهر. «ایران»، سرزمین اینجا و اکنون ماست؛ سرزمین مرکب از قومیت‌ها، نژادها، گویش‌ها، زبان‌ها، مذاهب و ادیان؛ با همه تاریخ و فرهنگ؛ سرگذشت تلخ و شیرین آن. «ایرانشهر»، اما، یک «روایت» است؛ روایتی در کنار دیگر روایت‌ها، از ایران اینجا و اکنون ما. روایتی که «امکان‌های» فراوان دارد؛ می‌تواند همراه دیگر روایت‌ها در «تجدد ایران» مشارکت نماید؛ اگر از مدار تأملات فلسفی خارج نشود و بر زورق احساس ننشیند. همچنین، استعداد آن را دارد که بر مرکب ایدئولوژی سوار شود، سر از ناسیونالیسم باستانی، احیاگرا و رادیکال درآورد و تقابل‌ها و دوگانه‌های جدیدی، بویژه بین دیانت و ملیت بزاید. احیاگری ایرانشهری هم‌سنگ احیای خلافت، مخاطره‌انگیز است؛ بیشتر «گسل‌ساز» است تا مرهمی بر «بحران ایران». (خبرگزاری مهر، ۲۷ آذر ۹۷)

فیرحی در حالی «ایرانشهر» را یک «روایت» می داند که طباطبایی در تبیین آن نوشته: «آمیختگی سیاست به همه اموری که به نوعی با کشورداری پیوند می‌داشته، از ویژگی‌های اساسی نوشته‌های ایرانشهری است زیرا دوره باستانی ایران، تأمل در امور سیاسی و فرمانروایی با هرگونه اندیشه‌ای درباره کشورداری به معنای گسترده آن پیوندی ناگسستنی می‌یافته و این امور در درون اندیشه‌ای فراگیر که می‌توان آن را سیاسی توصیف کرد، فهمیده می‌شده است. وقتی ایرانی‌ها درباره سیاست صحبت می‌کرده‌اند، ایرانی حرف می‌زدند. نام این را ایرانشهری گذاشته‌اند به معنای تداوم اندیشه ایرانی در دوره اسلامی. بنده این اصطلاح را از جایی وام نگرفته‌ام بلکه این واژه، در تمام منابع ایرانی آمده و در اینجا شهر به معنای دولت و ایرانشهر به معنای کشور و دولت ایران است. ایرانیان حتی زمانی که هنوز مذهب تشیع فراگیر نشده بود هم، ایرانشهری فکر می‌کردند یعنی مساله و اولویتشان، اداره دولت بود. البته اجرای احکام هم می‌کردند اما مساله ایرانشهری نیز از مهم‌ترین اولویت‌ها بود.» (ایرنا، ۲۰ مهر ۹۸)

البته به گفته حمید احمدی استاد دانشگاه تهران، بحث بازسازی ایده ایرانشهر به مثابه یک سازه معنایی در تاریخ ایران سابقه دارد: «از دوره باستان تا به امروز تاریخ ایران همواره با فرازونشیب یا بحران و رستاخیز همراه بوده است. بعد از مواقع بحران که ایده ایران یا ایرانشهر به هر دلیلی فراموش می‌شود، یک دوره رستاخیز به ظهور می‌رسد و تلاش می‌شود این ایده دوباره زنده شود.» این استاد دانشگاه، ایرانشهر را یک پدیده ثابت نمی‌داند که بخواهیم مدام یک باستان‌گرایی را ترویج کنیم بلکه پدیده‌ای پویا می‌داند که مدام ساخته می‌شود. هرچند در عین این شناوری بنیادهای اساسی نیز دارد و مدام بر اساس نیازهای امروزین ما بازسازی می‌شود.

این مباحث به اینجا ختم نشد؛ طباطبایی سال قبل در کتاب «ملت، دولت و حکومت قانون» کوشید تبیین بیشتری از نظریه خود ارائه دهد که فیرحی نیز در فصلنامه «دولت‌پژوهی‌» (مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، شماره ۲۱، بهار ۹۹) آن را نقد کرد. این آخرین مقاله پژوهشی صاحب آثاری چون «فقه و سیاست در ایران معاصر»، «دین و دولت در عصر مدرن»، «آستانه تجدّد؛ در شرح تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله»، «قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام» و… است که «تاریخ ایرانی» آن را بازخوانی می‌کند:

چکیده

ایرانشهری، روایتی جدید از میراث قدیم است که به‌رغم رگه‌هایی در پیشامشروطه بویژه ناشی از تحولات مشروطه‌خواهی و دولت ملی برآمده از آن در ایران معاصر است. آنگاه که دولت ملی (۱۲۸۵) در ایران تأسیس شد، رهبران مشروطه را بر آن داشت که به تعبیر میرزا حسن‌خان مشیرالدوله، «جایی» پیدا کنند که میخ چادر این ملیت را بر آن بکوبند بلکه از باد و توفان مصون بماند. برخی از این متفکران، این «جای مناسب» را در «ایران باستان» دیدند و در «احیای» آن کوشیدند. این ایده‌ها و کاوش‌ها از مشروطه تاکنون راه پرفراز و نشیبی داشت و بیان امروزین آن با اندیشه‌ها و آثار استاد سید جواد طباطبایی گره خورده است. این مقاله، ضمن توضیح «ایرانشهری» با توجه به آخرین کتاب استاد طباطبایی، برخی وجوه و لوازم سلبی و ایجابی این اندیشه را بررسی کرده است.

به نظر او ایران نه جزئی از تاریخ و جهان اسلام، بلکه همواره در ناحیه‌ای در «درون بیرون» آن قرار داشته است. ناحیه‌ای که هرچند «هنوز نتوانسته‌ایم مختصات آن را به دقت ترسیم کنیم»، اما هست و به هستی آن «شهود» داریم. از همین‌رو است که نظریه‌ای مستقل برای توضیح منطق تحول ایران لازم است. این نوشته می‌کوشد این اندیشه و برخی مفردات مهم آن را بررسی نماید.

مقدمه

ایرانشهریِ امروز، بیشتر با ادبیات و آثار استاد طباطبایی گره خورده است. اگر مساله جلال و شریعتی بازگشت به خویشتن از مجرای مذهب بود، برای طباطبایی مساله اصلی ایرانی است که کانون آن نه در اکنون و حتی دوره اسلامی، بلکه در گذشته پیشااسلامی قرار دارد. سید جواد طباطبایی (زاده ۱۳۲۴) می‌کوشد اولاً بین فلسفه ایرانی و اسلامی، تفکیک قائل شود و ثانیاً اولویت و اصالت را به اندیشه ایران داده، بویژه جانب ایران قدیم بایستد. وی در مطلبی که به سال ۱۳۴۷ و در نقدی کوتاه بر «سیر فلسفه در ایران» اقبال لاهوری دارد، می‌نویسد: آنچه تذکر آن بس مفید است و توجهی بدان نشده، این است که پویش‌های فلسفی ایران را نمی‌توان اسلامی خواند – به آن معنی که می‌گویند فلسفه اسلامی – بلکه ایران دارای فلسفه خاصی است که با اندیشه ایرانی تطبیق شده است… می‌توان تاریخ فلسفه ایران را به دو قسمت تقسیم نمود – قبل از اسلام و بعد از اسلام – این دو آنچنان ارتباط ناگسستنی با هم دارند که نمی‌توان مجزا از هم مورد بررسی قرار داد… به نظر می‌رسد برای طرح صحیح مساله، ابتدا باید پویش‌های تاریخ ایران را مورد بررسی قرار داد و آنگاه هر اندیشه‌ای را در جایگاه خود به درستی تحلیل نمود (طباطبایی، ۱۳۴۷، صص ۶۹-۶۸).

سید جواد طباطبایی، دیدگاه خاصی درباره نسبت دیانت و ملیت ایرانی دارد؛ به نظر او نه ایران را می‌توان درون کلیت اسلام دید، آنگونه که آل‌احمد و شریعتی می‌دیدند و نه اسلام را در کنار ملیت ایرانی، آنگونه که او از ظاهر کلام دکتر داوری می‌فهمد. بلکه دیانت برای طباطبایی همواره «بخشی از فرهنگ ملی» ایران است و به همین دلیل هم تاریخ فکر در ایران را به دو دوره اسلامی و قبل آن تقسیم می‌کند. وی بر این اندیشه است که ایران نه جزئی از تاریخ و جهان اسلام، بلکه همواره در ناحیه‌ای در «درون بیرون» آن قرار داشته است. ناحیه‌ای که هرچند «هنوز نتوانسته‌ایم مختصات آن را به دقت ترسیم کنیم»، اما هست و به هستی آن اجمالاً «شهود» داریم. از همین‌رو است که نظریه‌ای مستقل برای ایضاح منطق تحول ایران لازم است؛ نظریه ایرانشهری.

ایران و ایرانشهری

به نظر طباطبایی، همین ناحیه ویژه و قابل توجه که اندیشه ایرانشهری در مقام ایضاح آن است، چنان اهمیتی دارد که همواره «تأثیر ژرفی نیز در تلقی دینی ایرانیان داشت و تمایزی اساسی میان آن و دیانت دیگر کشورهای اسلامی وارد کرد. دیانت‌های ایرانیان، پیوسته، بخشی از فرهنگ «ملّی» آنان بوده است» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۵۹). اما ملیت ایرانی چیست و مرجع تعریف، عناصر اصلی و مختصات عمومی آن کدام است؟ طباطبایی توضیح دقیق و منسجمی از نظریه ایرانشهری و ملیت ایرانی ندارد و دلیل این عدم انسجام را «پیچیده بودن واقعیت ایران» می‌داند. وی، در آخرین اثر خود با عنوان «ملت، دولت و حکومت قانون» که زمستان ۱۳۹۸ منتشر شده است، نه از «نظریه» فلسفی – تاریخی بلکه از «شهودی» در این باره سخن می‌گوید که «از دهه‌ها پرسه زدن در تاریخ و تاریخ اندیشیدن در ایران» حاصل شده است.

عین سخن استاد چنین است: من تصور پیچیده‌ای از واقعیت ایران دارم و کوشش می‌کنم با جستجو در منابع تاریخی و تدوین نظریه‌ای برای آن پیچیدگی‌ها، راهی به سوی فهمی متفاوت از ایران باز کنم… آنچه من اینجا می‌آورم شهودی است که از دهه‌های پیش از پرسه‌زدن‌ها در تاریخ و تاریخ اندیشیدن در ایران پیدا کرده و در سال‌های طولانی آن شهود نخستین را به محک مواد تاریخ و تاریخ اندیشه در اروپا نیز زده‌ام که از دوره یونانی تاکنون همچون افقی گریزناپذیر در برابر ما وجود داشته است (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۴۳). این فقره اهمیت زیادی دارد و دیدگاه طباطبایی در ضرورتِ تمایز بین نظریه و شهود در باب ایرانشهری را نشان می‌دهد. وی دلیل ابهام در نظریه ایرانشهری یا همان «نظریه تکوین ملت در ایران و دولت ملی آن» را نه به لحاظ ابهام در «اصل تاریخ ایران» و منابع و مواد آن، بلکه «متوجه طرح بد پرسش» می‌داند (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۲۳) و به همین جهت هم به دو کوشش متفاوت خطر کرده است؛ یکی، تلاش ایجابی که با توجه به پیچیدگی تاریخ ایران، اگر نه یک نظریه، حداقل برخی مفردات ایده ایرانشهری را طرح و توضیح می‌دهد؛ دیگری، اقدام سلبی و تلاش در توضیح اینکه ایرانشهری چه چیزی نیست و یا نمی‌تواند باشد. در زیر، این دو وجه متفاوت را اندکی از نزدیک ملاحظه می‌کنیم.

الف – وجوه سلبی ایرانشهری

ایده ایرانشهری که استاد طباطبایی در مقام ایضاح آن است، وجوه سلبی تعیین کننده‌ای دارد و بر بنیاد اصل کلی «خاص بودگی و تفاوت ایران» نسبت به دیگر تجربه‌های منطقه‌ای و جهانی در باب ملیت و دولت ملی استوار است.

وی با اشاره به این اصل یا قاعده کلی می‌نویسد: قاعده‌ای کلی [و جهانی] برای تکوین ملت و دولت ملیِ آن وجود ندارد و هر موردی باید با توجه به ویژگی‌های تاریخی، فرهنگی و قومی آن، مورد بررسی دقیق قرار گیرد. تکوین ملت در ایران و دولت ملی آن، تاریخ پیچیده و متفاوتی دارد و بدون داشتن نظریه‌ای برای توضیح این پیچیدگی نمی‌توان دریافت روشنی از تاریخ آن‌ها پیدا کرد (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۲۳). این عبارت، حاوی دو نکته مهم است؛ اولاً، تاریخ پیچیده ایران نیازمند نظریه‌ای است که بتواند «چگونگی تکوین ملت» در ایران را توضیح دهد. اما تولد یا تدوین چنین نظریه‌ای، به دلایلی تاکنون به تأخیر افتاده است. تلاش نویسنده این است که حداقل، «طرحی مقدماتی» از چنین نظریه‌ای را فراهم نماید؛ ثانیاً و از باب مفهوم مخالف، چنین نظریه‌ای به دلیل همان خاص بودگی تجربه ایران نمی‌تواند از مجرای مفاهیمی طرح و تبیین شود که در ناسیونالیسم قرن نوزدهمی اروپا بسط یافته است. بدین‌سان، طباطبایی همزمان از دو چیز اعراض می‌کند: یکی، ایدئولوژی اسلام سیاسی از نوع آل‌احمد و شریعتی از یک سوی و دیگری، ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی که از طریق علوم اجتماعی وارد زبان فارسی شده است.

ایرانشهری و اسلام سیاسی

نفی اعتبار اسلام سیاسی، یکی از وجوه سلبی در ایرانشهری طباطبایی است و آن را نه خویشتن اصیل بلکه برساخته ایدئولوژیک آل‌آحمد و علی شریعتی می‌داند. مناقشه اصلی نیز البته سرِ مشروعیت یا غصبی بودن مشروطه بود. چنان که گذشت، جلال و شریعتی آشکارا بر نفی مشروعیت مشروطه چونان امری غصبی و شکننده کلیت اسلامی نظر داشتند. طباطبایی اما اسلام سیاسی را «دیانت ایدئولوژیکی» و جلال و شریعتی را «حامیان ایدئولوژیکی کردن دیانت» می‌داند (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۷۸) و بر مشروطیت به مثابه امری مشروع و آغازی بر تجدید مطلعی در بازگشت به ملیت ایرانی و دولت ملی آن تأکید دارد.

وی در تقابل با این روشنفکران دینی و پروژه فکریشان می‌نویسد: روشنفکری دینی از این حیث که استقلال و اصالتی به امر دینی می‌داد، یعنی امر دینی را یکی از شئون فرهنگ یک ملت نمی‌دانست، هرگز نتوانست التفاتی به امر ملّی نشان دهد. اگر آغاز این گرایش در تبدیل دیانت به ایدئولوژی را آل‌احمد بدانیم، به آسانی می‌توان ملاحظه کرد که استفاده او از دیانت جایی برای امر ملّی باقی نمی‌گذارد (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۸۲). فقره فوق حاکی از ملازمه مهمی در اندیشه طباطبایی است و آن ملازمه این است که استقلال و اصالت امر دینی مستلزم عدم التفات به امر ملی است و بر عکس، هرگونه التفات به امر ملی مستلزم اصالت نداشتن امر دینی است. طباطبایی با طرح چنین ملازمه دو سویه‌‌ای، گام در پارادوکس مهمی نهاده است که خروج از آن چندان آسان نمی‌نماید. زیرا چنین مدعایی نه در مقام توصیف، با واقعیت تاریخ معاصر ایران و تشیع و مواضع رهبران دینی مشروطه همساز است و نه در مقام تجویز، برون‌رفتی بر بحران دین و سیاست در ایران معاصر نشان می‌دهد. بلکه جز ملت‌گرایی پرخاشگر، چشم‌انداز روشنی در افق نزدیک نشان نمی‌دهد. به هر حال این یک اصل موضوعه برای طرح ایرانشهری در اندیشه طباطبایی است که «دیانت‌های ایرانیان، پیوسته بخشی از فرهنگ «ملی» آنان بوده است» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۵۹)، نه در کنار ملیت، یا ملیت چونان بخشی از دیانت در ایران. وی ظاهراً گامی فراتر می‌نهد و به این تعمیم کلی خطر می‌کند که نه تنها در ایران بلکه در همه جای عالم، «یک ملت با فرهنگ آن تعریف می‌شود و دیانت آن ملت نیز بخشی از فرهنگ آن است» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۲۶۷).

ایرانشهری و ملی‌گرایی

محور تمام آثار طباطبایی، تأمل در «مشکل ایران» است که در قالب ایده ایرانشهری، طرح و تعقیب شده است. تمایز بین ایرانشهری و ناسیونالیسم، از تأکیدات دائمی طباطبایی است. به نظر او، در ایران و نیز «در بسیاری از کشورها وحدت ملی تحقق پیدا کرده، اما آن وحدت ملی، به ضرورت ناسیونالیسم نیست» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۱۰). این تمایز نزد طباطبایی هرچند مهم است، لیکن از وضوح لازم برخوردار نیست. وی در تلاش بر این تفکیک می‌نویسد: آغاز تاریخ‌نویسی جدید ایران، پیوندهایی با پدیدار شدن نوعی از «ملی‌گرایی» ایرانی دارد و کوششی برای تدوین تاریخ ملّی است، اگرچه هنوز دستگاه مفاهیم تاریخ ملی از آن غائب است. منظور این است که آن تاریخ‌های ملّی، ملّی‌گرایانه‌اند، اما این ملی‌گرایی بر پایه مواد و مصالح تاریخ ایران تدوین نشده است. این اصطلاح «ملی‌گرایی» یکی از مفاهیمی است که تاریخ‌نویسی و علوم اجتماعی جدید در ایران از تاریخ‌نویسی اروپایی وام گرفته است و این احتمال وجود دارد که کاربرد بی‌رویه آن برای توضیح دگرگونی‌های تاریخ ایران در دوران جدید سودمند نباشد (طباطبایی، ۱۳۹۸، صص ۱۵-۱۴).

فقره فوق، هرچند با تردید و احتمال همراه است، اما می‌کوشد واژه ملّی / ملّت را در دو تداول ایرانشهری و ناسیونالیستی تفکیک نماید. طباطبایی از ملت و دولت ملی در ایران سخن می‌گوید اما از لغزیدن این کلمات در چنان ملی‌گرایی که ترجمه‌ای از ناسیونالیسم در تداول مدرن اروپایی است، هم نگران است و پرهیز دارد. با اشاره به دستاوردهای جنبش مشروطه‌خواهی ایران، تصریح می‌کند که این جنبش پیامدهای مهم زیادی داشت؛ «یکی از مهم‌ترین آن‌ها فهم امر ملّی در تضاد آن با نظریه‌های ناسیونالیستی یا ملّی‌گرایانه‌ای بود که در سده نوزدهم بیش از پیش در اروپا پراکنده شد و در بسیاری از کشورهای دیگر رواج پیدا کرد» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۳۰۴).

کالهون در کتاب ناسیونالیسم، تعریفی از اِلی کِدوری دارد و می‌نویسد: ملی‌گرایی آیینی است که در آغاز سده نوزدهم در اروپا ابداع شد. این آیین مدعی است که معیاری را برای تصمیم‌گیری توسط یک واحد جمعیت در مورد بهره‌مندی از حکومتِ منحصراً متعلق به خود آن جمعیت، به منظور اعمال مشروع قدرت در دولت و برای دادن حقِ نظم به جامعه‌ای از دولت‌ها عرضه می‌نماید. به طور خلاصه، این آیین معتقد است بشریت به طور طبیعی به ملت‌ها تقسیم شده است و تنها نوع مشروع حکومت، حکومت مستقل ملی است (کالهون، ۱۳۹۲، ص ۳۳).

کالهون تأکید می‌کند ملی‌گرایی پدیده‌ای مدرن است. وی ضمن تلاش بر تفکیک بین تبار، قومیت و ملیت، می‌نویسد: «ملت‌های جدید غالباً ریشه‌های تاریخی در هویت‌های قومی دارند… ادعای جدید ملی‌گرایی غالباً با خویشاوندی و تبار برانگیخته می‌شود… با این وصف، گمراه‌کننده است که تبار را برای مشخص کردن ملت‌ها به کار برد» (کالهون، ۱۳۹۲، صص ۸۲-۷۹). وی به وفاداری زبانی، فرهنگ مشترک و سنت‌های تاریخی نیز در راستای ملی‌گرایی اشاره می‌کند، اما اضافه می‌نماید که «ملی‌گرایی جدید اساساً هویت‌های قومی از پیش موجود را دگرگون می‌سازد و اهمیت تازه‌ای به میراث فرهنگی می‌بخشد» (کالهون، ۱۳۹۲، ص ۱۰۱). کالهون با اشاره به تجربه آمریکا و دیگر کشورها، ملی‌گرایی مدرن را به طور کلی به دو قسم عمده تقسیم می‌کند؛ ملی‌گرایی قومی و ملی‌گرایی مدنی که ناشی از انتخاب ارادی است (کالهون، ۱۳۹۲، ص ۱۰۲).

دائره‌المعارف ناسیونالیسم در توضیح این دو می‌نویسد: شکل‌های قومی ناسیونالیسم بر سنن فرهنگی، زبان، مذهب و شیوه‌های زندگی مشترک تأکید می‌کنند. ممکن است بر اهمیت نیای مشترک یا تبار خونی به عنوان ملاک عضویت در یک اجتماع ملی نیز تأکید کنند. اما ناسیونالیسم‌های مدنی، بر عکس، تأکید بیشتری بر ویژگی‌های قانونی – عقلانی می‌کنند و می‌گویند که هویت ملی حول نهادهای اصلی و کانونی شکل می‌گیرد و حاوی مولفه اختیاری مهمی است. به بیان دیگر، اعتقاد به مشروعیت قوانین و قوانین اساسی را ویژگی مسلم تعلق ملی می‌شمارند. ناسیونالیسم‌های قومی و مدنی تصورات کاملاً مختلفی در مورد قلمرو ارضی دارند (دایره‌المعارف ناسیونالیسم، ۱۳۸۳، ج ۲، ص ۶۹۲). باری، فرض بر این است که ناسیونالیسم، اصل مرجعی است که بر اساس آن واحد سیاسی و ملی باید با یکدیگر انطباق داشته باشند. به گونهای که مرزهای قومی یا فرهنگی – تاریخی، مرزهای سیاسی را قطع نکند (دایره‌المعارف ناسیونالیسم، ۱۳۸۳، ج ۲، ص ۵۶۷).

فقره فوق را از آن روی آوردیم تا پرتویی بر برخی وجوه اندیشه طباطبایی در باب «امر ملی» داشته باشیم. ناحیه مهمی که هنوز نیازمند ایضاح بیشتر است. خلاصه سخن او این است که «ملت، ملیت و ناسیونالیسم عین هم نیستند و مقوله تاریخی را با ایدئولوژی آن نباید خلط کرد» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۱۲). چنین تفکیکی، اجمالاً درست است اما دقیق نیست؛ چنین می‌نماید ادبیات طباطبایی در تمایز بین ملیت ایرانی و ملی‌گرایی در تداول اروپایی آن همچنان مبهم است.

برداشت سنتی، ملیت را معمولاً در سه اصل زیر خلاصه می‌کند: اولاً، ملیت ماهیت تاریخی دارد و در نتیجه، امری جعلی نیست و مردمی که دارای یک ملیت مشترک هستند، دارای اشتراکات متعددی مانند زبان، فرهنگ و دین و امثال اینها می‌باشند. سرزمین مشترک هم غالباً جزء این اشتراکات محسوب می‌شود: ثانیاً، ملیت امری محترم و مقدس است و احترام به آن باید همگانی باشد: ثالثاً، حق مسلم هر ملتی این است که حکومت خود را داشته باشد. طباطبایی آنگاه که از «امر ملّی» در اندیشه ایرانشهری سخن می‌گوید، هرچند ظهور مجدد آن را در جنبش مشروطه ایران، قانون اساسی و مذاکرات مجلس ملی آن می‌بیند، اما از مدنی و قراردادی بودن ملیت ایرانی طفره می‌رود. همچنین، آنگاه که از مفردات ملیت ایرانی سخن می‌گوید، آشکارا با برخی لوازم ناسیونالیسم قومی – تاریخی نزدیک می‌شود و در عین حال بر تضاد دیدگاه خود با چنین گفتمان ملی‌گرایانه‌ای تصریح دارد. در سطور آتی، این نکته را بیشتر می‌کاویم.

ب – وجوه ایجابی ایرانشهری

اندیشه ایرانشهری، چنانکه خود طباطبایی تصریح دارد، هنوز فاقد مختصات یک نظریه است لیکن برخی مفردات و مقدمات مهم را طرح کرده است که ارزش بسیاری از دیدگاه تاریخ فکر سیاسی در ایران معاصر دارد. در اینجا به برخی از این مهمات اشاره می‌شود. نخستین این مفردات، مساله سنت است.

ایرانشهری، سنت و نص مفهوم سنت از جمله مفردات اندیشه ایرانشهری است که همواره مورد توجه طباطبایی بوده است. به نظر او نه تنها برای ایران بلکه «مفهوم سنت برای همه کشورهایی که تاریخ و تاریخ اندیشه طولانی و پیچیده‌ای دارند، مفهوم بنیادینی است و در بی‌اعتنایی به این مفهوم بنیادین نمی‌توان فهم درستی از تاریخ و تاریخ اندیشیدن آن کشورها پیدا کرد و منطق تحول آن‌ها را توضیح داد» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۵۵). تأملات طباطبایی در باب سنت، سابقه دیرینه دارد و خاتمه جلد دوم از «تأمّلی درباره ایران» را به «تجدید مطلعی در مفهوم سنت» اختصاص داده است (طباطبایی، ۱۳۹۵، صص ۶۶۳-۵۲۷). سنتی که با خاطره باستانی فاصله داشته و در عین حال، «شالوده آگاهی تاریخی است و می‌تواند به آگاهی ملی تبدیل شود». او می‌کوشد منطق و احکام این سنت قدمایی را بکاود و فرایند تبدیل عناصری از این سنت به ایدئولوژی، توسط روشنفکرانی چون آل‌احمد و شریعتی را توضیح دهد (طباطبایی، ۱۳۹۵، صص ۵۳۰ و ۶۲۲). لیکن، «مفهوم نص» ظاهراً برای نخستین بار است که در آخرین اثر طباطبایی طرح شده است و کوشیده است پیوندهای دو مفهوم سنت و نص را «نخستین بار» اینجا توضیح دهد (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۵۵). وی می‌نویسد: باید به بحثی درباره ایران به عنوان «مشکل» برگردم و تجدید مطلعی دیگر درباره نصّ- نصّ‌های- بنیانگذار و سنتی بکنم که ایران بر آن نصّ‌ها تنیده و سنتی پیچیده ایجاد کرده است. هر یک از تمدن‌های بزرگ بر نصّ یا نصّ‌هایی استوار شده‌اند و آن تمدن بسط مضمون آن نصّ است که بر حسب معمول از آن به فرهنگ تعبیر می‌شود و من اینجا آن را سنّت خواهم خواند (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۱۸).

برداشت طباطبایی از سنت و بویژه نص، اهمیت زیادی از دیدگاه این پژوهش دارد. به نظر او اولاً هر متنی نص نیست، لیکن «متن‌های بنیادگذار در یک تمدن نصّ به شمار می‌آید»؛ ثانیاً نصّ بنیادگذار در هر تمدنی می‌تواند یک متن واحد یا مجموعه نصوصی باشد که «یک کل واحد را تشکیل می‌دهند» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۱۸).

طباطبایی، تمدن ایران را «کل واحدی» می‌داند که نه بر نصّ واحد، بلکه بر مجموعه‌ای از نصوص متعدد استوار است. اما نصوص ایرانشهری و سنت مبتنی برآن، محور انسجام دیگر نصوص و سنت‌های مرتبط است. همین تکثر نصوص است که سنت قدمایی ما را به غایت پیچیده کرده است. وی از چهارگونه نص و لاجرم از چهار سنت سخن می‌گوید که ایران امروز را ساخته است. سنتی مرکب از سنت‌های ایرانشهری، یونانی، اسلامی و سرانجام مشروطه یا عصر جدید. به هر حال «خاستگاه یکی از مهمترین پیچیدگی‌های ایران سنّتی است که ایرانیان در دوره اسلامیِ تاریخ این کشور تا عصر ناصری، بر پایه نصّ‌های سه‌گانه ایجاد کرده‌اند» (طباطبایی، ۱۳۹۸، ص ۱۵۸ و ۱۶۴-۱۶۳): نخست؛ نصوص ایرانشهری است که به همراه زبان فارسی، نوعی از اندیشیدن را که طباطبایی «آن را اندیشیدن ایرانشهری» می‌نامد به دوره اسلامی انتقال داد. نص‌های این نوع اندیشیدن که درونمایه‌های دیرینه دارد، سنت همراه خود را نیز به ایران دوره اسلامی انتقال داد. خدای‌نامه‌ها و سیاست‌نامه‌ها از جمله این متون بنیادگذار هستند که به باور طباطبایی، «نصّ‌های ایرانشهری می‌توان خواند… و این وجه از سنت ایرانی، در معنای عام آن، از همان آغاز، اهمیت ویژه‌ای برای زایش فرهنگ ایرانشهری در دوره اسلامی داشته است» (همان). دوم؛ نص / نصوص دینی اسلامی است که با توجه به مغناطیس ایرانشهری، سنتی از اسلام و تشیع آفرید که شرق‌شناسانی چون هانری کُربن آن را «اسلام ایرانی» خوانده و «بر آن بوده‌اند که اسلام در ایران، اعم از اسلام اهل سنت و اسلام شیعیان، تفسیری است که «ادب و آداب ایرانی» در تکوین و تدوین آن نقش عمده‌ای داشته است» (همان). سوم؛ ترجمه متون یونانی به زبان عربی و سپس فارسی بود. تحت تأثیر این متن‌ها شارحان، فیلسوفان و نظام فکری – فرهنگی خاصی بوجود آمد و «وجهی عقلی به نظام سنت» در ایران افزود. باری «این سه وجهِ سنتِ واحد، که بر پایه نصّ‌های سه‌گانه تدوین شده بود، به‌رغم تنش‌ها… یک نظام فرهنگی پیچیده‌ای را ایجاد کرد که ایران را… متمایز می‌کرد» (همان).

به نظر طباطبایی این عناصر سه‌گانه سنت، همواره تعادل ناپایداری داشته‌اند و به همین دلیل هم «در دوره‌هایی متولیان یکی از این نصّ‌ها که از دیدگاه آنان مشروعیت بیشتری داشت، بر آن تعادل شوریدن می‌گرفتند». با این حال «سنت یگانه‌ای» از بسط و تعادلِ نسبیِ «نصّ‌های سه‌گانه» شکل گرفته و استمرار داشت؛ «در آغاز دوره اسلامی، دسترسی مستقیم به نصّ‌های سه‌گانه کتاب مقدس اسلام، منابع اندیشیدن ایرانشهری و فلسفه یونانی، سنتی با سه خاستگاه متفاوت ایجاد کرد که تا عصر ناصری بیش از یک هزاره ادامه یافت و بسط پیدا کرد» (طباطبایی، ۱۳۹۸، صص ۳۱-۳۰).

چهارم؛ طباطبایی بر این اندیشه است که این سنت قدمایی مرکب از سنن / نصوص سه‌گانه، در دوره جدید، با وجهی از سنتِ در

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.