پاورپوینت کامل آن روزها…… ۱۵ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
2 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آن روزها…… ۱۵ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۵ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آن روزها…… ۱۵ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آن روزها…… ۱۵ اسلاید در PowerPoint :

۱۵

به یاد سردار شهید مهدی زین الدین
دوستش داشتم، به تعداد رگ های بدنم – و هدیه اش دادم، به تعداد رگ های بدنم
ـ مشتری که به مغازه کتابفروشی پدرش می آمد، سرش توی کتاب بود. همان طور که سرش
دولا بود، با مشتری حساب می کرد. تمام کتاب های مغازه را خوانده بود.
ـ از همان بچگی اهل پول نبود. به زور توی جیبش پول می گذاشتیم. دخل من در اختیارش
بود، ولی هیچ وقت برنمی داشت.
ـ نان خانه تمام شده بود. مهدی داشت توی کوچه فوتبال بازی می کرد. در را باز کردم و
گفتم: مهدی جان نان نداریم. وسط آن شور و هیجان فوتبال که داشت گل می زد و سر و صدا
می کرد، یک دفعه بازی را رها کرد و رفت. دوست هایش صدایشان درآمد؛ غر زدند سرش؛ ولی
مهدی چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و بدون اعتراض رفت. هنوز یادم نرفته است….
ـ از هشت ـ نه سالگی مشاور خانواده بود. هر اتفاقی که می افتاد نظرش را می خواستیم.
همیشه هم درست می گفت. کتاب های ضد رژیم چاپ می کردیم. ساواک مرا گرفت. صبح من را
تحویل ژاندارمری دادند. تبعید شدم به سقز کردستان. همان روز رفتم تلفن زدم ببینم
نتیجه کنکور مهدی آمده یا نه. می خواستم بگویم فکر مغازه نباشد، برود دنبال درسش.
خودش خانه نبود. پیغام دادم به مادرش، اما گفته بود : رژیم می خواهد کتابفروشی را
تعطیل کند، وظیفه من حفظ این سنگر است.
رتبه چهارم پزشکی شیراز قبول شده بود؛ ولی انصراف داد و ماند.
ـ افتخاری بود برای هرکسی که در حضور امام عقد کند. مهدی گفت : امام رهبر این جامعه
است، نه عاقد. من نمی خواهم برای یک لحظه وقت رهبر مسلمین را به خاطر شخص خودم
بگیرم.
ـ لیلا دخترش نوزاد بود. به خانمش می گفت: هر وقت لیلا آب می خواهد، زود به او نده.
کمی طولش بده. می خواهم صبر را یاد بگیرد.
ـ از جبهه آمده بود مرخصی. لیلا چند ماهه بود. شب خانه ما مهمان بودند. هوا خیلی
سرد بود. موقع برگشتن به خانه دیدم نگران است. با آن همه مشغله فکری و کاری نگران
بود که خانه شان خیلی سرد باشد و بچه سرما بخورد. (چون مدتی بود مرخصی نیامده بود،
خانمش منزل مادرش رفته بود تا تنها نباشد.)
یک بخاری کوچک داشتم. روشن کردم و گفتم: بگذارید پشت ماشین. با همان بخاری روشن
رفتند خانه. وقتی رسیده بودند، بچه را توی ماشین گذاشته بود و بخاری

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.