پاورپوینت کامل اشارتها به طبیعت و رویکرد ماورایی به آن در «روزها»ی اسلامیندوشن ۷۸ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اشارتها به طبیعت و رویکرد ماورایی به آن در «روزها»ی اسلامیندوشن ۷۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اشارتها به طبیعت و رویکرد ماورایی به آن در «روزها»ی اسلامیندوشن ۷۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اشارتها به طبیعت و رویکرد ماورایی به آن در «روزها»ی اسلامیندوشن ۷۸ اسلاید در PowerPoint :
طبیعت، دشت و کوه و کویر و سنگ و چشمه، همچون بسیاری مردمان دیگر، در فرهنگ عامیانه و حیات اندیشگی- معیشتی مردم یزد همواره اهمیت فراوان داشتهاند و گاهوبیگاه نمادهایی قدسیانه بدانها نسبت داده شده است.
طبیعت، دشت و کوه و کویر و سنگ و چشمه، همچون بسیاری مردمان دیگر، در فرهنگ عامیانه و حیات اندیشگی- معیشتی مردم یزد همواره اهمیت فراوان داشتهاند و گاهوبیگاه نمادهایی قدسیانه بدانها نسبت داده شده است؛ نمادهایی که بر اساس کرد و کار و رفتارشناسی اسطورهای – ماورایی این عناصر طبیعی به آنها منتسب میشده است و تنها عرصهای که برای ثبت مییافتهاند، ذهن و حافظه جمعی مردم ساده کوی و برزن بوده است؛ مثلا یکهکوهی در دل دشت پهناور میان مهریز و نیر وجود دارد در روستای ارنان که بر اساس یک قصه کهن عامیانه مردم بر این باورند که آن کوه از دیگر کوهها جدا شده است، چون از مکه ندا رسیده بوده که برخیزد و برود سنگ بنای خانه خدا بشود اما چند قدمی که جلو میرود، باز ندایی میرسد که همانجا بمان! نیا! سنگ بنا رسید به تو حاجت نیست و این کوه، از این رو در میانه راه، تنها مانده است و در فرهنگ عامیانه مردم، آن قدیمیترها، به «کوه تنها» معروف شده و حرمت و قداستی پیدا کرده است ورای کوههای دیگر که تنه بر تنه یکدیگر فشردهاند. در پای این کوه سترگ زیبا قدمگاهی هم هست و چشمهای و درختانی نمادین با شاخساری پنجه کشیده بر آسمان و در دل کوه صخرههایی است منقش به نقوش باستانی، قوش و بز و گوزن که ظاهرا مربوط است به اعصار دور، وقتی زبان حجاری بر کوه و صخره همچنان متداول بوده است.
اما همه کوهها در فرهنگ و زیستبوم اندیشگی مردم یزد مثل کوه تنها مقرب و مقدس نبودهاند، شاید اشاره به توضیحات ایرج افشار درباره کوه دره انجیر گویای این تنوع کرد و کار اسطورهای-عملگرایانه عناصر طبیعت باشد در فرهنگ عامیانه مردم؛ افشار در اشاره به چرایی پدیدآمدن یکی از پیرانگاههای زرتشتیان به نام پیر نارکی که از گذشته تا به امروز مورد احترام و پرستش آیینی مردم زرتشتی بوده است، مینویسد: «در فرهنگ بهدینان راجعبه این زیارتگاه نوشته شده است: زربانو که از شاهزادگان یزد بود عروس پادشاه پارس شده بود، بعد از حمله اعراب از آنجا میگریزد تا به یزد بیاید در راه شنید که در یزد هم حاکم عرب را کشتهاند و اوضاع شهر آشفته و درهم است. به کوهی گفت تا او را پناهی دهد. کوه حرف او را نشنید، و روانه صحرا شد، و هنوز مردم برای اظهار تنفر ازین کوه بدان سنگ میزنند» (۱۳۵۴: ۴۵۰).
به نظر میرسد که این تنفر از این روست که یزدیهای کهن هرچند همواره در برابر خست طبیعت برای یافتن آب و زندگی و بقا، صحاری و دشت و کویر را بازجستهاند و با حفر قنات از دل زمین آن را بیرون کشیدهاند، اما در قصههایشان که از نوعی جهانبینی بدوی اسطورهگرایانه تغذیه میشود، کوهها را اغلب مطیع و مهربان و رهاننده یافته بودهاند؛ نگاهی به ابنیه مقدسی که اغلب از سوی زرتشتیان در جوار کوهها بنا شدهاند، این واقعیت را میتوانند مُهر تأیید بنهند؛ از آن جمله زیارتگاه محبوب و زیبای زرجوع در عقدا را میتوان نام برد که به «پارسبانو» معروف است و گنبد سفیدی دارد با نقشی شکوهمند از فروهر که بالهایش را به طرفین گشوده است: «زیارتگاهی است در جنوب عقدا و معروف است که دختر یزدگرد هنگامی که از فارس فرار کرد چند نفری او را مورد تعقیب قرار دادند در نزدیکی عقدا به او نزدیک شدند. دختر یزدگرد که بسیار برآشفته و نگران بود از خدا خواست تا کوه او را به دامن خود پنهان کند. کوه دهان باز کرد و او بدانجا فرو رفت، ولی سر مقنعه او بیرون ماند. یکی از مسافرین که شب را در عقدا مانده بود دختر را در خواب دید و دختر از او خواست که محلی بر مزار او بسازد. مسافر سحرگاهان برفت و مزار او را از انتهای مقنعه که بیرون مانده بود بیافت و بنایی در آنجا ساخت که تا امروز باقی است» (همان: ۴۵ – ۴۶).
همین باور درباره بسیاری دیگر از پیرانگاههای زرتشتی وجود دارد، مثلا درباره پیر هریشت نیز نوشته شده است که هریشت «محل غایبشدن یکی از کنیزهای بانوی یزدگرد است و بعضی میگویند کنیز، دختر یزدگرد است که هنگام حمله عرب فراری شد و در این محل گفت: ای کوه مرا فرو گیر! و کوه دهان باز کرد و او را در خود جای داد» (همان: ۶۲).
زرتشتیان البته افزون بر کوه، گاه از آهوان دشت نیز برای قدسیساختن روایتهایشان بهره بردهاند و زیستن با حیوانات را در فرهنگ عامه کویرنشینان یزد داستانوار کردهاند. نمونه چنین روایتی ماجرای بنای پیرانگاه نارستانه است، باز هم با روایت ایرج افشار: «در فرهنگ بهدینان راجع به این پیرانگاه آمده است که: پیر نارستانه زیارتگاهی است در چهارفرسنگی مشرق یزد. معروف است که مردی شکارچی که تنها راه کسب معاش او شکارکردن حیوانات و فروختن آنها بود در حوالی زیارتگاه نرستونه به شکارکردن مشغول بود. به آهویی برخورد کرد که گاهی خود را نشان میداد و زمانی پنهان میکرد تا بالاخره در محل فعلی نرستونه غیب شد. شکارچی بسیار خسته و تشنه بود و بدانجا آمد. محلی دید با آب فراوان و علفهای شاداب و خرم، آبی خورد و به خواب رفت. در عالم خواب به او خبر رسید که من پسر شاهنشاه یزدگرد هستم. اگر کسی در این محل بنایی بسازد و مردم به اینجا بیایند من دردهای مستمندان را دوا خواهم کرد. بالاخره شکارچی از خواب بیدار شد و خبر به شهر برد و در اینجا بنایی ساختند که تا امروز باقی است» (همان: ۱۶۶ – ۱۶۷).
با این مقدمات باید اذعان داشت که اهمیت قائلشدن برای حیوانات در زیست کویری، که باشندگانش از مواهب کمتری بهرهور بوده و هستند، نه فقط موضوعی قدسی- اساطیری و مربوط به گذشته بلکه امری است روزمره.
اسلامیندوشن؛ طبیعت، استغنا و بازگشت به روزگاران یعقوب و شعیب و موسی
محمدعلی اسلامیندوشن با قلم شیوا و مخملین خود و نگاهی عمیق و انسانشناسانه، این وجه از کارکرد طبیعت، حیوانات و باورهای رهاییبخش همشهریانش را بارها در خود-زندگینامهاش، روزها مورد اشاره قرار داده است؛ از این رهگذر، او نیز وقتی میخواهد از به صحرارفتن و در صحرا زیستنش در فصلی از سال اشاره کند، معتقد است که در این روزها با مظاهر خالص و بیآزار طبیعت آمیخته و با حیوان و گیاه و خاک تلطیف میشد و خود را به انسان تاریخمند نزدیک میدید، به روزگاران یعقوب و شعیب و موسی، سادگی و بدویتی که هنوز هم در روستاهای کویری زندگیبخش است؛ به تعبیر اسلامیندوشن، با دلوکشیدن آب از چاه مانند دختران شعیب و به تعبیر رساتر، همهچیز را بیواسطه صنعت از طبیعت ستاندن: «پایبندیهای زندگی اجتماعی فروریخته میشد. با دستاوردهای متصنع بشری رابطهای نبود. مغازله و کامجویی بیغش با طبیعت بود. رها بودید. آنچه میخوردید و آنچه میدیدید، و با آنچه سروکار پیدا میکردید، پاکیزگی دست اول داشت. اگر شیر بود در هزاران هزار حفره پنهانی وجود گوسفند پالوده شده بود. اگر گیاه و خاک بود در نور آفتاب شسته بود. و اگر صحبت چوپانان بود، از خامی ابتدایی بهره داشت» (اسلامیندوشن، ۱۳۹۶، ج ۱: ۲۱۳).
او این همه را با زبانی پر از استعاره و واژههایی دلفریب نقل میکند تا نشان بدهد که راز نگرش قدسی به طبیعت در چیست، آمیختهشدن با طبیعت به چه معناست و چگونه توسل به طبیعت بخشی از زندگی و مرامنامه انسان کوه و کمر و کویر است که محلیها تعریف میکنند که هنوز در کوهستانها و دشتهای کمتردستخورده یزد، هستند چوپانانی که آزاد و رها زندگی میکنند و تنها داشته آنها تکهفرشی است که بر آن بخسبند. اسم یکیشان «اصغر گرگی» است، شبان مهربانی که در گستره دشت و بیابان با گله گوسفندانش و سگهای گله زندگی میکند، لقبش گرگی است چون خودش میگوید مجبور شده است در طول حیاتش، دویست و پنجاه گرگ بکشد تا گلههایش از چپاول گرگان در امان بمانند؛ جای خواب و آرام و قرارش فقط یک تکهفرش است اما یک نیسان هم دارد تا سوارش بشود و برود کیلومترها دورتر و از یک چشمه برای گوسفندانش آب بیاورد، تایرهای بزرگی هم در دشت و کویر روی زمین کاشته که محل نگهداری از بزغالههای کوچکاند از گزش آفتاب و تفتیدگی کویر. وقتی از اصغرگرگی میپرسی: «از مار نمیترسی؟»، فقط لبخند میزند و میگوید: «امیدِ خدا»؛ شبان وارستهای که سالهاست در بیابانهای پاییندستِ علیآباد چهلگزی و اطراف جاده مروست زندگی میکند و چنان مهماننواز است که اگر در غیاب گلهاش به او برسی، اصرار دارد که صبر کنی گله از چرا برگردد تا شیرشان را بدوشد و از تو با آن شیر، پذیرایی کند؛ و زندگی او میتواند نمونه زنده و امروزی باشد از صحرانشینان سعیدآباد در بهار دشت، آنگونه که اسلامیندوشن توصیفشان میکند، «با فقط چند یورت و کپر که با بوته خار و گون و چوب و پهن ساخته شده بود، برای گوسفند و انسان هر دو» (همان:۲۰۹). او اضافه میکند که «حتی سگ هم که در بیرون کومه سرش را به روی دو دستهایش میگذارد و میخوابید، همان سگ انسان ابتدایی را به یاد میآورد» (همان: ۲۱۰). و از نان و غذا و سرپنها میگوید که همه ساده و بدویاند: «شیر را با آرد میآمیختند و روی تختهسنگ داغ که به آن ساج میگفتند، نان زرد کلفتی بیرون میآوردند و غذا عبارت بود از ماست و شیر و احیانا فله که از شیر آغوز تهیه میشد. خوابیدن شب، در زیر آسمان پرستاره بود. از سرما میبایست خود را زیر بالاپوش جمع کرد و زانو توی شکم فرو برد. بعضی شبها که باران میزد و یا خیلی سرد میشد، چارهای نبود جز آنکه همگی بروند توی مرداخانه. مرداخانه اصطلاحی محلی بود، گویا به معنای جای مرد و آن عبارت از کومهای بود ساخته شده از بوته گون که یک تیرک وسط، سقف آن را سرپا نگه میداشت، به مساحت دوازده تا چهارده متر مربع. سقف آن را با پهن و پوشال میپوشاندند که از نفوذ برف و باران جلو گیرد و گرم بماند. از درگاه کوچکی که یک پشته خار به منزله در آن بود خم میشدید و وارد میگشتید و چون آن پشته بهجای خود گذارده میشد، هیچ دریچهای باقی نمیماند، جز چند منفذ که برای آمدن هوا تعبیه شده بود. این یک جایگاه زمستانی چوپانی بود، که شبگاه دور اجاقی که در وسط آن بود جمع میشدند، چای میخوردند و احیانا چپق میکشیدند. روشنایی آن با «چرینا» بود، ریشه گیاه چربی بود که میافروختند و به اندازه یک شمع ضعیف نور میداد. و بقیه روشنایی از شعله اجاق تأمین میشد» (همان: ۲۰۹ – ۲۱۰).
افزون بر این، این صحرانشینان بنا به آنچه اسلامیندوشن مینویسد، حتی کبریت هم نداشتند و «در زیر آفتاب، برای روشنکردن چپق ذرهبین به کار میبردند، که همان شناخت اولیه استفاده از نور خورشید برای تولید حرارت است. آن را جلو آفتاب میزان میکردند، تا در نقطه معینی حرارت را در حد سوزاندن متمرکز کند. خارج از آن سنگ و چخماق به کار میرفت که هر چوپانی آن را توی جیب داشت. سنگ و آهن را بر هم میسود و جرقهای از آن ایجاد میگشت به دم فتیلهای میداد و آتش میگرفت و بر اثر آن آتش افروخته میشد» (همان: ۲۱۲).
اسلامیندوشن در توصیف همین در طبیعتِ بکر زیستن با زبانی ستایشآمیز از بخشندگی حیوان و دهش او در برابر انسان نیز سخن میگوید که خود میتواند یادآور آن کرد و کار اسطورهای حیوانات، طبیعت، کوه و دشت باشد در تعامل با انسان بدوی: «زمین از این چندصد دهنده و گیرنده بزرگ و کوچک جنبان بود؛ از رنگهای سرخ حنایی و سیاه، با خالهای سفید، موها و کرکها و سمها و شاخها، از صدای بعبع که بیان حال فراق و شادی وصال بود؛ خواهش و نوازش، که همه اینها زندگی را در دادن و گرفتن خلاصه میکرد» (همان: ۲۱۱ – ۲۱۲). و از همین روست که اسلامیندوشن بعدتر از دیگهای مس بزرگ که از شیر این حیوانات معصوم پر میشد و سفیدی خیرهکنندهای داشت حرف میزند و بر این باور است که «بعد از آب زلال، لطیفترین و معصومترین مایعها را در برابر چشم مینهاد» (همان: ۲۳۱).
و این لطیفترین مایع از آنِ حیواناتی بود که انسان بدوی، در گفتمانی عاطفی برایشان یک تعریف تشخصمدار و مهربانانه داشت، باوجودآن بهرهجویی گاه خشونتزده از شیر حیوان مادر پس از زادن بزغالهاش، شیری که اصطلاحا «آغوز» نام داشت؛ این گفتمان عاطفی را بیش از هر چیز شاید در اشارات اسلامیندوشن به نامگذاری بزغالهها بتوان بازیافت: «اسمهای خوشحالتی به هر دسته داده میشد، مثلا مهرماهرو یعنی صورت سفید شبیه به ماه که خال قرمزی به درشتی مهر دارد یا مهربوسه که یعنی خال سفیدی بر پوزه قرمز که به درشتی جای یک بوسه اس
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 