پاورپوینت کامل من می خواهم داستان بنویسم ۲۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
18 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل من می خواهم داستان بنویسم ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل من می خواهم داستان بنویسم ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل من می خواهم داستان بنویسم ۲۸ اسلاید در PowerPoint :

۸

ـ من نمی توانم! من نمی توانم! خیلی فکر کردم هیچی به ذهنم نیامد.

این را من گفتم. داد زدم و گفتم.

محال قند توی دلش آب شده بود. خیره نگاهم می کرد و می خندید. ممکن اخم هایش را در
هم کشیده بود و پایین را نگاه می کرد. محال دوباره نگاهم کرد و چرخی زد و گفت: «آخ
جون منم می دونستم که نمی تونی! آخه جوجه تو رو چه به داستان نویسی. اصلاً تو به
درد این کارها نمی خوری. این کتاب ها رو هم که خریدی کاری بیهوده انجام دادی!
فهمیدی.»

ممکن پرید روی کتاب ها و گفت: «این محال حسوده! حسودِ حسود. دوست داره تو نویسنده
نشی!»

بعد تیز نگاهم کرد و گفت: «برو.»

آب گلویم را به زور پایین دادم و گفتم:«من؟»

دست برد بالای لبش را خاراند و با عصبانیت گفت: «آره تو، پس من!»

محال از خنده ریسه رفت.

ممکن رو کرد به او و گفت: «تو دیگه چه مرضی گرفتی! ساکت شو!»

انگار محال ترسید. ممکن ادامه داد: «مگه آقای ذهن نگفت اول باید این کتاب ها رو
بخونی! تو که دوباره رفتی سر دفترت.»

محال گفت: «چی کارش داری! چرا زور می گی! خُب دلش نمی خواد بره سراغ کتاب.»

ممکن گفت: «نه نمی شه! من باید تکلیف تو رو با آقای ذهن معلوم کنم.»

داشت جیغ و داد می کرد که آقای ذهن زد به سقف کله ام و آمد داخل.

ـ بفرمایید. بفرمایید آقای ذهن.

این را ممکن گفت.

محال دستش را گرفته بود جلو دهانش و می خندید.

ذهن نشست روی صندلی کنج کله ام و یهو تکیه داد به صندلی. کله ام کمی عقب و جلو شد
و نزدیک بود پس بیفتم.

ممکن گفت: «چایی بریزم آقای… .»

ذهن حرفش را برید و گفت: «خُب داستانت را نوشتی؟»

محال با مسخرگی گفت: «جوجه نویسنده!»

دوست داشتم یک پاره آجر برمی داشتم و می زدم تو کله محال که انگار فکرم را خواند و
گفت: «نمی خواد منو بزنی! اگه راست می گی یک داستان درست و حسابی بنویس که می دونم
نمی تونی!» و بعد خندید.

ذهن گفت: «یک استاد داستان نویسی برات پیدا کردم؛ یعنی با اون حرف زدم که داستان
نویسی را یادت بده.»

ممکن با خوش حالی داد زد: «راست می گی؟» و بعد پرید بالا که محکم سرش خورد به سقف
کله ام که یک لحظه چشم هایم سیاهی رفت.

ذهن رو کرد به من و گفت: «چی شد خوش حال نشدی.»

مِن مِن کنان گفتم: «چ چ … را خوش حال شدم. یعنی اصلاً نفهمیدم چی گفتی.»

محال زد زیر خنده و گفت: «خُب اسم این آقا رو بذاریم آقای گیج و منگ.» و بعد خیره
نگاهم کرد و دوباره هری خندید.

ممکن گفت:«آقای ذهن حالا این آقای استاد کیه که جلوش گاو بکشیم؟»

ذهن از روی صندلی اش بلند شد. قدمی زد و گفت: «اسمش آقای سعی است و فامیلش تلاش.»

ـ اوه، چه اسمی. آقای سعی تلاش، به قسمت پرت و پلاش!

این را محال گفت و بعد ادامه داد: «اگر صد تا آقا بیارید این جوجه نویسنده نمی
شه.»

داشت بلبل زبانی می کرد که صدایی کلفت صدایش را برید و گفت: «ساکت باش! ساکت باش!
بی ادب بی نزاکت.» محال آب گلویش را به زور پایین داد و گفت: «یا ابوالعجب این
دیگه کیه!»

و بعد از بالا پرید پایین و دور تا دورش را نگاه کرد. ذهن خندید و گفت: «بفرمایید
تو آقای تلاش!»

ـ باید کار کرد. خواند و نوشت. بیدار ماند. کاغذ پاره کرد و قلم تراشید. کتاب
مطالعه کرد. این طرف و آن طرف شد. همه این ها را آقای تلاش گفت: «من از شاگرد تنبل
بیعار بدم می یاد. با توام. به قول آقای محال، جوجه نویسنده. من شاگرد زرنگ
می خوام.» و بعد لمید روی صندلی کنار گوشم و گفت: «احمد محمود، دولت آبادی، چخوف،
و… همه شاگردای من بودند! فهمیدی؟ با توام.»

داشت خشکم می زد. تند نگاهش کردم و گفتم: «بله، درست. هر چی شما بفرمایید.»

آقای ذهن آمد کنارم و گفت: «چرا هول شدی! نترس! نگاه به قیافه و صداش نکن، خیلی
مهربونه!» یک لحظه نگاهش کردم. برایم خندید. احساس کردم دوستش دارم. آقای سعی
تلاش، استاد بهترین نویسندگان جهان، استاد بهترین شاعران جهان بود. داشتم فکر می
کردم که از روی صندلی بلند شد. رفت کنار محال. با عصا زد روی کله گنده محال و گفت:
«به این کله گنده عوضی گوش نکن. این دشمن من و تو و همه کسانی است که می خواهند
کسی شوند.»

انگار محال دردش آمد. لب و لوچه اش را ورچید و شروع کرد آب غوره گرفتن. ممکن
نگاهش کرد و برایش شکلک درآورد. محال هم رویش را برگرداند.

ـ خُ

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.