پاورپوینت کامل خاطرات یک بسیجی ۱۵ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل خاطرات یک بسیجی ۱۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل خاطرات یک بسیجی ۱۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل خاطرات یک بسیجی ۱۵ اسلاید در PowerPoint :
۶
وقتی یاد اون دوران میافتیم؛ دورانی که برای ما نسل سومیهای بعد جنگ، باب بسیج و
بسیجیگری باز شد هم افسوس میخوریم هم غبطه. افسوس به فرصتسوزیهایی که شد و غبطه به
دوران خوبی که بود. مرور آن خاطرات گرچه شباهتی به خاطرات جنگ رزمندگان نداره ولی
شنیدن بعضیهاش خالی از لطف هم نیست.
خاطره اول:
یادمه اولین روزی که رفتم پایگاه مقاومت محل برای ثبت نام، یه آقایی که اونجا بود
برگشت گفت:«آره بسیج خیلی خوبه. فردا سر کاری چیزی خواسته باشی بری و نیاز به تأیید
از جایی داشته باشی خیلی به دردت میخوره» منم که بعد از خواندن کتابهای «دکتر
شریعتی» و بعدش شهید بزرگوار «استادمطهری» بهترین جایگاه برای فعالیت را بسیج
میدانستم خیلی بهم برخورد. صاف برگشتم بهش گفتم: «ولی من به خاطر این چیزها نیست که
اومدم اینجا. ادامه دادن راه مردان بزرگ گذشته من را به این راه کشاند». خلاصه طرف
رو شستیم گذاشتیم کنار. بعدها ولی خیلی با هم رفیق شدیم، فهمیدم سرباز و سید، دل
پاکی داره و منظوری از حرفاش نداشته. فقط میخواسته به قول بچه ها گفتنی: «جذب» کنه!
خاطره دوم:
ایست!
موتوری یه ویراژ داد و از بین ما گذشت.
– علی بزنش
گلنگدن رو کشیدم. موتوری سرعتش رو کم کرد. ولی نایستاد. روی زانو نشستم. زیر چراغ
خطر. چهار انگشت پایینتر رو نشانه رفتم. همون جور مات موندم. موتوری رفت و دور شد.
– چرا نزدیش؟حداقل هوایی در میکردی.
سرم رو همون جوری که روی اسلحه به حالت نشانه گرفته بودم چرخوندم به طرفش و گفتم:
-قتل که نکرده. اونم مثل من وتو جوونه. خواسته کاری کرده باشه.
ولی راستش تموم اون مدت داشتم به فرمانده بسیج فکر میکردم. اون مرد جبهه دیدهای که
موقع تحویل سلاح با سی تیر جنگی بهم میگفت: «ببین علیآقا! اگه اسلحه رو توی سرت هم
گذاشتند حق شلیک نداریها!»
سوم:
یادش به خیر اولین میدان تیری که رفته بودیم. هیچ وقت یادم نمیره. به دستههای ۲۵ ـ
۲۰نفری تقسیم شده بودیم. جو، یه جوری بود که یه رقابتی بین بچهها درست شده بود.
مسابقه دو گذاشتیم. با پای برهنه توی سنگ و خار. ولی ما برنده شدیم با اختلاف دو سه
ثانیه. تیراندازی هم بد نبود. دفعه اول گوش آدم کر میشه. ولی بعدها عادیه. خلاصه
توی اون اردوی یک روزه خیلی خوش گذشت. فقط یه خاطرهاش بد بود و اینکه ناهار من به
سرقت رف
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 