پاورپوینت کامل قصه های بی بی – قسمت ۹ ۵۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل قصه های بی بی – قسمت ۹ ۵۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۵۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل قصه های بی بی – قسمت ۹ ۵۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل قصه های بی بی – قسمت ۹ ۵۶ اسلاید در PowerPoint :

>

خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش!

اینکه می گویند ((فرزند حلال زاده به دایی اش رفته!)) بینی و بین اللهی اصلا و ابدا در مورد من نبود.

دایی ((نریمان)) تنها دایی من بود و هم از شکل و قیافه و هم از خلق و خوی، تومنی هفت صنار با بقیه فک و فامیل توفیر داشت. دک و پوزش را بگویم که برای خودش چیز علی حده ای بود:

قدی کوتاه، صورتی سرخ براق با چانه ای کوچک شلغمی و لبهایی کلفت داشت. چشمان ریز تخمه کدویی، پایین ابروهای پاچه بزیش دو، دو می زدند. از همه بدتر شکمش بود که توی دست و پایش ولو بود.

این از شکل و قیافه اش که در همان نگاه اول می زد توی ذوق! اما بدتر از قیافه اش، آن اخلاق زهرماریش بود که تا از کسی بدمان میآمد می گفتیم: ((اینم که اخلاقش شده عینهو دایی نریمانمان!)) یا می گفتیم: ((مگه تنت به تن دایی نریمان خورده از این ادا، اطوارها در میآری!)) دایی نریمان همیشه خدا اخمهایش تو هم و یک لنگه ابرواش بالا رفته بود! این از دایی نریمان، لازم بود تا حساب کار دستتان بیاید که چرا من پایم را به خانه شان نمی گذاشتم.

ما، بچه ها، جانمان در می رود برای جاهای پر سر و صدا و شلوغ پلوغ که صدای فریاد و خنده اش از چهار طرفش بلند باشد. اما، در خانه دایی از این خبرها نبود. ای خدا، جیک یکی در میآمد، آن وقت بود که آن لنگه ابروی همیشه بالاداده دایی چند بند به بالاتر پریده و آن صدا همان دم در نطفه، خفه می شد.

بعضی می گفتند: ((دایی نریمان به آن بدی نیست که می بینیم و می گویند. کار ((کلم شور)) است که این بیچاره را به این روز و حال در آورده!)) ((کلم شور)) لقبی است که دایی به زنش سیماخانم داده است و اینجوری او را صدا می زند. خدایی اش، من که هیچ بدی از زن دایی ندیده بودم و برعکس، هیچ نمی شد که عز و احترامش نکنم. زن دایی تا من را می دید می گفت: ((ای بلات بیفته به جونم، زن دایی!)) و قربان صدقه ام می رفت. اما، خوب، این اسم کلم شوری که دایی بش می گفت، رویش مانده بود و خودش که نبود، این و آن، به این اسم صدایش می زدند.

توی زیرزمین خانه دایی پر بود از دبه های ترشی که زن دایی هرساله، ترشی می انداخت. من، آن اولها فکر می کردم نه که دایی از کلم شور بدش میآید، پس جلوی همه به جای ((سیماخانم)) یا ((خانم)) یا ((مادر بچه ها)) و یا ((خانم خانه)) به زنش می گوید ((کلم شور)) تا بدانیم چه از زنش بدش می آید! اما، بعدا دانستم چون زن دایی همیشه سرگرم رفت و روب و تمیز کردن و رختشویی و ظرفشویی و تهیه آش و خورش و پلو است، دایی بش می گوید ((کلم شور)).

زن دایی چاق نبود اما سبزه بود و پفآلود و رختش همیشه چرب بود و بوی غذای جور واجور می داد.

من که می دیدم زن دایی آن جوری زحمت می کشد و بی قدر می ماند دلم برایش می سوخت، اما آنهایی که دل خوشی ازش نداشتند می گفتند:

((قضیه به همین سادگیها هم نیس!)) من که از منظورشان سر در نمی آوردم. زن دایی، دایی که صداش می زد ((کلم شور))، لب وا نمی کرد. اخم و تخم هم نمی کرد. مثل اینکه عادتش شده بود. رضا خیلی اصرارم کرد بروم خانه شان و شب بمانم. می گفت باباش رفته مأموریت و آن چند روز می توانیم حسابی با هم باشیم.

میلم نمی کشید پایم را توی خانه شان بگذارم اما رضا ول کنم نبود. تنهایی نمی توانست با دو خواهرش گل کوچک بازی کند یا مچ بیاندازد! خیلی وقت بود بابت دایی، از جلوی خانه شان رد هم نشده بودم. رضا به من گفت: ((حتم بابایم از شهر به در است. می توانیم حسابی بازی کنیم و برای خودمان خوش باشیم.)) از زور خوشی دستهایش را به هم می مالید و پا به پا می کرد.

راضی که شدم، پرید سفت ماچم کرد. آب دهنش روی لپم ماند. ازم قول گرفت تا آن لحظه ای که بابایش از سفر برمی گردد خانه شان باشم. همین که به ننه گفتم می روم خانه دایی نریمان و شب می مانم، از تعجب چشمهاش گرد شدند.

همین طوری که چرخم را از لنگه در به بیرون می راندم داد زدم:

((دایی نیس، رفته مأموریت، شهر در امان است!)) زن دایی مثل همیشه چرب بود. بوی غذا و ادویه از لباسهایش میآمد. تا منو دید خنده، صورتش را رنگ زد. گفت: ((ای قربان قلب پاکت برم، پس تو چرا پاته توی خانه ما نمی گذاری.)) ((زن دایی، گرفتاری درس و مشق مگه می گذارد آدم به خانه داییش بیاید!)) الکی گفته بودم.

همه مان می دانستیم موضوع دایی در میان است. زن دایی، خودش، سرگرم کارهای خانه اش بود و نه جایی می رفت و سال تا سال می رفت و کسی ازش سراغی نمی گرفت. صبح به شب می رسید و توی خانه کار می کرد. زن دایی مشغول قربان صدقه ام بود که رضا دستم را کشید و برد. می دانستم توی دلش جشن گرفته است. خواهرهایش رفته بودند خانه همسایه بغلی شان تا عروسک بازی کنند و دیگر بازیهای دخترانه. زندانیهایی بودند که پر درآورده بودند.

هنوز پامان را توی حیاط نگذاشته بودیم که رضا تحملش نیامد.

چنان ذوق زده، دستهایش را از هم باز کرده بود، انگار هوایی نبوده نفس بکشد و می خواهد هر چی هوای تازه دنیا هست مال او باشد. به چهار طرفش یورتمه می بست و از ته دل داد و فریاد می کرد. از کارهاش خنده ام می آمد.

ما که بازی می کردیم، زن دایی را می دیدم همین طوری مشغول کارهاش توی آشپزخانه است. به فکرم می زد حالا که دایی خانه نیست، پس چرا دست از کارش نمی کشد. برایمان چایی و شیرینی که آورد پرسیدم: دایی خونه نیس؟

نه درد و بلایت به جانم، می گفت می روم ماموریت.

منظورم را نفهمید. دوباره رفت توی آشپزخانه که شاممان را راست و ریس بکند. تا که شب شد، یکضرب بازی کردیم. آنقدر به این ور و آن ور می دویدیم و توی کت و کول همدیگر می پریدیم که انگاری آخر زمان آمده و ما دیگر وقتی برای بازی نداریم. من از تک و تا افتاده بودم و دیگر نفسی نداشتم اما رضا نشان می داد که هنوز اول کارش است.

زن دایی تا سفره را پهن کرد صدامان کرد شام بخوریم. چند جوری برنج و خورش توی سفره چید. از ترشیهایش هم برایمان آورد. کلم شور که وسط سفره بود. توی دلم گفتم: ((نه کسی پیششان نمیآید، یکی را که می بینند از شوق و ذوقشان قد بیست نفر آدم از او پذیرایی می کنند.)) دست پخت زن دایی حرف نداشت! اصلا مثل اینکه خدا این زن دایی را آفریده بود برای پخت و پز و تحویل چلو و پلو. ما هم که چند ساعتی را بازی کرده بودیم و حسابی عرقمان در آمده بود; بدجوری گرسنه بودیم و از زور گرسنگی می توانستیم دو سه تا گاو را درسته قورت بدهیم. زن دایی گفت:

ای خاک بر فرقم، پس چرا دست دست می کنید، شما امین، بچه ها! تا که این را شنیدم صدای ترق تروق خوردن قاشق چنگالهایمان با بشقاب، اتاق را پر کرد. چنان می خوردیم انگار دنبالمان گذاشته اند! خواهرهای رضا هم مثل ما بودند. بشان میآمد توی سر و کله هم پریده باشند، موی دوستانشان را کشیده باشند و حسابی بازی کرده باشند. زن دایی، اما، مثل ما نبود.

همین که می دید ما مثل از جنگ برگشته ها غذایش را می خوریم، بی صدا خودش را کناری کشید و با رضایت و لبخندی بر لب، نگاه کرد به غذاخوردنمان. ما می خوردیم، او حظ می کرد.

جوری بمان چشم دوخته بود که اگر می دانست این طوری به غذاهایش اشتها داریم، هفت، هشت، ده نوع دیگر خورش و چلو ردیف می کرد جلویمان. همه مان حواسمان به سفره و غذای توی بشقابمان بود و مزه خوشی، بدجوری رفته بود زیر دندانمان که یکهویی سایه ای بالای سرمان آمد. پنج نفری برگشتیم. دایی نریمان بالای سرمان ایستاده بود! از دم، همه مان هول کردیم. دختر کوچیکه دایی، سودابه هولش بیشتر بود. لبهایش از ترس زدند به سفیدی. پا شد تا فرار کند برود آن اتاق که پایش گرفت لب بشقابش و بشقاب پرش برگشت. برنج توی بشقاب روی فرش و سفره ریخت. سودابه جیغ کشید و فرار کرد. زن دایی بدجوری دستپاچه بود.

دایی که برنامه مأموریتش به هم خورده بود با لنگه ابروی بالاتر رفته، چیزی نمی گفت. من بلند شدم و زیر لبی گفتم: سلام، دایی! جوابم نداد. چروک روی دماغش انداخت. پره های دماغش که عقابی بود، گشادتر شدند. رضا یواش کنار دیوار سرید. دایی باز هم ابرویش را بالاتر داد و از لای دندانهایش به زن دایی گفت: ای بدجنس کلم شور! پشتش را به طرفمان کرد و رفت به اتاقش. شام زهرمارمان شده بود. به رضا و آن یکی خواهرش، زهره نگاه کردم. رنگشان شده بود عین گچ سفید.

آینه نبود تا خودم را ببینم. زن دایی، پاک دستپاچه بود.

نمی دانست حالا باید چکار بکند. دایی جواب سلامم را نداد، بم خیلی برخورد. به طرف در اتاق رفتم. کفشهایم را پا کردم و گفتم: زن دایی از بابت شامتان ممنون. خیلی خوشمزه بود. خیلی چسبید. خداحافظ رضا، خداحافظ سودابه، خداحافظ زهره.

و شل گفتم:

خداحافظ دایی! از خانه زدم بیرون. بیرون، شب شب بود. داشتم به خانه مان برمی گشتم که یادآور شدم بشان گفته ام شب را می ما

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.