پاورپوینت کامل قصه های این وری;کدو قلقله زن ۳۲ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
5 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل قصه های این وری;کدو قلقله زن ۳۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قصه های این وری;کدو قلقله زن ۳۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل قصه های این وری;کدو قلقله زن ۳۲ اسلاید در PowerPoint :

۴۰

یکی بود، یکی نبود. یک روز پیرزن قصه ما نشسته بود. چون قلیان کشیدن بدآموزی دارد،
فقط چایی می خورد و برنامه های سیما را نگاه می کرد. گوینده اخبار داشت خبر افتتاح
و بهره برداری از طرح های مختلف را به سمع و نظر پیرزن می رساند. هی رساند و رساند
تا بالاخره پیرزن حوصله اش سر رفت و گفت: وای، حوصله ام سر رفت. یک چیز تازه بگو.
این خبرها را که از وقتی یادم می اید تا حالا چند بار به سمع و نظرم رسانده ای.

گوینده لب ورچید و کمی فکر کرد و بعد گفت: آها! یک خبر تازه و دست اول. این خبر
درباره آزادراه این شهر تا آن شهر است (هرگونه ارتباطی بین آزادراه قصه مان با
آزادراه تهران ـ شمال را قویاً تکذیب می کنم، باور کنید).

پیرزن باز غر زد: این را هم صد بار کلنگش را زدید، صد بار افتتاحش کردید، دویست بار
هم خبر بهره برداری اش را خواندید!

گوینده جواب داد: این بار با دفعه های دیگر فرق دارد. این بار راستی راستی به
بهره برداری رسید.

پیرزن چپ چپ به گوینده داخل جعبه جادو نگاه کرد!

گوینده گفت: باور نمی کنی؟ این هم فیلمش. و کنار رفت تا فیلم را نشان دهند. فیلم
قسمتی از بزرگ راه را نشان داد که خیلی بزرگ و بدون چاله چوله بود. بعد دوباره
گوینده آمد و ادامه داد: این بزرگ راه به طول بیست کیلومتر و به عرض صد متر بدون
قطع کردن درختان و آسیب رساندن به محیط زیست از وسط جنگل عبور کرده.

پیرزن هرچه فکر کرد، معنی حرف های او را نفهمید. گوینده ادامه داد: این بزرگ راه از
صافی و بدون چاله چوله ای و عدم وجود موانع طبیعی و غیر طبیعی در نوع خود بی نظیر
است.

پیرزن از تعجب زل زد به جعبه جادو. گوینده که دید توانسته پیرزن را جذب حرف هایش
کند، دست هایش را به هم مالید و اضافه کرد: تازه رئیس راه های کشور گفته که در
سراسر این راه، امنیت کامل برقرار است و هرچه اشرار بوده را تار و مار کرده ایم.
مسافرین محترم با خیال آسوده می توانند در این آزادراه تردد کنند. پیرزن باز چپ چپ
به گوینده نگاه کرد و گفت: یعنی همه حرف هایت راست است؟

گوینده گفت: از این که به حرف هایمان اطمینان کردید، متشکرم. شب بخیر.

پیرزن هم جعبه جادو را خاموش کرد و رفت توی رخت خواب، اما قبل از خواب کلّی فکر
کرد. صبح روز بعد، بار و بندیلش را که یک بقچه کوچک بود، برداشت و به راه افتاد.
رفت و رفت تا به آزادراه رسید، و چون هنوز خودرو اختراع نشده بود، باز هم پیاده به
راه افتاد. در راه چند بار پایش به دست اندازهای آزادراه گیر کرد و نقش زمین شد. هر
بار بلند شد و نفرین کنان و آه و ناله کنان به راهش ادامه داد. همین طور که در
آزادراه وسط جنگل راه می رفت، ناگهان دید که یک درخت، درست وسط آزادراه قرار گرفته.
به خودش گفت: واقعاً که! با این آزادراه درست کردن شان. درخت به این بزرگی را
یادشان رفته از وسط راه بردارند.

در همان حین، ناگهان یک شیر درنده از پشت درخت بیرون پرید. پیرزن از ترس جیغی زد و
چند قدم عقب عقب رفت و شروع کرد به لرزیدن. آقاشیره زبانش را دور دهانش چرخاند و
گفت: به به! آدمیزاد، چه غذای خوش مزه ای!

پیرزن که رنگ چهره اش شده بود مثل گچ، با تته پته گفت: من یک پیرزن رنجورم. یک
پوست و استخوانم. می خواهم بروم خانه دخترم، مرغ و فسنجان بخورم. خورشت بادمجان
بخورم. چاق بشوم، چله بشوم، آن وقت بیایم، تو من را بخور.

شیر ابتدا سر تا پای پیرزن را ورانداز کرد. بعد کمی فکر کرد و گفت: قبول! ولی کلک
ملک توی کارت نباشد، زود هم برمی گردی.

پیرزن چشمی گفت و راه افتاد. شیر که از پشت به پیرزن نگاه می کرد، سرش را تکان داد
و گفت: فکر کردی!

پیرزن در راه باز هم چند بار زمین خورد. هر بار چند تا فحش داد تا رسید به یک سنگ
خیلی بزرگ، آن هم درست وسط آزادراه. پیرزن با دیدن آن سنگ شروع به غر زدن کرد: یعنی
سنگ به این بزرگی را هم ندیده اند؟ این که دیگر دست انداز نیست، تپه است. ناگهان یک
گرگ گنده از پشت سنگ بیرون پرید. پیرزن از ترس جیغی زد و چند قدم عقب عقب رفت. گرگ
زبانش را دور دهانش کشید و گفت: هوم! آدمی زاد. امروز ناهار خوش مزه ای دارم.

پیرزن باز با تته پته گفت: من یک پیرزن رنجورم. یک پوست و استخوانم. می خواهم بروم
خانه دخترم، مرغ و فسنجان بخورم. خورشت بادمجان بخورم. چاق بشوم، چله بشوم، آن وقت
بیایم، تو من را بخور.

گرگ چند بار سر تا پای پیرزن را ورانداز کرد. بعد کمی فکر کرد و گفت: باشد! اما وای
به حالت اگر کلکی در کارت باشد!

پیرزن که می لرزید، چشمی گفت و راه افتاد. رفت و رفت تا بالاخره به شهری که دخترش
در آن زندگی می کرد، رسید. دختر و بچه هایش از دیدن مادربزرگ خوش حال شدند.
نشستند و گل گفتند و گل شنفتند، تا غروب که پدر (یعنی داماد پیرزن) از سر کار آمد.
داماد که متوجه شد مهمان دارند و مهمان کسی نیست جز مادرزن عزیز، چینی به پیشانی اش
افتاد، حتی وقتی پیرزن سوغات داماد را بهش داد، مرد چند بار پیراهن را زیر و رو کرد
و پرسید: فقط همین؟

خلاصه چند روزی که پیرزن مهمان دخترش بود، روزها خوش می گذشت و شب ها با اخم داماد
بد. چند روز گذشت. یک روز پیرزن و دخترش نشسته بودند. پیرزن گفت: دختر! بلند شو،
برو بازار یک کدوی گنده بخر.

دختر پرسید: کدوی گنده را برای چه می

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.