پاورپوینت کامل نفرین شدگان توسط اهل بیت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل نفرین شدگان توسط اهل بیت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل نفرین شدگان توسط اهل بیت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل نفرین شدگان توسط اهل بیت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

پاورپوینت کامل نفرین شدگان توسط اهل بیت ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint

کلیدواژه: اهل‌بیت، نفرین.

پرسش: حد‌المقدور پاسخ دهید چه کسانی مورد نفرین اهل بیت (علیهم‌السّلام) قرار گرفتند؟

فهرست مندرجات

۱ – ابن ابی‌حمزه
۲ – ابن ابی‌زرقاء
۳ – ابوالسّمهری
۴ – ابن ابی‌سعید
۵ – ابن‌قیاما
۶ – ابن‌مهران
۷ – ابن‌هلال
۸ – ابو‌الخطّاب
۹ – ابو‌سفیان
۱۰ – ابو‌منصور عجلی
۱۱ – ابو‌موسی اشعری
۱۲ – اشعث بن قیس و فرزندان او
۱۳ – انس بن مالک
۱۴ – براء بن عازب
۱۵ – برمکیان
۱۶ – بزیع
۱۷ – بشار شعیری
۱۸ – بنان البیان
۱۹ – تمیم بن حصین
۲۰ – جریر بن عبداللّه
۲۱ – حرمله بن کاهله
۲۲ – حسن بن محمّد بن بابا قمی
۲۳ – حکم بن ابی‌العاص
۲۴ – حکیم بن عبّاس
۲۵ – حمزه
۲۶ – خالد بن یزید بجلی
۲۷ – داوود بن علی
۲۸ – زرعه
۲۹ – زیاد بن ابیه
۳۰ – زیاد قندی
۳۱ – زید بن ارقم
۳۲ – سراقه بن مالک
۳۳ – سریّ
۳۴ – شلمغانی
۳۵ – شمر بن ذی‌الجوشن
۳۶ – صائد هندی
۳۷ – ضمره بن معبد
۳۸ – عامر بن طفیل و اربد بن ربیعه
۳۹ – عبد‌اللّه بن حصین
۴۰ – عتیبه بن ابی‌لهب
۴۱ – عروه بن یحیی
۴۲ – علی بن حسکه
۴۳ – عمر بن سعد
۴۴ – عمر بن فرج
۴۵ – عمرو بن عاص
۴۶ – فارس بن حاتم
۴۷ – فهری
۴۸ – قاسم یقطینی
۴۹ – کسرا (خسرو)
۵۰ – مالک بن حوزه
۵۱ – مالک بن نسر
۵۲ – متوکّل عبّاسی
۵۳ – محلم بن جثامه
۵۴ – محمّد بن اشعث
۵۵ – محمّد بن بشیر
۵۶ – محمّد بن فرات
۵۷ – مرجئه
۵۸ – مروان بن حکم
۵۹ – مستعین
۶۰ – مصقله بن هبیره
۶۱ – معاویه بن ابی‌سفیان
۶۲ – معمّر
۶۳ – مغیره بن اخنس
۶۴ – مغیره بن سعید
۶۵ – مغیره بن عاص
۶۶ – ملوک چهارگانه
۶۷ – منصور بن عکرمه
۶۸ – موسی بن مهدی
۶۹ – نوفل بن خویلد
۷۰ – واقفیان
۷۱ – ولید بن عقبه
۷۲ – یزید بن حجّیه
۷۳ – پانویس
۷۴ – منبع

ابن ابی‌حمزه

علی بن ابی‌حمزه بطائنی، از یاران امام صادق و امام کاظم (علیهماالسلام) و واقفی بود. او نخستین کسی است که این عقیده را اظهار داشت. آنان به دنیا طمع کردند و به حاکمان دنیا گراییدند و عدّه‌ای را به خود جذب کردند و از اموالی که با خیانت به دست آورده بودند، به آنان، بذل و بخشش نمودند. امام کاظم (علیه‌السّلام) خطاب به او فرمود: «تو و یارانت به الاغ می‌مانید». علی بن ابی‌حمزه بر امام رضا (علیه‌السّلام) درآمد و با او سخن گفت و امامت وی را انکار کرد. از علی بن حسن بن فضّال روایت شده است که: علی بن ابی‌حمزه، دروغگو، بی‌اعتبار و ملعون است و من، روا نمی‌دانم که حتّی یک حدیث از او روایت کنم.
همه اینها مربوط به اواخر کار او می‌شود؛ امّا در دوره امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) به ظاهر، سالم و موثّق بود. لذا شیعه به اخبار او و اخبار امثال او تا آن جایی که با اخبار امامیه تعارض نداشته و آنان از این اخبار، اعراض نکرده‌اند و نیز به آنچه از او در حال استقامتش روایت شده، عمل کرده‌اند.

ابن ابی‌زرقاء

ابن ابی‌زرقاء؛ از منابع شیعه و سنّی، نام و یا لقبی برای او ذکر نشده است.
رجال الکشّی به نقل از اسحاق انباری: امام جواد (علیه‌السلام) به من فرمود: «از ابو‌سمهری ملعون (که بر ما دروغ مى‌بندد و ادّعا مى کند که او و ابن ابی‌الزرقاء، دعوت کنندگان به سوى ما هستند) چه خبر؟ گواه باشید که من از آن دو، به درگاه خدا اعلام بیزارى مى کنم. آن دو اغواگر و ملعون‌اند. اى اسحاق! مرا از آن دو آسوده گردان. خداوند تو را در بهشت زندگى آسوده دهد!». گفتم: قربانت گردم! کشتن آن دو بر من رواست؟ فرمود: «آن دو، اغواگرند و مردم را اغوا مى‌کنند و در راه نابودى من و پیروانم کار مى‌کنند. پس خون آن دو براى مسلمانان مباح است. (مهدور الدم‌اند)

ابوالسّمهری

ابوالسَّمهَری؛ از منابع شیعه و سنّی، نام و یا لقبی برای او ذکر نشده و درباره وی، مطالب اندکی گفته شده است.

ابن ابی‌سعید

حسین بن ابی‌سعید، فرزند هاشم بن حیّان مکاری، از سران واقفیه بود. کشّی از او در زمره واقفیه نام برده و در نکوهش وی، روایت‌هایی نقل کرده است. از جمله به اسناد خود از محمّد بن فضیل، روایت کرده است که ابوالحسن (علیه‌السّلام) فرمود: «او پیامبر خدا و امیر‌مؤمنان و فلانی و فلانی و جعفر و موسی (علیهم‌السلام) را تکذیب کرده است و پدرانم برای من سرمشق هستند».

ابن‌قیاما

حسین بن قیاما واسطی، از یاران امام کاظم (علیه‌السّلام) بود و در ایشان، توقّف کرد (واقفی مذهب شد) و به امامت امام رضا (علیه‌السّلام) اعتقاد نداشت. او به امام رضا (علیه‌السّلام) گفت: من می‌دانم که تو امام نیستی. امام فرمود: «از کجا دانستی؟» گفت: چون تو فرزندی نداری، حال آن که امامت، در فرزند ادامه می‌یابد. امام (علیه‌السّلام) فرمود: «به خدا سوگند، چند شبانه‌روزی نخواهد گذشت که از پشت من، پسری به دنیا خواهد آمد که جانشین من می‌شود و حق را زنده و باطل را نابود می‌کند».

ابن‌مهران

حسین بن مهران بن محمّد، از اصحاب امام کاظم و امام رضا (علیهماالسلام) بود، واقفی و از راویان ضعیف است. وی از امام کاظم (علیه‌السّلام) کتابی‌دارد. او به امام رضا (علیه‌السّلام) نامه‌ای نوشت و در وقوف خود با شکّ و تردید حرکت می‌کرد. او به امام رضا (علیه‌السّلام) نامه‌ای نوشت و در آن به ایشان، امر و نهی کرد. امام (علیه‌السّلام) به او پاسخی نوشت و آن را برای یارانش فرستاد و یاران امام (علیه‌السّلام) از آن رونوشت برداشتند و به او برگرداندند تا ابن‌مهران نتواند آن را پنهان بدارد. او نسبت به امام رضا (علیه‌السّلام) معرفت‌ اندک و ضعف یقین داشت.

ابن‌هلال

احمد بن هلال عَبَرتایی (عَبَرتاء، روستایی است در نواحی شهر اسکاف از آبادی‌های نهروان)، از بنی‌جُنَید بوده است. وی در سال ۱۸۰ ق، به دنیا آمد و در سال ۲۶۷ ق، مُرد. او از یاران امام عسکری (علیه‌السّلام) بود. شیعیان، بر این اتّفاق نظر داشتند که امام عسکری (علیه‌السّلام) در زمان حیاتش ابو‌جعفر محمّد بن عثمان عُمَری را به وکالت خود، تعیین کرده است. امام عسکری (علیه‌السّلام) که از دنیا رفت، شیعیانی که بر وکالت او هم داستان بودند، به ابن‌هلال گفتند: با آن‌که امام واجب الاطاعه بر وکالت ابو‌جعفر محمّد بن عثمان تصریح کرده است، چرا او را نمی‌پذیری و به وی رجوع نمی‌کنی؟
ابن‌هلال گفت: من نشنیده‌ام که به وکالت او تصریح شده باشد. من پدرش (یعنی عثمان بن سعید عمری) را انکار نمی‌کردم و اگر یقین کنم که ابو‌جعفر، وکیل صاحب زمان (علیه‌السّلام) است، به او نیز جسارت نمی‌کنم. به او گفتند: بقیّه که شنیده‌اند. گفت: شما خود دانید آنچه شنیده‌اید، و در ابو‌جعفر، توقّف کرد. پس شیعیان، او را لعنت کردند و از وی تبرّی جُستند. سپس توقیعی توسّط ابوالقاسم حسین بن روح صادر شد که از جمله لعنت‌شدگان، ابن‌هلال نیز لعنت و از او اعلام برائت شده بود.
محمّد بن حسن ولید، روایت کرده است که: از سعد بن عبد اللّه شنیدم که می‌گفت: ندیده‌ایم و نشنیده‌ایم که شیعه‌ای از تشیّع به ناصبی‌گری برگشته باشد، مگر احمد بن هلال. به هر حال، او غالی و در دینش مشکوک بود.

ابو‌الخطّاب

ابو‌الخطّاب محمّد بن مقلاص اسدی کوفی اجوع، که کنیه او مِقلاص ابو‌زینب بود. او خود را به امام صادق (علیه‌السّلام) نسبت می‌داد و چون امام صادق (علیه‌السّلام) از غلوّ باطل او درباره خویش آگاه شد، از او تبّری جُست و او را لعنت کرد و به یارانش نیز فرمود تا از او بیزاری بجویند و در این باره، تاکید فرمود و در اعلام بیزاری از او و لعن کردنش مبالغه کرد. وی چون از امام (علیه‌السّلام) کناره گرفت، ادّعای امامت کرد. شیخ طوسی، از او یاد کرده و گفته است: او ملعون و غالی است.
عدّه‌ای از ابو‌الخطّاب پیروی کردند که به فرقه «خطّابیه» موسوم شدند. ایشان به الوهیت امام صادق (علیه‌السّلام) تظاهر می‌کردند و ابو‌الخطّاب را پیامبرِ مُرسل می‌دانستند، یا به اولوهیت ابو‌الخطّاب و حلول روح‌القُدُس در او معتقد بودند. از امام صادق (علیه‌السّلام) روایت شده است که فرمود: «مغیره و ابو‌الخطّاب به بهشت نمی‌روند، مگر پس از پا زدن‌هایی در جهنّم». مفضّل بن عمر نیز روایت کرده است که از امام صادق (علیه‌السّلام) شنیده که می‌فرماید: «از فرومایگان بپرهیز؛ زیرا من، ابو‌الخطّاب را نهی کردم، امّا او از من نپذیرفت» و بعد از لعنت کردن ابو‌الخطّاب فرمود: «لعنت بر کسانی که با او کشته شدند و لعنت بر باقی ماندگان آنها. خدا لعنت کند کسی را که نسبت به آنان، دل‌رحمی کند!».
عیسی بن موسی بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس، کارگزار منصور در سِبخه کوفه، او را به قتل رساند.

ابو‌سفیان

صخر بن حرب بن امیّه بن عبد شمس بن عبد مناف قُرَشی اُمَوی، پدر معاویه است. وی، ده سال قبل از عام الفیل به دنیا آمد. او از اشراف قریش و تاجر بود و با اموال خود و قریش، کاروان‌های تجاری روانه شام و غیر شام می‌کرد. او پرچمِ سران را که به آن «عقاب» می‌گفتند، در دست داشت. وی در جنگ اُحُد و احزاب، فرماندهی کلّ قریش را بر عهده داشت. او در شب فتح مکّه اسلام آورد و در جنگ حُنَین و طائف، شرکت کرد و یک چشم خود را در جنگ طائف، از دست داد و چشم دیگرش را در جنگ یرموک. او از جمله «مؤلّفه قلوبهم (مشرکانی که برای جلب قلوب آنان به اسلام از صدقات بهره‌مند می‌شدند)» بود. او در زمان خلافت عثمان مُرد. سال مرگ او را از ۳۱ تا ۳۴ ق، به اختلاف، ذکر کرده‌اند.

ابو‌منصور عجلی

ابو‌منصور عِجلی خود را به امام باقر (علیه‌السّلام) منتسب می‌کرد؛ امّا پس از آن که امام (علیه‌السّلام) از او بیزاری جُست و او را طرد کرد، ادّعای امامت نمود و مردم را به سوی خود، فرا خواند و چون امام باقر (علیه‌السّلام) درگذشت، گفت: امامت به من منتقل شده است؛ و آشکارا دَم از آن زد. جماعتی از این فرقه، از بنی‌کِنْده، در کوفه خروج کردند تا آن که یوسف بن عمر ثقفی، حاکم عراق، در روزگار هشام بن عبد الملک، از ماجرای او و دعوت باطلش اطّلاع یافت و او را گرفت و بر دار کشید.
ابو‌منصور عِجلی، مدّعی بود که علی (علیه‌السّلام) همان پاره افتاده از آسمان است که در آیه شریف آمده: «وَ اِن یَرَوْاْ کِسْفًا مِّنَ السَّمَآءِ سَاقِطًا یَقُولُواْ سَحَابٌ مَّرْکُومٌ؛ و اگر پاره‌ای از آسمان را ببینند که افتاده است، می‌گویند ابری است توده شده» (این فرقه، معتقد بودند که واجبات، برداشته شده و حرام‌ها، روا گشته است. فرقه «منصوریه»، که از غُلات‌اند، منسوب به این شخص‌اند.)

ابو‌موسی اشعری

ابو‌موسی عبداللّه بن قیس بن سلیم اشعری، از یاران پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) و اهل یمن بود. وی، در مکّه اسلام آورد و پیامبر خدا، او را بر زبیله وعدن از نواحی یمن گُماشت. عمر، حکومت بصره را به او سپرد و پس از کشته شدن عمر، عثمان، او را در سِمَتش ابقا کرد؛ امّا بعد، عزلش نمود. ابو‌موسی از بصره به کوفه رفت و در آن جا بود تا آن که کوفیان، سعید بن عاص را بیرون کردند و از عثمان خواستند او را حاکم ایشان گردانَد. عثمان هم او را بر کوفه گماشت و تا کشته شدن عثمان، در این مقام بود. سپس علی (علیه‌السّلام) او را برکنار کرد.
در غائله اصحاب جَمَل، ابو‌موسی، مردم را از یاری دادن به امام (علیه‌السّلام) باز می‌داشت. لذا امام (علیه‌السّلام) او را برکنار نمود. ابو‌موسی در جنگ صِفّین نیز خود را کنار کشید و به صف کناره‌گیران از جنگ پیوست؛ امّا زمانی که حَکَمیت بر امام (علیه‌السّلام) تحمیل شد، ابو‌موسی نیز [به عنوان حَکَم ]به امام علی (علیه‌السّلام) تحمیل گردید و همه اینها با پافشاری اشعث بن قیس و خزرج و گرفتاری‌های آنان بود. امام (علیه‌السّلام) می‌دانست که ابوموسی حق را ضایع خواهد کرد. ابو‌موسی در سال ۴۲ ق، در سن ۶۳ سالگی، مُرد.

اشعث بن قیس و فرزندان او

اشعث بن قیس بن مَعد یکَرِب کِنْدی، کنیه‌اش ابو‌محمّد و نامش مَعدیکَرِب است. وی از بزرگان یمن و از یاران پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) بود که بعد از رحلت ایشان، با مرتد شدن اهل یامر، او نیز مرتد شد. ابو‌بکر، خواهرش امّ‌فَروَه را که یک‌چشم بود، به همسری او درآورد و او محمّد را برای اشعث به دنیا آورد.
اشعث، حاکم آذربایجان بود و امام علی (علیه‌السّلام) او را برکنار کرد. وی در جنگ صِفّین شرکت نمود و در پیدایی خوارج، دست داشت، چنان‌که در شعله‌ور ساختن آتش جنگ نهروان نیز نقش بسیار داشت. او به حدّی درنده‌خو بود که امام (علیه‌السّلام) را تهدید به قتل کرد و امام (علیه‌السّلام) او را منافق خواند و لعنتش کرد. اشعث در سال چهلم هجری هلاک شد.
و امّا فرزندان اشعث: روایت شده است که دو تن از فرزندان اشعث، از امام صادق (علیه‌السّلام) اجازه ورود خواستند. امام (علیه‌السّلام) به آنها اجازه نداد و فرمود: «پیامبر خدا، عدّه‌ای را لعنت کرد و این لعنت در آنان و نسل‌هایشان تا روز قیامت، جاری گشت».
دختر اشعث بن قیس، جعده، امام مجتبی (علیه‌السّلام) را مسموم کرد و فرزندش محمّد، در ریختن خون امام حسین (علیه‌السّلام) شریک شد. فرزند دیگرش قیس، از فرماندهان سپاه عمر بن سعد در کربلا بود. او قطیفه امام حسین (علیه‌السّلام) را که از ابریشم بود، به تاراج بُرد و از آن پس، او را «قیس قطیفه» می‌گفتند.

انس بن مالک

اَنَس بن مالک؛ نام او ابو‌حمزه اَنَس بن مالک بن نضر انصاری خزرجی است که مادرش او را به پیامبر خدا اهدا کرد تا به ایشان، خدمت کند. او ده سال خدمتکار پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) بود و در زمان رحلت ایشان، بیست سال داشت. او با پیامبر خدا به بدر رفت و آن زمان، نوجوانی بود که به ایشان، خدمت می‌کرد. وی در حدیبیه و حج پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) و فتح اعظم (فتح مکّه) و حُنَین و طائف، حضور داشت. وی پس از تاسیس بصره، در روزگار عمر بن خطّاب، به آن‌جا رفت و آخرین صحابی‌ پیامبر خدا در بصره بود و به سال نود یا پس از آن تا سال ۹۵ ق، از دنیا رفت.

براء بن عازب

بَراء بن عازب؛ ابو‌عمرو یا ابو‌عماره بَراء بن عازب بن حارث خزرجی انصاری، در خردسالی اسلام آورد و در پانزده غزوه با پیامبر خدا، شرکت کرد که نخستین آنها خندق بود. سپس در کوفه ساکن شد. وی در جنگ جمل و صِفّین و نهروان، علی (علیه‌السّلام) را همراهی کرد و در جنگ شوشتر به همراه ابو‌موسی [اشعری] شرکت نمود. او در زمان عثمان، به سال ۲۴ ق، حاکم ری بود. او تا دوره مُصعَب بن زبیر زنده ماند. او از کارهای حکومتی کناره‌گیری کرد و در سال ۷۱ یا ۷۲ ق، درگذشت.

برمکیان

بَرمَکیان، فرزندان و نوادگان خالد بن برمک هستند. چون‌ هارون الرشید در سال ۱۷۰ ق، به خلافت رسید، برمکیان را به دربار خود نزدیک کرد و آنان را به وزارت برگزید و خواهرش عبّاسه را به همسری جعفر بن یحیی بن خالد برمکی درآورد. قدرت و سلطه بَرمَکیان به جایی رسید که بیم و امید مردم از بَرامکِه بیشتر از خود‌ هارون الرشید بود. همین امر هارون را وا داشت که سیطره آنان را بشکند. لذا آنان را زندانی کرد و تحت فشار قرارشان داد تا آن که مُردند. سلطه برمکیان از به خلافت رسیدن‌ هارون الرشید تا کشته شدن جعفر [برمکی] در سال ۱۸۹ ق، نزدیک به هجده سال طول کشید.

بزیع

بزیع بن موسی حائک ادّعا کرد پیامبر است و از جانب جعفر بن محمّد (امام صادق (علیه السلام)) که خداست، فرستاده شده است. بزیع به پیامبری ابو‌الخطّاب، گواهی داد و ابو‌الخطّاب و یارانش، از بَزیع، بیزاری جُستند. امام صادق (علیه‌السّلام) درباره او فرمود: «او ملعون است. به خدا و رسول او نسبت دروغ می‌دهد». همچنین، درباره او و بنان و سریّ فرمود: «خدایشان لعنت کند! شیطان، خود را از فرق سر تا نافش به صورت زیباترین انسان به آنان می‌نمایانَد».
ابن ابی‌یعفور می‌گوید: به امام صادق (علیه‌السّلام) گفتم: بَزیع، مدّعی است که پیامبر است. فرمود: «اگر از او شنیدی که این را می‌گوید، او را بکُش». نیز ابن ابی‌یعفور می‌گوید: خدمت امام صادق (علیه‌السّلام) رسیدم. پرسید: «از بزیع، چه خبر؟». گفتم: کشته شد. فرمود: «خدا را شکر! برای او چیزی بهتر از کشته شدن نبود، چون هرگز توبه نمی‌کرد.»
فرقه بزیعیه، از فرقه‌های غُلات، منسوب به اوست.

بشار شعیری

بشّار شَعَیری؛ نام او ابو‌اسماعیل کوفی بشّار شُعَیری دهقان و بنا به قولی «بیّاع الشَعیر (جو‌فروش)» و بنا به قولی اشعری است. او شخصی مرتد و کافر و فاسق و مشرک و غالی و ملعون و مذموم بود. با عَلْیاویه یا عَلْباویه، اشتراک عقیده داشت که می‌گفتند: علی خداست و با ربوبیت خود از آنان گریخت و در قالب علوی‌ هاشمی (یعنی در قالب علی) ظاهر شده و [گاه] خود را بنده او [گاه ]در صورت فرستاده‌اش و محمّد، نشان داده است. او با پیروان ابو‌الخطّاب، در چهار نفر: علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم‌السّلام) موافق است و این که سه نفر آنان، یعنی: فاطمه و حسن و حسین، معنای مجازی دارند و آن که حقیقت دارد، تنها شخصِ علی است؛ زیرا او نخستینِ اینان در امامت است. آنان، شخص محمّد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) را انکار کردند و گفتند: او بنده و علی، خداوندست. نیز گفتند: چون بشار شُعَیری، ربوبیت محمّد را انکار کرد و آن را در علی قرار داد و محمّد را بنده علی دانست. . . . امام صادق (علیه‌السّلام) به مَرازِم فرمود: «هرگاه وارد کوفه شدی، نزد بشّار شُعَیری برو و به او بگو: جعفر (امام صادق (علیه‌السّلام) به تو می‌گوید: ‌ای کافر، ‌ای فاسق! من از تو بیزارم».

بنان البیان

بنان البیان؛ نام او بیان بن سمعان تمیمی نهدی تبّان است. ظاهرا «بنان» و «بیان»، یکی است و دومی درست‌تر است؛ چون نوبختی گفته است: بیانیّه، پیروان بیان نَهْدی هستند.
بیانیّه، فرقه‌ای هستند که معتقدند: امام قائم مهدی (علیه‌السلام)، همان ابو‌هاشم عبد اللّه بن محمّد بن حنفیه است. او سرپرست خلق است و بر می‌گردد و زمام امورِ مردم را به دست می‌گیرد و بر زمین، فرمان روا می‌شود و پس از او وصی‌ای نیست و درباره او غلو کرده‌اند. بعد از مرگ ابو‌هاشم، بیان، ادّعای پیامبری کرد و جمعی از پیروانش قائل به انتقال امامت از ابو‌هاشم به او شدند. بیان، از غالیان معتقد به الوهیت امیر مؤمنان علی (علیه‌السّلام) بود و سپس، ادّعا کرد که جزء الهی، با نوعی از تناسخ، به وجود او منتقل شده است و از این‌و، شایسته آن است که امام و خلیفه باشد. خالد بن عبد‌اللّه قسری، او را به سبب این اعتقادش به قتل رساند.

تمیم بن حصین

تمیم بن حُصَین؛ امام زین‌العابدین (علیه‌السلام): مردى دیگر به نام تمیم بن حُصَین فَزارى از سپاه عمر بن سعد به میدان آمد و فریاد زد: اى حسین و اى یاران حسین! نمى‌نگرید به آب فرات که چون شکم مارها مى‌درخشد؟ به خدا سوگند قطره‌اى از آن نخواهید چشید تا آن که مرگ را جرعه جرعه سربکشید. امام حسین (علیه‌السلام) فرمود: «این مرد کیست؟». گفته شد: تمیم بن حُصَین. امام حسین (علیه السلام) فرمود: «او و پدرش هر دو اهل آتش‌اند. بار خدایا! او را در این روز، تشنه کام بکُش». پس تشنگى گلوى او را چنان فشرد که از اسبش به زیر افتاد و پاى مال سُم اسبان شد و مُرد.

جریر بن عبداللّه

جریر بن عبداللّه بجلی؛ نام او ابو‌عمرو و بنا به قولی ابو‌عبد‌اللّه بِجلی، جریر بن عبد‌اللّه بن جابر است. جریر، چهل روز پیش از رحلت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) مسلمان شد و در سال ۵۱ و بنا به قولی ۵۴ ق، در گذشت. وی در جنگ‌های عراق، مانند جنگ قادسیه و جز آن، شرکت کرد. او همان کسی است که پیامبر خدا، وی را به ذوخَلَصه، بتکده متعلّق به خَثعَم فرستاد تا آن را ویران کند. وی نسبت به علی (علیه‌السّلام) کینه می‌ورزید. علی (علیه‌السّلام) خانه وی را در کوفه خراب کرد. او به شادی کشته شدن امام حسین (علیه‌السّلام) مسجدی در کوفه به نام خودش ساخت که امام باقر (علیه‌السّلام) آن را از مسجدهای نفرین شده، دانسته است.

حرمله بن کاهله

حرمله بن کاهله اسدی، در جنگ با امام حسین (علیه‌السّلام) شرکت کرد. او عبد‌اللّه بن حسن بن علی را که سپاهیان دشمن را از پیرامون امام حسین (علیه‌السّلام) دور می‌کرد، با پرتاب تیری به شهادت رساند و سرش را بُرید، امام حسین (علیه‌السّلام) او را نفرین کرد.

حسن بن محمّد بن بابا قمی

حسن بن محمّد بن بابا قمی؛ شیخ طوسی او را در شمار یاران امام‌هادی و امام عسکری (علیهماالسلام) آورده و گفته که غالی است. کشّی به سند خود از سهیل بن محمّد روایت کرده است که به امام عسکری نوشت: سَرورم! گروهی از دوستان شما درباره حسن بن محمّد بن بابا، دچار شبهه شده‌اند. پس درباره او چه می‌فرمایی سَرورم؟ آیا او را از خود بدانیم یا از او بیزاری جوییم یا درباره‌اش سکوت کنیم چون راجع به او حرف و حدیث، بسیار است؟ امام (علیه‌السّلام) به خطّ خود مرقوم فرمود و من آن را خواندم که: «او و فارس ملعون‌اند. از هر دوی آنها بیزاری جویید. خدا آنها را لعنت کند!». از این روایت، علّت تاکید در لعن و بیزاری جستن از این دو نفر، روشن می‌شود.

حکم بن ابی‌العاص

ابو‌مروان حکم بن ابی‌العاص بن امیّه بن عبد‌الشّمس اموی، ابن‌حَکَم، عموی عثمان بن عفّان است و در جاهلیت، همسایه پیامبر خدا بود و ایشان را مسخره می‌کرد. روزی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) می‌رفت و حَکَم، پشت سرِ او حرکت می‌کرد و شانه‌های خود را تکان می‌داد و دست‌هایش را می‌پیچاند و راه رفتن پیامبر خدا را مسخره می‌نمود. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) با دستش اشاره کرد و فرمود: «پس، همین‌طور باش!». از آن پس، حَکَم به همان حال تکان خوردن شانه‌ها و پیچاندن دست‌هایش باقی مانْد. بعدا پیامبر خدا، او را از مدینه تبعید کرد. البته برای تبعید او علّت دیگری نیز گفته‌اند. همچنین او را لعنت کرد، و او به طائف رفت.

حکیم بن عبّاس

نام او حکیم بن عبّاس کلبی است.
دلائل الإمامه به نقل از محمّد بن راشد از پدرش نقل می‌ کند: مردى نزد امام صادق (علیه‌السلام) آمد و گفت: اى پسر پیامبر خدا! حکیم بن عبّاس کلبى در کوفه براى مردم در هجو شما شعر مى‌خواند. [امام (علیه‌السلام)] فرمود: «چیزى از آن را به خاطر دارى؟». گفت: آرى. و این ابیات را خواند: (زیدِ شما را بر تنه درخت خرما به دار آویختیم و ما ندیدیم که هدایت شده اى بر دار آویخته شود!)(شما نابخردانه عثمان را با علی قیاس کردید در حالى که عثمان، بهتر و پاک‌تر از على است.) امام صادق (علیه‌السلام) دستانش را در حالى که مى لرزیدند، به آسمان برداشت و فرمود: «بار خدایا! اگر دروغ گفته است، درنده اى از درندگانت را بر او مسلّط گردان». حکیم از کوفه خارج شد و شبانه راه پیمود که ناگهان شیرى به او برخورد و او را خورد. براى امام صادق (علیه‌السلام) که در مسجد النبی بود بشارت آوردند و خبرش را به ایشان دادند. امام براى خداوند به سجده افتاد و فرمود: «سپاس خداوند را که به وعده‌اش با ما وفا کرد».

حمزه

حمزه بن عماره بَربَری، از اصحاب امام صادق (علیه‌السّلام) بوده است. کشّی به اِسناد خود از بُرَید بن معاویه عَجَلی روایت کرده است که گفت: حمزه بن عماره بربری (که خدایش لعنت کند) به پیروانش می‌گفت: ابو‌جعفر (امام باقر) (علیه‌السّلام) هر شب نزد من می‌آید و شخصی هم پیوسته ادّعا می‌کند که او، امام باقر (علیه‌السّلام) را به وی هم نشان می‌دهد. (احتمال دارد معنای متن چنین باشد: کسی هم مدّعی بود که شیطان امام باقر (علیه‌السّلام) را برای خمره مجسّم می‌کند) روزی، اتّفاقی با امام باقر (علیه‌السّلام) ملاقات کردم و ادّعای حمزه را به ایشان گفتم. فرمود: «دروغ می‌گوید. لعنت خدا بر او باد! شیطان نمی‌تواند به صورت پیامبر یا وصیّ پیامبر در آید»
همچنین از امام صادق (علیه‌السّلام) روایت شده است که ایشان در پاسخ به سؤال از این سخن خداوند (عزّوجلّ): «آیا به شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسی فرود می‌آیند؟ بر هر دروغگوی گنهکاری فرود می‌آیند»، فرمود: «آنان، هفت نفرند…» و حمزه بن عماره بربری را از جمله ایشان برشمرد.
نوبختی می‌نویسد: [کربیّه] فرقه‌ای‌اند که معتقدند محمّد بن حنفیه، همان مهدی است… نمُرده است و نمی‌میرد و روا نیست که بمیرد، امّا غایب شده و معلوم نیست کجاست… اینان، پیروان ابن‌کرب‌اند و به کربیّه موسوم‌اند. حمزه بن عماره بربری، از ایشان و اهل مدینه بود. سپس از آنها جدا شد و ادّعا کرد که پیامبر است و محمّد بن حنفیه، خداست و حمزه، امام است و هفت سبب از آسمان بر او فرود می‌آید و او با آنها زمین را می‌گشاید و مالک آن می‌شود. پس عدّه‌ای، پیرو او شدند… ابو‌جعفر محمّد بن علی بن الحسین (علیه‌السّلام) او را لعنت کرد و از وی بیزاری جُست و او را دروغگو خواند و شیعه، از او بیزاری جستند.

خالد بن یزید بجلی

خالد بن یزید بَجَلی مورد نفرین امام علی (علیه‌السلام) قرار گرفت.

داوود بن علی

ابو‌سلیمان داوود بن علی بن عبد‌اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب بن‌هاشم،‌ هاشمی، عموی سفّاح عبّاسی است. او در حمیمه، از سرزمین شراه در بُلقاء بود. وی در زمان برادرزاده‌اش ابو‌العباس سفّاح، حاکم کوفه شد. سپس، ابو‌العبّاس، او را حاکم مدینه و موسم و مکّه و یمن و یمامه قرار داد. گفته شده او قَدَری مذهب بوده است. داوود، نخستین کسی است که از جانب بنی‌عبّاس، حاکم مدینه شد. او در سال ۱۳۳ ق، درگذشت.

زرعه

نام او زُرعه بن ابان بن دارم است که در بعضی منابع درباره‌اش گفته‌اند: مردی از بنی‌دارم. مورد نفرین امام حسین (علیه‌السلام) قرار گرفت.

زیاد بن ابیه

نام او زیاد بن سُمیّه است. سمیّه مادر اوست. زیاد در نَسَبش متّهم بود. مادرش روسپی و اهل طائف بود و در سال اوّل هجرت، زن عبید ثقفی بود. زیاد، در زمان خلافت ابو‌بکر، اسلام آورد. او در عنفوان جوانی، به سبب کفایت و هوش سیاسی‌اش، مورد توجّه عمر قرار گرفت. لذا او را به کارگزاری زکات بصره یا یکی از توابع بصره گماشت. زیاد در بصره زندگی می‌کرد و کاتب کارگزاران آن، ابو‌موسی اشعری، مُغیره بن شُعبه و عبداللّه بن عامر بود. همچنین، در روزگار خلافت امیر مؤمنان، کاتب و مشاور ابن‌عبّاس بود. زیاد، در جنگ‌های امام (علیه‌السّلام) شرکت نکرد. او با امام علی (علیه‌السّلام) و سپس امام مجتبی (علیه‌السّلام) بود تا آن گاه که امام (علیه‌السّلام) شهید شد. پس از آن با نیرنگ معاویه لغزید. معاویه، او را برادرِ خود خواند و از آن پس، زیاد بن ابی‌سفیان نام گرفت. زیاد، بر مردم، بویژه پیروان علی (علیه‌السّلام) بسیار سخت می‌گرفت. وی به سال ۵۳ ق، در ۵۳ سالگی بر اثر طاعون مُرد.

زیاد قندی

زیاد بن مروان قندی، از یاران امام صادق و امام کاظم (علیهماالسلام) و یکی از بزرگان واقفیه بود. از یونس بن عبدالرحمان روایت شده است که گفت: زمانی که امام کاظم (علیه‌السّلام) از دنیا رفت، نزد وکلای او اموال فراوانی بود و همین امر، سبب واقفی شدن آنها و حاشا کردن وفات ایشان بود. نزد زیاد قندی، هفتاد هزار دینار بود. او حقّ امام را انکار کرد، با آن که امام کاظم (علیه‌السّلام) به امامت فرزندش تصریح کرده و به او فرموده بود: «ای زیاد! این فرزندم علی، سخنش، سخن من است و عملش، عمل من. پس هرگاه نیازی داشتی، آن را پیش او ببر و سخنش را بپذیر؛ زیرا که او بر خداوند، جز حق نمی‌گوید… » پس زیاد به امام رضا (علیه‌السّلام) نوشت و درباره اظهار این امر یا پوشیده داشتن آن از ایشان پرسید. امام (علیه‌السّلام) به او نوشت: «اظهار کن…» زیاد، اظهار کرد. چون این حدیث را گفت. به او گفتم: ‌ای زیاد! چه چیز است که با این امر، برابری کند؟… صدوق می‌گوید: زیاد بن مروان قندی، این حدیث را روایت کرد؛ امّا پس از درگذشت موسی (علیه‌السّلام) [کاظم] آن را انکار کرد و واقفی شد.

زید بن ارقم

ابو‌عمرو زید بن اَرقَم بن زید انصاری خزرجی، ساکن کوفه و از صحابیان نامدار بود. او در جنگ موته و جز آن، شرکت داشت و در هفده غزوه، پیامبر خدا را همراهی کرد. وی در نزول سوره منافقین، داستانی دارد. روایت شده است که او «حدیث ولایت» را کتمان کرد. روایت شده است که علی (علیه‌السّلام) به عیادت زید بن اَرقَم رفت. چون وارد شد، زید گفت: مرحبا به امیر مؤمنان که با وجود دلگیر بودن از ما، به عیادتمان آمده است! علی (علیه‌السّلام) فرمود: «دلخوری، مانع من از عیادت از تو نشد. هر کس برای طلب رحمت خداوند و به کار بسته شدن وعده‌اش از بیماری عیادت کند، در باغِ بهشت باشد». شاید دلیل دلگیری امام (علیه‌السلام)، همان کتمان کردن ولایت ایشان بوده است.
به هر حال، او از پیش گامانی است که به امیرمؤمنان بازگشتند. زید در سال ۶۶ یا ۶۸ق، در کوفه از دنیا رفت.

سراقه بن مالک

سراقه بن مالک مورد نفرین پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) قرار گرفته است.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: پیامبر خدا، چون از غار [ثور] به سوى مدینه بیرون شد و قریش، براى کسى که ایشان را دستگیر کند، صد شتر جایزه گذاشتند، سُراقه بن مالک بن جُعشُم، یکى از کسانى بود که در جستجوى پیامبر (صلى‌الله‌علیه‌وآله) برآمد. او به پیامبر خدا رسید. پیامبر خدا فرمود: «بار خدایا! مرا آن‌گونه که مى‌خواهى، از شرّ سُراقه نگهدار». پس، دست و پاى اسب او در زمین فرو رفت. سُراقه، از اسب به زیر آمد و دوید و [نزدیک آمد و ]گفت: اى محمّد! من مىدانم که این بلایى که بر سرِ دست و پاى اسبم آمده، از جانب توست. پس دعا کن که اسبم آزاد شود. به جانم سوگند، اگر خیرى از من به تو نرسیده، شرّى هم از جانب من به تو نرسیده است. پیامبر خدا، دعا کرد و خداوند، اسبش را آزاد ساخت. سُراقه، دوباره به تعقیب پیامبر خدا پرداخت و سه بار این کار را تکرار کرد و هر بار، پیامبر خدا، دعا مى‌کرد و زمین ، دست و پاى اسب او را فرو مى گرفت. چون بارِ سوم، اسبش را آزاد کرد، سراقه گفت: اى محمّد! این شتران من با غلامم تقدیم به تو. اگر به مَرکبى یا شیرى نیاز پیدا کردى، از آنها استفاده کن. این هم یک تیر از تیردانم که به عنوانِ علامت، به تو مى دهم. من بر مى‌گردم و جستجوگران را از تعقیب تو [در این مسیر] منصرف مى‌کنم. پیامبر (صلى‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: «ما را به آنچه تو دارى، نیازى نیست».

سریّ

سَریّ؛ ظاهرا این نام، بین چند نفر مشترک است. در قاموس الرجال آمده است: این نام یا بر سَریّ بن حیّان اَزْدی اطلاق می‌شود، یا بر سریّ بن عبد اللّه هَمْدانی و این هر دو، در رجال طوسی، در شمارِ یاران امام صادق (علیه‌السّلام) نام برده شده‌اند.
در مستدرک علم الرجال آمده است: سریّ، مشترک است میان سریّ بن اسماعیل همدانی کوفی کذّاب و سریّ بن عاصم هَمْدانی کذّاب، که در کتب رجال اهل سنّت از هر دو نام برده شده است، از جمله در الضعفاء الصغیر بخاری. شاید، درستش دومی باشد. آنها گروهی هستند که گفته‌اند: سرّی، پیامبر بود و جعفر [صادق (علیه‌السّلام) ] او را فرستاد و گفت: او نیرومند و امین است و [همانند ] موسی (علیه‌السّلام) نیرومند و امین است و همان روح [موسی (علیه‌السّلام) ]در اوست. و جعفر، همان اسلام است و اسلام، سلام است و سلام، خداوند (عزّوجلّ) است و ما فرزندان اسلام هستیم… این فرقه به پیامبری سریّ و رسالت او دعوت کردند و برای امام صادق (علیه‌السّلام) نماز خواندند و روزه گرفتند و حج گزاردند و برای او لبّیک گفتند و گفتند: لبّیک یا جعفر، لبّیک! این فرقه از فرقه‌های غالی‌اند که دَم از تشیّع می‌زدند و در بسیاری از ادّعاهایشان با بزیعه مشترک‌اند.

شلمغانی

ابو‌جعفر محمّد بن علی شلمغانی، به ابن ابی‌العزافر، معروف بود. فرقه عزافره یا شَلمَغانیه، منسوب به این شخص است. او در ابتدا از بزرگان شیعه بود و انحرافی نداشت؛ امّا حسادت او نسبت به ابو‌القاسم حسین بن روح، باعث شد که ترک مذهب کند و به مذاهب مرتد درآید و فرقه‌ای پدید آورد [با اعتقادات باطل]، از جمله این که خداوند، در هر انسانی به‌ اندازه خودش حلول می‌کند.
گفته‌های ناپذیرفته‌ای از او سر زد و باعث شد که شیعه از وی، اعلام برائت کنند و توقیعات فراوانی از امام زمان (علیه‌السلام)، به دست ابوالقاسم بن روح، وکیل ایشان، درباره او صادر شد. در سال ۳۲۲ ق، سلطان [عبّاسی]او را دستگیر کرد و کشت و در بغداد به دار آویخت.
روایت شده است که ابو‌جعفر بن ابی‌العزافر، در نزد بنی‌بسطام، وجهه‌ای داشت؛ چرا که شیخ ابوالقاسم، او را در نزد مردم، منزلت و اعتباری داده بود. از این‌رو، وقتی مرتد شد، به نقل از شیخ ابوالقاسم، هر دروغ و کفری را برای بنی‌بسطام می‌گفت و بنی‌بسطام، از او قبول می‌کردند تا آن که خبر به ابوالقاسم رسید و سخنان او را انکار کرد و بنی‌بسطام را از شنیدن سخنان او نهی کرد و فرمود که او را لعنت کنند و از وی، بیزاری بجویند؛ امّا بنی‌بسطام، به نهی ابوالقاسم گوش نکردند و همچنان، به شَلمَغانی وفادار ماندند؛ چرا که به آنها می‌گفت: من، افشای سرّ کردم، در حالی که او از من قول گرفته بود تا راز‌پوشی کنم. از این‌رو، مرا که از خاصّان او بودم، به دور شدن مجازات کرد؛ زیرا مسئله، مسئله بزرگی است و آن را

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.