پاورپوینت کامل پیشگویی بزرگ;خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل پیشگویی بزرگ;خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۳۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پیشگویی بزرگ;خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل پیشگویی بزرگ;خاطرات آزاده حبیب الله معصوم ۳۳ اسلاید در PowerPoint :

۳۴

حدود یک سال ونیم از اسارت من گذشته بود و در کمپ هفت به سر می بردم طبع شعری هم
پیدا کرده بودم و گاه می شد غزل های نابی می سرودم. در همان ایام در پایان یک غزل،
بیتی را سرودم و در آن مدت اسارتم را پیش بینی کردم. شعر این بود:

نازم آن میری که از بهر ادب

پنج سال عاصی به زندان می برد

البته این غزل از نظر ادبی شعر ضعیفی بود اما مهم پیش گویی آن بود که ابراز می شد
خداوند برای تأدیب عاصی او را پنج سال در زندان نگه می دارد. این پیش گویی را با
تنی چند از دوستان صمیمی ام در میان گذاشتم از جمله با عادل قاری از دزفول و سید
محمد مرتضایی از تهران. پس از گذشت دو سال و یازده ماه از اسارت من، یعنی در تیرماه
سال ۶۷ قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران پذیرفته شد و عراقی ها با تیراندازی هوایی به شادی
پرداختند. جنگ تمام شده بود و همه صحبت از آزادی قریب الوقوع اسرا می کردند. رفقا
به بنده گفتند: تو که گفته بودی پنج سال در اسارت می مانی پس چی شد؟ من هم جواب
دادم: آن فقط یک شعر بود و من ادعای علم غیب که ندارم! جوّ چنان داغ بود که
عراقی ها امکانات اولیه و عادی را نیز به ما نمی دادند و می گفتند شما به زودی آزاد
خواهید شد.

بالاخره اولین دور مذاکرات رسمی بین ایران و عراق در ژنو برگزار شد و گفت وگوهای
آقای ولایتی و طارق عزیز وزیران خارجه دو کشور هیچ نتیجه ای در بر نداشت. در طول
مدت یک سال، چهار دور مذاکرات برگزار شد و در هر دور مذاکرات مسئله تبادل اسرا در
راس امور بود اما مذاکرات همیشه با شکست روبه رو می شد.

کم کم آثار یأس و ناامیدی در بعضی از بچه ها ظاهر می شد البته این امری طبیعی بود
که وقتی جنگ تمام شود دیگر هیچ دلیلی بر باقی ماندن اسیران در اردوگاه ها وجود
ندارد لذا فشار روحی و روانی اسرا چندین برابر شده بود. در آخرین دور مذاکرات، دو
طرف با قهر کامل میز مذاکره را ترک کردند و هیچ موعدی هم تعیین نکردند. در همین
ایام یکی از بچه های تهران مرا صدا زد و به من گفت فلانی به من روحیه بده دارم
می بُرم. به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟! تو یک پاسدار رسمی هستی و
شنیده ام که بی سیم چی یکی از فرماندهان بزرگ هم بوده ای از تو این حرف ها بعید
است… ناگهان به شدت زد زیر گریه به طوری که من دست و پای خود را گم کردم. کمی که
آرام شد، جمله ای به من گفت: فلانی تو وقتی اسیر شدی مثل من یک دختربچه کوچک
نداشتی. (بعدها که صاحب فرزند شدم تازه احساس او را درک کردم) گریه مظلومانه و
غریبانه او دلم را آتش زد و ناگهان فکری به سرم زد گویا در دلم این امید شعله ور شد
که شعر من و پیش بینی من تحقق می یابد لذا به سید گفتم: سید! حال که این طور شد
می خواهم خبری به تو بدهم. گفت: چه خبری؟ گفتم: ما یک سال و یک ماه دیگر آزاد
می شویم. گفت: از کجا می گویی؟ گفتم: یقین دارم! تو خاطرت جمع باشد من از یک جایی
خبر دارم و شکی هم ندارم…! گویا دنیا را به سید داد ه اند خوشحال شد و رفت و
حقیقتا به لطف خدا این باور در قلبش نشست.

از آن جا که به طور ناخواسته و ناگهانی توجه ام به شعرم جلب شد و خودم به یک باور
قلبی رسیدم که این شعر تحقق می یابد، یک ماجرای نسبتا شیرین و جذاب آغاز شد از آن
پس هرکه را احساس می کردم روحیه اش را از دست داده صدا می زدم و باقیمانده پنج سال
اسارتم را حساب می کردم و مثلا به او می گفتم هشت ماه وپانزده روز دیگر آزاد
می شویم و هرکس هم که اصرار می کرد که آخر تو از کجا خبرداری قضیه شعر و
پیش گویی ام را به او می گفتم. با توجه به مقبولیت و اعتماد بالایی که در بین
بچه ها داشتم این وعده های من واقعا افراد بحران زده را آرامش خاصی می داد و این
امری الهی بود. خلاصه، دکه آزادی فروشی زده بودم و البته کار و کاسبی ام حسابی رونق
داشت.

در بین اسرا، حمیدآقایی بود گروهبان ارتش با قدی بلند اهل مراغه، انسان بسیار
ساده دل و پاک نیتی بود او یکی از کسانی بود که برایش قبض آزادی صادر کردم. بنده
خدا زن و بچه دار بود حسابی شاد شد چیزی نگذشت که همه چشم به راه ۲۴مرداد سال ۶۹
بودند چرا که در این روز پنج سال اسارت من کامل می شد زمان به هرشکل سپری می شد
اما نه از مذاکره خبری بود و نه صحبتی از اجرای قطعنامه و تبادل اسرا. ما باید خود
را با شرایط جدید سازگار می کردیم لذا موضوع تئاترهای طنز ما همین طولانی شدن اسارت
بود مثلا یادم هست در یک تئاترها صدایی از پشت پرده می گفت اسارت پنجاه سال بعد.
پرده کنار می رفت و یک مشت آدم پیر و مفلوک ظاهر می شدند که هر کدام یک شکلی لم
داده بودند. عراقی می آمد می گفت: ارشد! از دیشب چه خبر؟ ارشد می گفت: قربان پنج
نفر فوتی داریم مثلا سه نفر فسیل شده و به موزه بغداد منتقل شدند. این ها دیگر
موضوعات طنز ما بود. زمان با همه تلخی ها و شیرینی هایش سپری شد. روز ۲۳مرداد ۶۹
فرا رسید همه چیز عادی بود از آزادی هم خبری نبود. طلب کارهای ما آمدند و به من
گفتند: فلانی فردا ۲۴مرداد ۶۹ و پنجمین سالگرد اسارت تو است پس چی شد؟ در جواب
گروهی از بچه ها سرم را پایین انداخت

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.