پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint دارای ۴۴ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint :
>
رضا از خواب می¬پرد. می¬نشیند. در خیال خود تفنگ به دست می¬گیرد و دشمن خیالی را نشانه می¬رود. پتو را کنار می-زنم. کنارش می¬نشینم. با دست هولم می¬دهد و داد می
زند: «دارن خمپاره می¬زنن، دراز بکش» و از داد رضا، زری و محمدعلی از خواب می¬پرند و جیغ می¬کشند. رضا فریاد می-زند، دست¬هایش را روی سرش می¬گذارد، سرش را فشار
می دهد و از بچه¬ها می¬خواهد از توی سنگر بیرون نیایند.
بچه¬ها هراسان پشت من قایم می¬شوند. زری بزرگ¬تر است. گفته¬ام که بابایت جانباز است، دست خودش نیست. زری می-فهمد. اصلا اگر نفهمد چه¬کار کند؟ زری بیچاره! کی
وقت کرد بچگی کند. به جای بازی با زری، دنبال بیمارستان رضا بودیم؛ دنبال دارویی که آرامش کند؛ این صداهای مزاحم را از گوشش ببرد، دارویی که بخواباندش و به رضا بفهماند که
جنگ تمام شد. کانال دست بچه¬های ماست. فاو، شلمچه و خرمشهر مال ماست. محمدعلی را بغل می¬کنم و به هال می¬روم. خدا لعنت کند همسایه¬ی مزاحم را. ماشین سنگین دارد.
لابد بوق زده است. بوق بوق. صدا توی گوش رضا پیچیده و دوباره حالش را بد کرده است.
سوپ را توی مخلوط¬کن می¬ریزم. دکمه¬ی دو را فشار می¬دهم. هویج¬ها بالا می¬روند. سبزی¬ها می¬چرخند و تکه¬های مرغ محو می¬شوند. رضا با مشت روی قابلمه¬ای که
دم دستش است می-کوبد. مخلوط¬کن را خاموش می¬کنم و نزدیکش می¬روم. برایش شلغم پخته بودم. قابلمه هنوز کنار رخت¬خواب رضا مانده است. صدای مخلوط¬کن اذیتش
کرده و اعصابش به هم ریخته است. مثل هویج¬ها و سبزی¬ها داغان شده است. دست¬هایش را بالا می¬برد و هو هو صدا می¬کند. صدایی از ته حلقش بیرون می¬آید. خودش را اذیت
می¬کند. نمی¬تواند حرف بزند. ولی من می¬فهمم که به این صدا اعتراض دارد. یاد چی می¬افتد؟ یاد صدای هواپیماهایی که شلیک می¬کردند یا یاد خمپاره؟ شاید هم یاد خشاب¬
های خالی و کانال محاصره¬شده¬شان.
قبل از این که بچه¬ها بتوانند از توی کانال جنب بخورند، پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint رخ می¬دهد. همه چیز منفجر می¬شود. دیگر هیچ اعصابی سر جایش نیست. بچه¬ها موجی شده¬اند. سکوت و آرامش معنی ندارد.
رضا داغان است. کاش می¬توانست حرف بزند. آدم که نتواند حرف بزند، حرف¬ها را که توی دلش بریزد، منفجر می¬شود. وقتی پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint رخ می¬دهد همه چیز به هم می¬ریزد. پخش
می¬شود. دیگر نمی¬شود جمعش کرد. این¬ها را رضا می¬گفت. تا پارسال که سکته نکرده بود، همه¬اش از پاورپوینت کامل انفجار ۴۴ اسلاید در PowerPoint می¬گفت؛ از کربلای چهار، از باران طولانی و زمین¬های خیس.
از آب یخ و تمرین غواصی. آن همه تمرین کرده بودند. گفته بودند این عملیات پایان جنگ است اما عملیات لو رفت. برگشتند. همه برگشتند. نه، همه برنگشتند. بیشتر بچه¬های جلو شهید
شدند. خیلی¬ها توی آب ماندند و هیچ وقت پیدا نشدند. کمتر از ۴۸ ساعت کشید که عملیات را متوقف کردند.
قاشق را نزدیک دهانش می¬برم. سوپش را می¬خورد. این طوری بهتر است. از هویج خوشش نمی¬آید. حالا هیچ چیز توی سوپ معلوم نیست. می¬خورد و خوشش می¬آید. محمدعلی
از پیش-دبستانی می¬آید. توی دستش تنگ کوچک ماهی است. با ذوق داد می¬زند و صدایم می¬کند. بغلش می¬کنم. تنگ کوچک ماهی را توی دستم می¬گیرم و می¬گویم: «در
هال رو باز گذاشتی، داره سرما میاد. بابا مریض می¬شه¬ها، برو ببند» از بغلم بلند می¬شود. متوجه بابایش می¬شود. کمی می¬ترسد. یاد دیشب افتاده است. رضا دارد نماز می¬خواند. میز
کوچکی را جلویش گذاشته¬ام. سر را آرام از روی مهر بلند می¬کند و به طور نامفهومی بسم الله می¬گوید.
– بابا دیشب تو رو زد؟
کاپشن آبی¬اش را درمی¬آورم. زل می¬زنم به چشم¬های سیاه محمدعلی:
– بابا هیچ وقت من رو نمی¬زنه، حالش بد شده بود. بابا ما رو دوس داره. ببین چه مهربونه.
در هال را می¬بندم و برمی¬گردم. محمدعلی زل زده است به ماهی کوچک توی تنگ. دمش سفید است. هنوز هفت، هشت روزی به عید، مانده است. کاش یک کم دیرتر می¬دادند. این
ماهی-ها زود می¬میرند.
کاپشن و کیفش را برمی¬دارم و می¬گویم: «پسرم! بابا نمازش تموم شد، برو بغلش، ماهیت رو نشونش بده»
محمدعلی نگاه رضا می¬کند. بلند می¬شود. شلوار سورمه¬ای¬اش را بالا می¬کشد. تنگ ماهی را در دست می¬گیرد و نزدیک رضا می¬نشیند. رضا می¬خندد و با دست راستش سر
محمدعلی را به سمت خودش می¬آورد و به موهای فرفری¬اش بوسه می¬زند. محمدعلی تنگ را بالا می¬آورد. رضا زل می¬زند به ماهی.
ماهی بالای آب آمده است و لب¬هایش را تندتند تکان می¬دهد. کنارش می¬نشینم. و می¬گویم: «چه کار خوبی کردن. بچه¬ها ماهی دوس دارن» محمدعلی نمی¬گذارد حرفم تمام
شود.
– مامان گفتن سبزه هم می¬دیم. هفته¬ی بعد. سامان گفتش که ما خودمون آکواریوم داریم. توش خیلی ماهیه! ما هم می-خریم؟
رضا سرش را به پایین تکان می¬دهد، صدایی از ته گلویش می-آید. می¬خواهد به محمدعلی بگوید که می¬خریم. حتماً می¬خریم. پتو را از روی پای رضا کنار می¬کشم. می¬خواهم
محمدعلی را زمین بنشانم. رضا با دستش کمر بچه را می¬گیرد می¬خواهد کنارش باشد. توی بغلش.
رضا می¬خواهد تنگ ماهی را از محمدعلی بگیرد اما تنگ از دست محمدعلی ول می شود. آب آن روی شلوار کرم رنگ رضا می¬ریزد. ماهی روی پتو پرت می¬شود. پتو طرح پلنگ
دارد. ماهی روی گوش¬های پلنگ وول می¬خورد. می¬خواهم بدوم و بروم تنگ را آب کنم. می¬خواهم ماهی نمیرد. ماهی بالا پایین می-پرد. در دهان پلنگ می¬افتد. برش می¬دارم
می اندازمش توی آب. ته آب می¬رود و تکان نمی¬خورد.
محمدعلی جیغ می¬کشد و خودش را به زمین می¬کوبد. شلوار رضا خیس شده است. از چشم¬هایش معلوم است که الان عصبی می¬شود.
دست محمدعلی را می¬گیرم. داد می¬زند و دستم را هول می¬دهد.
– گریه نداره که، برات یه ماهی بزرگ¬تر می¬خرم. داد نکش.
محمدعلی بدتر می¬کند. رضا سرش را با دست¬هایش می¬گیرد. بچه را ول می¬کنم. از توی کمد، شلوار کردی را برمی¬دارم و به سمت رضا می¬دوم.
– چیزی نشده که، بیا شلوارت رو عوض کن. پتو می¬ندازم روی پات، گرم می¬شی.
با اخم نگاه محمدعلی می¬کنم و می¬گویم: «تو که می¬دونی دست بابات گیر نداره، چرا دادی دستش. خودت نگهش می¬داشتی.»
با جیغ می¬گوید: «خودت گفتی برو پیش بابات، نشونش بده. من ماهیم رو می¬خوام. بابا ماهیم رو کشت.»
رضا عصبی من و محمدعلی را نگاه می¬کند. بلندش می¬کنم. به دیوار تکیه می¬دهد. شلوارش را بالا می¬کشم. بلوزش را روی شلوارش مرتب می¬کنم. زیپ جیبش را نشانم می¬دهد.
با صدای بلند چیزهایی می¬گوید. زیپ اذیتش می¬کند. کمرم درد گرفته است. سرم را تکان می¬دهم و می¬گویم: «فهمیدم. باشه. حالا که دیگه پات کردم. بذار باشه. اذیت نمی¬کنه.
فردا عوض می¬کنیمش.» داد می¬زنم سر بچه: «پاشو، سرم رو بردی. بسه دیگه. برو لباسای مدرسه¬ات رو دربیار.»
رضا می¬نشیند و با خودش حرف می¬زند. غر می¬زند. صدا در می-آورد. بهانه می¬گیرد. محمدعلی به اتاق می¬رود. در را می-کوبد و مثل بچه¬ی مادرمر
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 