پاورپوینت کامل شیطان به جلد شیرین و فرهاد می رود( طنز زندگی! ۴۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۱۴۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل شیطان به جلد شیرین و فرهاد می رود( طنز زندگی! ۴۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل شیطان به جلد شیرین و فرهاد می رود( طنز زندگی! ۴۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل شیطان به جلد شیرین و فرهاد می رود( طنز زندگی! ۴۷ اسلاید در PowerPoint :

>

۶۴

من که بعید می دانم
تنابنده ای پیدا بشود و حداقل
یک بار هم که شده این جمله
«پدر عشق و عاشقی بسوزد!» را
در زندگیش نگفته و صد البته
پشت بندش سری تکان نداده و
آهی جانسوز از اعماق وجودش

برنیاورده باشد!

گیرم، شما لب به اعتراض
بگشایید و چشمهایتان را بدرانید
که: نه بابا، ما که اصلاً توی این
خط و ربطها نبوده و نیستیم و
محال است لحظه ای به این
چیزها فکر کرده باشیم؛ چه
برسد به اینکه جمله ای بر این
منوال و سبک و سیاق و یا در این
حول و حوش بر زبان آورده
باشیم!

حالا اگر زیاد اصرار دارید و یا
اگر به قول معروف حسابی دو
آتشه باشید، حرفی نیست و زیاد
پاپیچتان نمی شوم. فقط
چنانچه به تیرج قبایتان
برنخواهد خورد لطف نموده و
کمی به عقب تر برگردید و بروید
توی نخ سالهای گذشته تان و
بخصوص سری بزنید به آن
دورانی که شور و شر و حال و
هوایی داشته و سر و گوشتان به
قول معروف می جنبید و گاه
گاهی فیلتان یاد هندوستان
می کرد.

آن وقت خواهید دید که ای
داد و بیداد، شمایی هم که محکم
و استوار و رسوخ ناپذیر در مقابل
دم گرم عشق و عاشقی سر فرود
نمی آوردید؛ همچی بفهمی
نفهمی لبخندی از سر عنایت
نثار فرموده اید!

باری، شما صلاح کار و بارتان
را بهتر می دانید و من هم فضول
روزگار کام و ناکامیتان نیستم و
اصلاً منظورم از این حرفها چیز
دیگری است.

من می خواهم بگویم تا بوده
و بوده، بالاخره در هر دوره و
زمانه ای، عاشقانی سینه چاک و
دل خسته قد برافراشته اند و چون
به وصالشان نایل نمی گشتند،
فی الفور به یاد عاشق و
معشوقهای نامی و زبان در کرده
ورد زبانها می افتاده اند و از یاد
شوربختیهای آنان دمی به
تسلی می افتادند و یا گرومبی
توی سرشان می کوبیدند: که ای
دل غافل، اگر ما به وصل یار نایل
نگشتیم آن بدبختها هم دست
کمی از ما که نداشتند، هیچ،
بسی بدبخت تر بودند.

بعد می رفتند سراغ کتابها و
دوباره و سه باره و ده باره،
مصیبتها و پیچ و خمهای
بی مروت این راه را مرور می کردند
و دِ حالا اشک نریز پس کی اشک
بریز!

و باز می دیدند نخیر، کتاب
هم افاقه نمی کند. پس هر روز
اول صبح و خروسخوان تا که از
خواب بلند می شوند، دست و
روی نشسته و اول بسم اللهی،
چهار زانو به فکر فرو می روند و
چپ و راست آه می کشند شاید
که ریشهای دلشان اندکی رو به
بهبودی نهد!

از آن طرف، حسابش را
بکنیم، مگر ما چند عاشق و
معشوق با کرّ و فرّ و بی مثل و
مانند و زبانزد داریم. اول و آخرش
را حساب بکنید و خوب بتکانید،
شاید تعدادشان از تعداد انگشتان
دست تجاوز نکند. یک لیلی و
مجنونی و یک شیرین و فرهادی
و خسرو و شیرینی و چندتایی
فله، اینور و انور!

بنابراین عاشق
شکست خورده ما چنانچه در
زمره جنس ذکور باشد، می رود
سراغ عکس لیلی و شیرین و اگر
از طایفه اناث باشد، که عکس
فرهاد و خسرو را قاب می کرد و با
میخ بالای سرش می کوبد.

اما، خودمانیم، تا به حال
شده شما عکس واقعی این
عشاق نامدار را در جایی یا در
کتاب و مجله ای دیده باشید؟
(به گمانم طرح و اتودی و یا
زیراکسی از شکل و قیافه شان
کسی ندیده باشد، چه برسد به
عکس سیاه و سفید و یا ۴×۶ و
۱۲×۹ و بالاتر و رنگی و لیزری و
امثالهم) بنابراین مسلما
جوابتان منفی است.

پس شک نداشته باشید،
عاشق و معشوقهای موضوع
بحث خودمان، الکی عکس یار
خودشان را قاب می گرفتند و
برای اینکه از دم عاشقیشان
دنیایی بسوزد به این و آن
می گفتند این مثلاً فرهاد است یا
شیرین است! طرف هم که در
تمام عمرش دک و پوز آن
نامداران را ندیده بود به نشانه
همدردی سری می جنبانید و با
صدایی غمناک زیر لبی
می گویند: «آخیش، بمیرم
براشون، طفلکیها، چه عاشق و
معشوقهایی بودند! اگر دستم به
آن آدمهای شقی برسد که
نگذاشتند این جوانهای ناکام به
کام شوند؛ می دانم باهاشان چکار
کنم.»

خواهران و برادران گرامی و
عشاق ناکام گذشته و حال و
آینده!

غرض از این همه
مقدمه چینی و صغری کبری
کردنها، رسیدن به اینجا بود که
خیالتان تختِ تخت باشد، منم
همچون شما هرگز قیافه این
عشاق نامدار را که ندیده ام، هیچ،
چنانچه در کوچه و خیابان و
کوی و برزن بهشان بربخورم،
بی خیال از کنارشان رد می شوم و
راهم را می کشم می روم آن طرف
خیابان. انگار نه انگار که اینها
همانهایی هستند که صفحه ها
در اوصافشان سیاه کرده اند و چه
جوهر و مرکبهایی که در
وصفشان بر کاغذ نخشکیده
است!

بنابراین تمام ماجرایی که
مربوط به نفوذ شیطان لئیم در
جلد شیرین و فرهاد (از بزرگان
عشق و عاشقی و معروف و
مشهور نزد عام و خاص)
می باشد و حال برایتان مو به مو
تعریف می کنم، بی رؤیت چهرگان
این دو عزیز شریف بوده و
روراستش، همین طوری
صدایشان از گوشم گذشته است.
اما اصل قصه:

روزی، روزگاری، شیطان
بدریخت و شمایل و اکبیری (که
معرف حضور همگان می باشد)
خمیازه ای کشیده و دوربین
می کشد. از بخت بد شیرین و
فرهاد صاف توی دوربینش
نشستند. شیطان بشکنی زده و
پیش خود می گوید: جانمی جان!
اینها همانهایی هستند که
پی شان می گشتم.

پس دوربینش را کناری
گذاشت و بال بال زنان خود را
مثل برق و باد در طرفه العینی به
آن دو بخت برگشته از همه جا
بی خبر می رساند. سپس خودش
را باریک کرده و همچون یک
جوجه تیغی نابکار، کم کم رسوخ
می کند توی جلدشان، و زمانی
که درست و حسابی توی
جلدشان جاگیر می شود، شروع
می کند به تیغ پرانی به این ور و آن
ورش.

تا این می شود شیرین رو به
فرهاد می کند و می گوید:

ـ فرهادجان، بسکه توی این
کتاب نشستم و از جام جم
نخوردم، به خدا پوسیدم. آخه تا
کی همین طوری خشک
بنشینم؟ نه هایی، نه هویی، نه
سری، نه صدایی! آخه منم
ناسلامتی آدمم. دلم می خواد
هوایی تازه کنم. جانِ شیرین، بیا
قبول کن و از توی این کتاب
بزنیم بیرون. برویم ببینیم توی
این دنیای به آن بزرگی چه خبر

است. اگر هم دیدیم دنیا به
مزاجمان سازگار نیست، جَلدی
می دویم و تند برمی گردیم سر
جای اولمان و تا آخر عمرمان از
سر جایمان تکان نمی خوریم.

فرهاد که چون جان شیرین،
شیرین را دوست دارد و هرگز به
او جواب رد نداده است، می گوید:

ـ شیرین جان، از تو چه
پنهان، منم خود، حسابی خسته
شده ام. قربان کلامت، چه خوب
شد خودت پا پیش گذاشتی. این
پا و آن پا می کردم و نمی دانستم

چه جوری سر صحبت را باز کنم.
باشد. می رویم سر و گوشی آب
می دهیم. به قول تو اگر دیدیم
جای اولمان بهتر است سر و ته
می کنیم جای اولمان. قربان تو
خانم چیزفهم! نشد، برمی گردیم
و همین جا توی کتاب خودمان تا
آخر عمر بیتوته می کنیم.

بعد با خوشحالی دست
شیرینش را گرفته و دوتایی از
کتاب می پرند بیرون. همین که
پایشان به دنیا باز می شود، نفس
عمیقی کشیده و هوای دور و

اطرافشان را تا آنجایی که جا
دارد توی ریه هایشان می کشند.
شیرین که از ذوق و شوق، سر از
پای نمی شناسد به فرهاد
می گوید:

ـ فرهاد عزیزم، حالا کجا
برویم. ما که جایی نداریم تا
تویش زندگی کنیم.

فرهاد که سینه را جلو داده
است با غرور مردانه اش جواب
می دهد:

ـ فکر اونشم کردم. می ریم
خونه بابای من.

شیرین تا که این حرف را
می شنود یکی از آن نگاههای
معروفش را به علامت تشکر و
سپاسگذاری نثار فرهاد می کند و
می گوید:

ـ وای، چه عالی! چقدر فکر
تو خوب کار می کنه. پس بیخود
نبوده من عاشق و کشته مرده تو
شده ام!

بگذریم، و به این ترتیب آن
دو دلداده به طرف خانه پدر
فرهاد روانه می شوند.

چند روزی را در آنجا برای
خود حسابی خوش بودند و
می خوردند و می خوابیدند تا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.