پاورپوینت کامل شورای شش نفره خلافت ۷۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل شورای شش نفره خلافت ۷۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شورای شش نفره خلافت ۷۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل شورای شش نفره خلافت ۷۸ اسلاید در PowerPoint :

محتویات

۱ نظر عمر در مورد جانشین خویش

۱.۱ کاندیدهای خلافت مورد نظر عمر
۱.۲ نظر عمر در مورد خلافت بنی هاشم
۱.۳ دستور عمر به تشکیل شورا
۱.۴ نظر عمر در مورد اعضای شورای خلافت
۱.۵ پیشبینی عمر از به خلافت رسیدن عثمان

۲ شورای خلافت شش نفره

۲.۱ وقایع اتفاق افتاده در شوری
۲.۲ نظر امیرالمؤمنین در مورد شورای خلافت
۲.۳ عاقبت عبدالرحمن بن عوف و عثمان

۳ تأثیرات شورا بر جامعه اسلامی
۴ پانویس
۵ منابع

نظر عمر در مورد جانشین خویش

کاندیدهای خلافت مورد نظر عمر

در آخرین سالی که عمر به حج رفته بود، عَمّارِ یاسر در مِنی به دوستانش گفت: بیعت با ابوبکر لغزشی ناگهانی بود که شد؛ اگر عمر بمیرد ما با علی(ع) بیعت می کنیم.[۱] این خبر، هنگامی در مِنی به عمر رسید که می خواست حرکت کند به سوی مدینه. اولین جمعه که در مسجد پیامبر(ص) در مدینه بر منبر رفت، خطبه ای مفصّل خواند و در آخر آن گفت که بیعت با ابوبکر لغزشی ناگهانی بود که شد و خدا شرَّش را از مسلمانان دور کرد؛ بعد از این باید بیعت (با خلیفه) با مشورت باشد و اگر کسی بدون مشورت با کسی بیعت کند، باید هر دو کشته شوند[۲].

پس از ضربت خوردن عمر و نزدیک شدن مرگ او، مسئله جانشینی او در میان مسلمانان اهمیت بسیاری پیدا کرد. عده ای از اصحاب او، خواستار این شدند تا وی مانند ابوبکر کسی را به عنوان جانشین خود برگزیند. اما عمر در جواب آنها گفت: «چه کسى به من امر مى‌کند که براى خود جانشینى برگزینم. اگر ابو عبیده را زنده مى‌یافتم او را خلیفه قرار مى‌دادم و روزى که پروردگار خود را دیدار کنم و از من پرسش کند چه کسى را بر امت محمد(ص) خلیفه قرار دادى؟ خواهم گفت پروردگارا، از پیامبر (ص) شنیدم که مى‌گفت: هر امتى امینى دارد و امین این امت ابو عبیده است. اگر معاذ بن جبل را زنده مى‌یافتم او را به عنوان خلیفه برمى‌گزیدم، و روزى که پروردگار خود را دیدار کنم و از من پرسش کند چه کسى را بر امت محمد (ص) خلیفه قرار دادى؟ خواهم گفت:
پروردگارا، از پیامبر (ص) شنیدم که مى‌گفت: معاذ بن جبل روز قیامت، در جلوى دانشمندان مى‌آید. اگر خالد بن ولید را زنده مى‌یافتم او را به عنوان خلیفه برمى‌گزیدم، و روزى که پروردگار خود را دیدار کنم و از من پرسش کند چه کسى را بر امت محمد (ص) خلیفه قرار دادى؟ خواهم گفت: پروردگارا، از پیامبر (ص) شنیدم که مى‌گفت: خالد بن ولید شمشیرى از شمشیرهاى خداست که بر مشرکان کشیده شده است. لیکن من کسانى را بر خواهم گزید که رسول خدا (ص) در هنگام رحلت خود از آنان خشنود بود.»[۳]

پس تمام کاندیدهای خلافت مورد نظر عمر از نظر او، همگی درگذشته بودند. به همین دلیل او تصمیم گرفت تا با تشکیل شورایی آن هم با شرایط خاص، تعیین خلافت پس از خویش را به آنان واگذار کند.

نظر عمر در مورد خلافت بنی هاشم

روزی ابن عباس به نزد عمر رفت. عمر به او گفت: «ای ابن عباس؛ آیا می دانی چه چیز مانع رسیدن خلافت به شما بعد از رسول خدا(ص) شد؟ ابن عباس گوید: من دوست نداشتم به او پاسخ دهم، به او گفتم: اگر ندانم خلیفه مرا آگاه می نماید؟ عمر گفت: مردم دوست نداشتند نبوت و خلافت در خانواده شما جمع شود، تا با آن بر دیگران فخر بفروشید، و قریش خلافت را برای خود انتخاب نمود، و درست اندیشید و موفق گردید. گفتم ای امیرالمومنین(یعنی عمر) اگر به من اجازه سخن گفتن دهی و خشم خود را از من دور نمایی، در این مورد سخن بگویم؟ عمر گفت: بگو! گفتم: این که می گویی قریش برای خود خلیفه انتخاب نمود و درست اندیشید و موفق گردید، اگر انتخاب قریش موافق با انتخاب پروردگار می بود، کار خوب را قریش انجام داده و قابل بحث نبوده و مورد حسادت واقع نمی شد (ولیکن متاسفانه انتخاب قریش هماهنگ با انتخاب پروردگار نبود) و این که گفتی: قریش دوست نداشت نبوت و خلافت در یک خانواده باشد، خداوند متعال می فرماید: «ذَلِکَ بَاَنَّهُم کَرِهُوا مَا اَنزَلَ اللهُ فَاَحبَطَ اَعمَالَهُم»: آنان آنچه خداوند نازل نمود را دوست نداشتند، و همه اعمال آنها از بین رفت.

عمر ادامه داد و گفت: به من رسیده است که تو می گویی: خلافت را از روی حسد و ظلم و ستم از ما دور گرداندند.
ابن عباس گفت: اما این که از روی ظلم از ما ستانده شد، این مسئله برای همگان روشن است، و اما این که گفتی از روی حسد، به آدم (علیه السلام) جدّ ما حسادت شد، و ما نیز فرزندان او هستیم که به ما حسادت می ورزند.
عمر گفت: هیهات، هیهات به خدا سوگند هرگز حسد از دلهای شما بنی هاشم از بین نرود.
ابن عباس: گفت ای امیرالمومنین، آهسته! دل هایی را که خداوند از آلودگی ها پاک نموده است به حسد توصیف منما، زیرا قلب رسول خدا(ص) نیز، از دل های بنی هاشم است.
عمر گفت: از من دور شو، ای ابن عباس!
ابن عباس گفت: این کار را می کنم وقتی خواستم برخیزم، از من خجالت کشید، و گفت: ای ابن عباس سر جای خود بنشین؛ به خدا سوگند من حقوق تو را رعایت می کنم، و آنچه تو را خوشحال می کند، دوست می دارم.»[۴]

دستور عمر به تشکیل شورا

یعقوبی می نویسد: «عمر، خلافت را به شورایى شش نفره از اصحاب پیامبر خدا کشاند: على بن ابى طالب علیه السلام، عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، زبیر بن عوام، طلحه بن عبیداللّه و سعد بن ابى وقّاص، و گفت: سعید بن زید را به جهت خویشى اش با من از شورا بیرون کردم.
با او درباره [شرکت دادن] پسرش عبداللّه بن عمر صحبت شد.
گفت: براى خاندان خطّاب، آنچه از خلافت به دست آورده اند، کافى است. عبداللّه [حتّى] نمى تواند زنش را طلاق بدهد.

او به صُهَیب، فرمان داد که با مردم نماز بگزارد تا آن شش نفر، از میان خود، به یک تن رضایت دهند و ابو طلحه (زید بن سهل انصارى) را بر آنان گمارد و گفت: اگر چهار نفر رضایت دادند و دو نفر مخالفت کردند، گردن آن دو نفر را بزن و اگر سه نفر رضایت دادند و سه نفر مخالفت کردند، گردن آن سه نفرى را بزن که عبدالرحمان در میانشان نیست و اگر سه روز گذشت و به هیچ کس رضایت ندادند، همه آنها را گردن بزن.»[۵]

نظر عمر در مورد اعضای شورای خلافت

یعقوبی می نویسد: «از ابن عبّاس روایت شده است که گفت: پاسى از شب گذشته بود که عمر بن خطّاب درِ خانه ام را زد و گفت: با ما بیرون بیا تا از اطراف مدینه حراست کنیم.
پس، تازیانه به گردن و پا برهنه آمد تا به گورستان غَرقَد رسید. به پشت دراز کشید و با دستش بر گودى کف پایش مى زد و سخت آه مى کشید.
به او گفتم: اى امیر مؤمنان! چه چیزْ تو را به این کار وا داشته است؟
گفت: امر خدا، اى ابن عبّاس!
گفتم: اگر مى خواهى، تو را از راز درونت خبر دهم.
گفت: اى سخنور ماهر! آغاز کن که چون مى گویى، نیکو مى گویى.
گفتم: خلافت را به یاد آوردى و این که آن را به سوى چه کسى بکشانى.
گفت: درست گفتى.

به او گفتم: چرا از عبدالرحمان بن عوف، غافلى؟
گفت: او مردى خسیس است. این کار، شایسته کسى است که عطاکننده بى اسراف و بازدارنده بى خِسّت باشد.
گفتم: سعد بن ابى وقّاص چه؟
گفت: مؤمنى ناتوان است.
گفتم: طلحه بن عبیدالله چه؟
گفت: او مردى است به دنبال بزرگى و مدح و ثنا. مالش را مى بخشد تا به مال دیگرى برسد. او فخرفروش و متکبّر است.
گفتم: زبیر بن عوّام ـ که شهسوار اسلام است ـ، چه؟
گفت: او یک روز، انسان و یک روز، شیطان است. او بسیار مال اندوز است و براى یک پیمانه، از صبح تا ظهر، جان مى کند، تا آن جا که نمازش از دست مى رود.
گفتم: عثمان بن عفّان چه؟
گفت: اگر حاکم شود، پسر ابى مُعَیط و بنى امیه را بر گردن مردم سوار مى کند و مال خدا را به آنان مى بخشد و به خدا سوگند، اگر حاکم شود، این کار را مى کند و اگر بکند، عرب به سوى او هجوم مى آورند، تا آن که او را در خانه اش بکشند! و ساکت شد.

سپس گفت: اى ابن عبّاس! [از این حرف ها] بگذر. آیا براى سَرورت [على] جایى مى بینى؟
گفتم: چرا با آن همه فضیلت و سابقه و خویشاوندى و دانش، از خلافت، دور باشد؟
گفت: به خدا سوگند، او همان گونه است که گفتى و اگر حکومت مسلمانان را به عهده بگیرد، آنان را به راه مى آورد و طریق روشن را مى پیماید، جز آن که خصلت هایى دارد: شوخى در مجلس، خود رأیى، و توبیخ مردم با کمى سنّش.
گفتم: اى امیر مؤمنان! چرا او را در جنگ خندق، کم سن نشمردید، آن هنگام که براى مبارزه با عمرو بن عَبد وُد، پا پیش نهاد، [عبد وُدى] که در برابرش دلاورانْ میخکوب شده و بزرگانْ پا پس کشیده بودند، و نیز در جنگ بدر، آن گاه که هماوردانش را دو نیمه مى کرد، و چرا در اسلام آوردن بر او پیشى نگرفتید، هنگامى که قریش شما را در بر گرفته بودند!؟
عمر گفت: ابن عبّاس، بس است! آیا مى خواهى با من همان کنى که پدرت و على در روز ورود بر ابوبکر، با او کردند؟! ناپسند داشتم که او را خشمناک کنم. بنا بر این، ساکت شدم.
گفت: اى ابن عبّاس! به خدا سوگند، على، پسر عمویت، سزاوارترینِ مردم به خلافت است ؛ امّا قریش، او را تحمّل نمى کنند و چنانچه حاکم آنان گردد، آنان را چنان به حقّ محض مى گیرد که از او گریزگاهى نمى یابند و اگر چنین کند، بیعتش را مى شکنند و با وى مى جنگند.»[۶]

ابن قتیبه نیز در »الامامه و السیاسه» خویش به نقل از عمر بن خطّاب، درباره ماجراى شورا می نویسد: «اى سعد! به خدا سوگند، هیچ چیز، جز تندى و درشتى ات مرا از این که تو را جانشین خود سازم، باز نمى دارد. افزون بر این، تو مرد جنگى [و نه مرد خلافت].
و اى عبد الرحمان! چیزى مانع [جانشینى] تو نیست، جز آن که [در تکبّر] فرعون این امّت هستى.
و اى زبیر! چیزى مانع تو نیست، جز آن که در حال خشنودى، مؤمنى و در حال خشم، کافر.
و چیزى مانع طلحه نیست، جز خودپسندى و تکبّرش و این که اگر حاکم شود، مُهرش را در انگشت زنش قرار مى دهد.
و اى عثمان! چیزى مرا از تو باز نمى دارد، جز تعصّب و محبّت تو به قوم و خاندانت (بنى امیه).
و اى على! چیزى مرا از تو باز نمى دارد، جز آزمندى ات به خلافت ؛ امّا اگر حکومت به تو سپرده شود، تو شایسته ترین فرد قوم براى برپا داشتن آشکار حق و راه مستقیم هستى.[۷]»

پیشبینی عمر از به خلافت رسیدن عثمان

ابن سعد، در طبقات، از قول سعید بن عاص (اموی) آورده است که:
سعید بن عاص از عمر خواست که مقداری بر مساحت زمین خانه اش بیفزاید تا آن را وسعت بدهد. خلیفه به او نوید می دهد که، پس از ادای نماز روز بعد صبح، خواسته اش را برآورده خواهد کرد. عمر به وعده وفا کرد و صبحگاهان با سعید رفت و…
[سعید خود می گوید:] خلیفه با پاهایش خط کشید و بر وسعت خانه ام افزود. امّا من گفتم: ای امیرالمؤمنین، بیشتر بده، که مرا اهل بیت، از کوچک و بزرگ، زیاد شده است. عمر گفت: فعلاً همین اندازه تو را کافی است و این راز را نگهدار که پس از من کسی به خلافت می رسد که جانبِ خویشاوندی ات را رعایت خواهد کرد و نیازت را برآورده خواهد ساخت!

سعید می گوید: آنگاهی که دوران خلافت عمر به سر آمد و عثمان از شورای عمر، مقام خلافت را به دست آورد، او از همان ابتدای کار، رضای خاطر مرا جلب کرد و خواسته ام را به شایستگی برآورده ساخت.[۸]

شورای خلافت شش نفره

وقایع اتفاق افتاده در شوری

ابن اثیر در الکامل می نویسد: «چون عمر به خاک سپرده شد، مقداد، اعضاى شورا را گرد آورد…. عبد الرحمان گفت: کدام یک از شما خود را از آن (شورا) بیرون مى کشد و به عهده مى گیرد که آن (خلافت) را به برترینتان بسپارد؟
هیچ کس پاسخش را نداد. پس گفت: من، خود را از آن، کنار مى کشم.
عثمان گفت: من نخستین کسى هستم که به داورىِ تو راضى مى شود.
همه گفتند: ما هم راضى هستیم. و على علیه السلام ساکت بود.
[عبد الرحمان] گفت: اى ابو الحسن! تو چه مى گویى؟
[على علیه السلام] فرمود: «به من اطمینان ده که حق را برمى گزینى و از هوا و هوس، پیروى نمى کنى و خویشانت را ویژگى نمى بخشى و از خیرخواهى براى امّت، کوتاهى نمى ورزى».
[ عبدالرحمان ] گفت: شما به من اطمینان دهید که در برابر کسى که [به قولش] عمل نکند و حرفش را تغییر دهد

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.