پاورپوینت کامل ما از کربلا می رویم مکه;نگاهی به زندگی و پیکار شهید دایی دایی ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل ما از کربلا می رویم مکه;نگاهی به زندگی و پیکار شهید دایی دایی ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل ما از کربلا می رویم مکه;نگاهی به زندگی و پیکار شهید دایی دایی ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل ما از کربلا می رویم مکه;نگاهی به زندگی و پیکار شهید دایی دایی ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

۳۶

سال ۴۲ دنیا آمد. همان سال که امام گفته بودند سربازان من در گهواره ها هستند.

مجید شش هفت سال از من کوچک تر بود. هیچ وقت احساس نمی کردم که یک برادر کوچک دارم. احساس نمی کردم که یک برادر بزرگ هستم و باید مراقب برادر کوچک ترم باشم. انگار هم سن خودم بود! شجاع و بافراست بود. بچه جنوب شهر بودیم. یک دفعه با یک نفر دعوای مختصری کردم. مجید رفته بود طرف را پیدا کرده بود، تهدیدش کرده بود و گفته بود: بار آخرت باشه، وگرنه…

از همه کمتر درس می خواند و از همه بیشتر نمره می گرفت! یک بار گفت این هم از بازیگوشی هایم هست! در کلاس درس را خوب گوش می کنم. زنگ تفریح ها هم مشق هایم را می نویسم تا بتوانم در خانه بازی را بکنم.

ارتش شاهنشاهی افتاده بود دنبال مردم. مجید در خانه را باز کرد و مردم را که بیست سی نفری بودند، داخل حیاط جا داد. یکی دو ساعتی بودند؛ اوضاع که آرام شد رفتند. با غیرت بود. ساعت نه شب که می شد با هم می رفتیم پشت بام، تکبیر می گفتیم. یک، دو، سه می گفت و با هم تکبیر می گفتیم.

بعد از نماز سریع چادرم را جمع می کردم، می رفتم دنبال کارهایم. می گفت بعد از نماز بشین دو کلام، فارسی با خدا حرف بزن. توی قنوت نمازش دعای فرج را فراموش نمی کرد. قرآن بعد از نماز صبحش هم ترک نمی شد. از جبهه که می آمد، وقتی می ایستاد به نماز، می نشستم تماشایش می کردم. قشنگ نماز می خواند.

با ضد انقلاب بحث می کرد؛ بدون ذره ای تندی و خشونت. سعه صدر داشت. در وصیت نامه اش نوشت: راضی نیستم کسانی که امام و انقلاب را قبول ندارند در مجالس ترحیمم شرکت کنند.

خیلی به چادر حساس بود. رفته بودیم مسافرت. سختم بود چادر سر کنم. با مانتو و روسری می گشتم. الآن که عکس هایم را نگاه می کنم، توی هیچ کدام از عکس ها نیست! حاضر نبود کنارم در عکس باشد. این گونه اعتراضش را نشان می داد.

امام و انقلاب را با تمام وجود دوست داشت. یک روز وضو می گرفتم: شیر آب باز بود. گفت: امام که وضو می گیرند، در هر بار شستن، شیر آب را می بندند. برایم جالب بود که تذکر هم که می دهد، امام را فراموش نمی کند.

رضایت نامه آورده بود که اجازه بدهم برود آموزش نظامی و بعد هم جبهه. امضا نکردم. صبح که بیدار شدم، دیدم بالای سرم نشسته. اشک در چشمانش حلقه زده بود؛ امضا کردم.

بابا می خواست اسمش را برای مکه بنویسد؛ مجید قبول نمی کرد. می گفت: ما از کربلا می رویم مکه.

بابا می گفت: از من سنی گذشته است. دست تنها هم هستم. خانه و ماشین برایت می خرم. مغازه را هم به نامت می کنم. قبول نمی کرد. وظیفه را جای دیگری می جست.

از آخرین مرخصی اش خیلی گذشته بود. رفته بودم مسجد مهدیه. بچه ها از جبهه آمده بودند. چند دفعه شنیدم صدا می کنند: آقا مجید… آقا مجید…. مطمئن نبودم که خودش باشد. خانه که رسیدم، بعد از چند دقیقه پیدایش شد. باز هم نماز اول وقت جماعت را رها نکرده بود.

چندین بار مجروح شده بود. رفقایش به او می گفتند شهید زنده. یک بار مجروح شده بود و به ما خبر نداده بود. زنگ خانه را زد و داخل شد: با دو تا چوب دستی زیر بغلش.

خبر رسید که مجروح شده و ساری بستری شده است. رفتیم دیدنش… اتاقش نبود. سراغ گرفتیم، گفتند رفته نماز. بعد از نماز که مارا دید، ناراحت شد. آخر مگر چه شده که این همه راه را آمده اید دیدن من؟! با خودمان آوردیمش قزوین. باز هم بیشتر از پنج شش روز نماند و رفت.

از جبهه که برمی گشت، می گفت: «مادر، چه کار می کنی که من شهید نمی شوم!؟» ما راضی بودیم به رضای خدا. یک دفعه به او گفتم: «من بعد از نماز برای همه رزمنده ها دعا می کنم؛ تا خدا نخواهد برگ از درخت نمی افتد.» بعد از شهادتش خاله اش خوابش را دید. مجید گفته بود: «تا خدا نخواهد برگ از درخت نمی افتد.»

فقط یک بار گفتم جبهه نرو! آن هم چون مراسم بله برون خواهرش بود…. البته آن را هم قبول نکرد!

وقتی هواپیماهای عراقی برای موشک باران می آمدند، خیلی می ترسیدم. یک بار مجید هم بود. آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا…» را یادم داد. می گفت: در جبهه این آیه را می خوانیم و دشمن ما را نمی بیند.

حاج آقا ذوالفقاری می گفت: من تعبیرم این است که اگر بخواهیم راجع به او صحبت کنیم، بهتر است خطبه متقین امیرالمؤمنین(ع) را بخوانیم. واقعا او تبلوری از خطبه متقین بود. در تمام مدت رفاقت، هیچ گاه ندیدم از دنیا حرف بزند. بسیار کم حرف بود، ولی پرکار. بسیار قانع بود. همیشه اول خودش عمل می کرد، بعد حرف می زد. حرفی که خودش عمل نمی کرد، نمی زد. در این مدت والله قسم، کار مکروهی از او ندیدم. (عین این جمله را حاج آقا ذوالفقاری با زبان روزه بیان می کردند.)

وقتی می خواست تذکر بدهد، چنان عرق می کرد که گویی دو سه ساعت دویده است. در این حالت به روی هیچ کس نگاه نمی کرد و می گفت: خود را در حدی نمی بینم که بخواهم به شما تذکر بدهم؛ در حالی که از بهترین نیروها بود.

چهار ماه با هم در یک دسته، یک سنگر و در پاسگاه زید بودیم. خط پدافندی بود. دغدغه اش این بود که چرا نماز جماعت نداریم؟ می گفتیم: اینجا زیر تیر دشمن است! آرام نگرفت تا این که به هر زحمتی بود

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.