پاورپوینت کامل سال هاست کسی در این خانه را نزده! ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل سال هاست کسی در این خانه را نزده! ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل سال هاست کسی در این خانه را نزده! ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل سال هاست کسی در این خانه را نزده! ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

۴۰

اشاره

همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در
جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده،
مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد
آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده
لشکر معرفی کند و…، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و
همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.

در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال
داشته است.نیم نگاهی به زندگی و پیکار شهید اکبر جوادی نظرلو

خیلی گشتم تا شاید یکی از دوستان و همرزمانش را پیدا کنم، ولی تلاشم به جایی نرسید.
بعضی دورادور شناختی از او داشتند، که اطلاعات شان کلی بود و نه چندان مفید.

از طریق بنیاد شهید و واحد ایثارگران لشکر عاشورا، فهمیدم پرونده اش راکد است. در
این باره تنها یک حدس می شد زد، و آن اینکه: شهید جوادی همسر و فرزند نداشته، و
احیاناً پدر و مادرش هم از دار دنیا رخت بربسته اند؛ چرا که حضور یکی از اینها کافی
بود تا حقوق و مزایایی برایش تعیین شود و پرونده به جریان بیفتد.

بالاخره بعد از کلی پیگیری و چند بار مراجعه به واحد ایثارگران، توانستم آدرسی از
منزل پدر شهید پیدا کنم. البته این زیاد مرا امیدوار نمی کرد، چراکه در شهرهای
مختلف بارها و بارها پیش آمده بود که آدرس منزل شهیدی را از واحد ایثارگران یگانِ
خدمتی اش می گرفتم و وقتی مراجعه می کردم، متأسفانه می دیدم که آنجا یا اصلاً
خانواده چنان شهیدی را نمی شناسند و یا اینکه می گویند: چند سال است از اینجا
رفته اند!

به هرحال به آن آدرس مراجعه کردم. خوشبختانه این یکی درست بود و خانواده شهید هنوز
از آنجا نرفته بودند.

جوانی در را باز کرد به نام «اَحَد»، بعد هم پدر شهید آمد. در چهره هردوشان،
مظلومیت و غربت خاصی موج می زد. برخوردهای اول قدری سنگین بود. کم کم فهمیدم که آن
بزرگوارها علاوه بر داغ شهیدشان، داغ دیگری نیز بر دل دارند؛ می گفتند: سال هاست
کسی در خانه ما را نزده!

منظورشان آنهایی بودند که به عناوین مختلف چنین وظیفه و مسئولیتی بر دوش شان گذاشته
شده، ولیکن در انجام آن کوتاهی نموده اند.

چند دقیقه ای طول کشید تا منظور مرا از مراجعه به آنجا فهمیدند و بالاخره با لطف و
گرمی، حقیر را در جمع خانوادگی شان پذیرفتند.

اولین چیزی که از آنها خواستم، عکس شهید جوادی بود که همیشه این اشتیاق وافر را
داشته ام تا شهیدی که مرا طلبیده و توفیق کار کردن را درباره اش پیدا نموده ام، از
طریق عکس ها و آثار دیگرش، بهتر و بیشتر بشناسم.

اولین عکس، نمایی بود از نزدیک، با چهره ای گندم گون و نورانی، و لبخندی که زیبایی
و ملاحت چهره را دوچندان می کرد.

همزمان با دیدن عکس ها، از طریق احد، کم کم جویباری از اطلاعاتِ مربوط به شهید، در
جان تشنه ام می ریخت؛ کسی که آیت اللَّه مدنی(قدس سره) پیشانی اش را می بوسیده،
مورد عنایت خاص مهدی باکری بوده، در لشکر عاشورا، همزمان مسئولیت واحد تخریب و واحد
آموزش را به عهده داشته، آقا مهدی تصمیم داشته بعد از خودش او را به عنوان فرمانده
لشکر معرفی کند و…، انبوهی از اطلاعات دیگر، و آدرس و تلفن بعضی از دوستان و
همرزمانش، که هرکدام به شهری و دیاری رفته اند.

در این میان، احد از من خواست تا از طریق عکس ها حدس بزنم برادر شهیدش چند سال
داشته است. گفتم: بیست و پنج، شش سال.

لبخندی زد و گفت: اکبر تو سن نوزده سالگی شهید شده!

همان روز با خود قرار گذاشتم که اگر زمانی خواستم بر خاطرات آن بزرگوار مقدمه ای
بنویسم، از مظلومیت و گمنامی به عنوان اولین شاخصه او یاد کنم.

بعدها اسلام نجاری – یکی از همرزمان شهید – در این باره گفت: جوادی کسی بود که
مظلوم زیست، مظلوم شهید شد، و بعد از شهادت هم مظلوم ماند.

تاریخ نوزده ساله زندگی دنیایی او از پانزدهم مهرماه ۱۳۴۴ شروع شده و در بیست و
پنجم اسفند ۱۳۶۳ خاتمه یافته است. در این مدت، آن قدر ردّ پا و خاطره از خود برجای
گذاشته که چندین جلد کتاب می توان درباره آنها نوشت.

فراتر از علم پزشکی

رحیم فیاض مقدم

پنج جای بدنش ترکش خورده بود. یکی از این ترکش ها، به عمق چهار سانتی متر، فرورفته
بود در پشت رانش. قطر زخم به اندزاه سر انگشت شصت یک آدم بزرگ می شد.

چون می دانست پدر و برادرش از دیدن آن زخم اذیت می شوند، از من خواست تا کمکش کنم.

ابتدای کار یک دکتر حاذق و متخصص بردم بالای سرش. بعد از اینکه دقیق معاینه کرد،
گفت: این زخم هیچ راه علاج نداره، درنهایت باعث قطع پا می شه!

اکبر انگار حرف او را نشنید؛ هیچ تغییری تو قیافه اش پیدا نشد.

وقتی دکتر رفت، گفت: شما اگر هر روز بیای زخم منو شست و شو بدی و پانسمانش کنی،
ان شاءاللَّه به لطف خدا خوب می شه.

رو حساب این که زخمش از آن زخم های عمیق و مهلک بود؛ گفتم: شصت و شوی این زخم
اون قدر درد داره که

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.