پاورپوینت کامل محمدحسن حجتی هرسینی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل محمدحسن حجتی هرسینی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل محمدحسن حجتی هرسینی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل محمدحسن حجتی هرسینی ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :

محتویات

۱ درباره محمدحسن حجتی هرسینی
۲ تولد و دوران کودکی ایشان
۳ دوران بلوغ و تحصیل علم و کمال محمدحسن
۴ خارق العادگی ایشان در نونهالی
۵ هجرت ایشان به عتبات
۶ حضور آیت الله حجتی در نجف اشرف
۷ اساتید محمدحسن حجتی
۸ نمونه‌ای از زهد و توسل ایشان
۹ احتیاط آیت الله حجتی در مسائل دینی
۱۰ بازگشت به وطن و ارشاد مردم
۱۱ هجرت آیت الله به قم
۱۲ مبارزه محمدحسن حجتی با بهائیت
۱۳ سرآغاز مبارزات سیاسی ایشان
۱۴ قیام نظامی آیت الله حجتی علیه رضاخان
۱۵ آیت الله حجتی و فدائیان اسلام
۱۶ آیت الله حجتی و حکومت اسلامی
۱۷ محبوبیت و مرجعیت محمدحسن حجتی
۱۸ ویژگی‌های اخلاقی آیت الله حجتی
۱۹ خدمات دینی و اجتماعی ایشان
۲۰ آثار علمی وی
۲۱ وفات محمدحسن حجتی هرسینی
۲۲ فرزندان وی
۲۳ کتابنامه
۲۴ پانویس
۲۵ منبع

درباره محمدحسن حجتی هرسینی

آیت الله محمدحسن حجتی هرسینی از جمله علما و دانشمندان بزرگ و کم نظیری است که از کودکی به دنبال کمال و خودسازی بود، زود خود را پیدا کرد و به دنبال مقصد خود لحظه‌ای غفلت را جایز نشمرد و با سرمایه‌ای از یک رویی و یک دستی به مراتب عالی علمی و عملی رسید. او از کسانی بود که راز از کجا آمدن و به کجا رفتن را دریافته اند. رادمردی که بزرگان او را چنین توصیف کرده‌اند؛

آیت الله گلپایگانی: «اگر کسی بخواهد آیت الله حجتی را بشناسد باید از من بپرسد تا مقام علمی و تقوایی ایشان را معرفی کنم. چون او سال ها با من محشور و هم بحث بوده است».

آیت الله اراکی: «از عصمت آیت الله حجتی سؤال کنید نه از عدالت ایشان»؛

آیت الله خوانساری: «آیت الله العظمی حجتی از صدیقین است»؛

آیت الله سید مهدی اخوان مرعشی: «آیت الله العظمی حجتی عالم بزرگواری بودند که من مردی به علم و تقوای ایشان ندیده و یا کمتر دیده‌ام. من بارها دیدم که مرحوم آیت الله العظمی حاج سید محمدتقی خوانساری بعضی از مسائل فقهیه را از ایشان می‌پرسیدند».

و مرحوم محمد شریف رازی که خود او را از نزدیک دیده است درباره او در بخش دوم از کتاب خود که درباره فضلاء و مدرسین حوزه علمیه می باشد می‌آورد: «از فضلاء نامی حوزه علمیه، معروف به فضل و تقواست که از روز نخست طالب دین و دیانت و علم و شرافت بوده و از هر گناه صغیره و مکروهی اجتناب می‌نموده به طوری که اهالی محل به ایشان عقاید عجیبی در استجابت دعا و عصمت ایشان دارند.[۱]

با این وصف نام او در بیشتر تذکره‌ها نیامده است. به راستی چه انسان های وارسته‌ای که با کوله‌باری از علم و عمل در گوشه‌ای دور از چشم همه جز انجام تکلیف و وظیفه به چیز دیگری نیاندیشیده‌اند. بی شک اگر آیت الله حجتی هرسینی همان هنگام که به اتفاق عالمانی چون اراکی و خوانساری بر عروه حاشیه زدند از قم هجرت نمی‌کرد جزء یکی از مراجع مطرح در عالم تشیع بود اما او خدمت به قوم و دین خود را بر همه چیز اختیار کرد. او گمنام زیست و هجرت کرد. کوچه باغ های زندگی لبریز از عطر و صفاست. کسی که طبق نقل توفیق ملاقات با امام زمان عجل الله و در عالم مکاشفه توفیق دیدار امام علی‌ علیه السلام را یافته بود. مرد علم و عمل، تقوی و زندگی، عرفان و سیاست.

تولد و دوران کودکی ایشان

محمدحسن حجتی در سال ۱۳۱۰ ه.ق مطابق با ۱۲۷۱ ه.ش در روستای تمرگ از توابع هرسین کرمانشاه در خانواده‌ای متدین و مهمان نواز به دنیا آمد.[۲]

ایشان دوران قبل از بلوغش را چنین توصیف می‌کند: «از گناه و معصیت خودداری می‌کردم و هر عملی که می‌فهمیدم گناه یا مکروه است مرتکب نمی شدم و بچه‌های همسال خود را هم از کارهای زشت و گناه منع می‌نمودم. از داخل زمین هایی که شخم زده بودند عبور نمی‌کردم و با خود می‌اندیشیدم که زمین زیر پایم سفت و کوبیده می‌شود و به ضرر صاحب آن و عدم رشد بذر می‌انجامد، هرگاه از جوی آبی عبور می‌کردم اگر ریگ یا سنگی از زیر پایم در آن نهر می‌افتاد یا باید همان سنگ یا ریگ را از آب خارج کنم یا آن قدر سنگ و ریگ از نهر خارج می‌کردم تا یقین کنم آن سنگ و ریگ از نهر خارج شده است و باعث پر شدن نهر و پس زدن آن نشود و هیچگاه حیوانات یا حشرات بی آزار را نمی‌کشتم و آزار نمی‌دادم و عجیب این که حشره‌های گزنده هم به من آزار نمی رساندند حتی پشه و ساس. پدرم ثروتمند بود و گوشت و غذاهای دیگر به وفور در خانه ما بود اما به خوردن غذا چندان اهمیتی نمی‌دادم و غذای سهم خود را به بچه‌های بی‌بضاعت و همسایه‌های فقیر می دادم و می گفتم: من چرا بخورم و آن ها محتاج و آرزومند باشند و این بذل بخشش را محرمانه انجام می دادم. لباس هایم را شخصاً می‌شستم. در آن زمان که هر کس در خانه خود نان می‌پخت، از مادرم می‌خواستم که قبل از پختن نان دست های خود را با آب خوب بشوید و اول با هیزمی که خود از بیابان می‌آوردم ساج را گرم و سپس یک یا دو نان برایم بپزد آن گاه با هیزم های خودشان نان برای دیگران بپزد.[۳]

دوران بلوغ و تحصیل علم و کمال محمدحسن

در سنین بلوغ از یک فرسنگی هرسین برای کسب علم و شرکت در نماز جماعت حاضر می شد و از محضر پرفیض مرحوم حاج سید احمد تفرشی که معروف به امام هرسین شده بود کسب علم و معنویت نموده و نصایح و راهنمائی های ایشان را بکار می‌بستند. کراراً دیده می شد که مرحوم سید احمد تفرشی نماز جماعت را مقداری تأخیر می‌انداخت، از ایشان علت را جویا شدند می‌گفت: آقای حجتی از راه دور می‌آیند، ما هم اندکی نماز را به تأخیر می‌اندازیم تا ایشان برسند و گاهی مورد اعتراض مردم واقع می شدند، ایشان هم به آرامی می گفت: که آقای حجتی فرزند و جانشین من است.

رابطه مرید و مرادی آن قدر بین ایشان عمیق شده بود که خود ایشان می‌گفتند: «آن قدر به آقای تفرشی علاقمند بودم که گاهی عقب سر ایشان راه می‌افتادم و جای پای آن سید محترم را که روی خاک نهاده بود نشانه می گذاشتم و در خلوت کوچه به دور از انظار مردم خاک پای او را بوسه می‌زدم». به قول شاعر: گر میسر نشود بوسه زدن بر پایش × هر کجا پای نهد بوسه زنم بر جایش

ایشان آن قدر مقید بودند که تمام نمازها را به جماعت بخوانند. خانه آن ها در روستایی در یک فرسنگی هرسین بود. در طول سال در زمستان و تابستان برای نماز جماعت به هرسین می‌آمدند و از او نقل می‌کنند: «در شبی از شب های زمستانی به تصور این که وقت نماز نزدیک است به هرسین آمدم دیدم که مردم خواب و در مسجد بسته است به ناچار در آن هوای سرد برای این که از سرما خشکم نزند و وقت نماز برسد مشغول قدم زدن شدم».

خارق العادگی ایشان در نونهالی

ایشان در نتیجه آن همه تقیدها و بکاربستن نصایح و راهنمایی‌های استاد خود مرحوم سید احمد تفرشی در همان سنین نونهالی به مقامات معنوی می‌رسد. به طوری که نقل می‌کنند: یک روز محمدحسن به اتفاق برادر بزرگ خود و چند تن از دوستان و رفقا در هرسین بودند می‌خواستند تا آفتاب غروب نکرده به روستا برگردند. محمدحسن می‌گوید: خوب است نماز مغرب و عشاء را به جماعت بخوانیم و بعد برویم. همراهان محمدحسن می گویند: او به طرف مسجد راه افتاد و ما هم به طرف روستا حرکت کردیم و چون می‌خواستیم تا شب نشده به مقصد برسیم لذا مسابقه تندروی با یکدیگر گذاشتیم، تا هر چه سریعتر خود را به منزل برسانیم، وقتی به منزل رسیدیم باکمال تعجب دیدیم که ایشان قبل از ما رسیده‌اند و استراحت می کنند. به او گفتیم: چرا نماندی نماز جماعتت را بخوانی و قبل از ما حرکت کردی؟ گفت: «من نماز مغرب و عشا را به امامت آقای سید احمد خواندم و بعد حرکت نمودم و خداوند از برکت نماز جماعت مرا از شما زودتر رسانید.» ولی ما باور نکردیم تا این که روز بعد به هرسین بازگشتیم از مؤمنین اهل جماعت پرسیدیم، همه گفتند: دیشب فلانی در نماز جماعت شرکت داشت و بعد از نماز عشاء با امام جماعت خداحافظی و از مسجد خارج شد. آن گاه باورمان شد و پی به مقام این نوجوان تازه بالغ بردیم و فهمیدیم ایشان با طی الارض این فاصله را پیموده‌اند.

هجرت ایشان به عتبات

«بعد از این که در خدمت سید احمد تفرشی مقدمات را در هرسین خواندم برای تحصیل بیشتر علم تصمیم تشرف به عتبات مقدسه گرفتم اما وقتی پدرم را از تصمیم خود آگاه کردم، با مخالفت پدر روبرو شدم و من هم بدون اجازه پدرم کاری انجام نمی دادم، لذا دست به دعا برداشتم و از خداوند توفیق تشرف به عتبات عالیات و خواستار رفع مانع شدم، طولی نکشید که به من خبر دادند که پدرت از روی درخت افتاده و مرده است وقتی این خبر به من رسید دلم می سوخت و گریه می‌کردم اما در باطن خوشحال بودم که مانع برطرف شد و کسی که مرا نهی کند مانند پدر و مادر ندارم و ان شاء الله موفقیت من حتمی است و فوراً تصمیم تشرف به عتبات مقدسه گرفتم ولی چون ملک و مال بسیاری از پدرمان به جای مانده بود و سهم الارث زیادی نصیبم می شد، برای آن که علاقه و حب به مال دنیا مانع راهم نشود تمام سهم الارث خود را به برادر بزرگم ملا جان محمد بخشیدم که هم فرزندان کوچکتر پدر را تصدی کند و هم برای پدر و مادر مقداری به مصرف نماز و روزه قضا و سایر خیرات و مبرات برساند و ضمناً ارث مادری خود را هم که یک قطعه زمین بسیار بزرگ بود وقف قبرستان نمودم و بعد به خانه فامیل و بستگان و همسایگان رفتم و طلب حلالیت و رضایت نمودم.

در سال ۱۳۲۶ ه.ق برابر با ۱۲۸۷ ش تقریباً در سن ۱۶ سالگی به اتفاق برادر بزرگم ملاجان محمد عازم عتبات مقدسه شدیم و در حوزه درس مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی رحمه الله علیه در سامرا مشغول تحصیل علوم دینیه شدیم و همزمان با عزیمت میرزا به کربلای معلی، من هم به کربلا رفتم و به قدری مورد علاقه و محبت میرزا واقع شدم که هر مقدار پول از میرزا می خواستم بدون چون و چرا در اختیارم می گذاشت و من هم به مصرف طلاب محتاج می رساندم و لوازم مورد نیاز طلاب، از قبیل کتاب و سایر نیازمندی های زندگی و حتی برای طلاب جوان که نیاز به ازدواج داشتند مخارج ازدواج آن ها را تأمین می کردم.

توجه و علاقه مرحوم میرزای شیرازی به من به اندازه‌ای بود که بعضی گمان می‌کردند، من داماد حضرت آیت الله العظمی شیرازی هستم ولی در عین حال با آن که این همه پول در دستم بود ولی در مصرف سهم امام علیه السلام احتیاط می‌نمودم. گاهی با گرفتن روزه و نماز استیجاری و گاهی با کارگری در ایام تعطیل ارتزاق می‌کردیم، برادر بزرگترم ملا جان محمد[۴] که پس از چندی او هم در کربلای معلی به من ملحق شدند در روزهای پنجشنبه و جمعه که درس بحث طلاب تعطیل بود در نخلستان ها خانه باغ هایی را کنترات می کردیم و از دست رنج خود ارتزاق می کردیم تا حتی الامکان از سهم مبارک امام علیه السلام مصرف نکنیم و به طلاب محتاج بیشتر برسیم.

در حدود دو سالی که در کربلای معلی و نجف اشرف بودیم در بیشتر اوقات فرصت غذا پختن نداشتم لذا نان خالی می‌خوردم آن هم لقمه کوچک برمی‌داشتم و آهسته می‌خوردم که خوابم نگیرد و در ضمن نان خوردن مطالعه ۱۲ درس و بحث که داشتم انجام می‌دادم و برای آن که کج خلق نشوم چهل روز یک مرتبه یک یا دو سیخ جگر می‌خوردم – چون در روایت است که: هر کس تا چهل روز گوشت نخورد، کج خلق می شود. در جنگ جهانی دوم در کربلای معلی در فشار زندگی قرار گرفتیم به طوری که روزی چند دانه خرما به ما جیره می دادند و من قناعت می کردم و چند دانه را ذخیره می کردم و به بعضی از دوستان که زن و بچه داشتند می دادم، در همان احوال چند روزی خرمای جیره بندی قطع شد و ناچار برای رفع گرسنگی راهی بیابان شدیم از گیاهانی مانند خبازه و خرفه که کنار شط می روئید می خوردیم، اتفاقاً ملخ ها هجوم آوردند و همه را خوردند پناه به پوست انار و برگ های کاهو که کنار کوچه‌ها می ریختند بردیم. از ضعف مانند اسکلت شده بودم و هرگاه برای تجدید وضو حرکت می کردم پاهایم می‌لرزید و دست به دیواری می‌گرفتم که به زمین نخورم و هر لحظه احساس می‌کردم به مرگ نزدیکتر می‌شوم لذا مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی رحمه الله علیه به ما فرمودند: به ایران بروید والا از گرسنگی تلف می شوید».

حضور آیت الله حجتی در نجف اشرف

آیت الله حجتی پس از فوت مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمدتقی شیرازی تقریباً در ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳ شمسی به نجف اشرف مشرف می‌شوند. در فقه در درس آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و آیت الله نائینی و در اصول در درس مرحوم آیت الله آقا ضیاءالدین عراقی حاضر شد و با کوشش و شایستگی که از خود نشان داد توجه این اساتید را به خود جلب کرد و از نزدیکان و مقربان آن ها شد.

و در درس عرفان و اخلاق در درس مرحوم حاج شیخ مرتضی طالقانی و مرحوم شیخ علی زاهدی قمی و مرحوم آیت الله حاج سید عبدالغفار مازندرانی حاضر شد و از محضر فیاض آن ها خوشه‌ها چید به نحوی که در ردیف شاگردان خاص آن ها قرار گرفت. آیت الله حجتی هر چند در درس هیچ یک از اساتید کلام و فلسفه و تفسیر حاضر نشده بود ولی در این علوم تبحر فراوان داشت.

اساتید محمدحسن حجتی

معظم‌له فرمودند: «شنیدم مرحوم آیت الله استاد بزرگ اخلاق آقا سید عبدالغفار مازندرانی دو جلسه درس اخلاق دارند یکی عمومی و یکی خصوصی که سیار است و محل معینی ندارد و بدون اجازه ایشان کسی حق شرکت در آن درس را ندارد. لذا منتظر فرصتی بودم که از ایشان اجازه شرکت در این درس خصوصی را بگیرم، بر حسب تصادف هنگامی که از حرم حضرت امیر علیه السلام بیرون می آمدم به مرحوم سید برخوردم. پس از عرض سلام از ایشان اجازه خواستم، ایشان لبخندی زدند و دست بر شانه من، فرمودند: خداوند شما را حفظ کند و رد شدند، متوجه شدم که مرا به نحو لطیفی جواب کرده‌اند، لذا دلم شکست. برگشتم به حرم حضرت امیر علیه السلام، عرض کردم شما خودتان آگاهید و می‌دانید هدفم از تحصیل علوم دینیه این است که خود را اصلاح کنم و آدم شوم و در سر هوس آقا شدن و غیر ذلک نداشتم، لذا به محضر شریف شما مشرف شدم که عرضه بدارم چنانچه در من قابلیت نیست مرا جواب کنید تا به وطن برگردم، آقای سید عبدالغفار که مرا جواب نمودند من الان به حجره می‌روم و می‌خوابم، در عالم رؤیا مرا آگاهی دهید تا تکلیف خود را بدانم.

به حجره آمدم و خوابیدم و از قضیه جز خدا و حضرت امیر علیه السلام کسی خبر نداشت، در عالم رؤیا دیدم که حضرت تشریف آوردند و یک جلد کلام الله مجید به من مرحمت فرمودند بسیار خوش خط و زیبا بود بسیار خوشحال شدم. ناگهان با صدای درب حجره بیدار شدم و در را باز کردم، دیدم مرحوم سید عبدالغفار مازندرانی است و باعث تعجب آقایان طلاب شده بود چون سابقه نداشت که ایشان به حجره کسی بیایند، به من فرمود اگر می‌توانی مقداری وقت خود را به من بدهی و با هم کنار شط برویم و صحبت کنیم که مطالبی لازم است به شما متذکر شوم و بعد محل درس را به شما نشان دهم تا شرکت کنید.

فرمود: شما شکایت مرا به حضرت امیر علیه السلام کردید، – از این جمله که فرمود، فهمیدم که ایشان رابطه‌ای نزدیک با حضرت امیر علیه السلام دارند چون بنده این قضیه را به کسی نگفته بودم و مستقیماً پس از گفتگو با حضرت امیر علیه السلام به حجره آمده بودم و خوابیده بودم و این خود کرامتی بود که از مرحوم سید عبدالغفار مشاهده کردم – و فرمودند اولین درس این که پس از انجام واجبات و ترک محرمات باید که مکروهات را هم ترک کنید و امور مباح را هم به این نیت انجام دهید که وسیله‌ای برای رسیدن به عبادت باشد، وقتی که غایت کاری عبادت باشد مقدمه آن هم عبادت می شود و در نتیجه تبدیل به طاعت می‌گردد و مستحبات را هم حتی الامکان انجام دهید و مطالب ارزنده دیگری هم بیان فرمود و اجازه ورود و شرکت در درس خصوصی خود را مرحمت فرمودند و ما هم در محافل پرفیض آن مربی بزرگ بحمدالله بهره‌های فراوان برده و کامیاب شدیم.[۵]

حاج شیخ مرتضی طالقانی:

مرحوم آیت الله حاج شیخ مرتضی طالقانی رضوان الله علیه که در نجف اشرف در مدرسه آیت الله سید محمدکاظم، سکونت داشتند و همه کس را به حجره خویش راه نمی‌دادند طبق فرموده آیت الله حجتی گاهی شاگردان خود را هم پشت در حجره دربسته می‌گذاردند و گاهی دیده می‌شد که داخل حجره رو به قبله نشسته‌اند و با خدای خود مشغول راز و نیاز هستند و سحرها با صدای بلند مناجات می‌کردند و مرحوم آیت الله حجتی مدت ها توفیق شاگردی این استاد اخلاق را داشتند.[۶]

آیت الله نائینی:

آیت الله حجتی از محضر این استاد بزرگ فقه و اصول بهره‌هایی کافی و وافی برده و بقدری نزد این استاد محترم بودند که از مضمون نامه‌هایی که مرحوم آیت الله نائینی برای ایشان نوشته‌اند، گویای این حقیقت است.

نمونه‌ای از زهد و توسل ایشان

تمامی اثاث و زندگی ایشان برای یک نفر قابل حمل بوده است، فرمود: اثاث زندگی من عبارت بود از چند کتاب درس و یک پتو و یک عدد فانوس چهار شیشه‌ای – که بین راه کربلا به نجف شکست – و مختصر اشیاء دیگر، وقتی که وارد نجف اشرف شدند و در مدرسه صدر حجره کوچکی گرفتند نه پولی داشتند و نه شهریه و نه با کسی آشنا بودند که پولی قرض کنند، می فرمود: باز هم چند روزی با پوست انار و برگ کاهو و گاهی نان خشکی از کنار کوچه برمی‌داشتم و شستشو می‌دادم و می‌خوردم، تا این که خدمت مولا علی بن ابیطالب علیه السلام شرفیاب شدم و عرض کردم: ای امام، من مهمان شمایم و شما خاندان کرم هستید «سجیتکم الکرم و عادتکم الاحسان» امیدواریم که در آخرت که کار صعب‌تر است به داد ما برسید این جا که دنیاست و آسانتر است، از حضرت کمک خواستم و از طریق بازار بزرگ معروف به «تاریک» به طرف مدرسه صدر حرکت کردم، در بین راه در بازار سرپوشیده کسی که او را نشناختم با من دست داد و پولی در دست من نهاد، آن پول خرج شد. باز هم در همان بازار به همان کیفیت پول رسید و بدین منوال مدتی نزدیک به شش ماه گذشت.

گاهی عده‌ای از طلبه‌های رفیق را دعوت می‌کردم که برای آن ها چیزی بخرم و من هم به اتفاق آنها چیزی بخورم، چون برای خودم بعضی خوراکی ها را نمی‌خریدم و هوای نفس می‌دانستم، لذا آن ها را دعوت می‌نمودم و پول زودتر تمام می‌شد، ولی دوباره فوراً پول می‌رسید و اگر قناعت می‌کردم دیرتر تمام می‌شد و دیرتر می‌رسید و گاهی که می‌بایست پول برسد را هم، تغییر می دادم، می گفتم شاید کسی مرا دیده که برگ کاهو و غیره برداشته‌ام لذا به من کمک می کند. باز هم در کوچه های دیگر پول می رسید. می گفتم: اگر چنین باشد از کجا می‌داند که من پول تمام می‌کنم و چند ماه که گذشت یقین کردم حواله و عنایت مولا علی بن ابیطالب علیه السلام است که گاهی عبا به سرکشیده و گاهی بطور ناشناس به ما می رسد.

پس از مدتی با افرادی آشنا شدم من جمله با آقازاده مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به نام آقا سید حسن – که ایشان را در نماز سر بریدند با ایشان درس و بحث داشتیم – گویا ایشان به پدربزرگوار خود می گویند که من شهریه ندارم و والد ایشان ما را دیدند و از من خواهش نمودند و اصرار زیاد کردند که هرگاه بی پول شدی به من بگوئید. بنده هم برای این که خواهش برادر دینی را باید قبول کرد متأسفانه پولم تمام شد به ایشان برخورد کردم. به ایشان عرض کردم که الان پول ندارم. ایشان فوراً پول به بنده دادند، دیگر آن حواله تعطیل شد و کسی به من چیزی نداد و هر وقت پولم تمام می‌شد به آیت الله اصفهانی عرض می‌کردم و هیچ گاه ایشان کوتاهی نکردند. حتی گاهی که خودشان پول در دست نداشت مرا به منزل می‌برد و مقداری پول خرد در دامن ریخته و می‌آورد و می‌فرمود که پول نداشتم از قلک بچه‌ها قرض نموده‌ام و به بنده با خوشرویی مرحمت می‌کردند.[۷]

احتیاط آیت الله حجتی در مسائل دینی

مرحوم آیت الله حجتی در امور شرعیه و سایر امور خیلی دقیق و احتیاط کار بود. در زمان طلبگی، خدمت آیت الله العظمی آقای سید اسماعیل صدر می‌رسند و خواهش می‌کنند هر ساعتی که می‌خواهید وضو بگیرید، اگر مانعی نیست بنده خدمت برسم وضو گرفتن شما را ببینم، ایشان هم وقتی معین می کنند، آیت الله حجتی می‌گوید: من هم وقت موعود خدمت ایشان رفتم، فرشی کنار حوض گسترده بودند و روی فرش نشسته بودند، وضوی طولانی گرفتند و سپس با بنده مزاح کردند و فرمودند: به من امر کردید یک وضو بسازم امتثال کردم، اما اگر در این هوای سرد از من بخواهید که در حوض بروم و غسل بکنم تا شما مشاهده کنید چه کنم؟!

بازگشت به وطن و ارشاد مردم

ایشان در سال ۱۳۴۴ قمری (۱۳۰۴ ه.ش) به ایران مراجعت و در هرسین اقامت نمود و در همان جا ازدواج و به امر ترویج و تبلیغ و امامت جماعت پرداخت. آیت الله حجتی چندین سال در ابتدای جوانی به امر تبلیغ و هدایت مردم بخصوص عشایر لرستان با پشتکار و اخلاص عجیبی همت گماشته، در بین فرقه ضاله علی اللهی تا به حدی موفق بودند که عده بسیاری از آن ها را به دین مقدس اسلام هدایت نمودند، ایشان فرمود: جبرئیل آن ها را با مذاکره و زحمت زیاد، موفق شدیم که به شرف اسلام مشرف کنیم، ابتدا به ایشان گفتیم برخیز و غسل کن و بیا شهادتین را بگو. در پاسخ گفت: من پیرمردم و حال و حوصله غسل ندارم، گفتم: پس وضو بگیر، باز عذر آورد و گفت: برایم سخت است، گفتم تیمم کنید، قبول کرد اما به جای کف دست پشت دست را بر زمین زد، با زحمت زیاد تیمم را به او یاد دادیم، آن گاه شهادتین بر زبان جاری نمود، به او تلقین کردیم دو رکعت نماز خواند، سپس یک نفر را مأموریت دادیم که نزد او بماند و به او احکام و دستورات دین مقدس اسلام را بیاموزد.

هجرت آیت الله به قم

در سال ۱۳۴۷ قمری (۱۳۰۷ ه.ش) آیت الله حجتی جهت ادامه تحصیلات راهی شهر مقدس قم شد و برای آن که محل از عالم خالی نماند و با وجدانی راحت به تحصیل بپردازند، به وسیله استاد اخلاق خود و مدرس بزرگوار حضرت آیت الله سید عبدالغفار مازندرانی کتباً از مرحوم حجه الاسلام والمسلمین آیت الله سید محمد نجفی اصفهانی دعوت نمود تا به هرسین بیایند و خود معظم له به قم مشرف می شوند. و در جلسات درس مؤسس حوزه علمیه قم مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی، مشغول به درس و تدریس می شوند و در فصل تابستان و تعطیلی دروس، به هرسین تشریف می‌بردند و به ارشاد و اقامه نماز جماعت و حل و فصل و رتق و فتق امور و سایر نیازهای اجتماعی مردم می پرداختند و مجدداً به قم مراجعت می‌نمودند و ضمن اشتغال به تحصیل و امام جماعت در مسجد محله پنجه علی که بین خیابان آذر و چهارمردان (انقلاب) واقع است به تدریس و پرورش عده‌ای از طلاب حوزه که بیشتر آنان به مقامات عالیه معنوی رسیده‌اند پرداخت. بعد از فوت آیت الله العظمی حائری و ورود آیت الله العظمی به قم ۹ سال در درس ایشان شرکت کرد و از ایشان اجازه اجتهاد دریافت کرد.

ایشان با ورود به قم توفیق آشنایی و دوستی با بزرگانی چون آیت الله العظمی گلپایگانی و اراکی و خوانساری را پیدا می کنند و بسیاری از درس ها را با هم مورد بحث و مطالعه قرار می دهند. از جمله قبل از فوت آیت الله العظمی حاج آقا سید حسین بروجردی به اتفاق مرحوم آیت العظمی حاج سید محمدتقی خوانساری و آیت الله العظمی اراکی پس از بحث و مذاکره هر کدام نظر خود را به عنوان حاشیه به عروه الوثقی مرقوم فرمودند و پس از رحلت آیت الله العظمی بروجردی ایشان به هرسین مسافرت نموده و پس از مدتی به تقاضای عده‌ای از علما و مردم عالم دوست و با محبت کرمانشاه از هرسین به کرمانشاه کوچ نموده و در مسجد جامع به امامت جماعت و پرورش عده‌ای طلبه و مردم متدین پرداختند.[۸]

مبارزه محمدحسن حجتی با بهائیت

سال های ۱۳۲۰-۱۳۳۰ بهائیت در ایران به اوج خود رسیده بود و در بسیاری از شهرهای دینی و پست‌های کلیدی دولت نفوذ کرده بودند تا جایی که درصدد تغییر قانون اساسی به نفع خود برآمدند. بهائیت یک مذهب ساختگی است که به طور قطع زائیده دست استعمارگران بود و هدف آن ها از این طرح چیزی جز کم رنگ کردن و یا از بین بردن دین مقدس اسلام نبود. بزرگان شیعه با درک این مهم درصدد محو کامل این مذهب ساختگی برآمدند مرحوم آیت الله حجتی هم به دعوت مرحوم آیت الله سید صدرالدین صدر و فیض در سال ۱۳۲۲ شمسی برای مبارزه با بهائیت راهی نراق کاشان شد و با بیان و عمل خود ریشه بهائیت را برای همیشه در آن سامان خشکانید.

او بعد از سخنرانی ها و دلائل متعدد در رد آن ها، آنان را دعوت به مباهله کرد اما آن ها که از واقعیت پوچ خود باخبر بودند طبیعی بود به مباهله تن ندهند. آیت الله حجتی هم به طور مداوم هر روز بر سر هر منبر از آن ها سؤال می‌کرد و جواب می‌خواست. آن قدر آن ها را تحت فشار قرار داد که یا جواب سؤالات ما را بدهید و یا آماده مباهله شوید که شبانه عده‌ای از آن ها از نراق فرار می‌کنند و عده‌ای دیگر مسلمان می‌شوند.

سرآغاز مبارزات سیاسی ایشان

در اواخر حکومت قاجار هرسین شاهد دو پدیده سیاسی بود، یکی باقرخان اعظم السلطنه معروف به خانه لره به کمک سالار الدوله قصد سلطنت به ایران را داشت و دارای چنان قدرتی بود که حتی بعد از روی کار آمدن سلسله پهلوی با آن همه ظلم و ستم به مردم هرسین و منطقه همچنان حاکم علی الاطلاق هرسین و اطراف آن بود و دیگر خالو قربان و قیام جنگلی‌ها، عده‌ای از مردم هرسین به فرماندهی خالو قربان هرسینی با پیوستن به نهضت جنگل و بعد از آن با سرکوبی تعداد زیادی از شورش ها ثابت کردند که مردم این منطقه دارای نفوذ و قدرتی خاص در ایران هستند. لذا رضاخان از آغاز سلطنت نامشروع خود حساب خاصی برای این منطقه باز کرد. اول سران عشایر لر و کلهر و… را از بین برد. بعد مستقیماً خود برای این مناطق و از جمله هرسین حاکمانی که مورد اعتماد او بودند نصب کرد.

در زمان حاکمیت بی حجابی اجباری و برداشتن عمامه از سر روحانیون به دستور رضاشاه ملعون، مرحوم آیت الله حجتی در هرسین دستور داده بودند که هیچ زنی نباید از منزل بیرون بیاید، به طوری که زن ها خانه‌نشین شده بودند. بخشدار هرسین که از منصوبین خود رضاشاه بود مصرانه تلاش بسیار در بی حجاب کردن زن ها داشت، از او نقل می کنند که گفته بود: (من) تعجب می کنم مگر در هرسین زن وجود ندارد؟[۹] به او گفته بودند دستور آقا است که هیچ زنی از خانه خارج نشود، گاهی مأمورین را به داخل خانه‌های مردم می فرستاد و از داخل خانه چادر خانم ها را می‌آوردند و پاره می‌کردند و به مرکز می‌فرستاد که مأموریت خود را انجام داده‌ام.

مرحوم آیت الله حجتی چند فقره نامه تهدیدآمیز به خط بدلی می‌نویسد که این جا دهانه عشایر است، چنانچه از این به بعد مأمورهای شما به خانه مردم بروند شبانه تو را از بخشداری خواهند ربود و در کوه‌ها تو را می‌کشند. همچنین دستور می دهند که نیمه شب مقداری سنگ به داخل بخشداری که بخشدار شب آن جا می‌خوابید بیاندازند و او را بتر

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.