پاورپوینت کامل بـارقه (قسمت پنجم) ۱۰۳ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل بـارقه (قسمت پنجم) ۱۰۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۰۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بـارقه (قسمت پنجم) ۱۰۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل بـارقه (قسمت پنجم) ۱۰۳ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۸

سیده فاطمه طالقانی، این دختر کوچک انقلاب، و گل پرپری که در آتش نفاق سوخت

را تا مراحلی از زبان مادر داغدیده اش خانم «زهرا عطارزاده» شناختیم.

دختر سه ساله ای که شهادت مظلومانه او سند دیگری بر مظلومیت انقلابی است که

از این اسناد بسیار دارد. این بار از زبان پدری دل سوخته،

شرح زندگی کوتاه ولی پرنکته «فاطمه» را پی می گیریم.

هنوز یک برگ دیگر از کتاب «فاطمه» مانده است که در شماره بعد، ورق خواهیم زد.

* * *

سلام؛ سلامی گرم از پدری که سحرگاهان
به دیدار دخترش آمده است.

مرا ببخش دخترم! که این قدر زود آمده ام
حال و هوای سحر خیلی خوب است؛ پاک و
صمیمانه و قدری هم بوی بهشت می دهد.
فکرش را بکن سحری که در کنار تو باشم، تو
که بهشتی هستی، دیگر خیلی زیبا و
دوست داشتنی است. اینطور نیست؟!

نمی خواستم در حضور مادرت با تو سخن
گویم؛ برای همین حالا آمدم تا مادرت نباشد.
آخر می دانی که مادران خیلی راحت احساس
خود را در قالب واژه های سوزناک می ریزند و با
فرزندانشان سخن می گویند ولی طاقت شنیدن
احساسهای آتشین دیگران را ندارند بخصوص
اگر آن احساس خرمن وجود آدمی را بسوزاند. و
من خوب می دانم که اگر در برابر مادرت با تو
سخن گویم روح از بدنش خارج خواهد شد. از
این رو همیشه ناچارم احساسات خود را در پس
پرده عقل پنهان کرده و دربند کشم؛ می بینی
برای پدرها چقدر سخت است؟!

نه اینکه خدای ناکرده فکر کنی نسبت به
تو، که جگرگوشه ام هستی، احساسی نداشته
باشم، نه! بلکه همیشه مانعی برای بیان آن
بوده و آن هم دل نازک لطیف و سوخته مادرت
است. البته این را هم بگویم که مادرت از آن
آدمهایی نیست که همیشه پشت حریر
احساسش پرده نشین باشد، نه! او در جای
خودش مبارزه کرد، استقامت کرد و آموخت و
آموزاند در بحثهای علمی و عقلی هم کم از
مردان نیست ولی نمی دانم چرا به تو که
می رسد فقط می سوزد؟ درست مثل خودت؛
فرق شما دو تا این است که تو سوختی و
سوزاندی و رفتی و او باید بماند و هماره
بسوزاند!!! دخترم جانِ بابا برایش دعا کن!

بگذریم وقت کم است و سخن بسیار.
خوب است کمی از خودت برایت بگویم. دلت
می خواهد بدانی ریشه در کجا داری؟ و به کدام
ایل و تباری متصل هستی؟

می دانستم که شیفته دانستن هستی،
همیشه همین طور بوده ای پس برایت
می گویم.

دخترکم! امروز پدرت بهانه ای یافته است
که آن را به بهای یک عمر هم نخواهد داد؛
ناگفته هایی که سالهاست در میان بغض من
زندانی شده اند امروز در برابر دیدگان تو منتشر
خواهند شد!

مادرم پدر بزرگی داشته که می گویند خیلی
نورانی بوده است و در زمان خود مورد احترام
اهل دانش و مردم شهر بود. فکر می کنم اگر
نوری، امروز، در گوشه و کنار خانه پدری ام و
خانه خودم یافت شود شعاعی از آن خورشید
درخشان است.

او سید محمدتقی فقیه احمدآبادی بود که
با دستان توانای خود کتاب «مکیال المکارم»
را نوشته است. این کتاب با الهام از حضرت
حجت، علیه السلام، تألیف شده و بسیار
ارزشمند است. اگر الان بودی و کتاب او را
می دیدی و می خواندی حتما به شناخت او
بیشتر علاقه مند می شدی ولی حیف که
فرصتی برای بزرگ شدن و خواندن آن نیافتی.

همین قدر بگویم که او انسان بزرگواری
بود و معنویت و نورانیت، تمامی سرزمین
وجودش را فرا گرفته بود. او بارها به تشرف
امام زمان(عج) رسیده و علوم گوناگونی را از
ایشان فرا گرفته بود. این مطلب را در
همین کتاب «مکیال المکارم» هم نوشته
است.

راستی این را هم بگویم که او هم جدّ
مادرم است، هم جدّ پدرم. خوب مادر بزرگ و
پدر بزرگت دخترخاله و پسرخاله هستند و این
مرد بزرگ و الهی جدّ مادری هر دوی آنهاست.

می بینی دخترم! عزیز دلم تو در این
بوستان شکفته شدی و جوانه کوچکی بودی از
این درخت تناور علم و دانش و معنویت. پدر
بزرگ مادرم ۴۷ سال زندگی کرد اما در این
مدت کوتاه کارهای زیاد و بزرگی انجام داد. در
۱۱ سالگی کتاب شرح «نصاب الصبیان» را
نوشت.

«نصاب الصبیان» کتابی است که واژه های
عربی را به فارسی ترجمه کرده است اما با زبان
شعر و آنقدر موزون و زیباست که کودکان در
قدیم با رغبت بسیار آن را حفظ می کردند اما تا
آن زمان شرحی بر آن نوشته نشده بود.

پس از ۴۷ سال زندگی پربرکت در سال
۱۳۴۸ه··· .ق (۱۳۰۸ هجری شمسی)، یعنی الان
که من نزد تو نشسته ام، حدود ۷۰ سال پیش،
به دست فرقه ای ضالّه و وابسته به نام بهائیت
مسموم شده و به شهادت رسید.

انگار سنت شهادت را او در خاندان ما
پایه گذاری کرد و تو، که پاکترین بودی، به او
اقتدا کردی و شهادت را بهترین چهره مرگ
دانستی. به هر حال نور و خون او در رگهای
من و تو هم جاری است و این جریان را من در
خود احساس می کنم زیرا از کودکی روحیه
معنوی خاصی داشتم و می دیدم که
«هدایت»های خاصه ای مرا جهت می دهند و
نیز عشق فراوانی به تحقیق و پژوهش داشته و
دارم.

قبل از ازدواج با مادرت، حیران بودم و
نمی دانستم آیا زنی هست که بتواند مرا درک
کند؟ می دیدم غالب دختران و زنان جامعه در
چارچوب زینت و فرش و نقش فکر می کنند و
افق زندگی آنها محدود به تجملات و ظواهر
مادی است و نهایت سعادت را در رفاه
می بینند!

از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان!
همیشه می ترسیدم، از این می ترسیدم که
روزی ازدواج کنم و به جای اینکه با این سنت
پیامبر حرکت و سرعت بیشتری بیابم، از
بلندای دانش و بینش سقوط کرده و «خاکی»
شوم؛ یعنی اندیشه ام زمینی شود نه آسمانی.
حتی فکر این مسأله الان هم مرا آزار می دهد!

روزها سپری می شد و من همچنان
دغدغه داشتم تا اینکه در دانشگاه با سؤالات
حقیقت جویانه و منطقی و عمیق مادرت روبه رو
شدم. هر بار که او سؤالی مطرح می کرد و من
پاسخ می دادم یا کتابی را معرفی می کردم تا
نسبت به موضوع آگاهی بیشتری پیدا کند؛
نسبت به نگرشهای زنان و دختران نگرانی ام
کمتر می شد.

مادرت شیفته دانستن بود و به دنبال
باورهای دینی اش بسیار محققانه جستجو

می کرد. هرگز با جوابهای سطحی قانع نمی شد
و تا وقتی هم که قانع نمی شد دست از سؤال و
کنکاش برنمی داشت. هنوز هم همان روحیه
پرسشگر و حقیقت جویی را دارد و من همیشه
این گونه روحیه ها را دوست داشته ام.

کم کم احساس کردم که روح تشنه حقیقت
مادرت با معیارهای من سازگار است و
خوشبختی و سعادت آینده ام را با توجه به
اعتقادات و باورها و سرسختیهای او در
فهمیدن؛ دست یافتنی می دیدم. این درست
مثل این است که آدم یک رؤیای زیبایی ببیند
و چشم که باز کرد همان را در بیداری بیابد.

خلاصه به او پیشنهاد ازدواج دادم و برای
او گفتم که چرا انتخابش کردم؟!

این سؤال برای خیلی ها مطرح می شد که
او یک دختر جنوبی بود از خانواده ای که با
خانواده من متفاوت بودند و نه خانواده اش را
می شناختم و نه اصراری به شناخت آنها
داشتم. با این وصف من چگونه این دختر را
انتخاب کرده ام و چرا؟ شاید برای تو هم سؤال
باشد دخترم! نه؟

ولی من احساس می کردم روحیات خوب
دخترشان، تعبد در مسایل شرعی و تحقیق و
جستجو در مسایل اعتقادی و عقلی و حجاب و
مهمتر از همه عفافی که در آن زمان کمتر
دختری به آن پایبند بود همه و همه برای
شناخت ریشه او کافی بود. تربیت او خوب بود و
من از همان فهمیدم که مربی خوبی داشته
است.

آداب و رسوم و فرهنگ بومی آنها، وضع
اقتصادی خانواده و قیافه ظاهری دخترشان و
دهها مطلب دیگر که متأسفانه امروزه جوانان
ما آنها را در رأس قرار داده اند برای من مطرح
نبود. باور کن دخترم! حتی یک لحظه و یک
«آن» هم فکر من سراغ این مسایل نرفت.

شاید برای تو، عزیزتر از جانم، جالب باشد
که من، بر خلاف خیلی ها که از اول سراغ
زیبایی دختر می روند، نه تنها اول به زیبایی
فکر نکردم بلکه تا آخر هم سراغ آن نرفتم.
می دانم تو باور می کنی، اگرچه بعضی ها
نمی خواهند باور کنند، که تا بعد از عقد حتی

یک بار هم به چهره مادرت نگاه نکرده بودم و
او هم حتما همین طور بوده است.

به هر حال من انتخابم را کرده بودم و
می دانستم که انتخابم درست است و هنوز هم
همان اعتقاد را دارم. شاید جریان خواستگاری
و مسایل مربوط به آن را مادرت گفته باشد،
پس من از آنها می گذرم و به سراغ تولد تو که
برایم عزیزترین بودی و هستی می روم.

وقتی به دنیا آمدی من در زندان بودم و
نمی دانستم در خانه و کاشانه ام چه اتفاق بزرگی
افتاده است و فرشته آسمانی من قدمهای
کوچکش را بر زمین گذاشته و چشمان مرا
لایق این نزول دانسته است. البته زمان
تقریبی تولدت را می توانستم حدس بزنم و
منتظر آمدنت بودم و برای سلامتی تو و مادرت
دعا می کردم.

به تو فکر می کردم ولی خوب در بند بودم.
می دانی دخترم! جسمم در بند زندان شاه بود و
روحم در بند و اسیر تو، تو که فردای من بودی
و امتحانی سخت اما زیبا از سوی خدای
مهربانم!

آه که انتظار چه سخت است دخترم! من با
اینکه مشغول مبارزه با رژیم ستمگر پهلوی
بودم و به آینده ایران و ایرانیان می اندیشیدم به
تو هم فکر می کردم. ایران و تمامی ایرانیها
ناموس من هستند و همه در یک خانه ایم؛ ولی
تو جان من، روح من و هستی ام بودی و
هستی. می خواستم بگویم تو دنیای من بودی
می بینم نه، تو آخرت من هستی!

وقتی خبر تولد و سلامتی تو را شنیدم خدا
را شکر کردم و دست دعا به سوی آسمان بلند
کرده و سعادت جسم و روح و آینده ای روشن را
برایت آرزو کردم. آن روز که برای اولین بار تو
را دیدم بیست و پنج روز از تولدت می گذشت.
من که احساس عجیبی داشتم آخر تو اولین
فرزندم بودی، پاره تنم بودی نامت هم که
«فاطمه» بود و همنام مادرم فاطمه(س). همه
اینها برایم زیبا و دوست داشتنی بود ولی هرگاه
چهره زیبا و نورانی ات را می دیدم واژه «بارقه»
میهمان ذهنم می شد چرا؟ نمی دانم!

تو را فاطمه صدا می زدم و «بارقه»
می دیدم!!! چقدر دوستت دارم بابا! چقدر
دوست داشتنی بودی. صورت گرد و سفید و
چشمهای درشت و زیبایت در میان آن روسری
سفید و ساده واقعا دیدنی بود.

می بینی خدا چقدر هنرمند است و چه زیبا
تصویرگری می کند!

بگذریم، دوست داری قدری هم از زندان
و حال و هوای آن برایت بگویم؟ فقط این را
بدان که آنچه امروز برای تو می گویم تا به حال
برای هیچ کس نگفته ام، پس پیش تو امانت
باشد.

در زندان مخصوصا آن وقت که در سلول
انفرادی بودم بهترین مونس من قرآن بود البته
فقط آیاتی که از حفظ بودم قرائت می کردم زیرا
در آنجا هیچ چیزی برای ما نمی گذاشتند؛ خوب
دیگر؛ زندانی سیاسی بودیم.

در آنجا به حقیقتی رسیدم که امروز هرچه
پیشتر می روم بیشتر آن را باور می کنم و آن
این بود که قرآن بهترین انیس انسان است. تو
می دانی که چقدر روح بخش است؟!

کارهای دیگری که در زندان می کردم
پرداختن به عبادات مثل نمازشب و گرفتن
روزه های مستحبی و خواندن نماز قضا و
دعاهایی بود که از معصومین رسیده است.
خلاصه معنویت خاصی در آنجا داشتیم و
شکنجه ها بر خلاف انتظار مأموران ساواک ما
را به خدا نزدیکتر می کرد.

خوب به یاد دارم با اینکه نمی گذاشتند
ساعت داشته باشم ولی هر وقت که اراده
می کردم و می خواستم بیدار شوم، بیدار
می شدم. گرچه شرایط سخت بود اما گویی
خداوند تعداد زیادی از فرشتگان خود را مأمور
کرده بود تا ما را حفظ کند. در حقیقت لطفهای
پنهان (الطاف خفیّه) خدا در زندان برای ما
بیش از پیش بود و اینها در سایه زیادتر شدن
ارتباط ما با خدایمان بود. هنوز هم با تمام
وجود باور دارم که هرچه ارتباطم با بالا بیشتر
شود نعمتهای الهی بیش از حد تصورم سرازیر
می شوند و این یک قانون است. «لئن شَکَرتُم
لاَزیدَّنَکم». اگر شکر نعمتها را به جای آورید
خداوند آنها را زیاد می کند.

خوب چه می گفتم؟ بله این را می دانی که
همیشه انسانها از تنهایی می گریزند و به جمع
پناه می برند و برای همین اکثرا زندانیها از
سلول انفرادی خسته شده و آرزوی خروج از آن
را دارند. اما من هرگز خسته نشدم و هیچ گاه
خودم را تنها نمی دیدم سلولِ من انفرادی نبود
خدایم با من بود.

اصلاً می دانی وصل که خستگی نمی آورد
شیرینی می آورد و خستگی می برد!

در بند عمومی زندان همه افراد با
اندیشه ها و مرامهای گوناگون مجبور هستند با
هم زندگی کنند. البته زندگی گروهی سخت
نیست و مشکلی ندارد اما حفظ ارزشها و مقید
بودن به احکام الهی مهم و سخت است. آنجا
مسلمانهای دین باور باید با مارکسیستها و
کمونیستها که کافر بودند زندگی می کردند. و
این خود شکنجه بزرگی برای مسلمانان بود.

مسلمانهای زندان هم دو دسته بودند
برخی از آنها که عمدتا از سازمان مجاهدین
خلق، که امروز بدرستی به نام منافقین خلق
آنها را می شناسیم بودند و می گفتند: «ما با
مارکسیستها و کفار هدف مشترک داریم و
اینجا نباید نجاست کفار را مطرح کنیم» و
حتی بعضی از آنها نجاست کفار را از ریشه
قبول نداشتند. برخی دیگر از مسلمانها که تعداد
آنها کم بود سخت پایبند به اعتقادات دینی و
احکام شریعت بودند و کفار را نجس
می دانستند. خلاصه در زندان اوین فقط یک
اتاق در بند ۲ و چند اتاق در بند ۱ بود که
زندانیهای آنها مارکسیستها را نجس
می دانستند و با آنها زندگی نمی کردند.

وقتی مرا از انفرادی به عمومی بردند وارد
اتاق ۷ در بند ۲ شدم. در این اتاق پنج نفر
بودیم که به خاطر حفظ اعتقادات و ارزشهای
دینی، کفار و منافقین را از خود نمی دانستیم و با
وجود مشکلات فراوان غذا و ظروف خود را از
آنها جدا کرده بودیم.

می بینی دخترم همه سختیها را کشیدیم تا
احکام دین اجرا شود. آنها می گفتند هدف ما
فقط رفتن شاه است و ما می گفتیم «آمدن
اسلام و رفتن شاه». همه اینها را آن وقت که
با هم بودیم در عملم سعی می کردم به تو
بیاموزم.

فاطمه جان درست است که ما در زندان
بودیم و به گمان بعضیها کار خاصی نداشتیم
ولی تمام ساعات شبانه روز را دقیقا برنامه ریزی
کرده بودیم. برخی از ساعات را برای مطالعه
گذاشته بودیم و زمانی را هم برای ورزش که یا
فردی بود یا گروهی و برنامه های عبادی و
معنوی هم که مشخص بود و بقیه کارهایمان را
با ساعت آنها تنظیم می کردیم. از جمله کارهای
مطالعاتی من در بخش عمومی زندان مطالعه
اصول کافی و تفسیر شُبّر و نهج البلاغه بود که
هر کدام از اینها را با یکی از دوستان کار
می کردم و مطالعات فردی دیگر که الان وقت
کافی برای گفتنش نیست.

آنچه مهم و گفتنی است اینکه مدتی
چندین نفر از منافقان که از فامیل یا دوستان
بودند تلاش زیادی کردند تا مرا به جمع
خودشان وارد کنند ولی خداوند مرا حفظ
می کرد؛ یعنی به طوری که تنها و تنها از خدا
برمی آید نه غیر او، من از وسوسه های آنها
نجات می یافتم و سرانجام آنها مرا مثل بقیه
هم اتاقی هایم «بایکوت» کردند. یعنی به عنوان
لجبازی و تحت فشار روانی قرار دادن ما، با ما
سخن نمی گفتند و هیچ رابطه ای برقرار
نمی کردند تا در اثر فشارهای روانی و
سختیهای زندان از اعتقادات خود دست
برداشته و به آنها بپیوندیم. آنها نمی فهمیدند
که هر که با خداست تنها نیست و نیازی به
چنین ارتباطهایی ندارد. برای ما خدا مهم بود و
دین او و دستورات دینی.

به هر حال پس از یک سال زندانی، با
مبارزات مردم به رهبری امام خمینی، همان که
وقتی عکسش را می دیدی بی اختیار
می خندیدی و لذت می بردی، درهای زندانها
باز شد و زندانیان در بند آزاد شدند. من هم
همراه با آنان آزاد و به آغوش گرم خانواده
کوچک، سه نفره ام بازگشتم ولی هرگز از مبارزه
با ظلم و ستم دست نکشیدم.

دخترک کوچک من! تو مرا می شناسی و
می دانی که زندگی را در «عقیده» و «جهاد
برای اثبات عقیده» می دانم. و سرفصل زندگی
را امید و حرکت قرار داده ام. هیچ چیز نمی تواند
مرا متوقف کند و نهالِ امید مرا هیچ کس
نمی تواند قطع کند. به نظر من توقف بدترین
نوع مرگ است و نیستی، و در عوض حرکت و
تلاش، زندگی است. حتی رفتن تو که
می توانست کوه را متلاشی کند مرا متوقف
نکرد بلکه شتابم را در رفتن بیشتر کرد.

از این رو برای من زندان و غیر زندان،
وطن و غربت و صلح و جنگ همه و همه
ابزاری هستند برای گذاشتن، رفتن و رسیدن.

می دانم که سخنان مرا می فهمی، همیشه
می فهمیدی، و برای همین راحت و با اطمینان
خاطر برایت می گویم. تو بزرگی دخترم! بزرگ
بزرگ؛ پس حرفهای مرا حتما می فهمی.

در دانشگاه فعالیتهای سیاسی دانشجویی و
هدا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.