پاورپوینت کامل مهمان سیب سرخ ;ساعاتی با خانواده شهید سیروس مهدی پور ۳۹ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل مهمان سیب سرخ ;ساعاتی با خانواده شهید سیروس مهدی پور ۳۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل مهمان سیب سرخ ;ساعاتی با خانواده شهید سیروس مهدی پور ۳۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل مهمان سیب سرخ ;ساعاتی با خانواده شهید سیروس مهدی پور ۳۹ اسلاید در PowerPoint :
۱۴
اشاره
دلم نمی آید از شهادتش بپرسم. به صورت حاجی و خانم نگاه کردم. آرام و خندان
نمی توانستم تصوّر کنم موقع یادآوری خاطرات شهادت سیروس چه حالی می شوند. خانم خم
شد و یک سیب سرخ بزرگ گذاشت توی بشقاب جلو من و با لبخند گفت: سیروس خیلی سیب سرخ
دوست داشت.
نمی دانستم چه بپرسم. کم آورده بودم!
توی این منطقه، خیابانی، کوچه ای به نام سیروس هست؟
خانم سرش را تکان داد و گفت نه!
از این بابت ناراحت نیستید؟
نه چرا باید ناراحت باشیم. ما سیروس را برای این ندادیم تا خیابان به اسمش کنند.
در یک شب بارانی، نزدیکی های صبح، سیروس به خواب مدیر مدرسه آمد و گفت: « بلند شو
برو مدرسه! مدیر از خواب پرید. بلند شو تا بچه ها نیامده اند، برو مدرسه! این اتفاق
سه ـ چهار بار تکرار شد تا اینکه مدیر حوصله اش سر رفت. بلند شد، لباس پوشید و به
سمت مدرسه حرکت کرد. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. وقتی وارد مدرسه شد، توی حیاط
منظره عجیبی دید…
ساعت دو و سی دقیقه بعد از ظهر، به شهرک چشمه رسیدم. محله ای با خیابان های عریض و
طویل و خلوت. آسفالت خیابان ها قدیمی بود و بعضی از خیابان ها تابلو نداشت. خودم را
به یک تلفن همگانی رساندم و با منزل آقای مهدی پور تماس گرفتم. آدرس را دوباره
تکرار کردند. اما من باز هم درست نفهمیدم باید کدام خیابان بروم. سرانجام بعد از یک
پیاده روی طولانی، در کوچکی را دیدم که روی شیشه هایش عکس شهدا را چسبانده بودند.
بالای در درشت نوشته شده بود «موزه شهیدان مهدی پور؛ عمو و برادر زاده». از خوشحالی
در نزده وارد اتاقک شدم. پیرمردی بلند قامت و چهارشانه با موهای کم پشت و سفید جلو
پایم بلند شد. سیمای مهربان و دوست داشتنی اش در همان لحظه نخست دیدار جذبم کرد. از
در و دیوار اتاق عکس، پلاک، تسبیح، لوح سپاس و … آویزان بود. تابلویی توجهم را
جلب کرد؛ «محتویات جیب سیروس مهدی پور موقع شهادت»؛ «تکه ای از لباسش»؛ «محل اصابت
گلوله به قلبش»؛ ساعت مچی با عقربه های ثابت شده بر روی ساعت نُه و پانزده دقیقه،
یک نخ و سوزن مشکی، یک قاشق استیل، یک پانصد تومانی همراه یک سکه کوچک، یک جاسوییچی
و دفترچه کوچک یادداشت. حالم دگرگون شد. پیرمرد حرفی نمی زد. با لبخندی بر لب
ایستاده بود و مرا می نگریست.
… خانم به چند عکس سیروس که توی طاقچه بود، اشاره کرد و گفت: «حالا همین چند تا
عکس اینجاست، اما اول تمام وسایل موزه که دیدید، توی همین اتاق بود. حاجی همه جا را
شلوغ کرده بود. گفتم باید فکری برای اینها بکنی. او هم گوشه حیاط یک اتاقکی ساخت و
یک در کوچک به توی خیابان گذاشت. گفتم خوب حالا این وسایل را ببر توی مغازه ـ گفت
مغازه کوچک است. موزه باید بزرگ باشد. خندیدم و گفتم نه حاجی، مطمئن باشی سیروس
موزه کوچکی را که تو بسازی، خیلی بیشتر از یک موزه بزرگ دوست دارد.
خندیدم و گفتم حاج آقا از شما حساب می برند؟
و او که صورت چروکیده و کوچکش، سادگی و مهربانی را به نگاه هر مخاطبی هدیه می کرد،
لبخند زد و گفت: «به حرف همدیگر گوش می دهیم. از اول زندگی همین طور بودیم. من
اراکی هستم و حاجی اردبیلی. چهارده سالم بود که ازدواج کردیم. شانزده سالگی هم مادر
شدم. بهار سال ۴۲ سیروس به دنیا آمد. ساعت جلویم بود: نُه شب یک پسر توپولی خوشگل
با چشم و ابروی مشکی، گذاشتند تو دامنم. گریه نمی کرد. شیرش را می خورد، می خوابید
تا نوبت بعدی شیرش. آنقدر من و حاجی ذوق داشتیم که هنوز چهار ماهش نشده بود، بردیمش
عکاسی و ازش عکس انداختیم …
حاجی از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یک عکس بزرگ به اتاق برگشت. نوزادی سفید
با لُپ های آویزان که یک دست لباس سرهمی سبز و سرمه ای تنش بود. به من می خندید.
عکس را از من گرفت. عینک بزرگی را به چشمانش زد و شروع کرد به خواندن پشت عکس:
«تاریخ امروز ۱۵/۴/۴۳ است. پسرم سیروس؟ در این تاریخ سه ماه و پانزده روز داشتی. تو
خیلی بچه خوب و آرامی بودی. موقع عکس برداری، درست چشمانت را باز نمی کردی. در
مقابل حرارت چراغ عکاسی خیلی اذیت شدی، هر بار سرت را تکان می دادی. ماشاء الله
استقامت خوبی داشتی، اصلاً گریه نکردی. و درست همان لحظه عکس برداشتن ناخودآگاه
خندیدی من و مامان در آن لحظه تو را از همیشه بیشتر دوست داشتیم. امیدوارم تا آخر
عمر همین طور که در اولین کار سخت زندگی ات استقامت به خرج دادی، قوی و مقاوم باشی.
همیشه درستکار باشی تا در زندگی دنیا و آخرت خوشبخت بشوی.»
«پدرت اباذر مهدی پور»
من تا پنجم ابتدایی قدیم درس خواندم. تمام درس و مشق بچه ها با من بود. حاجی ارتشی
بود و کارش سنگین، خیلی فرصت نمی کرد به بچه ها برسد و با آنها سر و کله بزند.
سیروس باهوش بود. دو سال زود فرستادیمش مدرسه، دیپلمش را در رشته ریاضی از مدرسه
دارالفنون با معدل بالا گرفت و همان سال تربیت معلم قبول شد. خودش دوست داشت معلم
بشود. از همان موقع ما به نبودنش عادت کردیم. چون فقط پنج شنبه و جمعه ها می آمد
خانه. درسش تمام نشده بود که جنگ شروع شد. هم درس می خواند، هم جبهه می رفت و هم
درس می داد.
توی مدرسه های کن، سولقان، سنگان و نزدیک امامزاده داوود(ع)، ریاضی درس می داد. همه
راه های دور را می دادند به او. شاید چون بچه ام جثه قوی و درشتی داشت، با خودشان
می گفتند این از عهده رفت و آمد و بالا رفتن از پستی و بلندی روستاها برمی آید. ۲۳
سالش بود، اما همه فکر می کردند ۳۱ سالش است! البته اعتراضی هم به دوری و سختی راه
نمی کرد. می گفت: «مامان در مدرسه هرچی بچه تنبل و قلدر است که کسی حریفشان
نمی شود، داده اند به من.» سیروس همشون رو درس خوان کرد. تشویقشان می کرد. وقتی یک
نمره از بار قبل بیشتر می گرفتند، برایشان هدیه می خرید؛ حتی اگر بار قبل ۵ گرفته
بودند و امتحان بعدی ۶ می گرفتند. می گفت: این کارم باعث شرمندگی آنها می شود و
یک دفعه نمراتشان می کشد بالای ده. مشهد یا جبهه هم که می رفت، حتماً یادگاری کوچکی
برایشان می آورد. «بچه ها این
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 