پاورپوینت کامل بگذر مروه، بگذر ۶۳ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل بگذر مروه، بگذر ۶۳ اسلاید در PowerPoint دارای ۶۳ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل بگذر مروه، بگذر ۶۳ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل بگذر مروه، بگذر ۶۳ اسلاید در PowerPoint :
>
تردید از نگاهش خوانده می شد. عابرانِ پیاده را انگار نمی دید. خسته بود. از کنار مشروب فروشی گذشت. خودش را جمع وجور کرد و به سرعتش افزود تا چشم های کاسه ی خون شده ی مردها، او را نبینند یا اگر هم نگاه بی پروای-شان به او افتاد، نزدیکش نشوند و به او تنه نزنند. داشت فکر می کرد از آلیکس شکایت بکند یا نه؟ این تردید چندبار دیگر هم به سراغش آمده بود، اما این بار فرق داشت. باورش نمی شد به¬خاطر یک روسی با او این چنین برخوردی کرده باشند. به یاد می آورد که آلیکس به او نزدیک شده و گفته بود: «زنیکه ی تروریست. همه چیز از وقتی خراب شد که دولت شما را راه داد تو این خراب شده… همه ی گرانی ها زیر سر شماست.» مروه فقط به او نگاهی انداخته و گذشته بود…
مروه فقط به او نگاهی انداخت و گذشت. اما آلیکس بس نکرد. خون دویده بود به صورت سفید رنگش و مدام ناسزا می گفت.
– بی شرفِ پست… مسلم هرزه.
یک مرد دیگر نزدیک شد. انگار چیزی در دلش فروریخت.
– بس کن دیگر آلیکس… می خواهی شر به پا کنی؟
مصطفی در پارک به دنبال بچه ها می دوید. همیشه مصطفی را به این جا می آورد. این بار آلیکس را دیده بود که اطراف پارک پرسه می زند. خواسته بود نیاید، اما مصطفی بهانه گرفته بود.
– من می خواهم بروم پارک.
مروه گفته بود: «ببین من نای راه رفتن ندارم. مصطفی جان یک کمی صبر کن فردا با هم می آییم. امروز هر دوتای¬مان خسته ایم.»
باد صورتش را نوازش می کرد. خورشید روی همه چیز رنگ نارنجی پاشیده بود که مصطفی دست مادر را رها کرده بود؛ تاب خالی منتظرش بود. دستان ظریفش بالا آمده بود تا تاب را بگیرد و درست همان موقع سایه ی آلیکس پدیدار شده و تمام قد ایستاده بود جلوی مصطفی و شروع کرده بود به فحش دادن. نباید می آمدند این جا. او که نفرتِ آلیکس از اسلام را از چشم هایش خوانده بود؛ همان چشم هایی که از حدقه درآمده بودند.
– برو کنار… پسرم می خواهد تاب سوار شود.
آلیکس هیچ تکان نخورد. فقط پوزخندی زد.
– تو انگار بیماری… برو کنار مصطفی می خواهد تاب بازی کند.
آلیکس دوباره پوزخند زد: «دنیا را باش… یک مصری به یک آلمانی دستور می دهد… خارجی مزخرف!»
– تو خودت روسی هستی… از قیافه ات هم پیداست.
مروه می خواست برود. آلیکس صدایش را بلند کرد. یک قدم پیش گذاشت. پرنده ای از زیر پایش پر کشید.
– مُسلم هرزه.. . برای من زبان در آورده ای؟
چند پرنده از روی شاخه ها پریدند و صدای بال شان در فضا پیچید. باد نوازشگر، تندتر وزید. مرد دست راستش را دراز کرد به طرف روسری مروه. مروه جا خورد. دستش آلیکس را گرفت. و با دست دیگر روسری اش را. مرد جلو آمد. مروه پس پس رفت. آلیکس با یک تکان مروه را به زمین زد و روسری از سرش کشید و به زمین انداخت. مروه نتوانست مقاومت کند، اگرچه پیش تر عضو تیم ملی هندبال بود.
– فاحشه ی کثیف… هرزه ی بی مصرف.
مصطفی حیران مانده بود. آلیکس هراسان پا به فرار گذاشت. مروه روسریش را به سر کشید و بی اختیار اشک بر پهنای صورتش دوید.
– خدایا خودت به داد ما برس… خودت ما را از این غریبی در بیاور. خدایا بچه ی توی شکمم چیزیش نشده باشد. کار علی زودتر درست شود.
بغض راه گلوی مروه را بسته بود. تاب برای خودش تکان تکان می خورد. رنگ نارنجی خورشید حالا دیگر خاکستری شده بود…
مروه چندبار صحنه های آن روز عصر را مرور کرده بود؟ تکان خوردن تاب، اشک های بی اختیار، رنگِ نارنجی خورشید. اما این تردید بود که دست از جانش برنمی داشت. باید می رفت شکایت می کرد؟ حتم داشت علی اگر می فهمید، اجازه نمی داد. دیشب علی چیزی نفهمیده بود. اما اگر می خواست شکایت کند، می فهمید. اما نباید ساکت بنشیند. باید زهرچشمی از آلیکس بگیرد. نه، نه زندگی بر این منوال نخواهد گذشت. راهش را کج کرد به سمتِ دادگاه قضایی دریسدن…
عصر چند روز بعد، پدر دست مصطفی را گرفت؛ به موهایش دست کشید و او را بوسید: «تو می دانی مامان چه ش شده؟» مصطفی آب دهانش را قورت داد و به چشم های پدرش نگاه کرد.
– یک چیزی بگو… مصطفی عزیزم… می دانی مامان چه ش شده؟
سرش را پایین آورد، یعنی که می داند. پدر گفت: «پسر گلم نمی خواهد به من بگوید که مامان چرا ناراحت است؟» مصطفی گریه اش گرفته بود.
– من به مامان قول دادم که به هیچ کس هیچی نگویم.
پدر مصطفی را بوسید و گفت: «طوری نیست مصطفی جان… همین یک بار، فقط همین یک بار را بزن زیر قولت…»
– آخر من قول دادم بابا.
پدر مصطفی را بغل کرد و به خود فشردش. دوتا دستش را گذاشت روی سرش و خیره شد به چشم هاش.
– اشکال ندارد… می بینی که مامان چه قدر ناراحت است. مگر پسرکم نمی خواهد مامان بخندد.
مصطفی همه چیز را گفت. بعد مروه گفته بود که از آلیکس شکایت کرده است. علی گیج شده بود. می شنید و نمی شنید… علی نتوانست یک جا بنشیند. یک¬سره این طرف وآن طرف می رفت و پشت سرهم آه سرد می کشید. نشست جلوی مروه؛ چه بگوید؟ چطور بگوید؟ اگر سر حرف را باز می کرد، بغض خش می انداخت روی کلمه کلمه حرف هایش؛ نمی خواست زخم مروه را تازه کند. اما تا کی همین طور بماند و سرکوفت بزند به خودش که چرا آن روز با مروه نمانده است؟ تنها اگر کمی پافشاری می کرد می توانست آن روز که مصطفی می خواست برود پارک، رای او را بزند. بچه بود و راحت گول می خورد. از کجا می دانست… می پنداشت مثل همیشه نیم ساعت، یک ساعتی بازی می کند و خستگی اش را می آورد خانه. اما نشد. مثل همیشه نشد. می خواست از این عذاب خلاص بشود، اما راه نجاتی نداشت.
– چرا به دادگاه شکایت کردی مروه… چرا؟
– جواب دادگاه می آید… مردک محکوم می شود… به نفع ما تمام می شود علی!
– چرا دادگاه؟ یک هفته… فقط یک هفته صبر می کردی… همین روزها می خواستم دفاع کنم از رساله ی دکتری ام.
علی سرش را گرفت توی دست هاش. ساکت ماند و یک باره بلند شد و صداش را کمی بلند کرد: «اگر دلت به حال خودت نمی سوزد، به بچه ی توی شکمت رحم کن.» صدای مروه به سختی شنیده می شد: «علی تو حال مرا نمی فهمی.»
– ما می خواستیم برویم مصر. چیز دیگری نمانده.
– پنج سال زندگی تو آلمان… آن هم با این وضعیت… تو حال مرا نمی فهمی.
علی برگشت و دست روی شانه های مروه گذاشت.
– هنوز هم دیر نشده.. بگذر مروه… بگذر… بعد برمی گردیم مصر… بی خیال دادگاه شو. ما این جا غریبیم… یادت نمی آید آن زن چهل وپنج ساله ی ترک…
بغض مروه زودتر شکست و راه گلو را بست. علی نیز اختیارش را از دست داد و گریست.
آن بار بغض مروه زودتر شکست؛ وگرنه مروه برخلاف علی، خودنگه دار و محکم بود. پیش تر از این هم ناسزا شنیده بود؛ مثل روزی که لیدا، دوست آلمانی اش آدرس داروخانه ی «موریس راین» را به او داده بود.
– دکترای دارو سازی دارم. این جا… انگار کسی را می خواهید؟
یک مرد که او را آقای دکتر صدا می زدند، جواب داده بود: «با این روسری نه که این جا، بلکه هیچ جا کار گیرت نمی یاد.»
مروه لام تا کام حرف نزده بود. مرد گفنه بود: «قانون را مگر نشنیده ای. حواست کجاست. حجاب را بردار و استخدام شو. تمام!»
بیرون آمده و رفته بود کنار رودخانه. مصطفی در بغلش آرام شده بود. ساختمان های این ناحیه از شهر دریسدن زیبا بود. مروه به مردمی نگاه کرده بود که با کیسه های پر از خرید روزانه با عجله در پیاده رو رفت وآمد می کردند و همان وقت خیال کرده بود در اسکندریه است. سر زن ها روسری گذاشته و به مردها لباس عربی پوشانده بود. پنداشته بود لکه ابرهای زیبایی که آسمان آبی و صاف را نقاشی کرده بودند، می روند اسکندریه. از بالای خانه شان می گذرند و دل مادرش را می برند. اما ناگاه برگشته بود به دریسدن..
– خانم خوشگله روسریت را بردار. موهات را هم ببینیم. بچه¬ها بیایید… بیایید… یک فاحشه… فاحشه¬ها را ول کردن تو خیابان… بیایید جمع¬شان کنید.
یهودی بود. صورتش این را نشان می داد. نفسِ سردی کشیده بود. به خانه هم که رسیده بود؛ علی همه ی محبتش را گذاشته بود توی چشمانش و به مروه هدیه کرده بود.
– امروز رئیس مؤسسه نامه¬ای بهم داد.
علی نامه را از کیفش درآورد. مروه نامه را گرفت و زیر لب خواند: «جناب آقای علی الوی اوکاز دانشجوی… آیا عضو گروه تروریستی هستید؟ آیا ساختن بمب را بلدید؟ آیا با یکی از گروه¬های تروریست اسلامی ارتباط دارید؟ آیا تا کنون در عملیات بمب گذاری شرکت داشته اید؟…. »
مروه ناراحت شد. چه بگوید؟ صدای علی یأس آور بود.
– بعضی استادها سخت می گیرند… بعضی¬ها که با مسلمان ها دشمن هستند، اذیتم می کنند.
– برای رسیدن به پیشرفت باید سختی ها را هم تحمل کرد.
– مروه برویم از این جا… بی خیال دکترا بشویم… دیگر نمی خواهم… همان جا پیش مادر و پدرم زندگی مان می چرخد، خسته شدم.
– نه علی… تو آرزو داشتی دکترا بگیری، حالا که داری می رسی می گویی برویم! من نمی گذارم… تازه دو سه تا دوست ناب پیدا کرده ام.»
مروه زنِ خودنگه دار و محکمی بود، برخلافِ علی…
نشست روی مبل و به کارهای مصطفی نگریست. یک روز مانده بود به زمان برگزاری دادگاه آلیکس. حکمِ حمله ی آلیکس به مروه، فردا صادر می شد. هرچه ساعت برگزاری دادگاه نزدیک تر می شد، اضطراب ناشناخته ای در دل مروه شدت می گرفت. مصطفی با وسایل پدرش بازی می کرد. شهری خیالی ساخته بود و لیوان پلاستیکی اش را کرده بود ماشین و توی شهر می چرخید. مروه رفت کنارش نشست. دستی به سرش کشید. یک لیوان دیگر برداشت و گفت: «عزیزم مصطفی! پارک هم براش ساختی؟ می آیی برویم پارک؟»
– نه نمی آم.
مروه پرسید: «تو که همیشه پارک را دوست داشتی؟» مصطفی خودش را چسباند به مروه و جواب داد: «نمی خواهم مامان، من از آلیکس می ترسم.» مروه در گوش مصطفی گفت: «آن مردک را می اندازیم توی زندان… بعدش می رویم پارک، باشد عزیزم.»<
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 