پاورپوینت کامل داستان آشنا;به امیدی دیگر ۲۹ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل داستان آشنا;به امیدی دیگر ۲۹ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۹ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل داستان آشنا;به امیدی دیگر ۲۹ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل داستان آشنا;به امیدی دیگر ۲۹ اسلاید در PowerPoint :
۲۲
زن ایستاد به انتظار تا دسته نوزادان شش ماهه و دختران سه ساله از راه برسد. تکیه داد به کرکره پایین کشیده مغازه ای تا نفسش بالا بیاید. تمام راه را تقریباً دویده بود تا از دسته جا نماند، اما دسته هنوز نرسیده بود. کم نبودند پدرها و مادرهایی که همراه کودکانشان ـ از هر سنی ـ منتظر رسیدن دسته از انتهای خیابان بودند تا به آن بپیوندند. آن سوتر ایستگاه صلواتی چای داغ می داد. سوز تند سرما راه نفسش را می خراشید و پایین می رفت. زن هوس چای داغ کرد اما جرأت نکرد که جلو برود و لیوانی چای بخواهد. مهران، توی دست هایش خوابیده بود. موهای مشکی و زبر مهران را آرام از روی پیشانی اش کنار زد و فکر کرد الان با این قد و هیکل باید به یک بچه شش ماهه شبیه باشد، اما مهران توی ذهن او بزرگ تر از یک بچه شش ماهه بود.
این چهارمین سالی بود که با دسته همراه می شد و هر سال با دست خالی، بدون کودکی. فکر کرد راستی این چندمین سال است که این دسته عصر روز عاشورا به سمت حرم حضرت معصومه می رود، هفت یا هشت سال؟ دقیق نمی دانست. عصر روز عاشورا پسر بچه ها و دختربچه های کوچک با سربند و دشداشه و چادر عربی و یا با لباس های معمول، همراه پدر یا مادر و یا هر دو می آمدند توی دسته و گل به دست و نوحه خوان، طول خیابان طویل چهارمردان را طی می کردند و می رسیدند به حرم برای عرض تسلیت. سوز و سرما اهمیتی نداشت. هر سال بچه های بیشتری وارد دسته می شدند.
زن، سه بار با دست خالی آمده بود به امید حاجتی و هر بار با دل شکسته و به امید این که سال بعد با دست پر بیاید، اما این بار بی طاقت شده بود و دور از چشم مرتضی ـ همسرش ـ دشداشه ای کوچک قالب تن مهران دوخته بود و چفیه ای را روی سرش با سربند «یا علی اصغر» محکم کرده بود و زیر چادر، با خود همراه کرده بود. دسته داشت نزدیک می شد. چند جوان سیاه پوش که روی پیشانی و شانه هایشان گل مالیده بودند، گاری دستی سیاه پوش را هل می دادند. روی گاری چند باند بزرگ و دستگاه بلندگو جا خوش کرده بود و دو مداح جوان ـ که یکی شال سبز به گردن داشت ـ به نوبت توی بلندگو نوحه می خواندند. حالا بچه های کوچک همراه پدر و مادرهایشان توی یک مسیر مشخص که برای نظم بیش تر با طناب مشخص شده بود، پیش می آمدند.
بس که دویدم عقب قافله
پای من از ره شده پر آبله
جمعیت همراه مداح جوانی که شال سبز به گردن داشت این بیت را شور گرفته بود. بچه ها توی هوا گل ها را تکان می دادند و شکسته بسته می خواندند. گاری دستی از کنار زن گذشت. بلندگو سوت کشید و زن چشم هایش را بست و چادرش را روی سر مهران کشید و وارد جمعیت شد. دو دختر کوچک با مقنعه های سفید و سربند سیاه که با خط سبز رویش نوشته شده بود «یا رقیه» دست در دست هم، کنار مادرشان راه می رفتند و بیت را بلند بلند تکرار می کردند. حلقه ای از نواری خونین که پایین آن به خط سبز «یا علی اصغر» نوشته شده بود دور گردنشان انداخته بودند. زن فکر کرد که باید چهار سالی داشته باشند و زمزمه کرد:
ـ به هیچ کجای دنیا برنمی خورد اگر الان بچه من هم توی این دسته راه می افتاد یا توی بغلم…
و مهران را با فشار دست به سینه فشرد. سر سفت مهران توی سینه اش جا خوش کرد.
ـ علی اصغره یا رقیه؟
زن رو برگرداند. زن کنار دستی اش بود که پرسیده بود. زن هاج و واج نگاهش کرد.
ـ منظورم اینه که دختره یا پسر؟
زن به پسربچه ای که روی شانه زن کناردستی به خواب رفته بود نگاه کرد و گفت:
ـ پسر!
زن کناردستی پسرش را با تکان دست کمی روی شانه اش جا به جا کرد و کلاه پسرک را تا روی گوش هایش پایین کشید و گفت:
ـ خدا برات نگهش داره. اما این طور که پیچوندیش زیر چادرت عرق می کنه؟ یه باد بهش بخوره می چاد. بچه اولته؟
زن سر تکان داد. بینی پسرک از سوز سرما قرمز شده بود و لپ هایش گل انداخته بود. چقدر توی خواب شیرین می نمود.
ـ یهو نیاریش بیرون. چادرتو کم کم از روی صورتش بزن کنار تا عرق خشک نشه کار دستت بده بذار! این طوری
و دست خالی اش را جلو آورد تا چادر زن را کمی کنار بزند. زن دست پاچه گفت:
ـ نه نه. سرما می خوره. خیلی ممنون.
و کلافه از پر حرفی زن کناردستی، جلو رفت. اگر مهران را می دید؟ راستی اگر مرتضی زن را با مهران می دید چه می گفت؟ و زن خوشحال بود از این که مرتضی امروز آماده باش بود و نبود که دوباره او را سرزنش کند. بار دیگر به صورت سرد و لپ های برآمده مهران نگاه کرد. پلک های مهران روی هم افتاده بود و مژه های کوتاه و قهوه ای اش نیم دایره ای روی پلک ه
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 