پاورپوینت کامل انتظار در سپیده دم ۲۸ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل انتظار در سپیده دم ۲۸ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۸ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انتظار در سپیده دم ۲۸ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل انتظار در سپیده دم ۲۸ اسلاید در PowerPoint :

>

روی بام نشسته ام. تکیه داده ام به لانه ی کبوترها. مقابلم رشته کوه هایی است که کعبه را از دید من پنهان کرده و بالای سرم آسمانی است که با وجود رنگ آبی، پرتو کدری دارد. منتظر آمدن برادرم هستم. دیر کرده است، نگرانم. بلند می شوم. دستم را حائل چشم هایم می کنم؛ اما با چشم بی سلاح چه می توان دید؟ جز تصویر مبهمی از شهری محصور میان کوه های حجاز؟ دلم می خواهد بدانم آن جا چه می گذرد. آیا دیباج مغلوب شده؟ آیا باز علویان دچار دردسرهای تازه ای خواهند شد؟

چشم هایم را می بندم. چهره ی دخترکی را می بینم گریان که با پای برهنه به دنبال پدر می دود. نگاه پر از مهر و دستان بسته ی پدر. این است کابوس هرشب من؛ شب های تاریکی که در انتظار سپیده دم چشم به آسمان می دوزم تا نگاه آشنای پدرم را از خاطر نبرم؛ پدری که مأموران هارون او را به جرم علوی بودن از من ربودند. افسوس، پدرم سال های گران بهایی از عمرش را دور از مردم در دخمه های بی نور و متروک زندان سندی بن شاهک سپری کرد. گرچه او نتوانست با همه ی علم و بردباری اش این وحشیان را رام کند؛ ولی توانست مانع رسیدن هارون به هدفش شود. هدف هارون نابودی علویان بود. او قسم خورده بود که خاندان علی(ع) و پیروان آن ها را از ریشه برکند و پدرم مانع این اتفاق شد. حاکم ظالمی که خودش و حال، پسرش مأمون، عرصه را بر علویان تنگ کرده است؛ به خصوص بر اولاد موسی بن جعفر(ع).

صدای چرخ های درشکه و شیهه ی اسب، نگاهم را می کشاند روی راه باریکی که به خانه ختم می شود. برادرم را می بینم. از درشکه پیاده می شود. نگران و مضطرب از پله ها پایین می روم. در را باز می کنم. نگرانی از چهره اش می بارد. می پرسم: «علی جان چه شده؟ چرا مضطربی؟ آیا برای دیباج اتفاقی افتاده؟» علی در چند قدمی من می ایستد. بی آن که سخنی بگوید از نگاهش می خوانم دیباج مغلوب شده است و به زودی پیامد این شکست، دامان همه ی علویان را خواهد گرفت.

پایم می لرزد. به دیوار تکیه می دهم. دردی جان فرسا قلبم را می فشرد. با خود می اندیشم چه جنایت هولناکی! چه طور می توانند فرزندان رسول خدا را از صحنه خارج کنند؟ محبان علی را آزار بدهند و لقبی را که مختص علی ابن ابی طالب(ع) است، تصاحب کنند؟

همان دم، پیکی خبر می آورد سپاهیان مأمون به سوی مدینه می تازند. روی شانه های برادرم بار تنهایی عظیمی را حس می کنم. صدایم می کند: «فاطمه! همه ی اهل خانه را جمع کن.»

با شنیدن آوای سم اسبانی که چهارنعل می تازند و هیاهوی سربازانی که سرمست از جنون پیروزی، نعره می کشند. همگی به دامان او می آویزیم.

طولی نمی کشد که درِ چوبی و بزرگ خانه، درد لگدهای متوالی سربازان مأمون را به جان می خرد؛ ولی اجازه ی ورود به آن ها نمی دهد. علی، آهسته و باوقار به سوی در می رود. دنبالش می روم. مقابل جلودی می ایستد و ساکت به او خیره می شود. خنده ی زشت جلودی با صدای شلاقی که به دیوار می کوبد درهم می آمیزد. با آن هیکل قوی و آن پوست سرخ و شکم برآمده، جز برای ظلم و ستم به کار دیگری نمی آید. صدای گوش خراش جلودی در تاریکی دالانی سرپوشیده طنین می افکند: «آمده ام فرمان خلیفه را اجرا کنم.»

برادرم پاسخ می دهد: «اگر منظورتان غارت اموال زنان است، من به نمایندگی از شما این کار را می کنم.»

جلودی دستی به چهره ی کریه اش می کشد و می غرد: «چه کسی به من تضمین می دهد که این کار را خواهی کرد؟ دستور خلیفه این است که تمام زیورها و لباس های زنان را جز لباسی که بر تن دارند مصادره کنیم.» با خود می اندیشم، امثال او را می شود از میان برداشت؛ اما نمی شود به ایمان واداشت.

علی محکم و قاطع پاسخ می دهد: «سوگند می خورم که این کار را خواهم کرد.» در نگاه برادرم بصیرتی می بینم دردناک، که چون تیغ تا عمق چشمان جلودی فرو می رود. گلوی جلودی را می فشرد. نفس در سینه اش حبس می شود و عرق بر پیشانی اش می نشیند. ترس بر او هجوم می آورد؛ ترسی شرم آور. پیشانی اش را خشک می کند و می کوشد لبخند بزند.

به اتاق برمی گردم. در حضور همه ی زنان اهل خانه، گوش واره هایم را از گوش خارج می کنم. سینه ریزم را از گردن باز می کنم و النگوهایم را از دستم بیرون می آورم. همه همین کار را می کنند. برادرم هر دو دستش را پیش می آورد. خیلی زود دستانش پر می شود از زیورآلات ما. از اتاق بیرون می رود.

سرخی آسمان غروب در آغاز تاریکی شب، درخشش و فریبندگی طلاه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.