پاورپوینت کامل ممنوعت استفاده از نهر فرات برای کاروان امام حسین علیه السلام ۴۱ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل ممنوعت استفاده از نهر فرات برای کاروان امام حسین علیه السلام ۴۱ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۱ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ممنوعت استفاده از نهر فرات برای کاروان امام حسین علیه السلام ۴۱ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل ممنوعت استفاده از نهر فرات برای کاروان امام حسین علیه السلام ۴۱ اسلاید در PowerPoint :
شنبه
۷ بهمن ۱۳۸۵
۷ محرم ۱۴۲۸
۲۷.Jan.2007
استقبال از کاروان…!
قافله شهود می آید تا پرچم بیداری را بر قله زمان و سمت قبله عاشورا برافرازد.
قافله نور می آید تا خورشید را در صفحه ادراک مردم تثبیت کند.
کاروان آمده است. کاروان رسیده؛ اما کیست که به استقبال چنین حضوری بیاید؛ جز لجاجت های هماره؛ جز شمشیرهای آخته و آدم واره های خود باخته!؟
کاروان رسیده؛ اما پاسخی جز انکار و استقبالی غیر از کینه ندارد. خلاصه عطش آسمانیان، در چند قدمی فرات منزل کرده؛ اما کسی حتی به رسم انسانیت، لب های خشکیده کودکانشان را طراواتی نمی بخشد. وای بر عالم اگر خداوندش این چنین صبور نبود و اهل بیت، چنین مهربانی نمی کردند!
عطش اهل بیت باران
آیا عجیب نیست خورشید را به تاریکی تهدید کردن؟! آیا تمسخرآمیز نیست از کوه، سنگی را دریغ داشتن؟! آیا مایه مضحکه نیست از اقیانوس، جرعه ای آب را دریغ داشتن؟! اینها همه پرسش فرات است. اهل بیت باران، بهانه آفرینش کائنات باشند و کمترین آدمیان و حقیرترین مخلوقات، در تنگنای عطش بگذارندشان؟! بر دل فرات چه می گذرد؛ خدا می داند!
محروم از چشمه طراوت عشق
آب را بر چشمه های رحمت خدا مانع می شوند!؟ اینان خود را از عطش آسمانی شدن، محروم کرده اند. این غفلت پیشگان، فرات را سد نشده اند؛ بلکه مانعی پولادین و حصاری عنکبوتی بر انزوای زمین گیری خویش تنیده اند. اف بر این دنیا که چنین ثانیه هایی را تاب آورده است و نفرین بر خاک که چشم عده ای را چنین کور کرده است! بسته باد بر آنان، چشمه طراوت عشق تا همیشه؛ چشمه ای که هرگز نخواهند توانست بر عاشوراییان سد کنند!
عطش آل اللّه
سودابه مهیجی
جاری بی دلیل است این آب یکسره؛ اگر عطش معصوم تو و آل اللّه را سیراب نکند.
فلسفه ننگین و هرزه ای است هستی این فرات؛ اگر باشد و کودکان تو از تشنگی دیگر حتی اشکی برای ریختن نداشته باشند و اهالی خیمه های تو، در شرم از جانشین خدا، با آن همه جگرهای سوخته، آه حتی نکشند…؛ پس این آب چرا جاری است؟
آب، بسته است؛ اما غیرت، جاری است
هزاران چشم و هزاران شمشیر ملعون در کمین این رود نشستند و در تعقیب مردان تو، تا از سمت سپاه نور، دستی حتی به آب نرسد.
پیراهن مصرّانه انکار خدا بر قامتشان بود و بر کینه تنومند خویش سخت پا می فشردند… امّا… غیرت و دلدادگی در خیل همراهان تو آنقدر پیدا می شد که از این دیوار بی نفوذِ شمشیر و نیزه، بارها و بارها با جرئت، سوار بر اسب بگذرند و تشنگی لحظه های تو و خیمه گاه را در سبوهای سرشار، مژده بیاورند.
شیرمردی به نام عباس در سپاه تو بود و جوانمردی به نام اکبر… که اولی آمده بود تا قطره آخر رگ هایش را به پای تو بریزد و دیگری هستی اش از هستی تو بود. اگر بلند بالایی قامتش تنها رسول اللّه را تداعی می کرد، از آن بود که تو پدرش بودی. اگر گام به گام می رفت و ملائک به سمت چشم هایش «و ان یکاد» روانه می کردند، از آن بود که میراث دار ابهت ثاراللّه بود. اگر دشمن هراس داشت که روز واقعه، چگونه ضرب شمشیرش را تاب بیاورد، از آن بود که نسب بازوان دلیرش به ابوتراب می رسید و آن دست های خیبرگشا و ذوالفقار به دوش. و عباس و آن دست های شهر آشوبش، اتفاق کمی نبود در سپاه تو… در کنار تو… سایه به سایه تو…
ساقی
آب، کوچک تر از آن است که سر بپیچد و از لب های عصمت و توحید طفره رود.
دشمن، سرسری تر از آن است که میان عباس و فرات حایل شود… که علی اکبر قصد سیراب کردن اهل بیت کند و مانع شود.
آب، واژه ممنوع آن صحرا بود؛ اما تا آخرین نفس های شب دهم، خدا نگذاشت حریم قدسی ثاراللّه، همیشه لب تشنه بمانند. هر بار که اباالفضل و هم رکابانش مأذون شدند و تو راهی شان کردی، با دست های سربلند بازگشتند و جرعه جرعه اهل حرم را نوشاندند. شب دهم، شیرخواره نو رسیده تو بود که با عطش، دست به گریبان شد و گریه های بی قرارش تاب و توان همه را ربود. باز، مردی پیش چشم های تو ایستاد و رخصت خواست و تو که اذن دادی، سوار رعنا، با اسب مشتاقش راهی آب شد. جز تو، هیچ کس نمی توانست فرق عباس و اکبر را در آن تاریکی موهوم بداند. کسی ندانست که این بار، هجده سالگی پیامبر به کارزار آب و شمشیر رهسپار شد و با مشک لبریز که از نهر سرشار برگشت، هنوز لب هایش ترک ترک بود و تنها به کام کویری اهل بیت می اندیشید. آن شب علی اکبر، بر غیرت قمر بنی هاشم پیشی گرفت و ساقی خیمه ها شد…
حکایت روز دهم
روز دهم، حکایت دیگری بود؛ همان روزی که زبان ها همه از تشنگی به کام چسبید و اشک های کودکان خشک شد و خون در رگ ها به آستانه تبخیر رسید و… آب نبود.
همان روزی که دست های غیرت عباس، بر جبین خاک ماندنی شد و چشم هایش به کینه های درنده برخورد و تمام غرورش، تمام آرزویش، جرعه جرعه بر خاک ریخت و آن سوتر، پرستوهای هاشمی، پرپر زدند و آهشان، بال فرشتگان را به آتش کشید…؛ ولی آب نبود.
از آن روز، هستی بی غیرت آب، جاری بی آبرویی است.
فرات، روزگار می گذرانْد و به سمت و سوی خیره سری خویش، راه می راند و دلیل استواری آسمان و زمین، لب تشنه به آغوش شهادت رفت.
در برابر چشم فرات
فرات، برقرار بود و زلال کام ابا عبداللّه، با تَرَک سوزان عطش، بر فراز نیزه ها رفت.
فرات، رونق داشت و ستاره ها، لحظه لحظه سوسو زدند و کم سو شدند و در عطش بی پایانشان، آهسته از رونق افتادند و از آسمان، به خاک غلتیدند.
فرات، سرمست، موج می زد و بدن های شهید، عطشناک و لب سوخته، زیر سم اسب های جهنمی، شرحه شرحه شدند.
آب، میراث فرزندان کوثر بود؛ همان ها که در برابر چشم فرات، لحظه لحظه در تشنگی خویش، سوختند.
«و به زودی، ستم کاران خواهند دانست که به کدامین منزلگاه برده می شوند».۱
نمک بر زخم
نزهت بادی
موج نزن آب فرات!
مگر صدای مشک های خالی را که با دستان کوچک کودکان حسین علیه السلام تکان می خورد، نمی شنوی؟ تو اگر آب به لبان تب دار و جان های داغ دار دردانه های آل اللّه نمی رسانی، آتش عطش آنها را شعله ورتر مکن. آفتاب سوزان و بیابان داغ و خارهای جانسوز، به اندازه کافی گلوی خشکیده شان را می سوزاند. تو بر زخم دلشان که تا چندی دیگر، خاک یتیمی بر آن می نشیند، نمک نزن.
نمک بر زخم
نزهت بادی
موج نزن آب فرات!
مگر صدای مشک های خالی را که با دستان کوچک کودکان حسین علیه السلام تکان می خورد، نمی شنوی؟ تو اگر آب به لبان تب دار و جان های داغ د
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 